X
تبلیغات
...
نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )
ولین بار که صد سال تنهایی را خواندم هیچ نفهمیدم ، نوجوان بودم و پر مدعا ، ولی هیچ جاذبه ای نداشت . به سنت گذشته ، که چیزی را نمی فهمیدم ، باز دوباره شروع به خواندن کردم ، و باز و باز ، چند سال پشت سر هم ، هر زمان که فرصتی می شد ، همین طور تفال مانند ، جایی از آن را باز می کردم و می خواندم . زمان کنکور ، چند بار از اول تا اخرش را خواندم و هنوز از آن سیر نمی شدم . انگار که جادو شده باشی ، مسخ شده باشی ، آن قدر زیبا بود که کلمات از جلوی چشمانت به سرعت می گذشتند و با خود می بردند ، از آن عقب نمی افتادی ، جلو هم نیم افتادی ، همراه بودی و می گذشتی ...
جادوی مارکز این بود . درست است که این آخر ها ، او هم چون ساراماگو در گرداب عامه پسندی افتاده بود و دیگر آن جادو ی سابق را نداشت ولی هنوز هم دوست داشتنی بود . فرزند خلف بورخس و فاکنر ...
هنوز که هنوز است ، گردوخاک که می شود ، یاد ماکوندوی عزیزش می افتم ، احساس می کنم که ما نیز روزی زیر این گردو خاک مدفون می شویم . انگار در همه ی دوران و همه جا ، سده ای باید باید بگذرد ... شاید حتی کم تر از صد سال ... همین زودی ها
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:44  توسط داريوش | 

من یک طرفدار سلین ام . آن هم از آن دو آتشه ها . پس شاید اینکه بنشینم و توضیح بدهم که چقدر نوشته هایش را دوست دارم ، کاری زائد باشد . ولی باز مانع این نمی شود که از ضعف های او نگویم . سالها از زمانی که رمانی می خواندم و تحت تاثیرش قرار می گرفتم گذشته . بعد از کتاب های سلین ، دیگر هیچ چیزی لذت نوشته های او را برای شما ندارد . کتاب ها را می خوانی ولی دلت با آثار او باقی می ماند . از آن دست نویسندگانی ست که یا او را دوست داری  یا نه . حد وسط ندارد . اصلا ً زیبایی نوشته هایش هم در همین است . بی امان می تازد در روح . ترس در آن نمی بینی حتی اگر از ترس حرف بزند . تنهایی و سردرگمی در آن موج می زند . خودش و قهرمانانش و خوانندگانش همه یا کلافه اند یا می شوند . نویسندگانی هستند که به هیچ سبک و سیاقی پایبند نیستند ، عضو جنبش و فرقه ای هم نیستند . فارغ از همه ی (( ایسم )) های لعنتی . یکه و تنها ، در ادبیات می درخشند . و البته انگشت شمارند . سلین از آن دست است ، کافکا ، هرابال ، بوکوفسکی ، براتیگان و چند تن دیگر . از خودشان تغذیه می کنند  و وامدار کسی نیستند و البته ، تقلید ناپذیرند .

اما شمال ... حکایت دربدری های زمان جنگ است . حکایت آوارگی ها و خفت و خواری هایی ست که قهرمان میانسال ما با آن دست به گریبان است . دیگر آن جوان بی خیال  و تنهایی نیست که دل به هیچ نمی بست و به سفر می رفت ، سفری به دور دنیا ، سفری به انتهای شب . دیگر آن کودک مرگ قسطی نیز نیست که  در دل محله های پاریس ، سردرگم و بی فکر آینده ، فقط پرسه می زد . دیگر حتی پزشک دسته ی دلقکها هم نیست ، یا آن سرباز صفر معرکه ای بی دلیل . یا آن میان اوباش گردی اش در زیر پل لندن . حال همه چیز فرق کرده . حال ، او در چشم ملتش یک خائن است . خائنی که سایه اش را با تیر می زنند و نمی خواهند سر به تنش باشد . حال ، برای نجات جانش مصلخت اندیش شده ، می ترسد ، محافظه کار تر شده و تنها زبانش هنوز بی پروا و تند و تیز است . شاید اگر هنوز اقیانوس پر از سر و صدا و ایماژ کلماتش نبود ، اصلا ً او را به جا نمی آوردیم . حال باید دست به دامن دیگران شود . زن دارد و تعهد . گاه از خلال کلماتش ، دلمان برای آن فردینان بیست سال پیش تنگ می شود . دل خودش هم برای او تنگ می شود ، اما زمان به عقب برنمی گردد . زمان از دست رفته باز نمی گردد ...

رمان بیش از هر چیز از نظر تکنیکی اهمییت دارد والبته که رمان تلخی ست . تلخی ای دارد از جنس جنگ و بی کسی . جنگی که تنهایی برایش به ارمغان آورده و چقدر بد است که در این شرایط ، ملتش هم به او پشت کند و البته که او نیز ، به ملتش پشت کرده . کارش به جایی رسیده که خود را با تن تن مقایسه می کند :

(( این که زندگی من شبیه زندگی تن تن بود ، زیاد هم جای خوشحالی نداشت . زیرا تن تن شخصیت خود را داشت و من شخصیت خودم را ... زندگی نامه ی او میلیاردها می ارزد و زندگی نامه ی من چه ؟ فکر می کنید صد فرانک بیرزد ؟ ... تن تن و تندیس هایش همه جا هستند و هیچ کس را شهامت آن نیست تا نام منفور مرا روی سنگ گورم کنده کاری کند ... آنها حتی گور مادرم در پرلاشز را نیز ویران کردند تا نام ما یکسره از میان برداشته شود ... آری این است سرانجام تو اگر در پی نجات خود برنیایی ، آن هم درست به هنگامی که باید خود را نجات دهی ...))

سلین در رمان های قبلی اش حرف هایش را زده . گاه نوشتارش فقط غرولندهای عصبی ذهن خسته اش می شوند ، گاه تنهایی و بی کسی اش را یادآور می شود و گاه فقط توجیه می کند . توجیه همه ی کارهایی که باید می کرده و نکرده و حال ، حال و روزش این گونه شده . اما شمال ، مولفه های آشنایی نیز همچون دیگر آثارش دارد : حکایت سفر است ، سفری در امتداد همان سفر به انتهای شب ، قهرمانش در حال فرار است ، پیرتر شده اما عقایدش تغییر نکرده ، درست است که مجبور است گاهی سازش کند ، اما در دلش مثل همیشه غوغایی برپاست ، مثل همیشه ناراضی ست و دلش آزادی و تنهایی ای می خواهد از جنس دوران جوانی اش ، پس سایه ای از حسرت و افسوس همه جا با او می آید  و البته برچسب نکبت بار خیانت .

از نظر سبکی اما پخته تر شده . نوآوری های اولیه اش ، الان شخصیتی دارد و از افراط و تفریط های چند رمان قبلی خبری نیست . قلمش برای خواننده ملموس تر شده و البته شیوا تر و قابل فهم تر . حال ، سبکش ، دیگر نو آوری نیست ، بلکه شیوه شده ، دیگر می توانیم بگوییم سبک سلین ، در صورتی که در قبلی ها هنوز نمی توانستیم این را بگوییم .در چند صحنه ، تکنیکش را به اوج می رساند . فارغ از مونولوگ های گاه طولانی همیشه عالی اش ، او استاد صحنه های شلوغ و ایجاد هیجان و شلوغ کاری گاه کاذب است . انگار به یکباره ، همه چیز از رخوت و سکون خارج می شود ، خودت را داخل صحنه می بینی ، دنیا دور سرت می چرخد و تو هم ، دور دنیا . بعد همه چیز دوباره آرام می شود و تو در تعلیق اینکه  کی دوباره همه چیز ، پر شر و شور می شود .

او ، بیزارتر از همیشه ، خود در تعلیق مرگ است :

(( ...البته آرزو می کردم هرگز چیزی نصیبشان نشود ! ... نه این سویی ها و نه آن سویی ها ! نه این آلمان های پست و نه آن برادران آسوده خیال ما ! نه دستفروشان دوره گرد ، مردم آزار ها و نه خوناشام های پلید ! ... دیگر نه از لباس های نظامی کاری برمی آمد و نه از طرح و رنگ پرچم ها ! دزدان و آدمکشان همه جا بودند ... و داربست ها هم آماده ی دارزدن هستند و همواره نزدیک ! ... و همه جا ریسمان را به گردن می اندازند و هپ ! ))

آرزوی او اکنون خوابی راحت است . خوابی راحت و بی دغدغه . خوابی از جنس کودک مرگ قسطی . این قدر خسته ای که خوابت هم نمی گیرد :

(( بر آن شده بودم تا همه چیز را به فراموشی بسپارم و بخوابم . اما مگر ممکن می شد ؟  ... دنیایم شده بود دنیای هولناک یونانی ها ... دنیای دلنگرانی های شبانه روزی ، دنیای محکومان فراری ، زندگی شهری ، دنیای رانندگان ، میخوارگان ، شکمباره ها ...دنیای آنانی که تنها به زیر شکم و حساب دارایی هایشان می اندیشند و دیگران برایشان کم ترین اهمییتی ندارد  ! بی شک سگم به چیزی نمی اندیشید و این تنها ما بودیم که باید دایم نقشه می کشیدیم ... و آن حیوان به سبب حیوان بودنش بسیار سرزنده تر از ما بود ...))

در نهایت ، نا امید تر از همیشه به خوانندگانش نیز دیگر امیدی ندارد . اما ، نوشتن ، اجتناب ناپذیر است . حتی اگر کسی آن را نخواند :

(( به راستی شما با این همه که می نویسم سرگرم می شوید ؟ با این روایت های خشک و بی روح و یکنواخت از آدم های مسخ شده ؟ آن هم به هنگامی که این همه سرگرمی دارید ؟...و به سادگی پای تلویزیون می نشینید و همراه با جامی که بالا می اندازید چشم به برنامه های سرگرم کننده می دوزید ...به نام آوران هنر ، به سگ های دوسر ، به جراحی های قلب ، به سینه ها ، به ران ها ، آدمکشی ها ، به ویسکی ، زندگی دراز ، عشق به رانندگی و به آن دوشس بزرگ که تاج شاهی را به لرزه در آورد ... به راستی با این همه برنامه دیگر جریمه شدن و خواندن اجباری آنچه من می نویسم دلچسب نیست ... به هر رو ، جهنم که وقت دارید یا نه ...بپردازم به دنباله ی رویداد های زندگی ام .))

 

کتاب نامه :

شمال ؛ لویی فردینان سلین ؛ جمشید سلطانیه ؛انتشارات جامی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 11:43  توسط داريوش | 
مدتی بود که نبودم و حال که برگشته ام ، می بینم که وبلاگ ، مثل طفل یتیمی ، به حال و روز بدی افتاده . اکثر لینک ها مسدود و فیلتر و معیوب و شمارنده ی بلاگ ، هک شده و تذکرات فراوان و انواع و اقسام  مشکلات بر سرش نازل شده است . فقط خوشحالم که هنوز نفس می کشد و به من هم فرصت نفس کشیدن می دهد . این طفل چهارساله ای ست که بسیاری اوقات ، روی پای خودش ایستاده و حال دیگر مردی شده است . من هم با این وبلاگ ، از کودکی فاصله گرفته ام و حال ... مرد نیستم ولی از کودکی ، فقط خاطراتی را دارم .

سخن کوتاه ... تصمیم گرفتم در آغاز بعضی از به اصطلاح ترجمه هایم که در چند وقت اخیر ، در اکثر سایت ها و وبلاگ ها ، بدون ذکر منبع دیده ام را به خانه ی اصلیش ، برگردانم .. باشد که مورد توجه قرار گیرد ؛ هر چند که ضعف و اشکال از سر و رویش می بارد ولی هدف آشنایی با متن است . گناه این حقیر را ببخشایید :

مدار راس السرطان ؛ هنری میلر

یک مرد ؛ چارلز بوکوفسکی

تو و آبجوت و اینکه تو چقدر فوق العاده ای ِ؛ چارلز بوکوفسکی

چیزی در مورد یک پرچم ِ ِ چارلز بوکوفسکی

ماژاتوروپ؛ چارلز بوکوفسکی

جربزه ؛ چارلز بوکوفسکی

رقصیدن با پرده ؛ چارلز بوکوفسکی

دو دائم الخمر ؛ چارلز بوکوفسکی

مزدور ؛ چارلز بوکوفسکی

تنهایی ؛ چارلز بوکوفسکی

زنان (فصل اول تا چهارم ) ؛ چارلز بوکوفسکی

یک خیانت ناگفتنی ؛ لویی بونوئل  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 12:40  توسط داريوش | 

یادداشت های زیرزمینی داستایوسکی ، اولین بار بصورت جامع و کامل ، گوشه ای از جهنم سیبری و محکومیت نگون بختان آنجا را به تصویر کشید . رمانی که حتی مقامات روسیه را نیز به فکر واداشت . خشونت اجتناب ناپذیر طبع روسها ، به خوبی در این رمان به تصویر کشیده شده بود . داستان جدال انسان با هستی و طبیعت و بیش از همه ، با خودش و ایمانش و افکارش . اما ، اکنون ، زمانه عوض شده بود . روسیه حال ، حکومت شوراها بود و یگانه خدایش ، نه خدای یکتا که استالین بود . شاید از همه چیز جالب تر ، گناهان انسان های به بند افتاده در این جهنم سرما زده است . رمان ، زیباترین اثر هنری ، برای به تصویر کشیدن یک زندگی سگی است . زندگی ای که به ایدئولوژی صرف و در اینجا کمونیست ، تنها مربوط نیست . رمان شمولیت بیشتری از یک کشور و حکومتش را دارد . رمان ، به تصویر کشیدن هر آنچه ست که می تواند حماقت و ذلت و خواری بر سر انسان بیاورد . حال می خواهد در هر کجا و هر زمان باشد . فضای رمان ، جنگل محبوسی ست که هر کس باید در آن زنده بماند ؛ حال به هر شکل و هر روشی . جالب اینجاست که مکان حبس ایوان دنیسوویچ ، دیگر محلی از حکومت ترور و ترس و خیانت و آدم فروشی ندارد . اینجا دیگر آخر ماجراست . دیگر کسی  نه چیزی برای ازدست دادن ندارد و نه راهی برای به دست آوردن . اینجا قانون خودش را دارد : تلاش برای زنده ماندن .

اما زیبایی و هنر رمان ، نه در به تصویر کشیدن مستند  گونه ی بدبختی و ذلت این انسان ها و به دام شعارزدگی و کمونیست ستیزی افتادن ، است ، نه . زیبایی رمان در توانایی نویسنده در به تصویر کشیدن پوچی و بیهودگی زندگی در این جاست . مانند این که روزی از خواب بیدار شویم و تا پایان شب ، هر چه بر سرمان بیاید به روی کاغذ بیاوریم . تمامی دغدغه ها ، خواسته ها و امیدهای خود را به روی کاغذ بیاوریم و گهگاهی هم ، ذهنمان ، سری به گذشته و افسوس هایش بزند . زیبایی نگاه نویسنده در ترسیم یک روز خوشایند یک محکوم در گولاک است . یک روز خوشایند برای او از هر جهنم متصور ما نیز بدتر است . بله ، سولژنیتسین ، این گونه ، ما را به عمق فاجعه می برد . بهترین روز و رضایت محکوم آنجا ، این چنین است . این یعنی سیزیف ، در لباس زندانی گولاک . تجسم مدرن پوچی در قالب ترسیم ذلت .

سولژنیتسین ، به زیبایی یک کارگردان درجه ی یک ، داستان را بر هر چیز مقدم می داند ؛ از همان ابتدا رگ خواب خواننده را به دست می گیرد . از همان صبح که ایوان از خواب بیدار می شود ، مانیز استرس ها و دغدغه های او را داریم . از همان ابتدا تعلیق رمان آغاز می شود و تا پایان ، بدون وقفه ادامه می یابد . لحظه ای که ایوان ، شب هنگام ، به آسودگی می خوابد و به امید فردا ، چشم هایش را می بندد ، ما نیز می آسوده می شویم و از حجاب پنهان تعلیق ، رهایی می یابیم . تعلیقی ، که ابتدا از این رمان انتظار نداریم ولی از همان ابتدا گرفتارش می شویم . با قهرمان داستان همراه می شویم و یکی یکی شخصیت ها را می شناسیم و چندی بعد ، احساس می کنیم که خود یکی از آنها هستیم .

اما چرا زندانی باید به مدت محکومیتش به سختی کار کند ؟ خود نویسنده پاسخ آن را به ما می دهد :

((بالایی ها گروه را به همین خاطر تشکیل داده بودند . در اردوگاه ، زندانیان را رودروی هم قرار می دادند و خیال خودشان را راحت می کردند . آن چنان که کم کاری یک نفر به بهای گرسنگی تمامی افراد گروه ، تمام می شد . ))

طنز و متلک ها نویسنده به کمونیست ،در لابلای این منجلاب بدبختی ، گاه به گاه فضای رمان را عوض می کند :

((شوخوف گفت : باید ظهر شده باشه . خورشید درست بالا سر ماست 
ناخدا گفت : اگر این طور باشد ، ساعت یک بعد از ظهر است ، نه دوازده ظهر .
شوخوف پرسید : چطور ؟ از هر آدم ریش سفیدی بپرسی می گوید وقتی خورشد بالای سر ماست ، سات دوازده ظهر است . 
ناخدا گفت : این حرف مال زمان همان ریش سفیداس . حالا قانونی گذرانده اند که هروقت خورشید وسط آسمان است ، ساعت یک است .
- کی این قانون را گذاشته ؟
حکومت شوراها !!! ))

یکی از زیباترین قسمت های رمان ، مکالمه ی بین دو روشنفکر زندانی شده درباره ی سینماست که بحث به آیزنشتاین ، نابغه ی سینما می کشد :

((... اگر واقع بینانه داوری کنیم ، آیزنشتاین نابغه است . ایوان مخوف شاهکار نیست ؟ رقص ینی چری ها با نقاب ؟ آن صحنه ی کلیسای جامع!

-         همه اش ادعاست ! هنرنمایی زیاد کمال بی هنری ست . گندم نمایی و جو فروشی ست . آن هم با آن نگرش سیاسی شرم آور که می خواهد خودکامگی یک آدم را توجیه کند . این فیلم توهینی ست به خاطره ی سه نسل روشنفکران روسیه !( داشت حریره می خورد اما انگار زهر می خورد و از گلویش پایین نمی رفت )

-         اما اگر برخوردی غیر از این با مساله داشت ، آیا اجازه ی ساختن فیلم را به او می دادند ؟

-         ها ، اجازه ؟ پس دیگر اسمش را نابغه نگذار ! آدمی بوده که نان به نرخ روز می خورده . هنرمند اصیل برای خوشایند خودکامه ها ارزش کارش را پایین نمی آورد . ))

 توضیحی که اینجا باید بدهم این است که آیزنشتاین قسمت اول ایوان مخوف را این گونه ، در ستایش او ساخت ولی قسمت دوم که به دیوانگی و ظلم یک دیکتاتور می پرداخت ، هرگز اجازه ی پخش نیافت و نام آیزنشتاین ، تا پایان عمرش ، که چندی بعد اتفاق افتاد ، در لیست سیاه قرار گرفت .

یکی از دلایل پناه بردن به دین ، تسکین شخصی برای فرار از مشکلات ، تنهایی و بی پناهی ست . اما در گولاک ، گویی این پناه بردن و دعا کردن نیز ، برای زندانیان تکراری و بی فایده شده است . آنها امید خودشان را نیز از دست داده اند و فقط ، در فکر ایننند و آروزیشان این است که فردایشان از امروزشان بدتر نباشد :

((-خب ، ایوان دنیسوویچ ، روح تو به دعا نیاز دارد ، چرا به درگاه خداوند دعا نمی کنی ؟

- بهت می گم برای چی ! برای این که دعا کردن مثه شکایت کردن به بالایی هاست . یا به گوش کسی نمی رسد یا اگر رسید ، می گویند اعتراض وارد نیست ))

و شب هنگام ، جسته از همه ی خطرهایی که روزش را خراب می کردند ، خوشحال و راضی از این روز نکبت بار برای ما ونه برای او به خواب می رود ، آسوده و به امید پایان محکومیت :

((خوابش گرفت . چه حال خوشی داشت . امروز پشت سر هم خوب آورده بود . به مجردی نیفتاده بود . گروه را به مجتمع اشتراکی نفرستاده بودند . یک کاسه ی حریره ی اضافی برای ناهار گیرش آمده بود . سرگروه جیره ی خوبی برای آنها دست و پا کرده بود . از دیواری که بالا برده بودند ، راضی بود . آن تیغه ی فولادی را مفتش ها نگرفته بودند . سر شب سزار را دست خالی نگذاشته بود . توتون خریده بود . درد پشتش دیگر فروکش کرده بود .

هیچ چیز روزش را خراب نکرده بود و روی هم رفته روز خوبی بود .

سه هزار و ششصد و پناه و سه روز  دیگر را هم باید در زندان می گذراند ، مثل امروز ،از سفیده ی صبح تا تاریکی شب .

آن سه روز اضافی با احتساب سال های کبیسه بود ...))

کتاب نامه :

یک روز ایوان دنیسوویچ ؛ الکساندر سولژنیتسین ؛ رضا فرخفال ؛ نشر کوچک

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 21:9  توسط داريوش | 

رمان هایی هستند که ظاهر ساده ای دارند ، حجم کمی دارند و حتی کلماتشان نیز روان است ولی خواندنشان و درکشان و ارتباط با آنها و نوشتن از آن ها بسیار دشوار است . زندگی با کلماتش دشوار است و همذات پنداری با شخصیتش ناممکن . دم را دریاب از این دست رمان هاست . شاهکاری از سال بلو که تقلید ناپذیر و بی همتا می نماید و نمی توان برای آن دنباله و مکملی یافت . خودش است و خودش . حکایت میانسالی و شکست است و درک آن برای بسیاری ناممکن ، شاید باید همسن و سال خود ویلهلم ، قهرمان داستان باشید تا با او همذات پنداری کنید . در پایان ، نام او ، تداعی کننده ی شکست و حماقت و بدشانسی بشری می شود و اساسا ً ، لحظه های زندگی او شاید دریافت ذهنی امید یا تباهی .

بلو در همان کلمات اولیه ، قهرمان منفعلش رابه خوبی به تصویر می کشد :

(( وقتی پای کتمان مشکلات شخصی پیش می آمد ، تامی ویلهلم بی کفایت تر از باقی مردم نبود . دست کم خودش این طور فکر می کرد وشواهد زیادی هم برای تایید فکرش وجود داشت . زمانی او بازیگر بود – نه ، نه واقعا ً ، سیاهی لشکر بود – و می دانست بازیگری باید چه چیزی باشد . به علاوه ، او داشت یک سیگار برگ می کشید و وقتی مردی دارد سیگار برگ می کشد و کلاهی هم بر سر گذاشته ، مزیتی بر دیگران دارد ؛ پی بردن به احساساتش سخت تر است .))

کسی ست که برتری ای بر دیگران ندارد ولی احساس می کند برتر است ، سیاهی لشکر داستان زندگی ست و هنوز بعد از این همه سال ، به بازیگر نقش اول تبدیل نشده است ؛ اما دیگران نیز مانند او سیاهی لشکرند ولی او سیاهی لشکری ست که بر دیگران احساس برتری می کند ، شاید چون احساساتش خاص تر است ولی انگار همین احساساتش باشد که او را از دیگران عقب انداخته است . میانسالی ست که تقریبا ً همه چیزش را ازدست داده ، چه با اشتباهاتش ، چه به دلیل رفتار دیگران و چه از روی بخت و اقبال ، ولی هرچه جلوتر می رویم ، می فهمیم که خودش از همه بیشتر مقصر است و همه ی این ها ، مسببش ، احساساتی خاص و متفاوت است .

شخصیت پردازی زیبای بلو ، به صورت لایه لایه و در خلال فلاش بک ها و مکالمه های گوناگون به خواننده منتقل می شود ؛ یک نوع شخصیت پردازی سینمایی با معیارهای مدرن که همه چیز در گرو روایتی غیرخطی با عناصر درهم ریخته ی زمانی و مکانی ست . اتفاقات و تصاویر زندگی از پی هم می آیند و می روند و او را در میان افکارش غرق می سازند . نگاه کنید به این شخصیت پردازی زیبا که ویلهلم و تمام ویژگی هایش را کاملا ً به تصویر می کشد :

(( ...ولی یه چیزو مطمئن بهت بگم ، تو تیپ جرج رافت نیستی ، ازون کاراکترای خشن یه دست کوچیک تیره ، ادوارد جی رابینسن هم نه ، یا نقش های متفاوت کاگنی ، مثل ویلیام پاول متین و موقر هم نیستی ، یا جوونک شاد و شنگولی عین بادی راجرز ...می دم بذارنت تو تیپی که دختره رو به تیپ جرج رافت یا ویلیام پاول می بازه ، تو با ثباتی ، وفاداری ، ولی کاشته می شی . زن های مسن تر قدرت رو می دونن . مادرا طرفدار تو ان . ..تو خیلی دلسوزی ، حتا دختر جوون ها هم این می دونن ، نون آور خوبی می شی . ولی اون ها ترجیحشون تیپ های دیگس . این مثه روز روشنه ...))

 

تصویری که درجوانی یک استعدادیاب از او می کشد ، رفته رفته به واقعیت زندگی او بدل می شود . شاید نوعی ناتورالیسم پنهان در همه ی این ها نهفته باشد . بدل شدن به چیزی که دیگران در او می بینند . زندگی در خلاف خواسته های دیگران ولی باز هم تبدیل شدن به چیزی که دیگران از او انتظار دارند . گویا زمانی که می خواسته با احساسات و خواسته هایش زندگی کند هم می دانسته که شکست می خورد .

اما درون مایه ی همه ی سفرهای ذهنی اش به گذشته در مکالمه ی طولانی اش با دکتر تامکین است که شکل واقعی به خود می گیرد جایی که به او می گوید :

(( این جا و اکنون ، این جا و اکنون ، باید محدودش کنی ، هر بار یک چیز ، اجازه هم نباید بدی تخیلت ازت جلو بزنه ، تو زمان حال بمون ، بچسب به همین ساعت و دقیقه و ثانیه ))

(( پس بیا اندوه

در فکر ترک تو بودم

در پی فریب تو بودم

لیک ، حال در همه ی این دنیا تو را از همه بیشتر دوست دارم ))

بغضی که از چندی قبل ، با یادآوری همه ی این خاطرات در روح و جسم او ریشه کرده بود ، به یکباره می ترکد و در یک مراسم عزاداری ، باران گریه از او سرازیر می شود . شاید در هیچ رمان دیگری ، تصویری از یک بازنده به این رقت به تصویر نکشیده شده باشد .

هنر اصلی بلو ، در ساختار غیر خطی ، سیلان ذهن و فلاش بک گونه ی رمان شکل می گیرد . در واقع ، رمان ، همچون فیلمی روایت لحظه های شکست  ویلهلم را به تصویر می کشد و تا فروپاشی عصبی پایانی او را همراهی می کند . زیبایی رمان در ایجاز و غیرقابل تقلید بودن آن است . وقتی گذشته ی تلخی داشته باشی ،  حال این قدر دلگیر باشد ، چگونه می توان به آینده خوشبین بود . دوست داری در همین حال بمانی و زمان نگذرد . آینده هر چه باشد ، از حال بهتر نیست .

کتاب نامه :

دم را دریاب ؛ سال بلو ؛ مهدی غبرایی ؛ نشر چشمه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 18:54  توسط داريوش | 

براتیگان در اوج براتیگان بازی اش . بازی با زمان و مکان و کلماتی به ظاهر بی اهمییت و نامربوط و در باطن هم همین طور ، انگار روحی افسار گسیخته دارند این کلمات و ترسی دارند از چیزی ناشناخته ، چیزی به ظاهر و باطن بی اهمییت ، ترس از موجوداتی که بیشتر توهمند و بیشتر غرق شده در زندگی ، غرق شده در روزمرگی و یافتن روزنه ای برای کاراگاه بازی ، یوتوپیا سازی و رویای برای خود (( کس )) شدن در جایی ناشناخته و هراس از فرورفتن در گرداب همین رویا . رویایی که همه چیز از آن آغاز می شود و همه چیز نیز در آن ، پایان می یابد .

برای راوی نیز همه چیز از همین رویای بابل شروع می شود . آرمان شهری ذهنی که زندگی در آن برایش نکبت این دنیا را خواهد شست . همه چیز داستان گروتسکی از زندگی حول محور یک رویای بیهوده ست . داستان نیز با همین گروتسک شروع می شود :

(( اصلا ً سر در نمی آورم چرا تیر به ماتحتم خورد . به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود . به مردم که می گویی ماتحت ات تیر خورده ، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند . جدی ات نمی گیرند ، اما این دیگر اصلا ً مساله ی من نبود .جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع می شد برای من تازه تمام شده بود . ))

همین پاراگراف خواننده را تا پایان با قهرمان داستان آشنا می کند . شکست خورده ای ست که از بد روزگار ، گلوله ی دشمن نیز به بد جایی از بدنش برخورد کرده است . سرخورده ای ست که ادعا می کند کاراگاه خصوصی ست ولی تیر برای هفت تیرش ندارد . براتیگان در کم ترین زمان و با کم ترین کلمات ، بنیان داستان را می گذارد و تا پایان با کلمات بازی می کند . کل داستان شالوده اش بر روی هیچ و پوچ است و براتیگان در این داستان به اثبات این می پردازد که چگونه می شود حول هیچ و پوچ و چون دور باطلی ، چرخید و چرخید و زیبایی هنری و پوچی زندگی را توامان خلق کرد . کاری که در سینما بخوبی توسط کوئن ها ، جیم جارموش و بعضی آثار تارانتینو انجام می شود . ولی رمان بیش از همه مرا یاد فیلم (( خواب بزرگ )) هاوارد هاکس انداخت .البته از نظر داستان و نه شخصیت ها ، در واقع رمان یک پارودی از فیلم نوآرهای دهه ی چهل ارائه می کند و قهرمان داستان کاریکاتوری از بوگارت ، گلن فورد ، آلن لاد و ... را نشان می دهد .

فصل اول کماکان ادامه می یابد و به توصیف مکان زندگی این راوی می پردازد :

(( آپارتمانم این قدر کم نور بود که مثل سایه ای از یک آپارتمان به نظر می رسید . نمی دانم همه ی عمرم این طور زندگی کرده ام یا نه . منظورم اینست که حتما ً مادری بالای سرم بوده  ، کسی که بگوید نظافت کنم ، مواظب خودم باشم ، جوراب هام را عوض کنم .من هم این کارها را می کردم اما فکر کنم بچگی ها یک جورهایی کند بودم و اصل مطلب را نمی گرفتم . حتما ً دلیلی داشته ))

توجیه تنهایی و بی بند و باری . رمان ، انسان در آستانه ی دوره ی جدید را به خوبی به تصویر می کشد . چیزی که در آثار نویسندگان آمریکایی متاخر ، از براتیگان و بوکوفسکی گرفته تا استر و کورت ونه گات به زیبایی به تصویر کشیده شده است . انسانی که براتیگان در اینجا تصویر میکند ، نمونه ی انسان تک افتاده ، تنها ، سردرگم و رویا پردازی ست که بعضا ً  تجربه ای از جنگ نیز داشته و حال در زندگی دوباره اش ، با مشکلاتی مواجه است . تقابل با انسان هایی که مدتی از آنها دور بوده و حال نه او ، آنها را درک می کند و نه آنها او را . تقابل تضادهای برخوردی . نمونه هایی از این دست چه در سینما و چه در ادبیات آمریکا کم نیست : پالپ بوکوفسکی ، سلاخ خانه ی شماره ی پنج ونه گات ، سه گانه ی نیویورک استر و در سینما ، راننده تاکسی اسکورسیزی ، متولد چهارم جولای استون و ... .

اما هیچ کدام از این ها جادوی کلمات براتیگان در این اثر را ندارند .قدرت طنز خارق العاده ی این رمان ، فقط و فقط از براتیگان برمی آید . توهم و بازی با کلمات او استثنایی ست :

(( ...اگر پرسید مه کاکتوسی دیگر چه صیغه ای ست ، می گویم بدترین نوع مه ، چون پر از خارهای نوک تیز است . خارها به حالت بسیار خطرناکی در میان مه می چرخند . بهترین کار این است که همانجا که هستی بمانی و صبر کنی تا مه کاکتوسی گم وگور شود .))

با این حال ، رویا برای او لذتی ست که با هیچ عوضش نمی کند ، حتی با موفقیت هایی که ممکن بود با کنار نهادن آن نصیبش می شد ؛ اگر رویایش را از او می گرفتند دیگر برایش چیزی باقی نمی ماند ، انسانی می شد چون موجودات اطرافش ، یکنواخت و تلخ و خسته کننده . گاه حسرت گذشته را می خورد ولی در آن غرق نمی شود :

(( رویای بابل گرفتارم کرد . من هم پلیس لایقی می شدم ، اگر و تنها اگر می توانستم از فرو رفتن در رویای بابل دست بردارم . بابل برای من یک چنان لذت و در عین حال مصیبتی بوده .بیست سوال آخر آزمون را جواب ندادم . به همین دلیل هم مردود شدم . من آنجا نشستم و در رویای بابل فرو رفتم ، در حالی که دیگران سوال ها را جواب دادند و پلیس شدند .))

کاراگاه شده ولی کارش اهمییتی ندارد .اصلا ً مشتری ای ندارد و فقط دورخودش می

چرخد . حالا هم که مشتری ای پیدا کرده گلوله ای ندارد . پرونده هایی که تا به حال به او رجوع داده اند آن قدر مسخره بوده که فقط به بار کمیک رمان می افزایند :

(( یک شوهر 140 کیلویی می خواست از زن 140 کیلویی اش آتویی بگیرد . فکر می کرد همسرش با کسی روی هم ریخته ، همین طور هم بود : با یک مکانیک 140 کیلویی . ماجرایی بود برای خودش . زنک چهارشنبه بعد از ظهر به گاراژ طرف می رفت . ماجرا قبل از آن زمانی بود که مجبور شدم دوربین ام را گرو بگذارم . از پشت یک بیوک پریدم بیرون و بنا کردم به کلیک کلیک عکس گرفتن : باید می دیدید چه قیافه ای شده بودند . ))

همه چیز برای او در رویای بابلش خلاصه می شود . رویایی که از میان همه ی روزمرگی ها و بی حوصلگی های زندگی فقط و فقط می تواند به آن رجوع کند :

((دنیا آن قدرها هم جای بدی نبود ، برای همین شروع کردم به فکر کردن درباره ی بابل . چرا که نه ؟ تا دو ساعت دیگر هیچ کاری نداشتم بکنم . ضرری نداشت . فقط باید خیلی مواظب رویای بابل باشم . نباید اجازه دهم بر من مسلط شود . من باید بر آن مسلط باشم . این کاری ست که باید بکنم . به بابل نشان می دهم رئیس کیست ))

اما خودش هم خوب می داند که رئیس او نیست . بابل ، شهر رویاهایش جایی ست که در آن ، او معروفترین کاراگاه خصوصی ست و همه ی پرونده ها به او ارجاع می شوند . بابل جایی ست که او در ان موفق است ، برای خودش کسی ست ، تنها نیست و هزاران عاشق دل خسته دارد . او در آن قهرمان بیسبال است ، همه ی تیم ها او را می خواهند . او در معبد آرزوهایش ، یک سوپر قهرمان است :

(( زندگی در بابل باستان را بارها به این ترجیح  می دادم که در قرن بیستم باشم و هم و غم ام این باشد که یک همبرگر ناقابل را برای خودم جفت و جور کنم .))

گروتسک زندگی او با خاطرات تلخی همراه است . خاطراتی که در ابتدای رمان از آن فرار می کرد ولی در ادامه ، گریزی از روایت آن نیست :

(( خیال نداشتم به او بگویم وقتی در حال ریدن بودم سرخوردم و افتادم رو تپانچه ی خودم و دو تا تیر از هفت تیره در رفت و یک جفت سوراخ تر و تمیز تو جفت لمبرهام در آورد ))

تلاش براتیگان در این رمان در به تصویر کشیدن یک فضای سرد و ابزورد و بدون احساس در دریایی از کلمات است . رویکرد پست مدرنیسم او چه در بازی با زمان و مکان و چه در به تصویر کشیدن انسان ها و احساساتشان ، زیبا و سحر انگیز است :

((گفتم : می بخشی اما باید ماجرای عاشقانه تو خاتمه بدم . امیدوارام دلتو نشکسته باشم ، به هر حال یکی دیگه می آد که جاشو بگیره . زنا همیشه در حال مردن ان .

پاچوبی گفت : اوه نه ، اون نه  . اون عزیز دردونه ی منه .

گفتم : متاسف ام ، رفیق .

پاچوبی سری تکان داد و گفت : می آرم اش برات .

گفتم : شگفت زده ام کردی . عزیز دلتو می فروشی به پول سرد بی احساس . چطور می تونی این کارو بکنی ؟

پاچوبی گفت : خیلی آسون .اون ام سرد و بی احساسه . اون ام دیگه دل نداره ، تو که رفتی یه کالبد شکافی روش انجام شد و قلبشو در اوردن . ))

بقیه ی رمان داستان کاراگاهی و تعقیب و گریز احمقانه ای برای به تصویر کشیدن نهایت پوچی و حماقت است . حماقتی که در جایی به اوج خود می رسد که می دانی پایان نیست . دور باطل بشری ست که می دانی باز هم و باز هم اتفاق می افتد و برای همیشه ادامه خواهد یافت . زیبایی کلمات براتیگان در این رمان ، به اوج خود می رسد و لذت فرو رفتن در رویایی پوچ را برای شما تداعی می کند . شاید همه ی ماها بابلی برای خود داشته باشیم که اگر نبود زندگی مان گونه ای دیگر می شد . گونه ای که شاید از الانش هم بدتر و زجر آور تر بود .

 

کتاب نامه :

در رویای بابل ؛ ریچارد براتیگان ؛ پیام یزدانجو ؛ نشر جهان نو

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 19:3  توسط داريوش | 

از آن انسان های غریب روزگار بوده این ابراهیم گلستان . غولی همه فن حریف با همه ی دغدغه های روشن فکری . اما روشن فکری اش بیشتر در جهت خودش بوده تا جامعه اش . از این جهت می گویم که بیشتر سودای آلایش شخصی داشته تا بخواهد چون بسیاری از روشنفکرنماهای قلابی عصرش تاثیری برمردمش بگذارد و به جهالت ، عقب ماندگی و خرافات آنها دامن بزند.  غم زمانه داشته ولی شاید امید رخت برکندن این همه حقارت را از جامعه نداشته . از آن انسان هایی ست که عاشقشان هستم : رک ، نترس ، بی پرده و با سواد . چندتا هنرمند این گونه داریم ؟ خیلی کم . یکی شان صادق هدایت بود . و تا بقیه تا دلتان بخواهد نان به نرخ روز خورهایی قلابی ، ایدئولوگ هایی فروخفته در گریبان خویشتن و انسان هایی که هر چند سال نظریه هاشان به کل تغییر می یابد . روزی غربی اند ، روزی شرقی و روزی نه شرقی نه غربی . گاه دم از غرب زدگی می کنند و در راستای تبیین اندیشه هایی که خود نیز باور ندارند به هر دری می زنند و گاه آن چنان در تجدد پیش روی می کنند که دیگر راه برگشتی برایشان نمی ماند . هیچ وقت میانه ای نداریم در این میان .

اما خروس در این میان داستان غریبی ست . نمی توان گفت رمان است و نه می توان آن را داستان کوتاه نامید . چیزی ست حد واسط . تم اصلی آن برای همه آشناست : تقابل سنت و مدرنیته ، ارتجاع و تجدد . درون مایه ای سیاسی دارد و در همین صفحات اندک ، حرف های زیادی برای گفتن . سرشار است از نمادپردازی و توصیف هایی بکر . توصیف هایی که در ادبیات منثور فارسی به ندرت به آن بر می خوریم . نه درازگویی و اضافه گویی و طبیعت گرایی های خواب آور دارد و نه محیط اطراف و شخصیت ها ، کارتونی و تک بعدی از آب در آمده اند . همه چیز به اندازه است . به اندازه ای که هر آنکس که بخواهد و بتواند درک کند . ایجازی در نوشتار آن است که جملات را برایت جذاب می کنند . اما مهم ترین دلیل جذابیت داستان ، زبان و آهنگ کلمات آن است . آهنگی که از هم آوایی و قافیه بندی و استفاده ی زیبا از سکون و توقف و حرکت  است . تاکید و تمرکز بر جمله ای و آهنگی که خواننده انتظارش را ندارد . در واقع ، هنر گلستان ، نوعی غافلگیری فنی نوشتاری ست که با پس و پیش کردن کلمات و آوردن کلمات به دنبال هم و به گونه ای که خواننده انتظارش را ندارد ، لحظات بدیعی برایش رقم می زند . آهنگی که خواننده را تا پایان با نویسنده همراه می کند،بدون این که او را خسته کند .

داستان با یک غافلگیری و یک صحنه ی سینمایی شروع می شود :

((وقتی که در زدیم از روی سردرخانه خروس انگار پارس کرد . این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود . یا شاید اذان همیشه باید اینجور باشد ، بجنباند . در هر حال ما از جایمان جستیم ))

آشنایی زدایی ، توصیف سردرو از همه مهم تر ، آشنایی اولیه با خروس ، به عنوان قهرمان داستان  و تغییر نگرش خواننده از خروس و اذان گفتنش ، همه و همه  فقط در این پاراگراف خود را به تصویر می کشاند . کار زیبای او در پاراگراف بعد فلاش بک به حوادث قبل از آن و پرداختن به جزییات است . در واقع او ابتدا چون سکانس یک فیلم نامه ، همه چیز را کنار هم قرار می دهد و در نهایت کار را ، ادبی تر پیش می گیرد و به یک پرداخت ادبی به جای سینمایی می پردازد .

بازی با صفات و استفاده از کلماتی ناهمگون در کنار هم ، به داستان آهنگ خاصی می دهد که با تصویر سازی سینمایی او همگون است .

اما تصویر اولیه از حاجی زیباست :

((...تا در که باز شد ، و تو رفتیم . حاجی میان حیاط ایستاده بود ، و پاره سنگ توی دستش بود . ما را که دید آمد به پیشواز ، و وقتی که خواست دست دهد سنگ را به دست دیگر داد ، آن را رها نکرد . یک بچه گوشه ی حیاط در سایه ی باریک سرگرم ریدن بود ))

دقت کنید به سنگ در دست داشتن حاجی ، رها نکردن آن و بچه ای که گوشه ی حیاط در حال ریدن است . این کودک تا پایان داستان در پیش زمینه ی صحنه ها وجود دارد و در نهایت این وضعیت به خود حاجی نیز سرایت می کند و توصیفی ست از زمانه و جامعه ی ایران . چه بعد و چه قبل . توصیف نویسنده از حاجی از همان صفحات اولیه نمودار می شود .

کارکرد موسیقیایی گلستان به بازی با راوی نیز می انجامد :

(( تو رفتیم . تو بوی بسته ی گرما داشت . درها را که باز کرد خنک تر شد اما مگس فراوان بود . آونگ ساعت شماطه دار بر دیوار انگار می لنگید ، و سطح پهن بادبزن ، مثل پرده ای ، از سقف بی جنبش معلق بود ))

اما خروس چه کرده که این قدر دشمن دارد ؟ با بقیه فرق دارد ، سرکش است و صدایش ، نمادی ست برای آزادی و بیدارکردن وجدان زمانه ای که خواب است . صدایش، رخوت زدای روح ارتجاع است که نفس کشیدن و بانگ برداشتن را جز در چهارچوب و زمان سنجی مشخص بر نمی تابد . می خواهد همه ی صداها و بانگ ها به فرمان او باشند و هیچ جز این را نمی خواهد :

(( حاجی گفت : تخم حروم وقتی هم ساکته انسون همه ش می ترسه الان صدا کنه . می دیدم حاجی از خروس خوشش نمیاید . بیکار بودم و خواستم لجش بیندازم گفتم :(( خروس اینجوری غنیمته ، حاجی

گفت : ور بپره ! یا می پره رو مرغ یا فضله میندازه یا هی اذون میگه .

گفتم : خروس یعنی این .

گفت : ناکس بلد شده هی میپره بالای سردر .

گفتم : موذنای مسجدام میرن رو گلدسه .

گفت : میرن اذون میگن ، نمی رینن اونجا .))

طرز فکر حاجی و شخصیتش آشکار است . لمپن و بددهن است ، مرتجع و خرافاتی ست ، در فکر گنج ناشناخته ای ست و در به معنای واقعی کلمه ، شخصیتی ست تیپیک .فکر و ذکرش کشتن  خروس و خاموش کردن صدای اوست . همه ی کسانی که در خانه ی او هستند نیز تحت مسخ اویند و باییند حقارت و خواری او را در نهایت ببینند تا چشمانشان باز شود . نگاه کنید به این جمله ای که گلستان در ابتدا می گوید :

((... و خروس هم چنان می رفت . یکبار رفت از پیش بچه ای که هم چنان می رید رد شد ، پرید و بچهک افتاد ، توی تغوط خود افتاد ، و زیر گریه زد ، نالید ، مینالید ، و دست گه آلود بر چشم خود کشید . من از خودم پرسیدم از لای گه چه جور می بیند ، اگر که می بیند ؟))

و در نهایت داستان ، چشم ها زدوده می شوند .

و بعد قشقرق خروس شروع می شود . همه به دنبال به دام انداختن اویند . حاجی لحظه لحظه عرصه را برای او تنگ تر می کند اما خروس زرنگ تر این حرفهاست و بز سنگی را تکه تکه می کند . بز نماد تقدسات بی ارزش و جنبه ای از بت پرستی و تقدس گرایی دینی ست و منبعی ست از برای همه ی تحجرات ذهن انسان های جامعه و در این جا حاجی که خود منشاش را از همین انسان ها گرفته است .

گلستان به زیبایی هرچه تمامتر ، شلوغی سکانس را در قالبی طنز به تصویر می کشد .خود داستان به دنیا آمدن خروس هم شنیدنی ست :

((... از زیر مرغ که در نیومد این حرومزاده .آن وقت دود را به فوت فرستاد سوی ساعت شماطه دار و ساعت را با جنبش سر و با پلک نیم بسته نشان می داد ، گفت :از این تو در اومد ، این . با دس خرد شده م . یه کاسه تخم مرغ خواسم زفش کنم . حواسم رفت ؛ نهادمش من ساعت ، به کل حواسم رفت ، یادم رفت تا روزی که سگ پدر به جیر و ویر افتاد ...

گفتم : راس می گی حاجی ؟

گفت : راس  و دروغ چنه ؟بدبختی راسه ن همیشه ))

نشان می دهد که خروس ناخواسته و بی میل جامعه پا به این عرصه گذاشته و سزای این چنین کسی ، از همان روز ازل ، مرگ محتوم است .

گلستان در داستانش ، بیش از همه ی شخصیت ها به حاجی می پردازد و در یکی از این تصویر سازی هایش ، یکی از بهترین صحنه ها را رقم می زند :

((حاجی انگشت را به دهان تر کرد ، آن را غلتاند روی نمکدان و باز کرد توی دهانش مکید ، گفت (الهی شکر) آن وقت خم شد سفره را بوسید . بعد یک کم عقب نشست و بنا کرد خرده نان از روی فرش و سفره برچیدن . بعد باز گفت : الهی به داده هایت شکر .و ساکت ماند . در فکر بود . در فکر ، از جیب مسواک چوبی ناصاف را که کث یک قلم زردچوبه بود درآورد و توی دهان کرد و جنبانید . آن را بر دندان می کشید و بر لثه می مالید ))

در ادامه ، هنر گلستان را می بینیم در به تصویر کشاندن طنزی سیاه . طنزی که به دام انداخته شدن خروس ، آزار و اذیتش و کشته شدنش را به تصویر می کشد و جنبه ای از دیوانگی و حقارت حاجی را در صحنه ی اذان گفتنش و وادار کردن دیگران به این کار ، را به تصویر می کشد . در این میان پیام های سیاسی گلستان آشکارتر می شود :

((سلمان رفت و من به رفت و آمد آونگ در پشت شیشه ی در ساعت نگاه می کردم . از ذهنم گذشت آیا چه وقت ، کی ، یک بار دیگر ، از روی اتفاق یا تصادف و حتی به اشتباه ، تخمی کنار ساعت پیوسته تیک تاک کننده گذاشته خواهد شد تا کی دوباره خروسی از آن سر بیاورد بیرون ))

و این پیام چقدر زیباست . آرزو و امید نویسنده ای ناامید برای ظهور قهرمان و منجی ای که رخوت جهل گونه ی زمانه را بزداید .

اما رمان دو قسمت دارد : قسمتی که به تدریج شخصیت هارا می نمایاند و رفته رفته اوج می گیرد و با مرگ خروس پان می یابد و به ظاهر آرامشی حاکم می شود و قسمت دوم که رفته رفته این آرامش قبل از توفان به توفانی سهمگین تر از قسمت اول منجر می شود . با اینکه حاجی نمی میرد ولی توفان داستان او را به چنان حقارتی می اندازد که مهم تر از جانش ، جایگاهش را از دست می دهد .

گلستان در قسمت دوم نیز به تکمیل شخصیت ریاکار و لامذهب حاجی ادامه می دهد :

((به راهنما گفتم ( ما را ببر لب دریا .) اما حاجی میان قنوت از ته اتاق بلندتر گفت(...و قنا عذاب النار ...) که انگار حرفی داشت و با دست اشاره کرد بمانیم و رفت در رکوع . دیگر تنها صدای سوت سین سبحان هایش به گوش میامد ، انگار با فشار موکد به روی سین می خواست هر شبهه ی شکست در نمازش به علت این انحراف در توجه را از میانه بردارد هر چند گویا فعلا ً به ما بیشتر توجه داشت تا به مبدا اعلا ...))

مکالمه ی حین شام ، نشانگر خرافات و عقب ماندگی ملتی ست که تفریحاتش صحبت راجع به مسائل جنسی و انحرافات جنسی ست ؛ ملتی که فروخفتگی جنسی او را به انحراف و خشونتی جنسی انجامیده . نویسنده در کنار تبیین شخصیتی حاجی و البته همراهانش ، به زیبایی گفت و گویی دسته جمعی را ادامه می دهد و خواننده را برای وقوع توفانی آماده می کند . در واقع ، خواننده از همان زمان مرگ خروس ، می داند که فجایع داستان به همین جا ختم نمی شود . گلستان در این جا باز هم کارکردی سینمایی دارد و با قرار دادن دو توییست در داستان کوتاهش ، خواننده را تا پایان با خود همراه می کند . پس مرگ خروس به جای این که Spoiler داستان شود ، خواننده را در مسیر تازه ای می اندازد که با توییست بعدی تکمیل می شود .

خانه ، بز سنگی و همه چیز آتش می گیرد . آتشی که به همه جا زبانه می کشد و حاجی ؟ کاش می مرد . نمی میرد ، دست و پا بسته ، خودش را خراب می کند و همه جا را به کثافت می کشاند و به نهایت خواری و پستی می رسد . ستون ارتجاع فرو می ریزد و گویی ، نفرین خروس و آزادی ، جهل و نادانی را نابود می کند .

خروس از جهاتی هم پیش گویی ست و هم نیست . پیش گویی  درستی ست که به شکست انجامیده . محدود به زمان معاصر نیست و می تواند هر زمانی را در برگیرد . زمانی بی بازگشت و انجام . فرزند حاجی چه می شود ؟ هیچ . او کماکان به ریدن در این در دنیا ادامه می دهد و تنها بت زندگی اش ، حاجی ، نیز در پیش چشمانش خوار و خفیف شده است .

 

خروس ، بیش از هر چیز از ادبیات ناتورالیسم نشات می گیرد . بسیاری از عناصر داستان ، از جبر گرایی و محتوم کردن سرنوشت قهرمانان داستان گرفته تا ساختار بی پرده و رک و نگاهش به شخصیت ها و بیش از همه محیط ، همه و همه ، تحت تاثیر ناتورالیسم زولایی ست . زبان گلستان بیش از همه به ادبیات آمریکا نزدیک است و همان ایجاز و رک گویی را دارد . نمونه ی دیگری که در همان زمان ها نوشته شده در این سبک ، سنگ صبور صادق چوبک است .

 

کتاب نامه :

خروس ؛ ابراهیم گلستان ؛ نشر اختران

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 22:41  توسط داريوش | 

رگتایم بیش از هرچیز از موسیقی ریشه گرفته ؛ چه نامش ، چه ریتمش  ، چه حال و هوایش و چه حتی شخصیت هایش . شخصیت هایش کمی تا قسمتی واقعی اند اما آن قدر سوار بال های داستان شده اند که گاه نمی توان مرز بین واقعیت و داستان را تشخیص داد . حتی دوست نداری بدانی چیزی که می خوانی داستان است یا واقعیت . هنر دکتروف نیز در این است . همراه کردن خواننده با خود و شخصیت های واقعیش در دنیایی پر شر و شور و درحال گذار ، همراه با واقعیت و خیال . گاه شخصیت ها نام دارند و گاه ندارند . این ها هیچ کدام اهمییت ندارد .

رمان دکتروف سیلان ذهن یک جامعه است  .این جا فرد و ایگو و ذهن اهمییت ندارد . به آن بها داده نشده است . اذهان میلیون ها انسان در این رمان ریخته شده است . آن هم در نهایت ایجاز . کم تر رمانی را می توانید پیدا کنید که این چنین موشکافانه ، روح جامعه را  جراحی کند و هر آنچه در آن است را به شما ارائه کند . تنهایی انسان  در جاده ی مدرنیته به زیبایی به تصویر کشیده شده است . در لفافه و پنهان . همه ی شخصیت های رمان تنهایند یا تنها می شوند . پدر و مادر ، در عین علاقه به هم ، از هم دورند و در نهایت با مرگ پدر ، مادر برای فرار از تنهایی ، دوباره ازدواج می کند . تاته و دخترش تنهای تنها در این متروپلیس تازه شکل گرفته به در و دیوار می زنند تا جایی پیدا کنند . ایولین ، مرلین مونرو زمانه ی خودش ، از آغوشی به آغوش دیگر پناه می برد ، هودینی ، فورد ، مورگان ، برادر مادر ، همه و همه ، تنها هستند . این جامعه ای ست که روز به روز دارد به مدرنیزاسیون نزدیک می شود . از تمامی دنیا به این دنیای جدید پا می گذارند . همه جای این جامعه پر است از مهاجرینی که به دنبال مدینه ی فاضله ی خود پا به این جا گذاشته اند . تعدادی به سرانجامی می رسند اما بیشترشان ، می میرند یا زنده اند و تن به خفت داده اند .

ساختار فیلم وار رمان به شدت درخشان است . رمان در بعضی قسمت ها کاملا ً به فیلم نامه تبدیل می شود . نگاه کنید به جایی که تاته دخترش را به قطار می سپارد ، یا جایی که هودینی به خانه ی زن ثروتمند می رود و یا رسیدن پیری به قطب . همه و همه یک تک نگاری درخشان هستند . استفاده از خرده داستان ها و ارتباط آنها با هم ، همچون شاخه های یک درخت بلند ، در نهایت ، به سرانجامی می رسد که همان موسیقی رگتایم است . موسیقی ای که انگار روحی از بداهه دارد ، تند نوازی نیست ، در آغاز ریتم خاصی ندارد اما وقتی بیشتر و بیشتر به آن گوش می سپاری ، ارتباطی معنادار بین نت ها و جمله ها پیدا می کنی . فقط کافی ست ریتمش دستت بیاید و دیگر تمام است . دیگر نمی توانی از لذت گوش دادن به آن دست بکشی . تمامی وجودت می شود نت هایی بی نظم و ترتیب که فقط نیاز به زمان دارند تا دل شنونده را به دست بیاورند . بیش از هرچیز برایم تداعی کننده ی رِنگ های موسیقی ایرانی هستند . به خصوص رنگ شهرآشوب با آن زیبایی منحصر به فردش . انگار ، نت های هر دو ، با وجود دوری از یکدیگر ، جایی با هم پیوند دارند .

و چقدر رگتایم مرا یاد فیلم هایی انداخت که در آن نیویورک قدیم به تصویر کشیده شده اند . رمان به زیبایی به تک تک محله های نیویورک سرک می کشد ، انگار خود نویسنده آنجا بوده و همه چیز را دیده . فیلم هایی مثل دارودسته های نیویورکی اسکورسیزی وروزی روزگاری در آمریکا ی سرجیو لئونه . خود فیلم رگتایم را هم میلوش فورمن ساخته . ساختار رمان به گونه ای ست که تبدیل آن به فیلم چندان دشوار نیست .

رگتایم به عنوان یک رمان آمریکایی ، همه ی شاخص های آن را دارد . تنها تفاوت آن با سایر رمان های آمریکایی و رمان های به سبک سیال ذهن ، استفاده از راوی کلی ست که با روایت خرده داستان ها و ارتباط آنها با یکدیگر ، داستان اصلی را پیش می راند بدون اینکه توییستی در کار باشد . سیلالیت رمان ، زاییده یک ذهن نیست و از اذهان مختلفی نشات می گیرد . من ها در این رمان همه به ما تبدیل می شوند . رمان می خواهد از جامعه به فرد برسد در صورتی که در دیگر رمان هایی از این دست ، از شخص به جامعه می رسند .

 

کتاب نامه :

رگتایم ؛ ال .ای .دکتروف ؛ نجف دریابندری ؛ انتشارات خوارزمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 13:53  توسط داريوش | 

دون کیشوت قرن بیستم . تصور کن انسانی را از قرون وسطی بیرون بیاوری و بیاندازی در قرن بیستم ، آن هم در کشاکش میانه ی آن ، دوران گذار و پست مدرنیسم و هیپی گری و آشوب و دوران پسا جنگ ، بعد با وجود طنز ذاتی ، مقداری طنز را نیز به آن اضافه کنید ، نتیجه می شود آشی درهم و برهم از جمع اضدادی در حال حرکت و در چرخش . دور باطلی از حماقت که انگار هیچ وقت به پایان نمی رسد .

شاید رمان ، بهترین رمان اول یک نویسنده باشد . نویسنده ای که بعد از این رمان خودکشی کرد و انگار ، روح زمانه و خودش را در قالب کلمات ریخت و رفت . داستان زندگی اش تا حدی هم به قهرمان داستان نزدیک است . انگار ، قهرمان داستان ، کاریکاتوری از خود اوست . کاریکاتوری از انسانی منزوی و تنها  که اسیر دیوانگانی دیگر در دنیای اطرافش  شده است .

دورن مایه ی داستان بر اساس گروتسکی زیبا استوار است . گروتسکی یادآور فیلم های برادران کوئن و چقدر وقت خواندن رمان به یاد فیلم های آنها  ( به خصوص لبوفسکی بزرگ ، بارتون فینک ، تقاطع میلر و فارگو و بعد از خواندن بسوزان  )افتادم و البته نمایش های بکت . همه ی شخصیت های داستان ، اگر بتوانیم اسمشان را شخصیت بگذاریم ، کاریکاتورند . کاریکاتورهایی که می خواهند به شخصیت نزدیک شوند و در لحظه ی آخر ، همه چیز را خراب می کنند . تنها کسی که از ابتدا تا انتها ، کاراکتر داستان است ، خود ایگنیشس است . انسانی ایدئولوژی زده و غرق در توهم و پارانویا و اسیر تفکراتی نخ نما شده . در معنایی عام تر ، خود آمریکای اسیر جنگ سرد است . در واقع ، وجوه عمده ی شک و تردید و ترس در او و اطرافیانش جمع شده است . همه به نوعی به هم مشکوکند .یکی دیگران را کمونیست می داند ، افسر مخفی مضحکی که همه را متهم می بیند ولی از پس هیچ کس برنمی آید ، زنی که کافه ای را اداره می کند و همه را پلیس می بیند و ....همه ی کاریکاتورهای داستان ، به زیبایی هر چه تمامتر در به تصویر کشیده شدن فضا ، دست به دست هم می دهند . پس ، رمان ، داستانی ست که از شخصیت برای  تجسم فضا استفاده می کند . به سنت ادبیات مرسوم آمریکای میانه ی قرن بیستم ، سرشار از دیالوگ است و قوت اصلی آن نیز ، در همین دیالوگ هاست . دیالوگ هایی که رمان را به زیبایی یک فیلم ، برای ما به تصویر می کشد . دیالوگ هایی مسلسل وار و بی وقفه که با وجودی که خود شخصیت های رمان نیز می دانند سرانجام ندارد ، باز هم به آن ادامه می دهند : نگاه کنید به همه ی صحبت های ایگنیشس با مادرش ، ایگنیشس با هات داگ فروش ، آقا و خانم لوی ، جونز و لانا و ... همه و همه انگار می خواهند روی اعصاب هم راه روند و بعد هم قدم بر روی اعصاب ما بگذارند . همه چیز بی هدف و بی سرانجام .

رمان با این جمله شروع می شود :

(( وقتی نابغه ای حقیقی در این جهان یافت می شود ، می توانید اورا از این نشانه بشناسید : تمام ابلهان علیهش متحد می شوند ))

انگار همه ی هستی رمان در همین جمله نهفته است . شاید در پایان رمان به خود بگویید ایگنیشس از انسان های اطرافش ، دیوانه تر نیست و حتی باهوش تر است . با زیرکی همه را به جان هم می اندازد و در نهایت ، خود را فراری می دهد و هیچ چیز نیست اما همیشه کسی هست که تر و خشکش کند .

رمان ، از همان ابتدا شخصیتش را به ما می نمایاند . آن هم به زیباترین وجه ممکن . ابتدا توصیفی از سر و وضع ایگنیشس و بعد عقاید او و در همان دو صفحه ی اول او را شناخته ایم و می دانیم که با چه انسانی سرو کار داریم و تا پایان رمان نیز ، قهرمان ، همان است که در همان سکانس اول بود ؛ نه تغییری و نه تحولی :

(( در میان جمعیت دنبال نشانه هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن می گشت . متوجه شد که بیشتر لباس ها به قدری نو و گران هستند که کاملاً می شد توهینی به سلیقه و نجابت به حسابشان آورد . داشتن هرچیز نو و گران قیمت نشانه ی خدا نشناسی و عدم درک هندسه بود . حتی ممکن بود روح را زیر سوال برد ))

او با همه متفاوت است و این تفاوت را ، برتری خود می داند . خود را از زمانه جدا کرده و از آن نفرت دارد . این جاست که شاید اول با او همذات پنداری شود اما آن قدر شخصیت پوچ و بی ارزشی دارد که هرجا که این حس همذات پنداری در خواننده روشن می شود ، با حرکتی سریع آن را از بین می برد . نگاه کنید به سینما رفتن های او و سخنانی که حین فیلم دیدن می گوید . در عین خنده دار بودن ، پر از حرف  و انتقاد است . با این که به سینما علاقه دارد ولی هیچ فیلمی را بدون استهزا رها نمی کند . نگاه کنید به صحنه ای که به دیدن فیلم نور زمستانی برگمان می رود :

(( ایگنیشس تصمیم گرفت به سینما پرایتانا نرود . فیلمی که نمایش می دادند یک درام سوئدی به شدت تحسین شده بود درباره ی مردی که دارد روحش را از دست می دهد و ایگنیشس علاقه ی چندانی به دیدنش نداشت . باید به مدیر سینما به خاطر نمایش چنین اثر ملال آوری تذکر می داد ))

زنجیره ی شخصیت های داستان قرار است جایی به هم برخورد کنند . اما پاشنه ی آشیل رمان از همین Crash نهایی ست . نقطه ای که خوب پرورانده می شود اما همین که لحظه ی انفجار نهایی فرا می رسد ، خواننده را اقناع نمی کند . شاید نویسنده تعمدا ً خواسته پوچی را به نهایت برساند و سپس خواننده را در خلایی بزرگ رها کند . به هر حال ، ساختار رمان به شدت به ساختار فیلم هایی شبیه است که سه دهه بعد ساخته شدند . فیلم های پست مدرنیستی که روایت غیرخطی را جایگزین کردند و بدون شخصیت و حتی داستان مشخصی ، شاهکارهایی را رقم زدند . امثال جیم جارموش ، تارانتینو و البته برادران کوئن . اما نویسنده بیش از همه وامدار سروانتس و گوگول است . دیوانه ای در میان دیوانگان دیگر ، تمی آشناست که پیش از این ، سروانتس و گوگول به زیبایی آن را به تصویر کشیده اند . تصویر انسانی که در نظر جامعه دیوانه و ابله است ، اما در واقع جامعه  از خود او بیمارتر است . نمونه ی امروزی و زیبای آن ، همین رمان است . ایگنیشس ، در جامعه ای در حال گذار زندگی می کند ، جامعه ای که بعد از جنگ دوم به سرعت در حال پیشرفت است و روزبروز از گذشته اش فاصله می گیرد . جامعه ای اسیر جنگ سرد ، جنبش های جدید ، موسیقی راک و آشوب و برخورد دیالکتیک عناصری تابه حال ناشناخته ، حال ، در این میان ، فردی به اطرافش دهن کجی می کند ، به گوشه ای می رود و از همه فاصله می گیرد . بعد  هم که گذر روزگار او را  به جامعه بازمی گرداند ، فاجعه رخ می دهد .

ترجمه ی داستان خوب و روان ولی پاستوریزه شده است .آفتی که در ترجمه ی رمان ها و داستان های کوتاه آمریکایی به وفور به چشم می خورد والبته بخشی از آن به سانسور برمی گردد. ولی با این حال ترجمه ،خواننده را اذیت نمی کند .

در پایان بخشی از نوشته های ایگنیشس را برایتان نقل می کنم که به نظرم شاهکار نویسنده در نوشتار است و چکیده ی همه ی حرف های او و قهرمانش است :

(( ...رود می سی سی پی را ترانه ها و ابیات مزخرف مشهور کرده اند ، مکررترین موتیف آنی ست که سعی دارد این رود را به عنوان نماد پدر قالب کند . ولی در واقع رود می سی سی پی حجم آبی خائن و شریر است که گرداب ها و تنداب هایش جان بسیاری را گرفته . من تا به حال کسی را ندیده ام که جرئت کرده باشد انگشت پایش را در آب قهوه ای و آلوده ی این رود فرو کند . آبی که پر است از فاضلاب و ضایعات صنعتی و آفات مرگبار . حتی ماهی هایش در حال مرگ اند . از نظر من موتیف غلط می سی سی پی به مثابه ی پدر –خدا-موسی –بابا- قضیب – پاپ با نوشته های غم افزای مارک تواین آغاز شد . این ناتوانی در ارتباط با واقعیت مشخصه ی بارز تمام هنرهای آمریکاست . هرگونه ارتباطی میان هنر آمریکایی و طبیعت آمریکایی کاملا ً بر پایه ی تصادف است و دلیلش هم ارتباط کل ملت ما با واقعیت است . این تنها یکی از دلایلی ست که وادارم کرده در حاشیه ی جامعه زندگی کنم و تسلیم برزخی شوم متعلق به کسانی که واقعیت را در اولین برخورد تشخیص می دهند . ))

 

کتابنامه :

 

اتحادیه ی ابلهان ؛ جان کندی تول ؛ پیمان خاکسار ؛ انتشارات به نگار

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:33  توسط داريوش | 

((به چه عشق می ورزی ؟

 به ابرها عشق می ورزم ...ابرهایی که می گذرند ...آن بالا ...آن بالا...ابرهای شگفت انگیز !))

جادویی ست نهفته در این کلمات . نه شعرند نه نثر ، جایی میان این دو و روان در بین این دو . اما همیشه لطافت کلمات وجود دارد ، لطافتی که تلخی هر گونه اندیشه ی بدبینانه را نیز از بین می برد . اندیشه هایی زاییده ی تنهایی و انزوا ، اندیشه هایی که از لحظه های پرسه نشات می گیرند . پرسه در خیابان هایی تنگ و تاریک و تلخ . پرسه در میان انسان هایی نه از جنس او و دیدن و بوییدن همه چیز و همه کس . انگار ترانه های آدمیان نیز در این کتاب وجود دارد ، احساس می کنی صداهایی میان این کلمات وجود دارد ، صداهایی که می خواهند گاه از خود دفاع کنند و گاه ، سرسپرده و راضی ، به تماشای قلم نویسنده بنشینند . گاه همین قلم ، کلمات را می آزارد ؛ کلماتی که تنها امید اوست و آخرین پناه دل دردمند خود او . همان گونه که پیرزن شعر او بچه ای را به گریه در می آورد :

((اینک کودکانی را وحشت زده می کنیم که آرزویمان دوست داشتن آن هاست ))

بودلر ، معمار مدرن ادبیات است . مدرنیسمی که با گوته و مارکس و بودلر و بالزاک و داستایوسکی در قرن نوزدهم آغاز شد و در قرن بیستم ، از آشفتگی و تقابل با عناصر محیطی جدید به سیلان ذهن جویس و فاکنر و پروست و وولف و میلر بدل شد . اما مدرنیسم بودلر ، چیزی ست فراتر از این ها . مدرنیسم او نخست در خیابان شکل گرفت . یعنی در میان مردم و حضور در اجتماع نه در کنج و انزوا . مدرنیسم او همراه بود با  تحولاتی  که در بطن جامعه ی معاصر اتفاق می افتد . در واقع کار بودلر ، پذیرفتن انسان مدرن در تمامیت و کلیت نفسانی اش بود ، با همه ی ضعف ها ، آرزوها و یاس و درماندگی و تنهایی اش . او توانست به مناظری زیبایی ببخشد که به خودی خود و در نگاه اول زیبا نبودند . آن هم نه با بزک کردن آنها به شیوه ای رمانتیک ، بلکه با روشن ساختن آن بخشی از روح و جان انسانی که در بطن آنها پنهان بود .

کاراصلی  او ، عریان کردن ذات اندوهگین و غالبا ً تراژیک شهر مدرن و متروپولیس پاریس بود . و این طور می شود که کلام او ، بعد از این همه سال و ظهور این همه نویسنده ، فقط زیبا و دل نشین  و تصنعی نیست . روح دارد و گرما و باز هم روح مردمان را در هر زمانی تکان خواهد داد .

و این گونه است ، که اشعار منثور (Prose Poets) او تا سالها در اذهان باقی می ماند . نمی توان فقط به چشم شعر به آنها نگاه کرد . انگار روح زمانه در آنها دمیده شده و احساس می کنی در پاریس قرن نوزدهم داری قدم می زنی ، عاشق می شوی ، از پنجره ی اتاق خویش به تنهایی انسان های دوروبرت خیره می شوی و سرانجام هاله ی مقدس روحانیت را به زمین می اندازی و جایی میان گل و لای ، به جامعه می پیوندی  .

سمبولیسم او ریشه در ابهامی دارد که مابین اشیا فی نفسه و پدیدارها در چرخش است . هنر ، در نظر او در عین تعهد ، عاری از هرگونه وابستگی است . در واقع هنرمند مورد نظر او یک شی فی نفسه متحرک است . جایی که خود او می گوید :

((هر نوع شکوفایی امری خودانگیخته و فردی است ...هنرمند از خود نشات می گیرد ...او فقط ضامن خویش است و بس . او بی فرزند می میرد ، همواره سلطان خویش ، کشیش خویش و خدای خویش است ))

او روند مدرنیسم را نیز برای ما به تصویر می کشد . مدرنیته ی او ، لذتی ست چون همه ی لذت های دیگر غرق اضطراب ،و خالی نیست از فلاکت و اضطراب ذاتی و فطری نوع آن . هنر او ، خلق حماسه است در دور و زمانه ای که حماسه و قهرمان معنایی ندارد . انگار همه چیز جمعی شده است در این زمانه ای که فرد تازه دارد فرد می شود . طنز او ریشه در این دارد که :

(( آدمیان مدرن به رغم نداشتن زیورهای قهرمانی ، واقعا ً خصلتی قهرمانانه دارند .در واقع قهرمانگری آنها ریشه در نداشتن همین زیورهایی ست که یگانه فایده شان بادکردن جسم و جان آدمی ست ))

همانطور که گفتیم هنر او ، محشور با  مردم و جامعه است ؛ با وجودی که تنهاست و خود ، خدای خویش است . برای بودلر هنری که با زندگی زنان و مردان کوچه و خیابان در پیوند نباشد ، به معنای واقعی کلمه مدرن نیست .

عشق های قهرمانان او در دل بلوارهای پاریس شکل می گیرد نه در کنج خانه ها ، همه چیز از زمزمه و نگاههای معنادار این بلوارها و خیابان ها نشات می گیرد .

گاه در این اشعار تنهایی و انزوا به تصویر کشیده می شوند و گاه صحنه های این شعر منثور به خیابان می رود و نگاه شاعر معطوف اطرافش می شود . گاه در اتاقش محبوس می شود و تنهایی اش را به تصویر می کشد :

((اتاقی که همچون خیالبافی ست ، اتاقی حقیقتا با روح ، آن جا که جو راکد کمی آلوده به آبی و گل بهی ست .

در آنجا جان در حمام بطالت شناور است ، آمیخته به عطر پشیمانی و میل . چیزی از جنس گرگ و میش ، با سایه هایی کبود و سرخگون ؛ رویایی از لذت در هنگامه کسوف ))

(( به کدام اهریمن خیرخواه مدیونم لذت این سان احاطه شدن با راز ، با سکوت ، با راحتی و با روایح را ؟ ای نشئه ی بهشتی ! آنچه عموما ً زندگی اش می خوانیم ، حتی در سرشارترین و شادترین اوقاتش ، چیزی ست یکسر غیر از آن حیات اعلایی که اینک آشنای من است ، و دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه از آن می چشم !!!!))

((سرانجام تنها ! هیچ صدایی به گوش نمی رسد جز همهمه ی چرخ های چند درشکه ی فرسوده که هنوز در خیابان اند . تا چند ساعت ، سکوت ، اگر نه آرامش ، از آن ما خواهد بود . سرانجام جباریت چهره ی بشری به پایان رسیده است و من خود یگانه علت رنج هایم خواهم بود ))

اما شاهکار او در میان این همه شعر زیبا ، دو شعر ((گم کردن هاله ی زرین )) و چشم مستمندان است . دو ترانه ای که اولی ریشه در از دست دادن بعد روحانی خویش در میان گل و لای خیابان است و دیگری قراری میان دو عاشق و معشوق و نگاه متفاوت آن دو به انسان های اطراف و در معنای عام ، جامعه .

گم کردن هاله ی زرین ، به نوعی برمی گردد به همان معنای Epouse  یا یکی شدن با جامعه . بودلر ، به عنوان یک مدرنیست واقعی به این یکی شدن اعتقادی راسخ داشت . شان و تشخصی که گاه دست و پاگیر است و آزادی عمل را از انسان می گیرد . در واقع ، این توفیق اجباری به سعادتی از انسان منجر می شود که با هیچ چیز قابل قیاس نیست . یک نوع وارستگی و رهایی بی قید و بند برای یکی شدن ، حتی در پست ترین زوایای خیابان :

(( از این پس خواهم توانست در هیاتی ناشناس ولگردی کنم ، دست به اعمال ناشایست بزنم و مثل هر انسان فانی دست به هرزگی بزنم . و در نتیجه ، چنان که می بینی ، من هم اینجایم ، مردی درست همانند خود تو ! ))

چشمان مستمندان اما شعری ست که بنیانش بر دو اصل مهم استوار است : نخست نقش بلوار و محیط در شعر بودلر که پیش تر به آن اشاره کردیم و دیگری تمایلات سوسیالیستی و چپ بودلر بعنوان یک مدرنیست و تقابلش با معشوقه ای که انگار نماینده ای ست از طیف محافظه کار . ترسیم زیبای او از مرد و فرزندان فقیرش و تعمیم آن به ناپایداری روابط زن و مرد در نوع خود بی نظیر است :

(( تا چه پایه دشوار است فهم یکدیگر ،فرشته ی عزیز من ، و تا چه پایه افکار تسری ناپذیرند ، حتی میان کسانی که یکدیگر را دوست می دارند !))

تاثیر بودلر ، این کتاب و دیگر و مقاله هایش ، بر جامعه ی  رو به مدرنیته ی جهانی و ادبیات بعد از خود ، غیرقابل انکار است . این تاثیر به خصوص در نویسندگان آمریکایی و دیگر نویسندگان و هنرمندانی که در فضای پاریس رشد و نمو می یافتند ، کاملا ً مشهود است .

((چه تیزند پایان روزها در پاییز ! آه ! تیز تا حد درد! درست همچون آن احساسات لذت بخشی که ابهامشان از شدتشان نمی کاهد ؛ و هیچ نوکی تیزتر از نوک متناهی نیست ))

 

کتابنامه :

ملال پاریس ؛ شارل بودلر ؛ امیدمهرگان و مرادفرهادپور ؛ انتشارات مینوی خرد

تجربه ی مدرنیته ؛ مارشال برمن ؛ مراد فرهادپور ؛ انتشارات طرح نو

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:3  توسط داريوش | 

حال شهری چون پاریس را تصور کن ...این کلانشهر جهانی را در خیال مجسم کن ...جایی که در کنج هر خیابانی با تاریخ روبرو می شویم .

تجربه ی مدرنیته

پاریس بین دو جنگ ، بهشتی بود برای هنر و محیطی که تمامی  مدرنیست ها در آن جان می گرفتند . مکانی بود برای خلق هنر و زاییدن اندیشه های نو . زمانه ی بعد  از بودلر و مدرنیسمش ، زمانه ی تولد اگزیستانسیالیسم و سارتر و کامو و دوبووار  . زمان اوج سلین ،  یگانه ی ادبیات فرانسه . دوره ، دوره ی پس زمینه ی آبی نقاشی های پیکاسو بود و آغاز تولد کوبیسم . دوره ای که بونوئل و دالی داشتند سگ اندلسی شان را می ساختند و سورئالیسم داشت لحظه به لحظه با رهبری برتون و هنر بونوئل ، دالی و ماگریت اوج می گرفت . آیا می توان از این پاریس رویایی گذشت ؟

مدار راس السرطان بیش از همه چیز وامدار پاریس و مکان است . زمان فقط وسیله ای شده برای اندیشه ها و دغدغه های بی سر و ته نویسنده ای از دیاری دیگر . برای او زمان سرطانی ست سرشار از بی رحمی و بی زمانی ، که گویی درگذشته ، آرزویش بوده ، حال ، تبدیل شده به یک دشمن خونی :

((...هوا همین طور بد باقی می مونه ، همچنان بدبختی و مرگ و ناامیدی هس ،حتی یه نشونه ی کوچیک از تغییر هم دیده نمی شه ، سرطان زمان داره همه چیزو می خوره ، قهرمانامون یا  خودشونو می کشن یا همدیگرو ، بعدش قهرمان زمان نیس ، بی زمانیه ، باید یه گام ، یه گام محکم به سمت زندونه مرگ برداریم ، هیچ راه فراری نیس ، هوا تغییر نمی کنه))

مدار راس السرطان ،  از تنهایی نشات می گیرد و مرگ و غصه. زندگی در بابل مدرنیست با انسان هایی از تمامی دنیا و هذیان های یک ذهن خسته ، در کوچه پس کوچه های پاریس . گویی هر چیزی در این رمان عقده می گشاید . زبان میلر ، هیچ وقت این قدر تند و تیز و سرشار از بی پروایی نبوده و نیست . او زبان را به بازی می گیرد و بعد از بازی با کلمات ، مغز و روح خواننده را نیز . انسان نمی داند چگونه با کلمات او کنار بیاید ، ولی آنها را دوست دارد . مانند مهمان عزیز غیر قابل تحملی ست که با آنکه عاشقانه دوستش داری ولی هر لحظه منتظری تو را ترک کند . کلمات میلر در این رمان، القاگر یاس و تنهایی و پوچی است . در واقع ، رمان ، تصویرگر دنیایی است که انسان های در گذار از سنت به مدرنیته اش ، خسته و سردرگم و گیجند . نمی دانند چه چیز را دوست را دارند ، نمی دانند به کجا خود را بیاویزند و نمی دانند به عقب برگردند یا با ترس و لرز به جلو بروند .

خود اونیز می داند کتابش ، کتاب نیست . اعتقادی به آن ندارد ، چون اصلا ً داستانی برای گفتن ندارد . اما اندیشه ها و هذیان هایش که از تنهایی اش نشات می گیرند ، باید نوشته شوند ، وگرنه خدا می داند چه می شود :

((پولی ندارم ، پس اندازی ندارم ،امیدی ندارم ، خوشبخت ترین آدم زنده ام ، شش ماه قبل ، یه سال قبل ، فکر می کردم یه هنرمندم،ولی دیگه اینجوری فکر نمی کنم ، هرچیزی که اسمش ادبیاته از من ساقط شده .شکر خدا، همه ی کتابا دیگه نوشته شدن !

خب پس این چیه ؟ این کتاب نیس ،این هجو ِ،تهمت ِ، آبروریزیه . به معنای واقعی کلمه یه کتاب نیس ، یه توهین طولانیه ،یه مشت تف تو صورت هنر ، یه درکونی به خدا ، آدم ، سرنوشت ، زمان ، زیبایی ، ... هر چی که بخوای .می خوام براتون بخونم ، بدون ریتم ، ولی بازم می خونم ، وقتی می خونم که داغون شده باشین  و بالاسر جسد کثیفتون می رقصم .))

شاید خسته از عشق باشد یا اسیر هوس هایش . این را نیز نمی داند . این وجه مشترک تمامی رمان هایی ست که در نیمه ی اول قرن بیستم نوشته شده و به خصوص در میان دو جنگ به اصطلاح بزرگ . از اولیس جویس گرفته تا مادام دالووی ولف و زمان از دست رفته پروست  ، از سفر به انتهای شب و مرگ قسطی سلین گرفته تا تهوع و دیوار سارتر و بیگانه کامو . از خشم و هیاهو فاکنر تا همین مدارراس السرطان هنری میلر . همه از تنهایی و سرگشتگی و دوراهی ها می نویسند . از دوراهی هایی که انسان هیجان زده از ورودش به قرنی دیگر به آن دچار است . از تنهایی هایی که با افزایش پوپولیسم و کمونیسم و مدرنیسم و هر ایسم لعنتی دیگری روزبروز بیشتر می شود . از دوراهی های انسانیت فراموش شده و لذت های ظاهری روزافزون و دلتنگی ها و نوستالژی ها و هست و نیست های نخ نما شده  .

هذیان نویسی او جدید نیست . کمی پیش تر جویس و فاکنر و پروست نوشته اند . چه خوب هم نوشته اند ولی هیچ کدام این قدر بی پروا نبوده اند که از همه چیز و همه ی اندیشه ها و همه ی رویا ها بنویسند . ته بی پروایی آنها می شود سگ اندلسی بونوئل و دالی . اما این رمان چیز دیگری ست . تا قرن ها بعد نیز بسیاری از کلماتش ممنوعه خواهند ماند . انگار انسانی عقده اش را باز کرده و از هجوم تنهایی و آرزوها فروخفته اش ، به یکباره فوران کرده و خودش را در مسیر کلمات انداخته. انگار ، برای اولین بار ، هر آنچه که آرزو داریم و نداریم و فکر می کنیم را باید بنویسیم . بنویسیم از لذت ها وشهوت ها و از مغزهای بیمار و جان های خسته از خواب زیاد در سایه های غبار آلوده از دود کارخانه هایی که انگار ، همیشه در کارند .

با این حال ، رمان سرشار است از کلماتی خوشایند و زیبا . آنجا که انگار اندکی به خودش می آید و دست از بازیگوشی های آوانگاردش بر می دارد و تنهایی اش را با توصیفاتی زیبا بیان می کند :

((آسمان نیلی از ابرهای پشمی ، تمیز شده بود ، درختای مردنی تا بی نهایت کشیده شده بودند، شاخ و برگ سیاهشون ، مثه یه آدم خواب نما ، در حال ژست و ادا بود ، همه چیز دل تنگ کننده بود ، تنه های درختای خیالی ، مثه خاکستر سیگار ، رنگ پریده بودن .

وقتی از سن می گذشتم و کارناوال چراغا رو پشت سر می گذاشتم ، به ذهنم اجازه می دادم که با این چیزا بازی کنه ، برا یه لحظه ، به هیچی فکر نکردم جز این که من یه آدم حساسم که با معجزه ی این آب و انعکاس دنیای فراموش شده تو اون ، زخم خوردم . تو تموم طول ساحل ، درختا سنگین و رنگین ، خم شده بودن رو به یه آینه ی تیره ، وقتی باد وزید و شاخ و برگشون رو بالا اورد و با یه صدای پچ پچ پرشون کرد ، انگار با پیچ و تاب خوردن آب ، گریه کردن و به خودشون لرزیدن . این یکی ، دیگه خفم کرد . هیچ کس نبود که باهاش ارتباط برقرار کنم . حتی با یه خورده از احساساتم .))

اما او باید بنویسد . دیگر نمی تواند سکوت کند . بگذار کسی صدایش را بشنود . بگذار زندگی بالاخره ادامه پیدا کند . بگذار همه چیز و همه کس ، در کلمات او باشند :

((. یه نفر می تونه هرجایی بخوابه ولی حتما ً باید یه جا واسه کار کردن داشته باشه . حتی اگه تو نمی خوای یه شاهکار بنویسی . حتی یه رمان بد هم به یه صندلی واسه نشستن و یه کم محیط خصوصی نیاز داره . اون جیگرای پولدار هیچ وقت به چیزایی شبیه این فکر نمی کنن . هروقت که می خوان ماتحت نرمشون رو پایین بذارن ، یه صندلی داره انتظارشونو می کشه ...))

او در میان این همه هیاهو گم شده است . در میان هیاهوی تنهایی های پر سرو صدا و هر چه بیشتر در این صداها فرو می رود بیشتر به هذیان می افتد :

((و من دارم همینجوری پرسه می زنم ، مثه یه جذامی که قراره خرچنگ ها از باقی مونده ی بدنش تغذیه کنن . تو صبح یک شنبه ، یه تبی همه جا وجود داره . هیشکی هیچ جارو انگار دوس نداره ، شاید البته بخش شرقی یا پایین پایینای میدون چاتهام . خیابون اشاد به جوش اومده . خیابونا می چرخن و عوض می شن، تو هر زاویه ای و پیچی یه کندو در هرحال فعالیته . صف های طویل مردمی با یه عالمه سبزی زیر بغلشون ، این جا و اونجا صدای خش خش اش ، اشتها رو تحریک می کنه . هیچی نیست به جز غذا و غذا و غذا . آدمو به هذیون می اندازه .))

نوشته های او سفری ست در گذشته و آینده . هر دو مبهمند و بی روح اما انگار در گذشته ، خاطراتی هست که باید یادآوری شوند. اشاره به آنها زیباست . اشاره به آنها به او می فهماند چرا حال این گونه شده است و آینده چه خواهد شد :

((یکی از بعد از ظهرای یکشنبه شبیه همین بود که اولین بار ژرمن رو دیدم . داشتم تو بلوار بومارشه ول می چرخیدم ، در حالی که جیبم از صدفرانکی که زنم با عجله برام از آمریکا فرستاده بود ، پر بود . حسی از بهار همه جا رو پر کرده بود ، یه بهار مسموم کننده ی بداقبال که انگار داشت از اعماق وجود آدمی نشات می گرفت . هر شب به همین چهارراه برمی گشتم . خیابونای جذامیش جذبم می کردن . انگار شکوه شیطانیش ، فقط بعد از این که روشنایی روز آخرین نفساشو می کشید ، بروز می کرد و جنده ها ، دونه دونه ، خودشونو نشون می دادن تا سر پستاشون حاضر شن . خیابون پاستور-واگنر رو بخصوص خوب یادمه که تو کنج خیابون آملو ، پشت بلوار ، مثه یه مارمولک لزج پنهون می شد . اینجا ، اسمشو الان می گم ، نوک زبونمه ، الان می گم ، یه سری لاشخور بودن که خش خش می کردن و بال های کثیفشون رو به هم می زدن و با ناخن های تیزشون ، بهتون دست می زدن و هلت می دادن طرف در .  شیطونای متجاوز شنگولی که وقتی کارشون تموم می شد ، بهت مهلت نمی دادن که دکمه ی شلوارتو هم ببندی . می بردنت به یه اتاق کوچیک ، ته خیابون . اتاقی که معمولا ً پنجره نداشت و لبه ی تخت می نشستن ، با دامنای بالازده ای که بهت این فرصتو می داد که یه بررسی سریع بکنی ، بعد ، رو کیرت تف می کردن و می ذاشتنش داخل . وقتی خودتو می شستی ، یکی دیگه جلو در وایساده بود ، در حالی که دست قربانیشو تو دستش گرفته بود ،  خیلی ناراضی نگاهت می کردو منتظر بود ببینه که کی آخرین بار دست شویی رو لمس می کنی))

مدار راس السرطان ، زمان درازی مرا درگیر خود کرده بود . لذتی بود در خواندن این همه کلمات سخت . گوشه ای از آن را به انتخاب خود ترجمه کردم . حتماً پر از اشکال است . هنوز به فارسی چاپ نشده است . درباره اش زیاد نوشته اند اما خودش را کم تر کسی در ایران خوانده .

 

برای خواندن متن کامل ترجمه به آدرس فیس بوک ما مراجعه کنید :

مدار راس السرطان ؛ هنری میلر

 

 

کتاب نامه :

Tropic of cancer ,Henry Miller, Flamingo Modern Classic, 1993,great Britain

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 19:32  توسط داريوش | 

یک خیانت ناگفتنی ، عنوان کتابی ست که مجموعه داستانک ها ، طرح ها و نقد های لویی بونوئل ، کارگردان نابغه ی سورئالیست را در بردارد . کارگردانی که همه ی فیلم هایش ، جز شاهکارهای سینمای کلاسیک می باشند . این کتاب در ایران با عنوان (( بونوئلی ها )) به چاپ رسیده است . کتابی که البته علاوه بر خودسانسوری شدید که باعث حذف قسمت های زیادی از آن شده است ، باز هم گرفتار ممیزی شده است . طرح ها و داستانک های بونوئل در این کتاب ، رویاها و اندیشه هایی از او بوده که می توانسته در هر کدام از فیلم هایش به کار رود . یکی از چیزهایی که بونوئل را از دیگر سورئالیست ها ی سینما متمایز می کند ، علاقه ی او به داستان و درام و ملودرام است . به این دلیل ، او ضمن پرداخت مجزای شخصیت ها و ایجاد تعلیق و جذابیت داستان ، ریزه کاری های سورئال خویش را نیز اعمال می کند . داستانک زیر ، که عنوان کتاب نیز از آن گرفته شده است ، از متن اصلی ترجمه شده است :

یک خیانت ناگفتنی ؛ لویی بونوئل ؛ داریوش ش

برای یک سال تمام روی اثرم کار می کردم ، اثر بزرگم .روزی پنج تا شش ساعت روی این دستاورد عظیم کار می کردم و همزمان تمامی مجله های معتبر دنیا داشتند برای به دست آوردن آن با هم مبارزه می کردند . مبلمان ، کف پارکت اتاق و تمامی کتاب های داخل اتاقم از این که می دیدند روی چنین کار محشری زحمت می کشیدم ، لذت می بردند . به محض این که سرجایم می نشستم ، میز ، قفسه کتاب و تختخواب اطرافم جمع می شدند و از روی رضایت جیر جیر می کردند . به خصوص قفسه ی کتاب که به من نزدیک تر می شد ، یواشکی و روی نوک پا و ستون فقراتش را که به جای مهره ، سرشار از کتاب بود را به انتظار شروع کار من ، صاف می کرد . عنکبوتی در گوشه ی اتاق ، در حال کار روی یک مجتمع بزرگ در حال ساخت ،همیشه با قرقره ای از داربستش پایین می آمد و از روی رضایت ، با پاهای بزرگش ، سرش را تکان می داد .

تنها دشمنم ، دشمن قسم خورده و خونینیم ، باد بود . تقریبا ً هر شب ، قبل از اینکه وارد اتاق شوم ، می گذاشتمتش که تا دلش می خواهد با شادی سوت بکشد . صدای سوتی که با خطوط فشار قوی داخل خیابان تقویت می شد و یا با کاغذهای آواره ای که روی سنگفرش پیاده رو ها می چریدند ، به رقص و پایکوبی مشغول می شد . اما گاه گاه پیش می آمد که زمانی داشتم لباسم را عوض می کردم و صندلی مهربان و خسته ام داشت غبار را با تکان دادن خود ، از خودش دور می کرد ، آغوش صمیمی اش را رویم باز می کرد ؛ در حالیکه داشت با مشت های خشمگینش ستون فقرات پنجره را نوازش می کرد و به دنبال فرصتی بود تا یواشکی یا با زور ، وارد اتاق شود . ولی پنجره ی اتاقم ، نیرومند مقاومت می کرد و انگشتانش را به سختی به هم می فشرد و در برابر باد مقاومت می کرد . باد ، برای انتقام ، با قوایی وحشیانه ، دیوار را آزار می داد و مشت مشت ، سنگ ریزه و قلوه سنگ به شیشه پرتاب می کرد.ولی من ، بی خیال از همه ی این هیاهوها ، کارم را می کردم و از جایم تکان نمی خوردم .

سرانجام ، به من قول داد که اگر بگذارم داخل اتاق شوم و کارم را تحسین کند ، دیگر مرا اذیت نکند و به جای آن ، تا می تواند همه نوع بوی عطر و موسیقی و زمزمه ی عاشقانه برایم بیاورد .

اعتراف می کنم که با ذره ای قلقلک حس غرورم و دیدن این که کسی این قدربه کار من علاقه مند است ، وسوسه شدم که رضایت دهم . باد از روی خوشحالی زوزه کشید ، دو درخت را از ریشه در آورد ، چند خانه را چهل و پنج درجه چرخاند و همه ی زنگ های شهر را با جیغی مهیب به صدا در آورد . با این که با این کارهایش موافق نبودم ، ولی شعبده بازی برای خودش شده بود . سه کشیش را داشتند پایین خیابان یواشکی از دستش فرار می کردند را هم چون چتر وارونه ، چرخاند و به زمین زد . از خیابان ها و خانه هایی که خراب کرده بود ، هیمالیایی ساخته بود که ارتفاعش به ابرها می رسید . و در این خرابکاری بود که رومیزی ها ، قالی ها ، اسناد و همه ی وسایل بزرگترین جواهرفروشی شهر را به سطل های زباله انداخت .

در نهایت ، وقتی اشتیاق زیادش رابرای خوشحال کردنم دیدم ، به او اجازه دادم که وارد شود و پنجره را باز کردم .

باد مضحک ، سراسیمه از لبه ی پنجره به داخل حمله کرد و بی قرار و مضطرب همه چیز را بو کشید . جایی که او واقعا ً ترس ایجاد کرد ، سبدی بود که در آن کاغذهایم قرار گرفته بود . کاغذهایی که آسوده آنجا آرمیده بودند ولی تا حضور هیولا را احساس کردند ، چون دیوانگان روی یکدیگر به لرزه در آمدند و در جستجوی پناهگاهی ، در همه ی جهات به پرواز درآمدند و یا زیر پادری پنهان شدند . گویی که باد می خواهد آنها را بخورد .

رک و پوست کنده ، من از این گستاخی و بی کفایتی و عدم علاقه ی او به دیدن اثر مهمم ، به خشم آمده بوده بودم . اثری که این قدر درباره ی آن به او هشدار داده بودم . سپس ، در حالی که وانمود می کرد دارد به دقت بررسی می کند صدها کاغذ را مرور کرد ، آنها را چون یک خرابکار متقلب ، همچون دسته ای کارت بازی بُر زد . ناگهان ، با یک حرکت سریع ، آنها را از پنجره ی احمق که دهانش از شگفتی باز مانده بود ، به بیرون پرت کرد و خود به دنبالشان رفت .

گیج و منگ و از هم گسیخته شده بودم ؛ همچون کتابی که از جلدش جدا شده باشد . او اثر من را برده بود ، شاهکار من را . اثرم داشت جایی در افق ، بوسیله ی یک مرغ دریایی ، پرواز می کرد .

قسم خوردم که بدون معطلی انتقامم را از او بگیرم . خیلی زود راهی پیدا کردم . دیدمش که روی سقف ، در اتاق زیرشیروانی خوابش برده است ، جایی که لوله های بخاری هنوز داشتند خمیازه می کشیدند ، ولی او مست خواب بود و خروپف می کرد . یک پنجره ی جدید آنجا نصب کردم که بدون لولا بود و کاملا ً مناسب آنجا بود . و او در دام افتاد .

طبق معمول ، به محض اینکه از خواب بیدار می شد ، خودش را از پنجره ی آنجا به بیرون پرت می کرد ، ولی این بار خودش را زندانی دید . به دام افتاده بود و حتی نمی توانست از ترک های دیوار خارج شود .

سالهاست که در آنجا زندانی ست و گریه و زاری راه انداخته و برای آزادی اش التماس می کند . ولی من او را در آنجا زندانی کرده ام و دست هایش را به پنجره بسته ام . پنجره ای که همیشه بسته است و به خودش و استحکامش مطمون است . من کسی نیستم که بازیچه ی دیگران شوم .

کتاب نامه :

an unspeakable betrayal,luis bunuel,barnes and noble,paris,1982

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:16  توسط داريوش | 
اداره ی پست بوکوفسکی آغاز دست به قلم گرفتن یکی از نوابغ ادبیات آمریکا بود . رمانی که با آن بوکوفسکی سبک خاص خود را شروع کرد و هنوز هم به اعتقاد من بهترین رمانی ست که از او به چاپ رسیده است و با این که تم داستانی ندارد و همان فضای اتوبیوگرافیک وار بر آن حاکم است ، اما عجیب است که زیباترین اثرش است و رمان های دیگرش چون زنان ، هالیوود ، خاطرات دیوانگی ، پالپ و ... به گرد اداره ی پست نمی رسند . یکی از نکات برجسته ی این اثر این است که شخصیت داستان ، چیناسکی ، هنوز نمی نویسد و در واقع شاید عنوان دیگر اداره ی پست ، چه شد که نویسنده شدم ، است . اداره ی پست ، عقده گشایی روحی رنجدیده و نا آرام است که سالها تن به هرکاری داده تا زنده بماند و همین او را از علایقش دور کرده است ، روابطش با انسان ها ، همانی ست که در همه ی آثار بعدیش به آن اشاره می کند ، روابطش با زنان سردرگم و ناموفق است ، با رییس و همکارانش سر ناسازگاری دارد و در یک کلام نه او کسی را درک می کند و نه دیگران او را درک می کنند . همین می شود که سالها باید در مداری بسته بچرخد و به هیچ جا نرسد و روز به روز مسیر مرگ تدریجی اش را بپیماید .

سنگینی کلام ، هنوز در این رمان دیده می شود و بوکوفسکی هنوز به آن سادگی خاص کلام خود نرسیده است . البته این از نیمه ی دوم رمان ، بهتر می شود و تازه نویسنده در قسمت دوم گرم شده است و دستش در توصیف فضاها بازتر شده است . به همین دلیل است که ابتدای رمان با نوعی کندی و سنگینی شروع می شود که معمولا ً در آثار او ندیده ایم . ترسیم  او از اداره ی پست و آن پوچی و بیهودگی تمامی کارهایی که انجام می شود را می توانیم در کلمات او ببینیم . در این میان، کماکان ، طنز خاص خود را نیز حفظ کرده است . طنزی که در رابطه ی او با انسان ها، شکل می گیرد و بیشتر کلامی ست تا موقعیت :

(( ... از اون یکی خونه هم گذشته بودم که دیدم یه زنه داره دنبالم می دوه :

-پستچی ، پستچی ، برا من نامه نداری ؟

- خانم ، اگه داخل صندوقت چیزی ننداختم یعنی برات نامه ندارم

- ولی من می دونم که تو برا من یه نامه داری

- چی شده که همچین فکری کنی ؟

- خواهرم امروز زنگ زد و گفت که می خواد برام نامه بنویسه

- خانم ، من برات نامه ای ندارم .

- می دونم که داری ! می دونم که اون توِ!

شروع کرد به دست کردن داخل کیسه نامه ها .

-        خانم به نامه های ایالات متحده دست نزن . امروز برا تو نامه ای ندارم .

برگشتم و به راهم ادامه دادم .

-        می دونم که نامم دست تو ِ !

یه زنه دیگه رو ایوون خونشون وایساده بود :

-        دیر کردی امروز .

-        بله ، خانم

-        پستچی همیشگی کجاست ؟

-        سرطان گرفت مرد .

-        از سرطان مرد ؟ هارولد از سرطان مرد ؟

-        درسته

-        صورتحساب ، صورتحساب ، صورتحساب . همش برام صورتحساب اوردی ؟ آره ؟

-        بله خانم ، همش همینه .

-        برگشتمو به راهم ادامه دادم . ((

بوکوفسکی اداره ی پست را برای فرار از دیوانگی و ملالش نوشت و همین نوشته ها ، که از شدت واقعی بودن ، مستند می زند و برای خیلی ها ، خسته کننده ، آغاز گر سایر نوول ها و داستان های کوتاهش شد . البته او هیچ وقت در نوول هایش ، به پختگی داستان های کوتاهش نرسید و البته هنر او نیز در همین داستان های کوتاه و  شعرهای نویی ست که سروده . در واقع نوول هایش نیز مجموعه ای از داستان های کوتاهی ست که سرانجامی ندارند و به شدت موجزاند و البته در مکان شکل می گیرند . البته بوکوفسکی در داستان های کوتاهش ، بیشتر از هم دوره هایش چون کارور ، به شخصیت می پردازد و شخصیت ها پرداخت بیشتری می شوند . اما باز هم داستان های به شدت مدرن او ، اسیر زمانه و برهه های کوتاهی ست که گاه از بی حادثه بودن رنج می برد و بیشتر خوانندگانش را فراری می دهد .

اگر بوکوفسکی نگارنده ی تنهایی و پوچی باشد ، اداره ی پست شاید اوج کار او باشد و بقیه ی رمان هایش به نوعی تکرار . در واقع می توانیم بگوییم او در اداره ی پست ، بیشتر حرف هایش را زده و بقیه ی کارهایش ، به نوعی مکمل این کارند . پرسونایی که در این رمان خلق می کند ، در سایر داستان های او نیز به نوعی دیده می شود . کسی که با همه ی دنیا و به خصوص زنها سر ناسازگاری دارد ، علایقی دارد ولی برای گذران زندگی اش مجبور است تن به کارهایی پوچ و عبث بدهد . تنهاست و دائم الخمر و سردرگم و خسته . شخصیتی که از جامعه ی اطرافش گریزان است و به شدت به آن بدبین و هر وقت خوشبین می شود و سعی می کند با آن ارتباط برقرار کند ، شکست می خورد . شاید همه ی این نوشته ها، از زبان انسانی مطرود و شکست خورده باشد ، ولی گروتسکی که او از جامعه ی اطرافش به ما می دهد ، چیزی نیست که بتوانیم در صداقتش شک کنیم . یک صداقت کودکانه در کلام اوست که مارا به شدت با او همراه می کند و حرف هایش را باور می کنیم . باور تنهایی های مردی که تنها راه فرارش از دیوانگی کامل ، نوشتن است ، زیاد سخت نیست .

در این میان نوول هایش ، در این رمان با شخصیت او ارتباط بیشتری برقرار می کنیم . چون چیزهایی که می نویسد ، به عنوان یک نویسنده نیست . شرح حالی ست گاه آشفته و البته هذیان نیست . پای عقل در میان است . پای دیده ها و شنیده ها در میان است . این که انسانی عادی ،هر چه تجربه کند ، بنویسد ، چیزی نیست که باور ناپذیر باشد . پوچی و خستگی از کلمات می بارند :

((...و تو روبراه نیستی و هر لحظه ، خسته و خسته تر می شی . از پله ها رفتم بالا و کلیدمو انداختم تو قفل . در باز شد . یکی انگار همه ی وسایل خونه رو عوض کرده بود . یه قالی نو کف اتاق انداخته بودند . وسایل خونه هم نو بود .

یه زن تو آشپزخونه بود . خوشگل بود . جوون ، پاهای خوشگل ، بلوند .

-        سلام ، آبجو داری ؟

-        آره ، الان برات می آرم .

-        این مدل تزیینو دوس دارم .

-        کار منه

-        ولی چرا ؟

-        فقط این جوری دوس داشتم .

دوتایی آبجو خوردیم .

-        تو خوشگلی . قوطی آبجومو گذاشتم زمینو بوسیدمش . یکی از دستامو گذاشتم رو پاش . زانوِ خوشگلی داشت . بعد یه قلپ دیگه از آبجوم خوردم.

-        خوب ، واقعا ً از این دکوراسیون خوشم می یاد . روحمو تازه می کنه .

-        خوبه ، شوهرمم دوسش داره .

-        چی ؟ ... شوهرت ؟ ببین ، این آپارتمان شماره چنده ؟

-        309

-        309؟ خدایا ! من طبقه رو اشتباهی اومدم . من تو 409 ام . کلیدم درتونو باز کرد .

-        بشین عزیزم ، اشکال نداره .

-        نه ، نه

بقیه ی آبجو ها رو برداشتم .

-        حالا چرا این قدر عجله داری ؟

-        بعضی مردا خیلی کله خرن

-        یعنی چی ؟

-        منظورم اینه بعضی مردا عاشق زناشونن .

خندید : یادت نره من کدوم خونم .

درو بستمو رفتم طبقه ی بالا . بعد در خودمو باز کردم .کسی اونجا نبود . وسایل خونه کهنه بودن و پاره پوره . قالی کف اصلن رنگ نداشت . قوطی های خال آبجو کف خونه افتاده بودن . تازه جای درست اومده بودم .

لباسامو در اوردم ، تنهایی رفتم تو تختمو یه آبجو دیگه باز کردم ....))

او به چیزی نیاز دارد که به زندگی اش  معنای دیگری ببخشد . معنایی که او می خواهد ، فقط در نوشتن است . پس از کارش بیرون می آید و می نویسد و می نویسد . نوشتن فقط دیوانگی کامل را از او دور می کند . او همان انسانی ست که بوده ، تنها و تنها و تنها :

(( ...رسوندمم خونه . رفتم سمت در و خداحافظی کردم ، رادیو  رو روشن کردم ، یه بطری نصفه ویسکی پیدا کردم ، خوردمش ، خندیدم ، احساس خوبی داشتم ، بالاخره راحت شده بودم ، انگشتامو با یه ته سیگار سوزوندم ، بعد رفتم تو تخت ...خوابیدم ، خوابیدم ، خوابیدم .

صبح شده بود و هنوز زنده بودم . شاید یه نوول بنویسم ، فکر کنم بنویسم . بعد شروع کردم به نوشتن ...))

اداره ی پست هم به سرنوشت دیگر رمان ها و داستان های بوکوفسکی دچار شده و هنوز به فارسی چاپ نشده است ولی فکر می کنم که ترجمه ای از آن در دست باشد . فکر کنم سایت تابناک نسخه ای از آن را دارد . همانطور که نسخه ای از داستان های کوتاه (( جنوب بی شمال )) را نیز بدون هماهنگی با من برای دانلود گذاشته بود . اداره ی پست به دلیل زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی ، بدون سانسور زیاد ، قابل چاپ نیست و همان بهتر که مثله شده چاپ نشود .

کتاب نامه :

Post   Office ,Charles Bukuwski, Black Sparrow Press, santa Barbara ,CA,93105

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:48  توسط داريوش | 

رئالیسم کثیف یا dirty realism ریشه در خیابان ها و کوچه ها دارد و از این راه است که به خانه ها و از آن هم به انسان ها راه پیدا می کند . انسان هایی که در عین سادگی زندگی شان ، چنان عمق و پیچیدگی ای دارند  و پیدا می کنند ، که نمی توان به سادگی از احساسات و دغدغه هاشان گذشت . زندگی انسان معاصر ، دغدغه های معاصر دارد . از زمان انقلاب صنعتی و همه  ی پیشرفت های آدمی ، مدرنیسمی ناخواسته بوجود آمد که کم کم  در همه ی جنبه های زندگی راه پیدا کرد . از هنر و ادبیات گرفته تا سیاست و اقتصاد و جنگ . در این میان هنر و ادبیات ، که اکنون فرزند تازه متولدی به نام سینما داشتند ، رنگی دیگر به این جریان دادند . ارتباط مدرنیته و اجتماع و به تعبیر دیگری ، مکان ، کلید درک آن است . مدرنیسم از مکان و موقعیت به انسان می رسید . درست برعکس اگزیستانسیالیست که از انسان نشات می گرفت . در این میان ، در میانه ی قرن بیستم ، در آمریکا ، سبکی پا گرفت که پیش تر همینگوی و فاکنر ، تخم آن را کاشته بودند . ادبیات آمریکا از همان ابتدا ، سهل و ممتنع بود و در این دوره به اوج خود رسید . در این میان چند چهره خاص ، از بقیه شاخص تر شدند : سلینجر ، بوکوفسکی ، کارور ، چندلر، براتیگان ، پل استر و ونه گات .

 کارور و بوکوفسکی ، هر دو به سبکی می نوشتند که سالها طول کشید که در خود آمریکا ، خواننده پیدا کند . جریانی که این دو انتخاب کرده بودند ، تصویر کشیدن ساده ی فاجعه هایی بود که به چشم می دیدند . سالها نوشتند تا منظور خویش را در حداقل کلمات بیان کنند. سبکشان ، سرشار از سادگی ای گول زننده بود و خواننده به شدت با داستان هایشان ، همذات پنداری می کرد .

در این میان ، کارور ، داستانی تر می نوشت و آن جنبه ی شخصی آثار بوکوفسکی را نداشت . این که بگوییم کدامشان بر دیگری ، برتری دارد ناممکن است و بسیار سلیقه ایست. داستان های کارور سرشار از جزییات و نمایانگر بدون کم وکاست ، واقعیات اطرافش است و بیش از همه ، بر پوچی جامعه مدرنش دست می نهد . هیچ کدام از داستان های کارور شخصیت ندارند و سرشار از تیپ هایی هستند که می آیند و می روند و جریانی را روایت می کنند . شخصیت ها ، عمقی ندارند که پرداخت شوند و اصولا ً در داستان کوتاه قرن بیستمی و مینی مالیسم آن ، نیازی به این کار نیست . معرفی کاراکترها ، فیلمنامه ایست .

به نظر من کارور بیش از همه ، وامدار چخوف است و داستان هایش ، نمونه ی قرن بیستمی رئالیسمی  آن است . مینی مالیسم کاروری شاید فرزند خلف داستانک های چخوف در نیمه ی دوم قرن نوزدهم باشد .اما این ، شباهت بیش از هر چیزی ، در سبک است نه مضمون . تفاوت این دو در مضمون در این است که چخوف بیش از هر چیز تاکید بر انسان و درون او و روابطش داشت و کارور ، بیش از هر چیز جامعه و مکان . چیز دیگری که در داستان های کارور بیش از همدوره ای هایش دیده می شود ، تصویری ست که او از روابط زناشویی شکننده ی اطرافش می دهد . در داستان های او ، همیشه به دنبال اتفاقی هستیم که هیچ وقت نمی افتد . نوعی تعلیق کاذب و داستان با همان سادگی و فراتر از انتظار ما و بدون نتیجه ای به پایان می رسد . پایان همه ی داستان ها باز و قضاوت با خواننده است و این هنری است که لازمه ی مینی مالیسم است . داستان های کوتاه او می تواند الهام بخش فیلم و یا حتی رمانی باشد ، به شرطی که همه ی داستان هایش در کنار هم قرار گیرند . انگار که او در هر داستانی ، به دنبال روزنه ای بوده و در هر داستانش ، روزنه ای را باز کرده است . داستان های او دغدغه هایی هستند که باید می گفته ، صرف نظر از این که برایشان راه حلی بدهد یا نقش حکیم پیر و دانای کلی را ایفا کند . در اکثر داستان هایش دانای کل ،نادانی ست که خیلی چیزها را یا نمی داند یا  دانای کل حیله گری ست که نمی خواهد همه چیز را  بگوید . همیشه جایی از داستان هایش حفره هایی دارد ، به اندازه ی حفره های همه ی انسان های دور و برش . همه چیز ، نصفه و نیمه روایت می شود و چون دقت کنیم ، می بینیم که همان نیز کافی بوده و باید کمی فکر کرد تا به عمق آن رسید . ما باید برای شخصیت های داستان ، فکر کنیم و برایشان ، گاه سرنوشتی متصور شویم .

به نظر من ، بهترین داستان مجموعه ،داستان کوپه است که با تصویری کلاستروفوبیک برای شخصیت رمان ، اوج هنر کارور را در به تصویر کشیدن مردی که گذشته اش را در قطاری به یاد می آورد و در انتها به مسخ و هپروتی نامعلوم فرو می رود ، می بینیم . این داستان ، اوج کار کارور در به تصویر کشیدن فضاهایی ست که در نگاه اول ، غیر جذاب می نماید ولی او با ایجاد تعلیقی زیبا ، آن را به شدت زیبا نموده است .

قبل تر گفته بودم که داستان های آمریکایی ، در عین سادگی ، ریزه کاری هایی دارد که در صورت بد انتقال کردن زبان ، ترجمه را از حس و حال می اندازد . ترجمه ی این مجموعه بسیار پاستوریزه است و علاوه بر سانسور های معمول ، انتخاب کلمات خوبی ندارد . ولی به هر حال حاوی بهترین داستان های کارور است و برای هر علاقه مند ادبیات آمریکا ، خواندن آن واجب .

 

کتاب نامه :

وقتی از عشق حرف می زنیم ، ریموند کارور ، پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی ، انتشارات مروارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 18:34  توسط داريوش | 

صید  قزل آلا در آمریکا ، یکی از بهترین نمونه های ادبیات پست مدرنیست است که می توان هربار آن را  الگویی برای این گونه ی ادبی ذکر کرد . از آن رمان هایی ست که یا با آن اخت می شوید و از خواندن آن لذت می برید یا همان ابتدای رمان ، آن را به گوشه ای می اندازید و با خود می گویید که  نویسنده این همه چرت و پرت را از کجا آورده است ، اصلا ً می خواهد چه بگوید ، چقدر وراج است و چقدر پرت و پلا می گوید . مطمئن باشید که همه ی این ها به ذهنتان خطور می کند . یا کنجکاوی پاسخ به این سوال هاست که شما را وادار به ادامه ی رمان می کند که در این حالت به احتمال زیاد از آن خوشتان می آید و یا نه ، همان رها کردن رمان را انتخاب می کنید و به سراغ کار دیگری می روید .

رمان براتیگان ، حوصله می خواهد ولی وقتی از تو نمی گیرد . این یکی از شاخصه های این گونه ی ادبی ست ، یعنی اگر تو با سیل کلمات همراه شوی که همه چیز  چون برق وباد از جلوی چشمانت می گذرد و تو نمی دانی که کی رمان به آخر رسیده است و کی کلمات از جلویت فرار کرده اند ، اما اگر با آن همراه نشوی ، چنان زجر آور و بی معنی می شود که ثانیه ای نمی توانی آن را تاب بیاوری .

اما صید  قزل آلا در آمریکا ، از میل شدید به نوشتن نشات می گیرد ، این جاست که سبک و فرم، داستان را فدا می کنند و همه چیز دست خوش و تحت تاثیر روایت قرار می گیرد . روایتی مبتنی بر تیپ هایی که گاه سمت و سوی نماد و سمبل را می گیرند و گاه ، همانطور چون سربازانی سربی از جلوی چشمانت رژه می روند و به همان سرعتی که آمده اند ، می روند و نه یادی از آنها می ماند و نه تو می توانی ، چیزی از آنها را به خاطر آوری . فقط گرد و خاکی به پا می کنند و می روند و چیزی از آنها باقی نمی ماند .

هنر براتیگان در تسلط او بر کلمات است . تسلطی که موجب می شود که چنان کلمات را پشت سرهم قطار کند که تو را در آن واحد مجذوب و مبهوت کند . تا بر سبک های گذشته تسلط نداشته باشی نمی توانی سبکی جدید خلق کنی و به زبان خود دست یابی و با آن بنویسی . پست مدرنیسم براتیگان ، سیل کلماتی ست که از پس هم می آیند و همه ی خصوصیات این سبک را از وارجی گرفته تا طنز و زبان محاوره ای و تخیل و فانتزی گرایی را همه با هم دارند .

رمان براتیگان ، گشت و گذاری در آمریکای معاصر و فرهنگ و اجتماع آن است . او برای این کار ، به سفری می رود و محیط را وسیله ای برای شناساندن انسان ها می کند . شناساندن انسان هایی که اشتراکاتی کم دارند ولی همه به شکلی فانتزی گرد هم جمع شده اند . همه ی این ها با هجوی تلخ به تصویر کشیده می شوند که زبان کمیک و گاه طنزش ، آن را قابل تحمل تر می کند . این سبک کاری اغلب نویسندگان آمریکایی میانه ی قرن بیستم است که از محیط و مکان و موقعیت  به شخصیت می رسند و بالندگی ادبی و اثر بخشی نگارشی خود را معطوف لوکیشن می کنند . شاید خیلی ها با رمان های بدون شخصیت و سرشار از تیپ آنها ، هم ذات پنداری نکنند و هنوز وامدار ادبیات اروپایی باشند که شخصیت را ارجح می دانند ، ولی همین سبک ، به زودی پیش رفت و رفت تا همه جا را تسخیر کرد .

این سبکی است سهل و ممتنع که تا درگیر کلماتش نشوی نمی توانی زیبایی آن را درک کنی چون داستانی ندارد و کاراکتر و قهرمانی نیز ندارد و آشفته است و گاه برای خواننده ی غیر آمریکایی غیر قابل درک ، ولی اگر حوصله کنی و زنجیر وار کلمات را به هم وصل کنی و آن ساختار ها و چهارچوب های فکری ای که با خواندن آثار گذشتگان ، در تو شکل گرفته ، کنار بگذاری ، آن وقت است که می توانی تصویری روشن از آنچه جلوی چشمانت می گذرد ، ببینی .

سبک براتیگان ، همان طنز آشنا و سادگی و کلمات و جملات خودمانی رایج آمریکایی را دارد و با همان طنز و کلمات ساده است ، که انسان ها و محیط و اجتماع را به چالش می کشد و خواننده را تنها در این میان رها می کند تا خود بفهمد و تصمیم بگیرد .

رمان ترجمه ی بسیار خوبی دارد . نثرآمریکایی در عین سادگی ، ظرافت هایی کلامی و محاوره ای دارد که با یک ترجمه ی پاستوریزه به کل نابود می شود . پیروی از زبان شعر گونه و در عین حال حفظ سادگی نوشتاری ، اصلی ست که مترجم به خوبی از پس آن برآمده و توانسته تا حد ممکن ، حال و هوای اثر را به خواننده منتقل کند .

 

کتابنامه :

صید ماهی قزل آلا در آمریکا ، ریچارد براتیگان ، هوشیار انصاری فر ، نشر نی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 22:22  توسط داريوش | 

غرق شدن در تخیل برای هر کودکی پیش می آید و این برای پسربچه ها ، رنگ و بویی از خشونت نیز دارد ولی در مورد این بچه ، همه چیز عجیب و غریب به نظر می رسد . تصوری که او از مرگ و زجر دارد ، گاه غیرقابل باور می نماید . این را اضافه کنید که در جهانی هستیم که هنوز خشونت نهادینه نشده است و هنوز جنگ جهانی دوم را هم ندیده ایم . وقتی این رمان را می خواندم به یاد فیلم روبان سفید افتادم . شاهکاری از میشاییل هنکه که در آن به زیبایی هر چه تمامتر ، به ریشه یابی خشونتی می پردازد که دامنگیر جامعه ی آینده می شود . اما این شباهت ، فقط در کلمه ی خشونت خلاصه می شود . خشونت و مرگ و مازوخیسم ، اینجا علاقه ای ست برای تک قهرمانی که رمان را روایت می کند . قهرمانی که در رویاهای خویش سیر می کند و علی رغم علاقه اش به خشونت ، ضعیف و مریض است . تنها ست و در دنیای خویش است.

رمان گاه روند کندی دارد و شخصیت پشت نقاب ، برای گفتن حرف هایش ، این دست و آن دست می کند . همه چیز با جزییاتی حیرت انگیز گفته می شود . انگار که نویسنده بعد از سالها عقده گشایی کرده و می خواهد همه صدای او را بشنوند . تصویری که او از یکی از بازیهای کودکانه اش به ما می دهد ، دیدنی است :

((... قلبم را در دستم فشردم و وسط ایوان خم شدم . با چهره های نگران پرسیدند : کوچان ، چی شده ؟ و من گفتم : من تو میدون جنگ دارم می میرم . این حرف ها را در حالتی می زدم که نه چشمانم باز بود و نه دستانم تکان می خورد . پیچ وتاب خوردم و به روی زمین افتادم . شادی غیرقابل وصفی از این که تیر خوردم و به لحظه ی مرگ رسیدم ، در من بود . به نظر می رسید حتی اگر تیر خورده بودم نیز ، دردی احساس نمی کردم ))

فصل اول رمان به کل به دوران کودکی او اختصاص دارد و بعد وارد دنیای نوجوانی او می شویم و این زمانی ست که تازه بحران هویت او شروع می شود . کنجکاوی ها به حد اعلا می رسد و دیگر ، گذشته جوابگوی آینده نیست . حالا زمانی ست که یک نوجوان ، که تازه وارد اجتماع شده ، باید به تغییرات خویش پاسخ دهد و مهم ترین پرسش ها ، پرسش های جنسی هستند . وقتی او را می بینیم که با دیدن صحنه ی شکنجه و شهادت سن سباستین تحریک می شود و به خود آزاری روی می آورد ، چندشمان می شود . شاید خیلی ها ، همینجا رمان را به گوشه ای بندازند و از توصیفات این بیمار ، دلزده شوند ولی رمان را ادامه می دهید . با ورود او به مدرسه ، جنبه های دیگری آشکار می شود و البته اولین عشق او به یک پسر که با جزییات فراوان به آن می پردازد . اما عشق های او ، همه جنبه هایی افلاطونی دارند و این تا پایان رمان نیز صدق می کند . اولین عشق او به یک پسر ، بیشتر علاقه ای ست به توانایی هایی که آن پسر دارد و او فاقد آنهاست . اما همین عشقی که هیچ وقت نیز ابراز نمی شود ، تاثیری شگرف بر آینده ی او می گذارد :

((... به خاطر او من دیگر نمی توانستم یک فرد روشن فکر را دوست داشته باشم . به خاطر او من دیگر نمی توانستم کسی که عینک زده را ، دوست داشته باشم .به خاطر او بود که من عاشق زور و بازو ، خون فوران کرده ، بی اعتنایی ، ژست مردانه و خشن و حرف زدن بی ملاحظه و ذاتی مالیخولیایی و وحشی که ذره ای فکر و هوش در درونش پرورانده نشده است ، شدم .))

یک شکنندگی شخصیتی ست که او را به این پسر متمایل می کند . تمایلی ممنوع که البته از حد خیال پردازی فراتر نمی رود . در واقع این پسر برای او یک الگو می شود . الگویی برای آینده اش و تغییر شخصیتی و البته رهایی از کالبدی حساس و رفتن به درون زندگی خشن . خشونتی که اطراف او را گرفته ، پس تلاش می کند که قوی شود و دیگران را به زانو درآورد . اما در ادامه ی رمان می بینیم که این اتفاق نمی افتد .

اتفاق دیگری که در این دوره ، خود را آشکار می کند ، کم خونی اوست . تصویری که او از برخوردش با دکتر می دهد ، خود گویای همه چیز هست :

(( در این لحظه ، کتاب دلیل دیگری نیز برای کم خونی داشت ولی دکتر آن را با صدای بلند نخواند . از آن قسمت پرید و بقیه را زیر لبی زمزمه کرد و پاراگراف را آرام خواند . ولی من آن قسمتی که حذف کرده بود را دیده بودم . آن قسمت ، خود آزاری بود . قلبم از شدت شرم ، به درد آمده بود . دکتر رازم را فهمیده بود.))

غرق شدن در این عادات ، او را به انزوای بیشتری می کشید و البته او هنوز هم در تخیلات خود غرق بود و نیاز به انزوا داشت . انزوایی که دامنه ی تخیل او را گسترش می داد و البته تخیلی که انزوای او را بیشتر می کرد :

(( ... اسلحه ی تخیل من بسیاری از سربازان یونانی ، بردگان عرب ، شاهزادگان قبایل آدمخوار ، پسرک های آساسانسورچی هتل ها ، پیشخدمت ها ، بچه های قلدر و ... را می کشت . از آن دسته شاهزادگانی بودم که راه ابراز علاقه را نمی دانستم و همیشه در پایان ،کسی که دوست داشتم را به اشتباه می کشتم . لبان کسی را می بوسیدم که مرده بر روی زمین افتاده بود و هنوز از انقباضات بدنش ، تکان می خورد ...))

مرحله ی دوم نوجوانی او که دوران بلوغ اوست ، با سوال های بیشتری برای او روبروست . دیگر شاید وقتش باشد که نقاب را به کناری بگذارد . برای پاسخ به سوال هایش ، دوباره به رویاهایش پناه می برد ، رویاهایی که برای او ، اول و آخر زندگی اش هستند . نه ، زنی در این رویاها نیست ، هوسی برای تصاحب زنی او در او وجود ندارد و نمی تواند به زنان گوشه و کنار ، به شهوت نگاه کند. شهوت برای او در چیزهایی بیگانه و چندش آور است . این هاست که او را به سکوتی بیشتر در جمع می کشاند و عقایدش ، آمیزه ای از دورویی و پناه بردن بیشتر به نقابی که بر صورتش دارد .

چیز جالبی که در این با آن روبرو می شویم ، دوگانگی هایی ست که در احساسات او بوجود می آید و از طرفی چند ، احساساتی زودگذر و آنی نیز به آنها دارد . احساساتی که به قول خودش ، عشق نیست ولی لذتی برای او به ارمغان می آورد . عطری دل انگیز ، گرمایی که تابه حال آن را تجربه نکرده و نرمی ولطافتی که در کنار خشونتی که برای او آرزو و هوس ناک است ، ترکیبی ناهمگون بوجود می آورد .

سرانجام جنگ دوم جهانی رخ می دهد . اولین نشانه های بلوغ شخصیتی در او رخ می دهد و میشیما ، چقدر زیبا این بلوغ را توصیف می کند :

(( ...طی این زمان بود که یاد گرفتم بنوشم و سیگار بکشم . جنگ بلوغ خشن و غریبی در ما بوجود آورده بود . مانند این بود که زندگی چون دریاچه ی نمکی بوده است که ناگهان ، نمک هایش تبخیر شده و ما ، چون نیزه هایی نمکی از این دریاچه سر بر آورده ایم . ))

جنگ در شکل گیری و تخریب تنی چند از شخصیت ها ، در همه جای دنیا ، اثر داشته است . اما برای کوچان ، قهرمان ما ، جنگ دوره ای ست که شاید اولین و آخرین عشقش به جنس مخالف اتفاق می افتد . عشقی که برای او آزمونی برای اثبات خیلی چیزها به خویشتن است . چیزهایی که باید برای یکبار ، تکلیفشان مشخص شود و این جنگ است که فرصت را برایشان فراهم می کند .فرصتی بی همتا که شاید او را برای همیشه از نقابش بیرون بیاورد و شاید هم برای همیشه ، نقاب های بیشتری را برای او فراهم کند و تنهایی اش را ، بیشتر و بیشتر ، رقم بزند .

انگار که آزمونی ست برای او . آزمونی که خودش نیز نمی داند دوست دارد از آن سربلند بیرون بیاید یا می خواهد در آن شکست بخورد . با ترس و لرز پیش می رود ، بی گدار به آب نمی زند تا از همه چیز مطمئن شود . میشیما این قسمت رمان را با حوصله ی زیاد و جزئیات فراوان پیش می برد . جزئیاتی که خسته کننده نیست و نوعی انتظار و کنجکاوی را در خواننده بوجود می آورد . در این میان جنگ نیز دارد به پایان خود نزدیک می شود و او بیش از هر چیز سایه ی مرگ و تباهی کشورش را می بیند . همه چیز دارد به تیرگی می گراید ، اما او هنوز هم آرزوی مرگ را دارد ، مرگی متفاوت با بقیه  :

((... چیزی که من می خواستم ، مرگی بود بین بیگانگان ، بی دردسر و زیر آسمانی بی ابر . و این با مرگ باستانی یونانی که زیر آفتاب تابان بود ، متفاوت بود . چیزی که می خواستم ، نوعی خودکشی طبیعی و خودبخودی بود . من مرگی را می خواستم ، چون روباهی ، بی زیرکی و از روی حماقتش ،که در دامان کوهستانی ، بوسیله ی شکارچی ای ، ناگهان ، کشته می شود . ))

او هنوز هم اسیر این رویاهای نامتجانس با روح زمانه اش است . می داند که برای دنیایی این چنین ، کوچک و بی مقدار است و در ارتش نیز حتی پذیرفته نمی شود و در پشت جبهه ، خدمت می کند . همه ی آرزوهایش در تضادی آشکار با واقعیاتی ست که در زندگی با آن روبرو ست و جنگ ، آزمونی ست که شاید ایده الیسمش را بگیرد و اندکی نگاه او را به واقعیت برگرداند . اندکی بعد سایه ی ترس را در او می بینیم ، فضاها برایش ناملموس می شوند و اضطراب و دودلی ، جایگزین ایده آل هایی می شود که زمانی او را در برگرفته است :

(( دیشب ، آسمان تمام سرخ بود . چیزی ترسناک همه جا را فراگرفته بود . نمی توانستی بگویی خانه ات تاصبح پابرجا می ماند یا نه . تا زمانی که همه جا را سرخی فرانگرفت ، هیچ نسیمی نوزید ))

تنها چیزی که او را از این هراس اندکی بیرون می کشید ، عشقش بود . عشقی که از نظر روحی از آن منتظر بود و می دانست که همه نیز می خواهند ، آنها باهم ازدواج کنند ولی برای خود او ، باید چیزی وجود می داشت که از همه چیز مطمئنش کند . چیزی فراتر از این حرفها . چیزی جسمانی .

شاید یک بوسه برای فهمیدن همه چیز کافی باشد . این تماس جسمانی که گویی روح را پیوند می دهد ، برای خیلی ها ، کافی ست . قهرمان ما نیز به این کار تن می دهد ، به این امید که همه ی ابهاماتش با این بوسه به اتمام برسد و همه چیز را بفهمد :

((...لبانش را با لبانم پوشاندم . ثانیه ای گذشت . هیچ حسی از لذت در من بوجود نیامد . دوثانیه گذشت . هیچ تغییری نکرد . سه ثانیه ... همه چیز را فهمیده بودم . ))

دیگر همه چیز تمام شده بود . حال زمان آن بود که همه ی راههایی که با احتیاط طی کرده بود ، برگردد . حال ، زمان برگشتن همه ی ترس ها و بیم هایی بود که همیشه او را درگیر کرده بود . یک احساس ترس از تعهد . تعهد برای آینده ای که رویاهایش را از او می گیرد و لذتی که می خواهد را به او نمی دهد . لذتی ممنوع و ناممکن از چیزهایی نامعلوم .

او از عشق فرار می کند چون می داند لذتی از آن نمی برد و اگر همین جا ، آن را تمام کند بهتر است تا عمری زندگی خود و دختر را تباه کند . سالهای جنگ می گذرد و روزهای بعد از جنگ آغاز می شود ، روزهایی که همه ژاپن جدیدی می بینند و انسان ها به سمت تمدنی دیگر گام می گذارند . میشیما در این فصل از رمان ، بیشتر به دنبال نمایش پوچی زندگی بعد از جنگ و بحران هویتی ست که علاوه بر خود ، گریبانگیر بقیه ی مردم نیز می شود . این قسمت از رمان نیز ، درگیری های فکری و جنسی قهرمان ما را نشان می دهد . از به تصویر کشیدن صحنه ای که به یک فاحشه خانه می رود و ناتوانی جنسی اش و طعنه ی دوستانش و مقایسه ی او با پروست ، تا صحنه ی پایانی که شاهکار میشیما در این رمان است و با صحنه سازی و دیالوگ هایی بی احساس و سرد ، نمایشگر نوعی پوچی و بی هویتی نسلی ست که طوفانی را پشت سر گذاشته اند . صحنه ای که او در برابر فاحشه ، ناتوان از تحریک جنسی ، به استیصال می افتد ، خواندنی و دردناک است :

((...کرختی ای بود که منجر به درد می شد . احساس می کردم که تمامی بدنم دارد با دردی شدید فلج می شود . سرم را داخل بالش فشردم .))

و صحنه ی پایانی رمان ، که با عشق سابقش نشسته و تمامی حواسش ، پهلوی پسری ست که زیر آفتاب نشسته و به این فکر می کند که چقدر همه چیز اطرافش پوچ است و چقدر همه چیز از او دور است .

رمان ، به صورت اعجاب انگیزی تصویرگر شخصیتی است که در چهار بازه ی زمانی ، علاوه بر به تصویرکشیدن داستان خویش ، داستان جامعه و تاریخ کشورش را می گوید . شاید اگر فقط از خودش نیز می گفت ، چیزی از ارزش های رمان ، کم نمی شد ولی این ها ، ارزش رمان را دوچندان می کنند . کم تر رمانی ست این چنین پروا و بی پرده ، شکل گیری شخصیتی نامتعارف را در جامعه ای سنتی به تصویر بکشد . این شاید اولین رمانی ست که در مورد هم جنس گرایی می نویسد و آن هم نه به صورت مبتذل . نوعی تقابل بین سنت و مدرنیسم اومانیست گراکه هنوز که هنوز است نیز ادامه دارد . خیلی ها هنوز هم با اصل آن مشکل دارند . یکی مثل خود من .

 

کتاب نامه :

 Confessions of a mask ,Yukio Mishima ,PETER OWEN PUBLISHERS,London,2007

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 14:30  توسط داريوش | 
همان اول بگویم که این رمان نیز به فارسی ترجمه نشده است و شاید حالا حالا ها هم نشود . نسخه ی انگلیسی رمان به زحمت به دستم رسید و بالاخره توانستم رمان را بخوانم و لذت ببرم . باید بگویم که متاسفم که شما نمی توانید از این رمان لذت ببرید ولی وظیفه ی من این است که رمان را تا حد ممکن به شما معرفی کنم . یوکیو میشیما ، نویسنده ی شناخته شده ای در ایران نیست . به جز چند کتاب از او ،آثار پرشمارش به چاپ نرسیده و همان ها که چاپ شده اند نیز مهجور مانده اند . اما نمی توان زیبایی آثار او را نادیده گرفت . میشمیا و نویسندگان دیگری چون کوبو آبه ، نسلی بودند که به نوعی ادبیات مدرن ژاپن را پایه گذاری کردند . در این میان ، میشیما ، با زندگی عجیب و غریبش و سرانجام خودکشی دیوانه وارش ، خود ، کتابی باز است . کتابی که می توان آن را بارها خواند و دوباره خواند و هربار در عجب شد . عجبی که از هنر او را در حد اعلا نشان می دهد . در این میان ، اعترافات یک ماسک ، اوج هنر اوست . به نوعی وصیت نامه ی اوست و البته اعترافاتی که عمری بر دل او سنگینی کرده است . یک نوع نبش قبر ، نوعی پاسخ گویی به آیندگان ، توجیهی برای اعمالی که از نویسنده ای چون او انتظار نمی رفته است . رمان ، شرح ترس ها و دغدغه هایی است که عمری او را در خود فرو برده است .

جنون میشیما از همان ابتدا نمودار است . رمان ، به شکلی عجیب ریشه یابی خشونتی است که شاید نسل او را به نوعی درگیر کرده است و او را به شکلی عجیب در خود غرق کرده است . خشونتی پنهان که سالها در درونش پرورانده شده است و سرانجام او را در خود حل کرده است .

همه چیز رمان از همان نام آن مشخص است : اعترافات و البته نقاب ، کلمات کلیدی این شهوداند . اعترافات از آن جا که این ها حرف هایی ناگفته اند ، حرف هایی در گوشی که عمری است بصورت راز بوده و حالامی خواهند دل دارنده اش را ، سبک کنند و روحش را آسوده و نقاب ، خود همه چیز را می گوید . نویسنده ، عمری ، پشت نقاب بوده نقابی که او را از جامعه و نزدیکانش دور و پنهان کرده و دیواری ساخته ، بین او و دیگران ، دیگرانی که جرئت ابراز لذت ها و علایقش را گرفته و به کنجکاوی هایش پاسخی نداده اند . جامعه ای که او را در درک هویت خویش به اشتباه انداخته اند و او ، سردرگم ، و به دنبال چیزی که خشنودش کند ، چه کارها که نکرده است .

از این دست نویسی بین نویسندگان مختلف شایع است : از اعترافات روسو تا کلمات سارتر ، از همه ی آثار سلین گرفته تا جستجوی پروست و همه ی شبه اتوبیوگرافی هایی که همه جست و جویی اند در یافتن زوایایی از شخصیت هایی پیچیده که مرهمی اند بر قلب نویسندگانش . شخصیت هایی که با نوشتن این کلمات ، به دنبال یافتن شکل گیری شخصیت خویش هستند .

رمان با غافل گیری و شخصیت پردازی عجیبی شروع می شود که بیش از هر چیز ما را به یاد ادبیات آمریکایی می پردازد . رمان با همان زیبایی و طراوتی آغاز می شود که هر رمان دیگری با راوی اول شخص ، آن را داراست . یک نوع آشنایی زدایی که در رمان های کافکا ، ناتور دشت سلینجر ، خاطرات خانه ی اموات داستایوسکی و ... دیده ایم . از همان ابتدا با شخصیتی آشنا می شویم که شاید با همه ی شخصیت هایی که تابه حال شناخته ایم متفاوت است ، ذات متفاوتی دارد ، علایقش چه جنسی و چه روحی متفاوت است و پرسش هایش نیز فراتر از کنجکاوی هایی کودکانه است :

((برای سالهای زیادی ، من ادعا می کردم که تمام چیزهایی که به هنگام تولدم دیدم را به یاد می آورم . هر وقت این را می گفتم ، بزرگترها اول به من می خندیدند ولی بعد ، با وجود تعجب من از این که چگونه حرف من را باور می کردند ، با نفرت به چهره ی رنگ پریده ی بچه ای نگاه می کردند که شباهتی به چهره ی یک کودک نداشت .

بعضی اوقات که شروع به گفتن این حرفها می کردم و اطرافیان از فامیل های نزدیک خانواده نبودند ، مادربزرگم از ترس اینکه از نظر بقیه یک احمق فرض شوم ، با صدای بلند به من می گفت که به گوشه ای روم و بازی کنم . ))

میشیما از همان اول ، شخصیت ماسک گونه اش را تشریح می کند و درون گرایی شخصیتش را نشان می دهد . از این که چهره اش را به چشم کودکی عادی نگاه نمی کنند ، خود بیانگر همین است .

ذهن کاوشگر و فعال شخصیت ، در ادامه روشن تر می شود . آنجا که دیگران در قانع کردن او ناکام می مانند :

((وقتی هنوز هم بعد از خنده ی اولیه به من ، لبخندی بر لبانشان باقی مانده بود ، بزرگترها سعی می کردند که من را با یک سری توضیحات به اصطلاح علمی قانع کنند و برای این که توضیحاتشان در حد درک یک کودک باشد ، شروع به وراجی کردن بدون کوچترین حس و ذوقی می کردند و می گفتند که چشم نوزاد به هنگام تولد اصلا ً باز نیست و اگر هم باز باشد ، یک نوزاد تازه متولد شده ، قادر به دیدن چیزها نیست که آنها را به خاطر بسپارد .

و بعد می گفتند : درست نیست ؟ و شانه های کوچک کودک هنوز قانع نشده را تکان می دادند . ولی  مدت کوتاهی بعد از آن ، به این فکر می کردند که نکند این کودک آنها را فریب داده و به این فکر می کردند که با این که او کودک است ، نباید او را دست کم گرفت و او چون بچه شغالی می تواند آنها را بفریبد و حال که به این سوال او جواب دادیم باید به این سوال نیز جواب بدهیم که " من از کجا اومدم ؟" ، با همان لحن کودکانه و معصومانه . ولی این سوال هیچ وقت پرسیده نشد و در آخر ، ساکت و با لبخندی یخزده و با نگاهی که هیچ وقت معنی آن را نفهمیدم ، به من نگاه می کردند . نگاهی که نشان می داد احساساتشان ، عمیقا ً جریحه دار شده است . ))

اما مهم ترین چیزی که  از همان ابتدا ما را با تمایلات جنسی نویسنده آشنا می کند چند خطی ست که در ادامه می  آید :

((ولی ترس آنها بی پایه بود . من هیچ تمایلی به پرسیدن آن نداشتم . حتی اگر می خواستم که بپرسم هم ، نمی خواستم احساسات بزرگترها را جریحه دار کنم ))

اوج هنر میشیما در این است که ما در همان چند صفحه ی اول ، بسیاری از ویژگی های شخصیتی شخصیتش را برای ما معرفی می کند آن هم در قالب جملاتی که به ظاهر هیچ ربطی به معرفی شخصیت ندارند . این معرفی غیر مستقیم ، مانند یک فیلم نامه ی دقیق ، در کوتاهترین زمان ممکن ما را با ابعاد شخصیتی قهرمان داستان آشنا می کند . بدون هر گونه زیاده گویی .

اما در ادامه نویسنده با توصیفی حیرت انگیز ، زیبایی قلمش را به رخ می کشاند . او برای خواننده اش ، حافظه ی حیرت انگیزش را اثبات می کند . برای ما اولین حمامش را شرح می دهد :

((...یک تشت نو بود که سطح چوبیش با یک نرمی  ابریشم گونه ، صاف شده بود . و وقتی من از داخل نگاه می کردم ، اشعه ای از نور روی لبه ای از تشت ساطع می شد . چوب در همان یک نقطه می درخشید و چون طلا به نظر می رسید . نوک زبانه ی امواج آب داخل تشت ، آن نقطه را خیس می کردند ولی هرگز بطور کامل به آن دست اندازی نمی کرد ...))

میشیما در ادامه به کلیشه های معرفی شخصیت برمی گردد . خانواده اش را معرفی می کند . اما در همین نیز نکته های ریزی دیده می شود . تضادی که شخصیت های اطرافش دارند ، شاید تضاد شخصیتی بعدی او را رقم زده باشند و این چیزی ست که نویسنده خود نیز به آن اعتقاد دارد . نویسنده هیچ چیز را نباید مستقیم بگوید بلکه با همان توصیفاتی که می کند ، خواننده باید منظور او را دریابد . این جا نیز میشیما با توصیف خانواده اش که هر کدام ، شخصیت های متفاوتی دارند ، ما را به این امر رهنمون می کند . در واقع این خشکی و تضاد خانوادگی ست که به تدریج از او یک نقاب می سازد ، تخیل او را قوی می کند و احساساتش را عمیق و حساس . بیماری و ضعف نیز مزید بر علت می شود . همه چیز فراهم کننده ی شخصیتی ست که آینده ای عجیب و غریب انتظارش را می کشد . اما ضعف و بیماری ، او را به انزوایی ناخواسته می کشاند . انزوایی که شاید شادی لذت بردن از دوران زیبا و بی دغدغه ی کودکی را می گیرد و او را به دنیای تخیل می کشاند . میشیما اولین حمله ی بیماری اش را چنین توصیف می کند  :

((...صبح سال نویی که می خواستم چهارساله شوم ، چیزی به رنگ قهوه ای را استفراغ کردم . دکتر خانوادگی فراخوانده شد . وقتی معاینه ام کرد گفت که امید ندارد که بهبود یابم . آنقدر سرم گلوکز و کمفور به من وصل کردند که شبیه به جا سوزنی شدم .نبضم مبهم بود و به زور شنیده می شد . ))

حواس کودک روزبروز تقویت می یابد . بو ها برای او تبدیل به خاطرات می شوند و این بوهای خاص هستند که در او یک حس بوجود می آورند . تصاویر کتاب ها هستند که در او احساساتی را بوجود می آورند . احساسات هم جنس گرایانه و مازوخیسم او از همین جا خودنمایی می کند . از علاقه ی او به شاهزادگان زخمی و در حال مرگ و این که هیچ علاقه ای به شاهزاده خانم ها ندارد ، همه وهمه ، آغازگر احساسات ممنوعه روحی حساس است که از همان کودکی سرباز کرده است . اولین تلاقی جدی او با   این احساسات ، تصویر زنده ی رژه سربازانی  کثیف است :

(( ...این احتمالا ً اولین تجربه ی من از بوها بود . نیازی به گفتن نیست که بوها در آن زمان ، مستقیما ً با احساسات جنسی من در ارتباط نبودند ولی احساس عجیبی در من در حال شکل گیری بود ، احساسی که با سرنوشت این سربازان ، زندگی تراژیک آنها و کشور ها و سرزمین هایی که به آن اعزام می شدند و روشی که با آن می مردند ، در ارتباط بود))

احساسات عجیب و غریب این کودک روزبروز شکل می گرفت . او با همه ی ابهامات فکری که در سراسر زندگی ، عذابش می دهد ، می داند که کیست و چه می خواهد  :

((...هیچوقت شاهزاده خانم ها را دوست نداشتم . همیشه در داستان ها به دنبال شاهزاده ها بودم . همیشه به دنبال شاهزاده هایی بودم که سرنوشتشان با مرگ عجین شده بود . کاملا ً عاشق جوانانی بودم که کشته می شدند . ))

با همه ی توضیحات میشیما ، باز هم روند شکل گیری شخصیتی این چنین ، غیرقابل باور است . منظور این است که هرچیزی که این کودک دوست دارد ، ذاتی است و محیط تاثیری اندک روی آن داشته است . شاید انزاویی که او در کودکی داشته و یا همان تضاد رفتاری و اعتقادی که در اطرافیانش بوده ، تاثیر گذاشته باشد ولی این به گونه ای نیست کودکی این چنین شود.

علاقه ی او به داستان های قهرمانی و تراژیک او را روزبروز در دنیای خود فرومی برد ولی علاقه ی او به مرگ حیرت انگیز است ؛ آنقدر که پاراگرافی را بارها و بارها می خواند ولی چون در آن مرگی نیست ، ناامید می شود :

(( این پاراگراف را صدها بار خواندم ولی جمله ی " حتی یک خراش نیز بر بدنش دیده نمی شد " اشتباهی بود که برایم قابل هضم نبود . بعد از خواندن آن ، احساس می کردم که نویسنده به من خیانت کرده است ))

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 22:27  توسط داريوش | 
 

زنان ، شخصی ترین رمان بوکوفسکی ست . حتی شخصی تر از اداره ی پست که اولین رمانش است و در آن اولین بار شخصیت و کاراکتری را ارائه می دهد که نمودش را در همه ی آثار بعدی او می بینیم . شخصیتی دائم الخمر ، لاابالی و ناتوان از ارتباط موثر با دیگران و به خصوص زنان . این گونه است که در معدود آثارش که خطی داستانی را دنبال می کند ( مثل عامه پسند و تا حدی هالیوود ) بقیه همه شرخ زندگی یکنواخت و پوچ روزانه است . پوچی ای که تا مغز استخوان همه نفوذ کرده است . همه چیز قلم بوکوفسکی در خدمت تصویرگری این پوچی ، در قالب جملاتی کوتاه ، صریح و فاقد هرگونه استعاره و زیبایی ادبی ست . هنر اصلی بوکوفسکی در جذب مخاطب ، ایجازی ست که از قلم زیبای او بیرون می آید و خواننده را جذب می کند . ایجازی که همراه با رک گویی ادبی ایست که به ندرت در ادبیات می بینیم . متهم کردن بوکوفسکی به عامیانه نویسی ، کاری بیهوده است چون این خاص ادبیات آمریکایی ست . ولی بوکوفسکی در این امر ، بیش از همه چیز تحت تاثیر سلین است . چه در شخصی نویسی ، چه در ایجاز و چه در رک گویی بیش از حد ، همه و همه تحت تاثیر سلین است . البته این را باید قبول کرد که نوول ها او به هیچ وجه به پختگی آثار سلین نمی رسد ولی به عنوان نمونه ای امروزی از این سبک ، قابل توجه است .

زنان ، بیش از هر چیز حاوی جزئیات زندگی یک جامعه است . این درست است که بوکوفسکی در زنان نیز چون دیگر رمان هایش ، خود را محور اصلی قرار می دهد و زندگی شخصی اش را بازگو می کند ولی توجه او به جامعه و زندگی اطرافش ، حیرت انگیز و هنجار شکن است . توصیفات او از آمریکا با بسیاری از نویسندگان هم دوره اش متفاوت و به واقعیت نزدیک تر است . به همین دلیل ست که رئالیسم بوکوفسکی هیچ وقت به دل خوانندگان آمریکایی نشسته و بیش از هر جا در اروپا تحویل گرفته شده است .

زنان ، در این میان ، شرح همه ی ناتوانی ها در برقراری ارتباط او با جنس مخالف است . زنان داستان های بوکوفسکی بیش از هر چیز به زنان فیلم های نوآر شبیه اند ؛ زنانی که از دل رمان های داستایوسکی بیرون آمده اند و بعدتر در آثار سلین نیز این چنین توصیف شده اند و در داستان های بوکوفسکی ، با همین آب و رنگ ، فقط امروزی تر شده اند . او و عشق هایش ، همه و همه ، حول مداری پر هیاهو و پوچ ، به دور هم می چرخند . زنان داستان لغزش های این رابطه هاست ، داستان هیاهوی انسان هایی که برای عشق به یکدیگر نزدیک می شوند و در نهایت فقط سکس نصیبشان می شوند . رمان ، بیش از هر چیز بر روابطی تاکید دارد که در عین نزدیک تر کردن انسان ها به هم ، فقط امیال جنسی شان را برآورده می کند و جز این هدفی ندارد . انسان های این داستان ، در عین رابطه با دیگران تنهایند و این روابط ، آنها را از تنهایی خارج نمی کند . قهرمان های بوکوفسکی ، همه تنهایند . تنهایی که در حضور جمع تشدید می شود و رهایی و گریز به تنهایی و مست کردن و نوشتن ، تنها راه آن است .

توصیفات بوکوفسکی در این رمان به نوعی پختگی رسیده و او توانسته با کوتاهترین جملات ، بیشترین تاثیر را روی خواننده بگذارد . برای نمونه توصیفی از عشقش را برای تان می گذارم :

(( ...به  پنجره عقب نگاه کردم و دیدمش که با یه شورتو لباس خواب آبی ، بی حرکت ، زیر نور ماه وایساده . دل و رودم داشت می پیچید بهم . احساس مریضی ، بی مصرفی و ناراحتی می کردم . عاشقش بودم .))

در زیر چند فصل از این رمان ترجمه شده است که تقدیم حضورتان می گردد . از خوانندگان عزیز خواهش می کنم ، حق ترجمه را رعایت کنید و ذکر هر قسمت از داستان ، با ذکر نام وبلاگ و مترجم باشد . داستان های قبلی بوکوفسکی که در این وبلاگ قرار داده شد ، بدون اجازه و بدون ذکر منبع ، در سایت تابناک ، برای دانلود گذاشته شد که امیدوارم تکرار نشود .

منتظر انتقادات و اصلاحات شما هستم .

 

کتاب نامه :

Women , Charles Bukowski, Black Sparrow publication , New York 1978  

دانلود با لینک مدیا فایر :

زنان ؛ چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 23:7  توسط داريوش | 

بلاهت مضمون موردعلاقه ی داستایوسکی ست اما شاید در این اثر ، بلاهت در عین اصل بودن از فرعیات باشد . داستایوسکی در این اثر خویش بیش از هر اثر دیگر زمان خویش، به نقد جامعه ی خویش می پردازد و اگر برادران کارامازوف را نمی نوشت ، شاید همین رمان ، بهترین رمانی بود که  روسیه ی نیمه ی دوم قرن نوزدهم را به ما می شناساند . اما رمان ، ایده آلیسمی دارد که در نگاه اول برای خوانندگان آثار داستایوسکی ، غیر قابل هضم می آید ولی این ایده آلیسم نیز ، زاده ی شرایط روحی و اخلاقی نویسنده ی آن و تحت تاثیر روحیات جامعه ی او می باشد ؛ جامعه ای که روز بروز بیشتر در پلیدی ها فرو می رفت . تاثیرات مذهب در نویسنده داشت خود را نشان می داد و این چیزی بود که نویسنده در برادران کارامازوف به اوج خود رسانید . مذهب ،تخم ایده آلیسم را در داستایوسکی کاشت و به رئالیسم او رنگ و بوی دیگری داد . رئالیسم او این بار ، راهکار می داد و صرفا ً تحلیل و کندوکاو در روحیات زمانه نبود .

شاید داستایوسکی نمونه ی بارز نویسنده ای باشد که اثر به اثر کلامش ، پختگی می یابد . از رمان های اول او تا آخرین اثراتش ، داستایوسکی ، نویسنده ای فردگرا ست ولی این فردگرایی ، رفته رفته تغییر پیدا می کند . از جنایت و مکافات که همه چیز حول راسکلینکف است تا شب های سپید که همه چیز در گرو رابطه ای ست که جزئیات آن ، الگویی می شود برای زنان و مردان داستان های بعدی او ، و حتی خاطرات خانه ی امواتش که اصلا ً زبان اول شخص دارد و قمارباز او که مانند خاطرات خانه ی اموات از زبان یک نفر روایت می شود . در ابله نیز با این که راوی دانای کل است ، ولی باز همه چیز حول پرنس میشکین است . او در همه جا حاضر است و اگر در جایی نیز حضور نداشته باشد ، راوی کل خود زحمت آن را می کشد . یکی از خصوصیات ابله که شاید در اولین نگاه ، دور بماند ، روایت زمانی آن است . زمان در آثار داستایوسکی پریودیک و دوره ای ست . با این که رمان در زمانی کوتاه ، روایت می شود ولی به درازای عمری به نظر می رسد . داستایوسکی چند برهه ی زمانی را بصورت داستانی و بقیه را بصورت مستند ، روایت می کند . دانای کل توضیحاتی می دهد و بعد ما جامپ کاتی را به داخل ماجرایی می بینیم که البته پرنس در آن حضور دارد . این شیوه در برادران کارامازوف نیز دیده می شود . البته برادران کارامازوف در میان آثار او استثنائاتی دارد که قبل تر به آن اشاره کرده ایم و مهم ترین آن جمع گرایی او و تفوق او بر فردگرایی ست . حال آنکه برادران کارامازوف ، فردگرایی ای ست که شاخ و برگ پیدا کرده و به نمو رسیده است .

این که می گوییم داستان های داستایوسکی فردمحور هستند ، به این معنی نیست که بقیه ی شخصیت های فرعی ، تیپ هستند . نه ، داستایوسکی شخصیت های فرعی اش را مانند گوگول ، تیپ وار خلق نمی کند و شخصیت ها همه شخصیت اند . در درونشان کندو کاو می شود و اخلاقیاتشان به نقد کشیده می شود . البته او تا آنجا که بتواند و هر جا نیاز داشته باشد این کار را انجام می دهد . تیپ سازی از ملزومات یک رمان است . اما عمق کاراکتر ها بیش از این حرفهاست .

ابله اما ، به نظر من تراژیک ترین اثر داستایوسکی است . یک فضای آخر الزمانی در اثر دیده می شود . یک تلخی در اثر وجود دارد که روح را بیش از حد می آزارد و از نظر پایان بندی نیز ، شاید غم انگیز ترین اثر داستایوسکی باشد . یک نوع نومیدی و یاس ، سراسر داستان را درنوردیده است . یک نوع ترس و تردید که حتی در لحظات به ظاهر خوش رمان نیز خواننده را درگیر می کند . یک تعلیق پنهان که خواننده را در انتظار یک حادثه ی بد ، می گذارد . هیچ چیز خوشایندی در رمان دیده نمی شود و خوشایند ترین شخصیت رمان ، پرنس میشکین است که او نیز به زعم همه ، ابلهی ست و البته از نظر خوانندگان ، خسته کننده و عصبی کننده . داستایوسکی استاد خلق ضد قهرمان هاست . ضد قهرمان هایی که برای خواننده لذت بخش نیستند ، اعمالشان خواننده را عصبی می کند و روحیاتشان آزار دهنده است . نمونه ی بارزش همین پرنس میشکین است : همه می دانیم که او چه روح لطیفی دارد و همه از محسناتش باخبریم ولی در همان لحظه ای که می خواهیم به او علاقه مند شویم ، حرکتی از او سر می زند که همه چیز ناپدید می شود .  اینجاست که گاه تحمل او عذاب آور می شود و می خواهیم هر چه زودتر کاری انجام دهد که فضا را عوض کند اما آن را نیز نمی بینیم . به عبارتی ، شخصیت ها به شدت خاکستری اند و این خاکستری بودن ، قهرمان را برای ما ملموس می کند ولی دوست داشتنی نمی کند .

تک تک شخصیت ها در رمان ، سمبلی هستند و نماد وار معرفی نیز می شوند . از همان ابتدا ، ما علاوه بر پرنس ، راگوژین را می بینیم . نمادی از سرمایه داری مدرن روسیه که با رباخواری به منزلتی بورژوایی دست یافته است و حالا عاشق ناستازیافیلیپوونا ست . زنی که او را از این که به کل تبدیل به پدرش شود ، بازداشته است . شخصیت او با توصیفاتی که از خانه ی او ارائه می شود ، تکمیل می گردد . توصیفی بسیار دقیق و موشکافانه که با زیرکی خاصی ، تمامی زوایای پنهان شخصیت راگوژین را برای خواننده مشخص می کند و تضادی که او حالا با آن روبروست را برای مامشخص می کند . تضادی که نوعی تردید و سردرگمی را برای او بوجود می آورد که در سراسر رمان با او همراه است، از رفتارها و گفته هایش مشخص است و چون سرانجام زن را می کشد ، به آرامشی می رسد ، گویی با این کار جنون آمیزش ، به جنونش پایان داده و خوشحال و خندان با پرنس همراه می شود . پرنس و راگوژین در اولین و آخرین سکانس رمان ، با هم اند و به نوعی سرنوشتشان با هم گره خورده است . سرنوشتی که در گرو یک زن است.

اما شخصیت های  دیگر ژنرال یپانچین و گانیا ست . ژنرال ، شخصیتی با نفوذ که اصالتی  ندارد و همه چیزش را خودش بدست آورده است ، باز هم نماد تسلط بورژوازی بر جامعه است و البته گانیا ، جوانی خام و بی تجربه که همه چیز را در گرو پول می بیند و همه ی خوشبختی را در پول می خواهد. به خاطر پول حاضر است از علایق خویش نیز بگذرد و همین حرص و طمع ، تردیدی در دل او انداخته که همه چیز را از او می گیرد و به هیچ کدام از اهدافش نیز نمی رسد . گانیا نماد جوانان روسیه است . جوانانی که همه چیز را در پول بادآورده می بینند و می خواهند از کوتاهترین راه ممکن ، به آن برسند .

یکی از جالبترین شخصیت های رمان لیبیدف است . جانوری چاپلوس و ملحد که مکاشفه ی یوحنا می گوید . داستایوسکی به خصوص این یک شخصیت را مورد عنایت ویژه قرار داده و تا توانسته او را چندش آور توصیف نموده است . شخصیتی که پیدایش آن ، نشانه ی حمله ی داستایوسکی به ،  به اصطلاح روشنفکرنماهای زمانه است . شخصیتی که بسیار زیبا از کار درآمده و به نظر من یکی از بهترین شخصیت های فرعی رمان های داستایوسکی ست .

ژنرال ایولگین ، پدر گانیا ، شاید نشانه ای باشد از روسیه ی قدیم . مردی که در عین پاکدل بودن و صداقتش ، به نسیان افتاده و بسیار مضحک می نماید .

نوجوانان داستان ، ایپولیت ، کولیا و بوردوسکی ، همه ، بیانگر همان جوانانی هستند که در صحنه ی پایانی برادران کارامازوف می بینیم و بانگ سوسیالیسم و برابری را می زدند . اما ما اکنون در دوره ای قبل از آن هستیم و الان جوانان ، در نهیلهیسم و پوچ گرایی و نومیدی صرف دست و پا می زنند . صحنه ای که جوانان در حضور پرنس و میهمانانش ، حق ناحق شان را فریاد می زنند ، یکی از بهترین صحنه های رمان است . صحنه ای که فریاد نسلی عاصی را می شنویم که احساس می کنند حقشان خورده شده و حتی اگر حقی نیز از آنان خورده نشده است ، می خواهند آن را بازپس بگیرند ، طلبکارند و البته بیمار . ایپولیت شخصیتی راسکلینکف وار را بازی می کند .

اما در نهایت می رسیم به شخصیت های زن داستان . شخصیت هایی که شاید برای خوانندگان آثار داستایوسکی ، کلیشه وارند . شخصیت هایی دمدمی مزاج ، اغواگر ، دست نیافتنی ، هیستریک و عجیب و غریب . گاه از خودمان می پرسیم که داستایوسکی چرا زنان داستانش را این گونه آفریده است . یک نوع اغراق در این شخصیت ها دیده می شود که با روح رئالیسم همخوانی ندارد . البته این توصیفات از بسیاری جهات درست هستند ولی زیادی آن ، تلخی بیش از اندازه ای را برای خواننده رقم می زند . همیشه در رمان های داستایوسکی ، این زنان هستند که قهرمانانشان را به تباهی می کشانند و خودشان نیز با نابودی دیگران ، به نوعی نابود می شوند و رنگ خوشبختی را نمی بینند . در این داستان نیز ، ناستازیا فیلیپونا کشته می شود و آگلایا سرنوشت نامشخصی می یابد . رمان دو مثلث عشقی دارد که هر دو به ناکامی کامل می انجامد  : از یک طرف پرنس ، ناستازیا و آگلایا و در طرف دیگر ، پرنس ، ناستازیا و راگوژین .هردو مثلث که پرنس درگیر آن است ، با کش و قوس های فراوان همراه است و هردو از هم می پاشند .  عشق های رمان های داستایوسکی این گونه اند . زنان داستان های داستایوسکی چون femme fetal های فیلم های نوآرند . اغواگرانی که شکنندگی شان آنها را به  توطئه هایی وامی دارد که همه را در خود غرق می کند .

اما تم اصلی ابله چیست ؟ شاید حرص و طمع . اما این تحلیلی سطحی خواهد بود اگر همه ی اتفاقاتی که در این رمان می افتد را به حساب حرص و طمع آدمیان زمانه بیاندازیم . نه ، تردیدهای مذهبی داستایوسکی ، دوری او از وطن ، افزایش جنایت و پلیدی در جامعه و از بین رفتن ارزش های قدیمی و جایگزینی آن با هنجارهای جدید ، هجمه ی ایدئولوژی های جدید و چندین عامل دیگر ، همه و همه در خلق این رمان موثر بوده اند .

داستایوسکی در این رمان نیز ، به نقد بورژوازی می پردازد و او استاد این کار است . هیچ نویسنده ای در تاریخ ادبیات ، این قدر استادانه این طبقه را مورد تحلیل قرار نداده است . قلم او به مراتب از بالزاک گیراتر و قوی تر است و شاید تنها کسی که با او برابری می کند ، فلوبر باشد . اما زبان ومحیط کار، این دورا به کل از هم جدا می کند .

یکی از تفاوت های ابله با رمان های قبلی داستایوسکی توانایی او در خلق سکانس های شلوغ است . سکانس هایی که یک نوع روح هیستریک بر آنها جاری ست که آدرنالین خون را بالا می برد . این مهم است که این سکانس ها و این صحنه ها ، در عین شلوع بودن ، آشفته نباشند . در ادبیات قرن نوزدهم نویسنده ای را نمی توانیم پیدا کنیم که این کار را به خوبی انجام دهد و از پس آن برآید . اما در ادبیات قرن بیستم نویسندگانی چند به این مهم دست پیدا کردند که البته یگانه الگویشان برای این کار داستایوسکی بوده است . نویسندگانی چون سلین ، بولگاکف ، فاکنر و ... .

اما آیا پرنس میشکین ، عیسی مسیح زمانه است ؟ نه ،  برای خواننده در پایان رمان این گونه تداعی می شود که داستایوسکی به قهرمانش دل می بندد ، به او امید دارد ولی در میانه ی راه ، دوباره تردید به سراغش می آید و او را رها می کند و به سرنوشتی تلخ می سپارد . سرنوشتی که از آنچه شاید در همان ابتدای رمان ، خواننده برای او در نظر گرفته نیز ، دهشتناک تر و بی رحم تر است .داستایوسکی در همان ابتدای رمان سطح انتظار خواننده را از قهرمانش به حداقل می رساند و در یک سری بخش های غافلگیر کننده ، او را به عرش می برد و دوباره در ادامه او را به زیر می کشد . نومیدی نویسنده به شخصیت و جامعه اش ، تراژیک ترین اثرش را رقم می زند . جامعه بر فرد چیره می شود .

ابله نیز چون تسخیر شدگان ، در برگیرنده ی نجواهای گنگی است که به زحمت شنیده می شوند . نجواهایی که در برادران کارامازوف به وضوح بیشتری شنیده می شود . به یاد بیاورید صحنه ی پایانی برادران کارامازوف را و جوانانی که صدایشان روزبروز بلندتر می شود . طوفان در راه است .

 

کتاب نامه :

ابله ، فئودور داستایوسکی ، سروش حبیبی ، نشر چشمه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 23:26  توسط داريوش | 
همه چیز از دن کیشوت شروع شد . از آن زره درب و داغان و کلاهخود مقوایی و یابویی که حتی توصیف های صاحبش نیز او را اسبی افسانه ای نمی کرد . همه چیز از اندیشه ی هجوی شروع شد که سروانتس با ریختن چاشنی طنز گزنده ی خویش ، آن را تئوریزه کرد و آن ، ابزاری شد برای هجو زمانه . به راستی وقتی دن کیشوت را می خوانید نمی دانید که سروانتس به ستایش قهرمان می پردازد یا مرثیه ای می نویسد بر پایان آن ؟ از جهتی دن کیشوت روح بیدار زمانه ای ست که قهرمانان را فراموش کرده و فساد و تباهی و جهل و خرافه ، سراسر آن را فرا گرفته و از جهتی دیگر قهرمان ما ، خود مضحکه ای ست که بر مشکلات می افزاید . باز هم هجو . قهرمانی مجنون برای نجات جامعه ای فاسد به پا می خیزد و در این راه تا انتهای خیال پیش می رود و تخیل را نیز به بازی می گیرد ؛ آنجا که دیگر قدرت خیال نیز دربرابر رویاپردازی او سر تعظیم فرود می آورد . این جاست که می گویم ادبیات مدرن از دن کیشوت و سانکو پانزا شروع شد . ادبیات داستانی به قبل از دن کیشوت و بعد از دن کیشوت تقسیم می شود . همه ی داستان های بعد از دن کیشوت ، حتی تلخ ترین و ساختارشکن ترین آنها ، تحت تاثیر اویند . همه چیز از قهرمانی شروع شد که هیچ نبود و می خواست همه چیز شود . یک نوع ابر مرد شدن ، یک نوع زندگی ابدی ، یک زندگی نامیرا ، و نامش نامیرا شد . تصویری که سروانتس از این قهرمان ، سانکو پانزا و تمامی شخصیت های فرعی داستانش به ما می دهد ، آن قدر زیبا و دل نشین است که تا قرن ها بعد نیز تازگی و زیبایی خویش را از دست نمی دهد. در ادامه از دو منظر محتوا و تکنیک به بررسی رمان می پردازیم :

محتوا :

قهرمان و سایر شخصیت ها؛ دغدغه ی همیشگی رمان نویسان قهرمان ، ضد قهرمان و شخصیت های فرعی است که با زنجیری نامرئی به هم متصل باشند و در عین حال تقابل و جدل خویش را نیز داشته باشند ، بدون این که موجب آزار خواننده شوند و یا روابط به گونه ای باشد که ملموس و قابل باور باشد . ادبیات قبل از سروانتس ، ادبیات کلاسیکی است که به تمامی بر کلیشه های کلاسیک استوار است . کلیشه هایی که تحت چهارچوب های خاصی ، به تمامی دست و پای نویسنده را می بندد و همه چیز را برای خواننده قابل پیش بینی می کند . به همین دلیل هنر نویسنده معطوف به داستان و پرداخت آن می شود و کار با شخصیت ها و روانکاوی آن ها در درجه ی پایین اهمییت قرار می گیرد ولی سروانتس با درهم ریختن این قواعد مرسوم تصویری از قهرمان خویش می نمایاند که ضد قهرمان جلوه می کند . ضد قهرمان بودن از آن جهت که با کلیشه های مرسوم همخوانی ندارد و تصویری از آن قهرمانی نیست که همیشه در ذهن خوانندگان بوده است . این تصویرگری در مورد سانکو پانزا نیز صدق می کند . سانکوپانزا در تقابل با دن کیشوت است ، مرد ابلهی که برای برآوردن آرزوهای خویش ، با دن کیشوت همراه می شود و با تمامی ابله بودنش ، باز چشم بیداری دارد و حقایق زمانه را می بیند . رویاهای دن کیشوت و دیده های سانکوپانزا ، تقابلی ست از سورئالیسم و رئالیسم .  چیزی که در تصویرگری عجیب سروانتس تقابلی می شود از تصویری که برداشت ها از آن متفاوت است . نوعی واگرایی دیداری ، شنیداری و عقلایی . و زیبایی ها از این جا می آید که رویا بر واقعیت چیره می شود و سانکوپانزا چندی بعد ، خود در مسخ و رویاپردازی، دن کیشوت را به کناری می اندازد . سرانجام این زمانه و جامعه است که قهرمان خویش را به گوشه ای می اندازند که بمیرد . زیبایی دیگر این جاست که قهرمانی برخاسته تا جامعه را نجات دهد که دیوانه شده و مسخ زده است . شاید اگر عقلی داشت به نجات این عقب ماندگی برنمی خاست و همین ناامیدی نویسنده را درباره ی وطنش نشان می دهد . سایر شخصیت های فرعی داستان ، هرکدام خرده داستانک هایی دارند که در دل رمان قرار گرفته اند . اما این خرده داستان ها به شدت وامدار ادبیات مرسوم زمانه ی سروانتس است . داستان هایی قدیمی و کلاسیک که از انسان هایی سنتی و کلاسیک نقل می شود . شخصیت پردازی زیبای سروانتس ( که البته به سنت رایج آن زمان ، در بسیاری از موارد از تیپ سازی فراتر نمی رود ) این است که داستان هرکس ، در واقع شخصیت اوست و عجیب این که دن کیشوت و سانکوپانزا شخصیت های مدرن و نامیرای این رمان هستند . سروانتس قهرمانش را تا اوج خواری پیش می برد و فقط در آستانه ی مرگ اورا از مسخ خویش ، نجات می دهد . مرگی که با وصیتی همراه می شود که خود گویای همه چیز است : داماد خواهر زاده اش نباید هیچ چیز از کتاب های پهلوانی بداند !

بعضی از صحنه های این رمان براستی فراموش نشدنی اند : صحنه ی تقابل دن کیشوت با  آسیاب های بادی ، گفت وگو های دن کیشوت و سانکو ، صحنه ی به هوا انداختن سانکو به آسمان در کاروانسرا ، به پادشاهی رسیدن سانکو و ... . این ها صحنه هایی هستند که فارغ از هرگونه تفسیری در یاد همه می ماند و راز ماندگاری رمان نیز همین است . این جاست که می بینیم راز نامیرایی دن کیشوت در شخصیت خود او و مهترش و حوادث داستان است .

خرده ای که  به سروانتس می  گرفتند ، عدم پرداخت به مسخ دن کیشوت است . مسخی که بعد از توصیف یکنواختی او به یکباره رخ می دهد ( و آیا همین جرقه ای نمی شود برای مسخ گره گوار سامسا در رمان کافکا ؟) و این چقدر رویکردی مدرن است برای نمایاندن مسخ آدمی . سروانتس شاید با مقدمه ای کوتاه ، دن کیشوت را مجنون کند و ولی شاید در تنها قسمت رمان که سروانتس به ایجاز روی آورده و از زیاده گویی دست برداشته ، همین قسمت است و چه زیبا نیز این کار را کرده . یک نوع شخصیت پردازی سینمایی برای قهرمانی که تا بیش از هزار صفحه ی دیگر ، همراه ماست . تصویرگری همین یکنواختی زندگی  دن کیشوت برای ما کافی ست که مسخ یکباره و رویاپردازی او را برای فرار از این یکنواختی باور کنیم و بپذیریم که او می خواهد به زندگی سراسر یکنواخت و بی حاشیه اش پایانی دهد و تولدی دوباره داشته باشد . حتی اگر این تولد دوباره با جنون او همراه باشد . سوالی که بوجود می آید این است که در این جامعه شاید همه به یکنواختی و عبثی دچار باشند ، پس چرا فقط دن کیشوت به یکباره به پا می خیزد ؟ جواب این است که او قهرمان رمان و قهرمان جامعه است . و بدا به حال جامعه ای که قهرمانش مجنونی باشد . اما انتخاب دن کیشوت دلایل دیگری نیز دارد . سروانتس در قهرمانش پاکی ، بی آلایشی ، جوانمردی ، صداقت و بی ریایی قرار می دهد . صفاتی که سرتاسر جامعه اش را فرا گرفته و او در همه ی تیپ های فرعی که در داستان قرار می دهد ، ردپایی از آن نیز می گذارد . دن کیشوت ، قهرمان سروانتس ، فاقد این صفات است و همین برای او کافی ست . حال می خواهد عقل درست و حسابی هم نداشته باشد .

هجو و نقد جامعه ؛آدم های فرعی این داستان همه صورتک هایی هستند که گاه تقدسی قدیس بار می یابند و گاه تا سطح پست ترین انسان ها پایین آورده می شوند ولی نکته این جاست که همه ملموس و باورپزیرند . سروانتس تلاش داشته که از هر طبقه ای و جایگاه و گروهی در داستانش داشته باشد تا ماکت کاملی از جامعه اش ارائه دهد  . در واقع سفر دن کیشوت در میان اسپانیا ، سفر سروانتس در وطنش است و او چون راهنمایی ما را در این سفر همراهی می کند . شاید همان تصویر مبارزه ی خیالی دن کیشوت با آسیاب های بادی ، تجسمی از مبارزه با جامعه باشد . در واقع اگر دقیق تر شوید ، دن کیشوت با خوددرگیری خویش ، جامعه را نیز درگیر می کند و این در واقع اشاره ی ظریف سروانتس به تباهی جامعه است . جامعه ای که در درجه ی اول عقب افتاده و درگیر خرافه های مذهبی و سنت های نادرست گذشته است . پیام سروانتس می تواند این باشد که جامعه ای این چنین بیش از هر چیز نیاز به اصلاح خویشتن دارد تا نیاز به قهرمان . قهرمانان زمانی می توانند کارساز باشند که اصلاح شخصیتی خود انسان ها ، آغاز شده باشد . این جاست که سروانتس قهرمانی را انتخاب می کند و آن را مضحکه ی عام و خاص می کند و او را تا انتهای بدبختی و حقارت می برد تا جامعه ای را به خود بیاورد . دن کیشوت قربانی جامعه است .

سبک :

با همه ی نوآوری ها باز هم به سنت کلاسیک است . شاید مهم ترین چیزی از دن کیشوت که برای خواننده ی امروز خواندن آن را دشوار می کند ، مونولوگ های طولانی  است که در فصل فصل رمان وجود دارد . نقطه ی قوت رمان ، حوادث و شیمی رابطه ی دن کیشوت و سانکو ست . طنز رمان بر جذابیت آن می افزاید و ابزار و الگویی می شود برای آیندگان که چگونه از طنز برای بیان واقعیت و آمیزش واقعیت و خیال استفاده کنند . سبک سروانتس بر مبنای این طنز استوار می شود و سرآمد سبک های قوی تری می شود که در قرن های هفدهم ، هجدهم و نوزدهم بوجود آمد . رمان به خصوص در جلد اول درخشان است و داستان را تا جمع شدن همه ی انسان های فرعی در کاروانسرا خوب پیش می برد ولی بعد سروانتس با قراردادن مونولوگ های چند صفحه ای و گفتن سرگذشت کامل هر کدام از آدم ها ، چنان رمانش را کشدار می کند که دیگر آزاردهنده می شود . به نوعی ، سروانتس نمی داند با این حجم انسان فرعی که در رمانش قرار داده می خواهد چکار کند .کاری که در قرن نوزدهم ،نویسندگان روسی بخوبی از پس آن برآمدند . البته این همه وامدار سبک روایی آن زمان است که حوادث و شخصیت ها ، منطق روایی نداشتند و اهمییت هرکدام در کامل بودن آنهاست و منطق داستانی آنها ، تحت تاثیر کلاسیک های یونان قدیم است . چیزی که به تدریج از بین رفت و در قرن نوزدهم با رئالیسم روسی ، دیگر فاتحه اش کاملا ً خوانده شد . رمان باز در جلد دوم جان می گیرد و جذابیت ها بیشتر می شود و با این که جز تکرار ، چیز تازه ای ندارد بر مبنای حوادث تازه ، خواننده را تا به انتها پیش می برد و با پایانی درخشان ، رمان را به انتها می رساند .

همه ی نویسندگان بعد از سروانتس تحت تاثیر دن کیشوت اند . این ادعایی بزرگ ولی درست است . این تاثیر ابتدا بر فرانسه و بعد در سرتاسر اروپا گسترش یافت. از مولیر گرفته تا ولتر و فلوبر در فرانسه ادامه یافت . در روسیه بر گوگول تاثیر شگفتی گذاشت . در واقع نزدیک ترین سبک را به سروانتس ، گوگول داراست که البته سبک او رویه ی مدرن این سبک زیباست و شاید بتوان همه ی رئالیسم روسی قرن نوزدهم و تا اندازه ای آثار بولگاکف را وامدار دن کیشوت دانست . تاثیر سروانتس بر کافکا ، سلین ، میشیما ، کوبوآبه ، موراکامی ، گونترگراس ، مارکز ، بورخس ، کالوینو ، ساراماگو ، پاموک ، جیمز جویس و ... غیر قابل انکار است پس پر بیراه نیست اگر بگوییم همه چیز از دن کیشوت شروع شد .

 

کتابنامه :

دن کیشوت ، سروانتس ، محمد قاضی ، انتشارات جامی   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط داريوش | 
بازمانده ی روز رمان جالبی ست . رمانی که شاید نمونه ی آن دیگر به پستتان نخورد و نتوانید با روایتی غیرخطی و شبه پست مدرنیست ، سفری در آداب و رسوم و تاریخ انگلستان و البته همراه با شخصیتی خشک و غیرقابل انعطاف ، داشته باشید . از این جهت حائز اهمییت است که زندگی را با تمامی ملالش به تصویر می کشد و جزئیات پوچش را برایتان با آب و تاب تعریف می کند . زبانش ، زبان نامه نگاری قدیمی و اشرافیت قجری ست و این تمهیدی ست که مترجم به فراخور زمانه ی رمان و قهرمان داستان ، برای زبان رمانش انتخاب کرده است که عادت و خوگرفتن به آن در آغاز دشوار است ولی کم کم برایتان سلیس می شود و به آن عادت می کنید و در پایان می بینید که از آن لذت برده اید.

ایشی گورو علاقه ی زیادی به روایت خرده داستان هایی غیرخطی و سیلان ذهن وار در برهه های زمانی کوتاه دارد که در کلی نامرئی به هم می پیوندند . این در مجموعه داستان شبانه هایش که پیشتر راجع به آن صحبت نمودیم نیز وجود داشت اما در آنجا زنجیره ای که رمان را شکل دهد ، وجود نداشت . اینجا نیز روایت ها در بازه ی زمانی مشخصی رخ می دهد و شخصیت اول رمان ، با یادآوری به خاطرات و عقایدش می پردازد . حتی می بینیم که در فصل پایانی رمان  که نویسنده خواننده را کم کم برای آن آماده و مشتاق کرده است ،راوی با پیش دستی به ذکر زمان حال نپرداخته است و با حادثه روبرو شده و بعد آن را روایت کرده است . این سبک روایت به شخصیت اول رمان برمی گردد و محافظه کاری او برای هرچیز ، او می خواهد خاطرات را نقل کند نه اول شخص داستانی باشد که خطراتش را اول بار با خوانندگان تجربه کند . او راوی اتفاقاتی ست که در این همه سال براو گذشته اما ما هیچ وقت با احساسات اصلی اش روبرو نمی شویم .

رمان ، داستان مردی ست که تمامی زندگی اش را وقف کارش کرده است ، کاری که به قول خودش در آن به تشخص و حد کمال رسیده است و از این لحاظ به آنچه که می خواسته رسیده است . بعد از این همه وقت زمانی برای او فراهم شده که به استراحت بپردازد و گذشته اش را مرور کند و اینجاست که پرگویی هایش شروع می شود و صحبت هایی را که سالهاست بردلش سنگینی می کرده بازگو می کند . پرگویی او به آشفته گویی می انجامد و بدون نظمی در ذهن ، و شاید فراری از آن بدلیل ملالش از نظمی که سالیان سال داشته است ، به بازگویی خاطراتش می پردازد . اما خاطراتش کم کم نقشی از توجیه به خود می گیرد و توجیهاتش نقشی از حسرتی که با این که انکارش می کند ولی مشخص است که چیزی در گوشه ی قلبش او را عذاب می دهد . زندگی برای او بدون تشکیل خانواده ای سپری شده و همچون ماشینی در خدمت به ارباب و تلاش برای رسیدن به تشخص در حرفه ای که ارزش چندانی در آن دیده نمی شود . این جاست که سختی های کار نویسنده در خلق همچون شخصیت پیچیده ای نمایان می شود . شخصیتی پیچیده که حسرتی بر دل دارد ، اعترافی به آن نمی کند ولی با گفته هایش و توجیه های شخصی اش ، ما را به این جهت گیری سوق می دهد .

رمان از نظر تاریخی نیز حائز اهمییت است و ما را با برهه ای از تاریخ اروپا و انگلستان آشنا می کند؛ با وجودی که از زبان خدمتکاری وفادار روایت می شود و خوبی اش این است که بیشتر روایت دقیق می کند تا این که نقد کند . رمان اندکی ما را با پشت پرده های اشرافیت اروپا آشنا می کند .

شاید بیشترین چیزی که استیونز ،شخصیت اول رمان را، آزار می دهد لحظه هایی است که او از سر گذرانده و او به همه ی آن ها پشت پا زده است . لحظه هایی که می توانسته برایش زندگی ای عاشقانه رقم بزند . عشقی که او هرگز به آن اعتراف نمی کند و با لجبازی به آن پشت کرده است ولی در پس زمینه ی کلماتش برای ما مشخص است که این ربات ما، دردی دارد که سعی می کند آن را تسکین دهد . دردی که این همه سال خودش را مشغول داشته که هیچ کلمه ای آن را ، حتی برای خودش ، آشکار نکند . اما اکنون زمانی ست که او باید واقعیت های زندگی اش روبرو شود و خود را از عذاب وجدانش ، آسوده گرداند . لحظات او را خسته می کنند  :

(( ولی فایده اش چیست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه یا بهمان لحظه جور دیگری برگذار شده بود ، کار به کجا می کشید ؟ آدم ممکن است با این فکرها حواس خودش را پرت کند ...طبیعی است که وقتی امروز به این لحظه ها نگاه می کنیم ، ممکن است به نظر برسد که این لحظه های حیاتی در زندگی انسان بسیار ذیقیمت بوده اند ؛ ولی البته در همان لحظه تصور انسان ، غیر از این است . ))

او نیز چون ما اسیر سوتفاهم های لحظات زندگی است و جسته و گریخته به بر باد رفتن رویاهایش اشاره می کند . رویاهایی که زمانی تصور می کرد در جای دیگری ست و حالا آن را در جای دیگری می بیند و اکنون ، در بازمانده ی عمرش که شبش نزدیک است، غمی بر دل دارد که رهایی از آن برایش ممکن نیست . آنجا که در فصل پایانی رمان ، از بی فایده بودن کارهایش می گوید و گونه هایش خیس می شود ، دیگر خود را کامل لو می دهد و همه چیزهایی که سعی در پنهان کردنش داشته بلای جانش می شود و احساساتی که این همه سال مدفونشان کرده است ، بر او چیره می شوند و سرانجام خواننده با او همدردی می کند . در واقع او در تمامی رمان می کوشد که خواننده را نیز چون خودش متقاعد کند ولی در نهایت نمی تواند از دیگران همدردی نخواهد و اینجاست که خواننده با او همراه می شود و دردش برایش ملموس .

رمان ساختار پیچیده ای دارد که با سبکی سهل و ممتنع و روایتی خشک همراه است پس خواننده ای صبور می خواهد . رمان با ترجمه ی خوب و روان نجف دریابندری همراه است که خود مزیتی ست برای فهم بهتر رمان . صبوری خواننده تا انتهای رمان او را بی نصیب نمی گرداند با این که قبول دارم رمان در بسیاری از جاها ، با پرگویی های پست مدرنیسمی استیونز ، ملال آور می نماید .

 

کتابنامه :

بازمانده ی روز ، ایشی گورو ، نجف دریابندری ، نشر کارنامه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:25  توسط داريوش | 
بر قبر خفته ی رمانتیسم و رئالیسم کم فروغی که در فرانسه هنوز فلوبر آن را زنده نگه داشته بود ( ولی در روسیه روزبروز قدرت می گرفت و در اوج بود ) ناتورالیسم زاده شد . ناتورالیسم نوعی پرده دری بود ، پرده دری که ملاحظات ادبی را ازبین برد ، زبان محاوره را بیشتر از قبل به ادبیات وارد کرد ،باب تجربه گرایی و عینی گرایی را در ادبیات گشود و با ادبیات چون موجودی علمی برخورد کرد و هستی آن را به نقد و تحلیل کشید. اگر به نیمه ی دوم قرن نوزدهم برویم ، ناتورالیست ها را چون آوانگاردهایی می بینیم که همه جا با شک و تردید مورد لطف قرار می گیرند . در فرانسه در اسم زولا خلاصه شد ، بعدتر به آلمان رفت ، شکل و شمایل دیگری یافت و هویتش نیز تغییر کرد . چیزی داریم به نام هویت ادبی ، هویت ادبی به شدت نیازمند محیط است . به همین دلیل است که در فرهنگ های مختلف ، سبک های مختلف ، متفاوتند .
اما اگر بینوایان کتاب مقدس ادبیات رمانتیسم و جنگ وصلح و برادران کارامازوف ، کتاب مقدس ادبیات رئالیسم قرن نوزدهم است ، ژرمینال نیز کتاب مقدس ناتورالیسم است . رمان بیشک روی شما اثر می گذارد ، حتی اگر رمان های زیادی خوانده باشید بازهم بار اول رمان شما را تکان می دهد . حتی اگر بسیاری از قسمت های آن را اغراق آمیز ببینیم باز هم خواندن آن تکان دهنده و زیباست . هرچیزی در این رمان بیانگر تفکر ، اندیشه و تلاش بی حد و حصر نویسنده است . نویسنده ای که بیش از شش ماه به معادن فرانسه می رود ، یادداشت برمی دارد و چون انجام یک تحقیق علمی روی آن مبادرت می ورزد ، باید ستایش شود . حتی اگر نتیجه آن چیزی نباشد که ما دوست داریم .
در این رمان می توانیم اصول اساسی ناتورالیسم را بوضوح ببینیم :
علم گرایی ؛ رشد علمی و تاثیر آن بر زندگی انسان که بعدتر درقرن بیستم به کمال رسید . علم به معنای صرف آگاهی نیست و گاه رشد ماشینی شدن و یکنواختی زندگی را نیز شامل می شود .  خشکی و سردی ناتورالیسم نیز از این منظر و توصیف جز به جز و بدون زیبایی پردازی می آید . ادبیات ناتورالیسم در اوج خویش نیز ادبیاتی نیست که گرمایی داشته باشد و این بی گرمایی از نگاه شکاک و بدبینانه ی علمی آن به زندگی نشات می گیرد .
جبرگرایی ؛ عنصر اساسی . از همان ابتدای رمان این را می بینیم . با آشنایی با تک تک شخصیت های رمان ژرمینال می توانیم با حسب نشانه ها و سمبل هایی که در رمان بصورت پنهان( و بعدتر در ادبیات آلمان و بخصوص توماس مان عیان تر گردید) سرنوشت آنها را پیش بینی کنیم . به همین دلیل است که نقش لحظه ها بیشتر می شود. انسان ها اسیر لحظه ها و سرنوشت خویشند و محیط بیش از همه نقش دارد . در این جا معدن برای ما به عنوان جلوه ای از قهر طبیعت جلوه می کند و چون به عنوان هیولایی زشت توصیف می شود ، برای ما مسلم می شود که سرنوشت تک تک شخصیت های داستان وابسته به این معدن است و در نهایت همه چیز به اینجا ختم می شود . تنهایی معدن در برابر جمع کثیری از انسان ها و باز هم مقهور کردن همه ی آنها نشانگر برتری جبری و محیطی آن است و انسان های این زندگی نکبت بار، هرچه دست و پا می زنند که خود را از این منجلاب رهایی بخشند بازهم مقهور سرنوشت خویشند . سرنوشتی که دانه دانه آنها را در کام خویش می بلعد و مرده تحویل می دهد . از شخصیت های بیشمار رمان فقط چندتن باقی می مانند و چون شخصیت های ادبیات رمانتیسم دانه دانه می میرند . اما زولا در این اثر قهرمان خویش را زنده نگه می دارد . گویی که شخصیت او مجزا از دیگران بوده و او باید زنده بماند حتی اگر همه ی حوادثی که دانه دانه شخصیت ها را ازبین برده او را نیز درگیر خود کرده باشد .  جالب است که رمان شرحی از شورش و انقلاب است . این انقلاب و شورش هم درونی و هم خارجی است . اما باز هم این به اغراق های نویسنده بازمی گردد. زولا بر این باور بوده که حتی اگر فرد برای تغییر سرنوشت خویش نیز بجنگد بازهم مقهور جبر است و رهایی از آن ممکن نیست .
ضدیت با اخلاق ؛ این نیز تاثیر دیگری از علم است . زولا در این اثر فقر و محیط را عاملی قلمداد می کند که انسان را تا حد حیوانی پایین می آورد . این دید موجب پرداخت بی پرده به مسائل جنسی و غرایز انسان هاست . ژرمینال از این نظر تکان دهنده است و تصور کنید چنین رمانی با این حجم تابوشکنی و پرداخت به جنبه هایی از بی اخلاقی و حیوانی شدن انسان ها ، در قرن نوزدهم زاده می شود و شاید سرآغازی می شود برهمه ی هنرهای ادبی و تجسمی آینده ی قرن بیستمی . فقر و زندگی کردن کلونی وار ، مرزهای بین زن و مرد را در این جهان آرماگدونی زولا از بین برده و شاید تنها دلخوشی این انسان ها از محیطی که در آن ، زندگی می کنند نیز همین سکس های بی دغدغه باشد . بخش های زیادی از رمان ، شاید در هر فصل ، پرداختی به این قضیه است . پرداختی که انسان را حیوانی در بند شکم و زیرشکم نشان می دهد و احساس گرایی و سانتی مانتالیسم رمانتیسم و حجب و حیای رئالیسم  را به سخره می گیرد . این بی اخلاقی و جنسی گرایی و به عبارت دیگر ، مادی گرایی ، همراه با جبری گرایی غالب رمان ، به خلق پایان های تراژیک می انجامد اما پایان های تراژیک رمان همذات پندارانه نیست . شخصیت ها در پایان های تراژیک ادبیات رمانتیسم ، به نوعی کمال و تبلور روحی می رسند ولی در ادبیات ناتورالیسم این چنین نیست . همه چیز چون قانون نانوشته ی تلخی است . کسی به کمال نمی رسد . اتی ین در پایان رمان می تواند به خود بباوراند که حال که از همه ی مصائب، جان سالم به در برده ، پخته تر شده و از این به بعد آگاهانه تر عمل می کند . شاید زنده ماندن او همان امیدی ست که در سرتاسر رمان دیده می شود و به نوعی با آن بازی می شود و حتی آن را به سخره می گیرد . امیدی که در پایان رمان هنوز هم ادامه می یابد . شاید زولا دل بسته ی این قهرمان خویش است که بیاید و روزی همه ی این سیاهی ها را ازبین ببرد . پلیدی هایی که با این جنبش به خود لرزیده است و با این که جبر، حال روی خوش خود را به آن نشان داده ولی آینده در راه است . اتی ین ابزاری در دست نویسنده برای نمایش قدرت جبر است و روزی می آید و این بورژوازی را ازبین می برد . صدای گامهای کمونیسم روزبروز بیشتر می شود .
ضدیت با اخلاق به دین هم مربوط می شود . پناه کارگران برای بدبختی خویش خدا نیست و چیزهایی دنیوی ست . حال دیگر دینی نمی بینیم که رهایی بخش انسان باشد و این بیش از همه از یک گفت و گوی ساده بین ماهو و زنش برمی آید. آنجا که زن  از بدبختی هایی که سرش می آید می گوید: لااقل کاشکی دنیایی بود بعد این دنیا که ما بدبخت بیچاره ها توش رنگ گرسنگی رو نبینیم .ولی شوهرش به او پاسخ می دهد که : اصلا ً بعد این دنیا ، دنیایی نیست . این بی اعتقادی ریشه در همه ی بدبختی هایی ست که جداندرجد بر آنها نازل شده و آنها را سست عنصر وبیچاره کرده است . این جزمی گرایی علاوه بر ریشه ای که در محیط و اثر آن بر انسان دارد ، خود اعتقاد نویسنده نیز هست و ریشه در باورهای او از دین و اخلاق است . پس پرداخت زولا به کارگران ، مذهب و مبارزه با بورژوازی ، یادآور کمونیسم وسوسیالیسم است . کشیش هایی که او به تصویر می کشد یکی محافظه کار و طرفدار سرمایه داری و دومی ضد سرمایه داری و بیشتر مبارزی ست . زولا در رمانش مرد خدا نمی خواهد . مبارز می خواهد . اساس ژرمینال بر  اندیشه ی عصیان است .
اما از اساس ژرمینال که بگذریم به روایت آن می رسیم . روایتی که بر پایه ی مشاهدات زولا و تصویرسازی های شگرف اوست که به نظرم بهترین قسمت آن نیز به شمار می رود .راز موفقیت رمان در این است که با وجود پرداخت این همه جزییات و شخصیت های متعدد باز هم رمان کشش و جذابیت خود را حفظ می کند و خواننده را تا پایان رمان با خود همراه می کند بدون اینکه باعث ملال او باشد . سخت است که از فلاکت انسان و خواری او حرف زد و دیگران بشنوند و از تو گریزی نداشته باشند . اما زولا دانسته چگونه خواننده را با خود همراه سازد و راز ماندگاری رمان های قرن نوزدهم نیز دراین است که با گذشت این همه سال ، باز هم تازه اند و خواننده را با خود همراه می کنند .
آغاز رمان گویای خیلی چیزها ست :
(( مردی تنها ، شبی تاریک و بی ستاره به سیاهی قیر در ... پیش می رفت ))
زولا با تصویرگری ابتدایی خویش و با جمله هایی بدیع و استادانه ، خواننده را با فضای کلی رمان آشنا می کند و بعد با ظرافتی زمان رمان را برای خواننده مشخص می سازد ؛ آن هم با گفته ای از یکی از کارگران یعنی همان باباسگ جان که آغازی لست برای ورود او به خانواده ی ماهو :
((این روزا روزگار کارگرا سیاس . کارگرا رو دسته دسته مرخص می کنن .شاید تقصیر امپراتوری نباشه .اما مگه بیکار بود بره آمریکا بجنگه ؟...))
در پایان فصل اول می بینیم که اتی ین در دوراهی سرنوشت تصمیم می گیرد که در معدن بماند . باوجودی که چیزی که می بیند هراسناک است :
((...همچون درنده ای موذی در ته سوراخش خود را جمع می کرد و بر زمین می فشرد و تنفسش خشن تر و کشیده تر می شد . انگاری گوارش گوشت آدمیزادی که می خورد بر شکمش سنگینی می کرد.))
تجسم یک هیولا از معدن ، توصیف سیاهی روزگار و آسمانی که گویا مرده و هیچ سپیده ی سیاهی آن را نمی سترد و فقط کوره هایی که شعله به آسمان دارند ،تصویری است آخرالزمانی که زولا فضای قصه اش را در آن می آورد . مثل یک فیلم نامه ی دقیق ، همه ی سیاهی ها در ذهنمان روشن می شوند ، شخصیت اول داستان را می شناسیم و فضا ، زمان و مکان برایمان مشخص می شود .تصور ژرمینال بصورت یک فیلم رنگی برایم سخت است و صحنه ها همه سیاه و سفیدند. و بعدتر شخصیت های فرعی دانه دانه معرفی می شوند . به خانواده ی ماهو می رویم و با تک تکشان آشنا می شویم . خانواده ای که اتی ین را به عنوان کارگر درجمع خود می پذیرند و او را با خود همراه می کنند . همین جاست که جرقه های عشقی بین کاترین و اتی ین شکل می گیرد ، با سلسه مراتب معدن آشنا می شویم ، بی بند و باری ها و روابط جنسی آنها را می بینیم و در نهایت مقدمه ی زولا با تبدیل رابطه ی عاطفی رمانش به مثلثی عشقی تکمیل می شود . کینه ای که در همان ابتدا بین اتی ین و شاوال به وجود می آید محصول همان ناتورالیسم زولایی ست . اتی ین که اسیر همان تردیدها و تاخیر های خویش است ، رقابت را به رقیبش می بازد و کاترین که از اتی ین ناامید شده تن به سکس با شاوال می سپارد و با وجود عشق پنهانش به اتی ین ، تن به سرنوشت و جبر می دهد . چیزی که برای خواننده ناخوشایند ولی در باطن امر منطقی ست .
اما اتی ین از همان ابتدا معلوم است که با دیگران متفاوت است و تفکرش ، به اومانیست ها و سوسیالیست های نزدیک است . آنجا که نخستین بار کاترین را می بیند که باکرگی اش را از دست می دهد ، ترسیم زیبایی است از غرق شدن انسان در غرایز خویش . وقتی دختران و پسران کارگر را می بیند که در تاریکی علفزار به روی هم می افتند و چندی بعد صدای ناله شان بلند می شود ، حسرت نمی خورد . دلش برای آنها می سوزد :
((...چه فلاکتی ! به این دختران از خستگی درمانده ای فکر می کرد که هنوز آنقدر احمق بودند که بچه هم درست می کردند :گوشتی برای بار بردن و کالبدهایی برای رنج کشیدن . آیا بهتر نبود که سوراخ زیر شکمشان را چفت کنند و رانهاشان را مثل وقت رسیدن مصیبت جفت؟ شاید این افکار غم انگیز به آن سبب در ذهن او بیدار می شود که از تنهایی خود احساس ملال می کرد حال آنکه دیگران جفت جفت در پی کیف می رفتند . )) و بعد می بینیم که روزگار کاترین و شاوال را از کنار او عبور می دهد و او بدون این که آنها را بشناسد شاهد سکس شان می شود و بعد آنها را تشخیص می دهد . این تقابل به زیبایی از قلم زولا می چکد . فضاسازی زولا در پیش بینی واقعه ای ناگوار و توسل به سمبل ها و نشانه ها ، در اینجا بسیار زیباست .
چیزی که در رمان گاه دیگر آزاردهنده می شود به منبر رفتن شخصیت های رمان و مانیفست های سیاسی و کمونیستی آنهاست که گویی از یک کارگر ساده بعید می نماید ؛ حتی اگر از اعماق وجودش برآید .
اتی ین با از دست رفتن عشق خویش و دیدن بدبختی خود و دیگران ، خود را وقف مبارزه می کند .جایی که می گوید :
((...من جایی که صحبت از عدالت باشه از همه چیز می گذرم ،نه به مشروب اعتنایی دارم نه به دخترا ! دلم فقط به یه چیز خوشه ، به اینکه عاقبت اعیونا رو جارو کنیم بریزیم دور .))
اتی ین در پی تعلل دوباره باز هم فرصت بودن با کاترین را از دست می دهد و تن به خواهش جسم نمی دهد . حال آنکه از نظر زولا این یگانه سعادت عشق ورزیدن است . این چیزی است که ما در تفکرات مدیر معدن نیز می بینیم که باوجودی که از ثروت بی نیاز است ولی امیال جنسی اش ارضانمی شود . زولا با به تصویر کشیدن این تقابل گرسنگی و سکس در گروه های مختلف انسان ها ، باز هم نقش غریزه را در انسان حیوان نمایش نشان می دهد :
(( ...آیا این ها همان دخترانی نبودند که ته هر گودالی می خوابیدند و پاشان بالا می رفت ؟ همان جوانان بی چیزی نبودند که از تنها لذت بی خرجی که می شناختند حریصانه بهره می جستند ؟ و احمق ها از زندگی خود می نالیدند حال آنکه از یگانه سعادت عشق ورزیدن تا سرحد انفجار سیراب می شدند . وای که اگر می توانست زندگی را با زنی از نو آغاز کند که خود را با تمام قدرت کمر و تمام اشتیاق سینه اش روی سنگها به او تسلیم کند چه با میل حاضر بود مثل آنها از گرسنگی بمیرد .))
و او سعادت و خوشبختی را در این می بیند و عصیان اینها برایش جای سوال دارد . از نظر این مدیر و سرمایه دار ، ارضای لذتی که خود فاقد آن است ، می تواند ضامن زندگی سعادت بارشان باشد حال آنکه از درک او خارج است که انسان همیشه نمی تواند در بند غرایز باشد هر چند بی خرج و کم زحمت بنماید.
خشونت عصیانی که روزبروز بیشتر می شد به اوج خود می رسد . دو نقطه ی اوج برای این شورش می بینیم : یکی مثله کردن مگرا خواروبار فروش منطقه و کندن آلت جنسی او و دیگری شورش و اجتماع در برابر معدن که به کشته شدن و زخمی شدن تعداد بسیاری از معدنچیان می انجامد .
اتی ین ،قهرمان و رهبر دیروز ، حال که منفور همگان شده و غیر از کاترین که به نزد خانواده اش بازگشته یاور دیگری ندارد ،تن به جبری دوباره می دهد و به معدن بازمی گردد . جایی که مرگ نهایی گویی در راه است . زولا با روایتی غیر خطی این ماجرا را جذاب تر می کند و مثلث عشقی اش را تا به آخر حفظ می کند و تا به آنجا پیش می رود که اتی ین شاوال را می کشد و کاترین را به دست می آورد و با او سکس انجام می دهد . اما کاترین در نهایت از گرسنگی می میرد و از معدنی که نابود شده است ، تنها اتی ین زنده می ماند .
چیزی که در پایان رمان می بینیم تصویری از کارگرانی ست که به کارشان بازگشته اند ولی دیگر کارگران سابق نیستند و اتی ین که به دوردست می رود و در اندیشه های بزرگ است و تجسم امیدی است که همه ی بدبختان آن زمان داشتند و در آرزوی دنیایی که همه برابر باشند و هیچ سرمایه داری وجود نداشته باشد . جهانی که دست نیافتنی و رویایی است و اصلا ً واقعی نیست . اما امیدی است که در آن زمان از هر گوشه ، در حال توسعه بود . تاثیری که رمان ژرمینال نیز گذاشته همین بوده و بزرگترین تاثیر مثبتش همین آگاهی دیگران از وضعیت این بدبختی و آگاهی خود این بدبختان از وضعیت خویش بوده است .
ترجمه ی سروش حبیبی از رمان بی نظیر است . رمان از آن دست رمان هایی ست که دست یابی به زبانش مشکل بوده ولی استادحبیبی به خوبی از پس آن برآمده و جز بهترین ترجمه های ایشان به شمار می رود .

کتابنامه :
ژرمینال ، امیل زولا ، سروش حبیبی ، انتشارات نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 12:10  توسط داريوش | 
مایکل ک بیش از هر چیزی یادآور یوزف ک رمان محاکمه است . شما را یاد چه چیزی می اندازد ؟ عجز انسان در تقابل با سیستمی پیچیده و بوروکراتیک که همچون زنجیره ای او را به سقوطی ناخواسته و بی دلیل وادار می کند . درون مایه ی اصلی این رمان نیز چنین است . فردی ناتوان و عاجز که در زندگی ای گرفتار شده که بیش از حد برای او بزرگ و بی رحم است .

اولین مشکل مایکل ، در همان بدو تولد او رخ می دهد . مشکلی که تمامی زندگی اش را از او می گیرد و تنها و منزوی اش می کند .حتی مادرش نیز می داند که این بچه خوشبخت نخواهد شد و خوشبختی نمی آورد :

(( ... به مادر بچه گفت : چشمتون روشن ، اینجور بچه ها برای اهل خونه خوش قدمند. اما آنا ک از همان اول نه از این دهانی که رضایت نمی داد بسته شود خوشش می آمد و نه از گوشت صورتی رنگ زنده ای که از توی دهان پیدا بود ))

اما این دهان تا آخر عمر چیزی برای گفتن نداشت ؛با این که باز بود و بسته نمی شد  . رمان با مروری سریع  بر زندگی مایکل ما را به آن چیزی می رساند که منتظرش هستیم : چالش . چالشی که با جنگ و بیماری مادرش ،تنها کسی که در این دنیا دارد، آغاز می شود . نخستین سوالی که برای مایکل پیش می آید در همین زمان است :(( این که چرا او را به دنیا آورده اند – حالا به جواب خود رسیده بود ؛ برای این که از مادرش مراقبت کند ))

اما او در این کار نیز موفق نمی شود . این عجز و بیچارگی برگرفته از کافکا ست و تاثیر کافکا بر رمان آشکار است .

زندگی و زمانه . تاکید نویسنده بر زندگی و زمانه به نوعی افتراق شخصیت مایکل و جامعه اوست . خواننده در سراسر داستان به دنبال رابطه ی بین این دوست ولی ما نمی توانیم رابطه ای بین این ببینیم . زمانه سیاه ترسیم شده است و این اندیشه را در ذهن ما بوجود می آورد که شاید زمانه موجب عجز او شده است ولی خود مایکل نیز امیدی ندارد و از جامعه رانده است و در این راه تلاشی نمی کند . شاید چون تلاش هایش همیشه به شکست انجامیده ولی او دوست دارد در انزوای خویش باشد . دوست دارد رابینسن کروزوئه وار در مزرعه ی تنهایی خویش باشد و از جامعه ی سیاه و سراسر بدبختی دور باشد . دوست دارد زندگی ساده ی خود را داشته باشد . حتی نمی خواهد که لب شکری اش را درمان کند و به نوعی تن به قضا سپرده است .

همان نگاهی که در آغاز به او انداخته شده کافیست که او برای همیشه خود را از این دنیا جدا بداند و چون از این دنیا جدا شدی ، در برابر آن ناتوانی . نگاهی که حتی مادرش نیز از آن کوتاهی ندارد . ولی او از این دنیا همین مادر را دارد و وقتی مادر خویش را از دست می دهد ، دیگر چالش زندگی اش تکمیل می شود و تک و تنها میان جنگی عبث رها می شود . جنگی که او را کلافه می کند . جنگی که اورا به کنج مزرعه ای می فرستد تا در آنجا طعم دیگری از زندگی را بچشد : رابینسن کروزوئه ای می شود در میان زمینی پر از آدم و در آنجا زندگی ای ابتدایی با حداقل ها می سازد . اما باز هم او را از کنج خویش بیرون می آورند و به اردوگاهی می برند . شاید بهترین تصویر سازی جمعی داستان در این اردوگاه باشد و به زیبایی وضعیت جامعه ای فقیر و درگیر جنگ را ترسیم می کند . جامعه ای که تبعیض و فقر در آن حرف اول را می زند . مایکل این اردوگاه را نیز تاب نمی آورد و به کنج خویش بازمی گردد و به نبردی بیهوده با زندگی می پردازد . اما او از زندگی خویش راضی ست :

(( ...فکر کرد که چه خوبه که بچه ندارم : چه خوبه که شوق پدر شدن ندارم ...از عهدش برنمی اومدم ...می شدم بدترین بابای دنیا . اگه زندگی فقط به قصد وقت گذرونی باشه سخت نیس ))

((...پدرم لیست مقرراتی بود که به در خوابگاه زده بودن ، بیست و یک ماده که اولیش این بود : در خوابگاهها همیشه باید سکوت برقرار باشد .))

شاید همین دو پاراگراف ، نشان دهنده ی شخصیت مایکل باشد. شخصیتی که در این همه سال باز هم نمی تواند نگاه اولیه ای که دیگران در همان بدو تولد به او شده است را فراموش کند . او خوش شانسی خویش را در این می بیند که کسی کاری به کارش ندارد . دوست ندارد در این جهانی که فقر و بدبختی همه جایش را فرا گرفته است ، بچه ای داشته ای باشد و زندگی فرد دیگری را نیز نابود کند . این جاست که تصویر کاذبی که از بی تعهدی او در خواننده شکل گرفته است از بین می رود . این جاست که همه ی تعهد او در ذهن ما شکل می گیرد : تعهد او به مادرش که او را از انزوا و جای امن خویش بیرون می آورد ، تعهد او به نسل بعد از خویش و تعهد او به زمینی که خاکستر مادرش در آن خفته است . او فقط به خودش تعهد ندارد . تعهد نداشتن به خویش حتی تا آنجاست که غذایی نمی خورد و نمی خواهد لبش را که با یک جراحی ساده قابل درمان است را درمان کند . زندگی برای او تعهد به چیزهایی فراتر از فهم جامعه است . مایکل حکم پروانه ای را دارد که سالها در پیله اش باقی مانده و اکنون به یکباره قدم به جهانی بی رحم نهاده و تا زمان بیماری مادر و جنگ ،این درگیری یکباره اتفاق نمی افتد . این یکبارگی باز هم یادآور کافکاست ولی به سنت نوشتاری او که قهرمانش را کاراکتریزه نمی کند ، نیست . ما در ابتدای رمان با مروری فیلم وار ، اندکی با مایکل آشنا می شویم و بعد او را عاجز و ناتوان در برابر بی رحمی های جهان اطرافش می یابیم .

تفکر او نسبت به زمانه ، بیش از هرجا در اردوگاه شکل می گیرد . آنجا که با خود می گوید :

((...آیا هنوز هم می توان انگل را انگل گفت ؟ انگل ها هم گوشت و ذات دارند ؛ انگل ها را هم می شود استثمار کرد . شاید در واقع ، گفتن این که اردوگاه انگل شهر است یا شهر انگل اردوگاه بیشتر بستگی به این دارد که کدام یکی شان صدایش را بیشتر به گوش می رساند ))

فصل دوم کتاب با تغییر راوی از دانای کل به اول شخص ، ادامه می یابد ولی باز هم این اول شخص خود مایکل نیست و پزشک او در درمانگاه ست . فصلی که بیشتر مایکل شخصیت پردازی می شود و زمانه به حاشیه می رود . در این فصل بیشتر با گذشته ی مایکل آشنا می شویم و نگاه دیگران را نسبت به او درمی یابیم اما مصیبت نامه ی مایکل در فصل سه است که در این جا بازگشت او به موطن خویش را می بینیم . آیا بازگشته که در آنجا بمیرد ؟ نه ، این پایان یک دور است . دورانی به معنای درک زندگی و شناخت خویش و دیدن زمانه . درگیری در لابیرنتی سرشار از بدبختی و ترس . تلاش برای زندگی ای نکبت بار . و او همه ی این نکبت ها را تاب می آورد و دوباره به جای اولش بازمی گردد و در تصوراتش خودش را پیرمردی می بیند که دیگران او را در فرقونی گذاشته اند و دارند به موطنش بازمی گردانند . این چرخه ی زندگی حیوانی ست و عبثی که زمان را می کشد و زمانه ای که افراد را بدور خود می چرخاند . از اول رمان، این حس و حال به خواننده منتقل می شود که رستگاری در کار نیست و حتی مرگ نیز درکار نیست . پایان کار مایکل ک ، پایانی سیزیفی و باقی ماندن در این چرخه ی عبث است . به قول خودش : این طوری میشه زنده بود .

رمان ، رمان سختی است . با وجود کوتاهی ، همراه شدن تا پایان رمان واقعا ً سخت است . پس بیشتر به خوانندگان حرفه ای آن را توصیه می کنم . درک شخصیت مایکل دشوار است . آن قدر که نویسنده تلاش کرده که تا آخرین صفحات رمان ، این کار را انجام دهد و به نظرم در این کار موفق شده چون درک شخصیت فردی که تقریبا ً قابل همذات پنداری نیست ، بسیارسخت است ولی در این رمان تا حدودی میسر می شود .

 

کتابنامه :

زندگی و زمانه ی مایکل ک ، جی .ام.کوتسیا ، مینو مشیری ، انتشارات فرهنگ نشر نو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:32  توسط داريوش | 
مدت زیادی بود که نمی نوشتم یا به دلیل سردی و بی میلی و یا مشغله و کار و هزار بدبختی زندگی مثلا ً شبه مدرن امروز ما ، ولی دوری از این جا که دیگر اختم با آن دیرینه شده ،سخت بود و همچنین می دیدم اندیشه ی تاسیس وبلاگی که فقط به ادبیات می پردازد ، هر چه در ابتدا بی فایده می نمود ولی امروز تا حدودی به بار نشسته و خوشحالم که بسیاری در این راه مرا تنها نگذاشتند . لازم است که تاکید کنم تمامی مطالب این وب ، فقط و فقط یک نویسنده دارد و آن هم من هستم . دزدی ادبی نیز نداریم ، اگر بنا به کپی پیست بود این وب هیچوقت راه نمی افتاد . همه چیز از علاقه شروع شد و نمی دانم به آگاهی رسیده یا نه ، این را  باید شما بگویید .

بنا به درخواست بسیاری از شما ، آدرس فیس بوک این وبلاگ راه اندازی شد که می تواند محلی باشد برای همه ی دوستداران حقیقی فرهنگ و محلی برای تبادل نظر و اطلاعات و من هم سعی می کنم در حد امکان در آن فعال باشم . امید است که با حضورتان در آن پیج به فعال بودن هر چه بیشتر آن کمک کنید .

آدرس فیس بوک ما :my lonely owl 

بعد از تحریر : مدت ها بود که فکر ساختن وبلاگی این چنینی برای سینما فکرم را مشغول کرده بود . امیدوارم در این محل تا حدودی این کار انجام شود .

منتظر شما هستیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:35  توسط داريوش | 
چگونه می شود از موسیقی نوشت و اثری زیبا نیافرید ؟ موسیقی همه چیز شما را می گیرد و زیبایی را جایگزین آن می کند . موسیقی ، روح زمانه است ، خلق و خوی مردم است ، ندای زیر لب عاشقان روزگار است که هر کدام ، از بهر خویش ، چیزی را زمزمه می کنند . موسیقی بیش از هر چیز ، با خاطرات تلخ و شیرین انسان عجین می شود . گاه یادآور آغوش و بوسه ای از عزیزی ست و گاه غم از دست دادن کسی و دیگر ندیدن او و آن وقت است که آن ملودی و نت در ذهنت تبدیل می شود به قطعه ای جاودانه ، قطعه ای که هرگز آن را فراموش نمی کنی . قطعه ای که برای بقیه ی عمرت ، شبانه هایت را با آن سپری می کنی .

شبانه ، مجموعه داستانی ست که همه چند ویژگی مشترک دارند : در همه ی آنها موسیقی جریان دارد ، در همه ی آنها شب نقش مهمی ایفا می کند و در همه ی این ها، رابطه ای در حال گسستن است . در واقع اصلی ترین پیام داستان ها ، همین گسیختن ارتباط بین انسان هایی ست که یکدیگر را دوست دارند اما نمی خواهند دیگر باهم باشند . در واقع نوعی یکنواختی بر زندگی آنها چیره شده و زیبایی شعر گونه ی عشقشان را از آنها گرفته است . آنها به دنبال تجربیات جدیدی هستند که زندگی را ، دوباره برایشان به همان زیبایی سابق کند و در این حال ، موسیقی هسته ای ست که گاه ، تنها حلقه ی ارتباطی آنهاست و گاه بهانه ای برای جدایی . در واقع تصویر اصلی گورو از این انسان ها ، تصویر سردی ست از جامعه ای که پوچی و بیگانگی انسان ها در آن حرف اول را می زند و تنها گرمای باقی مانده که به این دشت سرد و گریان حیات می بخشد ، موسیقی ست . موسیقی ای که با خاطرات آنها از گذشته ارتباط دارد و مرهمی ست بر سردرگمی آنها . سردرگمی به حدی ست که به ترس از تنهایی و نیافتن فردی دیگر برای خویش نیز، غلبه می کند .

اما چرا از یکدیگر جدا می شوند ؟ دلیل گاه نگفتنی ست و وقتی هم گفته می شود ، قانع کننده نیست . زندگی برای آنها تمام شده به نظر می رسد و تنها راه نجات آنها ، تجربه ای جدید است . یک نوع ریسک ، یک راه فرعی برای رسیدن به گرمای سابق ، راهی که حتی تداعی کننده ی ترس هایشان باشد .

در همه ی داستان های کتاب ، تقابلی از نسل ها را می بینیم : نسلی جوان و نسلی میانسال و در آستانه ی پیری ( جز در داستان دوم که همه ی شخصیت ها میانسالند ) و روایت از جانب جوانتر هاست و روایتی که آنها می کنند ، روایتی است از به بن بست رسیدن بزرگتر ها . در کنار این تقابل نسل ها ، تقابل فرهنگ ها را نیز می بینیم : در داستان اول ، جوانی از لهستان با زوجی میانسال از آمریکا روبرو می شود . در داستان دوم با وجودی که سه شخصیت داستان همسن و از دوستان سابقند ، اما مرد مجرد سالهاست از انگلستان دور بوده و در بازگشت به نوعی بیگانه است . در داستان سوم مردی انگلیسی با زوجی از سوییس . در داستان چهارم این تقابل فرهنگی نیست ، بلکه تقابلی ست سنی و  طبقاتی و زن و مرد که چندی به واسطه ی اشتراکشان در تنهایی و افسردگی بعد از عمل ، مدتی به هم نزدیک می شوند و شب هایشان را با هم می گذرانند ،  در نهایت ، فاصله های بین آن ها ، دوری آنها را رقم می زند .

این عامل جدایی ،  کوچک و پرابهام به تصویر کشیده شده است تا بتواند ناتوانی آنها را به تصویر بکشد . ناتوانی ای که یکباره بوجود نیامده و سالها زمان برده که این دوری بوجود آمده است .

داستان های گورو ، تصویری پست مدرن از زندگی ای مدرن است . طنز داستان ها نمی تواند سرپوشی بر تلخی فضای به تصویر کشیده شده در آن باشد . گویی موسیقی خاطره ای شیرین از گذشته است که فقط وظیفه ی آن ، ایجاد حسی نوستالژیک برای رابطه ای ست که در حال از هم گسیختن است . گورو ، در این داستان ها ، تمامی تکنیک ها را به کار می برد ، از فاصله گذاری هایی زیبا بهره می برد ، از طنزی گزنده استفاده می کند و در حد داستانی کوتاه ، شخصیت پردازی هایی زیبا می آفریند .

زمان بندی داستان های کوتاه بسیار زیباست ؛ داستان ها در روشنایی های روز آغاز می شوند ، در شب به اوج می رسند و با رسیدن دوباره ی روز ، همه چیز به همان رخوت سابق بازمی گردد . در این بین ، اتفاق ناخوشایندی می افتد و جدایی اتفاق می افتد .

گورو قهرمانانش را به تجربه اندوزی وادار می کند ، قهرمانان داستان ها با وجودی که می دانند چه می خواهند ، نیاز به اراده ای دارند که این تجربه را برایشان میسر کند .

داستان ها ، حکایت نسلی ست که جایی در گذشته ، خوشبختی خود را جای گذاشته اند و اینک با چشمانی خسته و نگران ، چشم انتظار آن در آینده هستند .در این بین موسیقی نیز جریان دارد .

 

کتابنامه :

شبانه ها ، کازوئو ایشی گورو ، علی رضا کیوانی نژاد ، نشر چشمه   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:26  توسط داريوش | 
شنیتسلر از آن دسته نویسندگانی ست که آثارش به زمانی خاص محدود نمی شود و همین راز سرزندگی آثارش است و ما صد سال بعد از خواندن آثار او، باز هم لذت می بریم و گاه از این تعجب می کنیم که این همه نبوغ را نویسندگان از کجا می آورند که قرن ها بعد ، هنوز انسان ها ، با فرهنگ های مختلف آن را می خوانند و لذت می برند .

پایه و اساس آثار شنیتسلر بر روانشناسی استوار است . روانشناسی و روانکاوی شخصیت هایی که عموما ً طبقه ی بورژوای جامعه هستند . با زبانی خشک و گاه سختگیرانه ولی توصیفاتی دقیق و موشکافانه . کار او شکافتن شخصیت هایی ساده در بحرانی ست که زندگی یکنواخت آن ها را از رکود وسستی خارج کرده است . این ویژگی ها بیش از پیش به آثار او نمودی پست مدرنیسم می دهد ولی پست مدرنیسمی که با مینی مال همراه نیست . یکی از نوآوری های اوکه  قبل تر ما در کم تر نویسنده ای دیده ایم ، ایجاد تعلیقی ست که خواننده را تا خط آخر با خود همراه می کند . او با ایجاد مخمصه و ابهامی سخت ، خواننده و ذهنش را درگیر می کند ، خواننده در ذهن خویش به فرضیه سازی روی می آورد و همراه با قهرمان داستان خود را درگیر مخمصه می بیند . علاقه ی او به کار روی برهه ای کوتاه مدت از زندگی شخصیت هاست و این به او فرصت می دهد که به جزییات ، بیش از پیش بپردازد . البته این جزییات ، بیشتر روانکاوی شخصیت ها و قدم زدن در خودآگاه و ناخودآگاه است .  بهتر است هر دو نوول را جداگانه بررسی کنیم :

بازی در سپیده دم :

از همان ابتدای رمان ، تصویری از قمارباز داستایوسکی پیش رویم نمایان شد و تا پایان رهایم نکرد . اما تفاوت ها اساسی بود . قمار در رمان داستایوسکی نقشی پررنگ تر دارد و از جنبه ی رئالیستی خارج می شود ولی در نوول بازی ، قمار چون راهی برای رستگاری و چندی بعد ورطه ای به بدبختی تصویر می شود و این جابجایی لحظه ها، قهرمان داستان را به چالشی وحشتناک می کشاند . چالشی که به راستی زندگی اش را به خطر می اندازد . تصویر نویسنده از قمار و تجسم حرص و طمع و زایل شدن عقل انسان ها ، تا حدی با نوشته ی داستایوسکی مطابقت دارد . اما جالبترین عناصری که نوشته را از حالت عادی خارج می کند، دو چیز است : اولی سبک نگارش نویسنده است که خواننده را به پایان رمان علاقه می کند و با نوعی همذات پنداری دلسوزانه ، در جست و جوی راهی می گردد که شخصیت رمان را از خطری که او را تهدید می کند ، رهایی بخشد . اما نویسنده ، گویی که همه ی این ها را پیش بینی کرده باشد ، همه ی راهها را می آزماید و در نهایت با پایانی غیرقابل پیش بینی ، خواننده را به شدت غافلگیر می کند . برگ برنده ی رمان بازی در سپیده دم نیز همین است : پایانی که با اندیشه های ما جور در نمی آید . این طور احساس می کنید که نویسنده همانطور که شخصیت هایش را روانکاوی کرده ، شما را نیز روانکاوی می کند و از فکر و ذهنتان آگاه می شود و در نهایت شما را در مسیر دلخواه خود پیش می برد . کازدا ، شخصیت اول نوول ، در طی داستان ، بارها در دوراهی ها قرار می گیرد و اغلب اشتباه تصمیم می گیرد و در این راه با بدشانسی نیز همراه می شود. و همه ی این حوادث در شبانه روزی ست  که گویی قرار است برایش از در و دیوار ، بدبختی ببارد . به ظاهر دانای مطلق داستان ، بسیار قوی ست و جای فراری برای قهرمان داستان باقی نمی گذارد ، همه چیز در ید قدرت اوست و رهایی از آن وجود ندارد . اما با کمی دقت ، به نقش حیاتی شخصیت پی می بریم. تصمیم های قهرمان ، اساس داستان را تشکیل می دهند . با هر تصمیم اشتباه ، شرایط را برای خویش سخت تر و با تصمیمی درست ، خود را بالا می کشد . همان صحنه ی قمار خود مدلی از کل نوول به ما می دهد : فرمولی که با کمی دقت می بینیم  روند کلی نوول را به ما می دهد . شکست سنگین پایانی رمان به نوعی یادآور پایان تلخ نوول است . در واقع درخواست پول از کنسول برای بازی ، به نوعی با درخواست پول از لئوپولدینه تقارن می یابد و هر دو به نابودی کازدا می انجامد. در هر دو حقارتی نصیب کازدا می شود ،یک حقارت که به از دست رفتن شرف و حقارتی دیگر که به از دست رفتن کامل زندگی او می انجامد . نابودی کازدا ، به نوعی ریشه در گذشته دارد . تصادفات و احتمالات ، همان طور که در قمار عامل برد و باخت می شوند ، در عرصه ی زندگی او نیز رویکردی مشابه دارند ؛ پس بدیهی ست که به تجانس قمار و زندگی نیز اشاره داشته باشیم .  

شنیتسلر در این رمان ، کم تر به اجتماع  می پردازد . بیشتر پرداخت او به شخصیت هاست و جز اشاراتی کوچک ، دیگر در نوول چیزی نمی بینیم . این پرداخت اندک به مقتضای رمان کافی ست و مهم ترین چیزی که در آن می بینیم پرداخت طبقاتی و نقد بورژوازی ست .

 

رویا :

بیراه نیست اگر بگوییم هیچ اثر ادبی ، مانند این نوول ، دربرگیرنده ی روانشناسی مدرن و تعالیم فروید نیست . رویا، آمیزه ای اعجاب بر انگیز از مفاهیم و آموزه هایی ست که تا قرن ها می تواند ذهن و روح خوانندگان خویش را درگیر کند . کوبریک عزیز ، آخرین فیلم خویش را بر اساس این نوول جاودانه ساخت : فیلم با چشمان باز بسته .

قصد مقایسه ی فیلم و رمان را ندارم چون در پایان رمان به اندازه ی کافی به آن پرداخته شده است پس به رمان می پردازیم : در نوول رویا ما چند مفهوم داریم که نویسنده خواسته آن ها را وارد رمان خویش کند . نخست پرداخت نویسنده به اروتیسم و در مفهومی عام تر ، غریزه ی آدمی  که نویسنده بر این یکی تاکید بیشتری داشته است و به نوعی تصویرگر انسانی ست که در آستانه ی قرن بیستم ، در جست و جوی ارضای جنسی ست و با وجود فراهمی این مهم ، باز هم به آن دست پیدا نمی کند . این رویکرد به گرایش بیشتر انسان به  ناخودآگاه و رویا منجر می شود و حال قهرمانان نویسنده ، باید در این سرگشتگی به ساحل آرامش خویش بازگردند ؛ با وجودی که این ساحل آرامش دیگر چون گذشته ، آرام نیست و در پس زمینه ی ذهن ، تردیدی باقی می ماند .

مفهوم دیگر رمان ، نقد اجتماع است ؛ اجتماعی که از روابط زناشویی شروع می شود و مغازه ی صورتک فروشی ، مهمانی شیطانی و اروتیسم آن و هم چنین فاحشه گری را نیز در برمی گیرد . نقد نویسنده ، جامعه ای در حال زوال را نشان می دهد که در اوج ، حال باید سقوط کند . سقوطی که از زوال شخصیتی آغاز می گردد و با بی اخلاقی ، بی بند و باری و آزادی بیش از حد جنسی ادامه می یابد . نوعی بازگشت انسان زده شده از تمدن به غرایزی که به گمان خویش ، ارضا نشده باقی مانده است . رویکردی حیوانی به تمدنی که سرعتش انسان را به عجز واداشته است . در این میان اولین بنیانی که نابود می شود ، خانواده است . و وقتی عشق نابود شود ، همه چیز نابود می شود . دغدغه ی اصلی نویسنده ، شکافتن روح انسان درگیر در این بحران هاست . دغدغه ی او تمدنی ست که ناخواسته آزادی فرد را از او گرفته و حال او باید بدون آنکه به روابطش لطمه ای بزند، این آزادی را به دست آورد .

داستان با قصه ای از هزار و یکشب آغاز می شود که در برگیرنده ی تمامی عناصر رمان است : سفر ، شب ، رویا و تنهایی . داستان با کم ترین پیش زمینه به رویایی اولیه می پردازد که بحران بین زن و شوهر را از حالت آتش زیر خاکستر بیرون می آورد . اگر به فیلم مراجعه کنیم ، پرداخت این بحران و زمینه سازی آن بسیار بهتر است و کوبریک با چند سکانس اولیه ، این حس را به بیننده ی فیلم می دهد . از همان صحنه ی مکالمه ی ابتدایی کیدمن و کروز در دست شویی ،  مجلس مهمانی ، بعد از مجلس مهمانی ، عشق بازی زن و شوهر و نگاه کیدمن در آینه ، همه و همه ، پیش زمینه هایی ست که کوبریک در فیلم گنجانده و زیبا نیز این کار را کرده ولی شنیتسلر ، از همان ابتدا ، بازی با ذهن خواننده را آغاز می کند و او را درگیر آرزوهای نگفته ی زن و شوهر می کند و وقتی این آرزوها بازگو می شوند ، روابط دیگر مثل سابق نیست . اما دانای کل به مرد نزدیک تر است و به جای همراهی به موازات هم ، با مرد همراه می شود و درگیر سفر او می شود . نقش زن فقط در بیان رویا ست و دیگر نمی فهمیم که آیا این بازگویی رویا، همان گونه که بر روان مرد اثری به غایت منفی گذاشته ، بر زن نیز همین اثر را دارد یا نه ؟ و این ابهام با خواننده باقی می ماند . زن بعد از گفتن رویای خود ، از مرد می خواهد که همیشه این چیز ها را به هم بگویند ولی در پایان رمان ، از مرد می خواهد که دیگر این چیزها را به هم نگویند . در واقع گشودن این بخش از مغز ، ایجاد کننده ی بحرانی ست در زناشویی آنها ، پس انسان ها هر چند به هم نزدیک باشند ، بهتر است که اسراری را داشته باشند . اسراری که از آرزوها و رویاهایشان نشات گرفته و این هاست که می تواند روابطشان را به هم ریزد .

بسیاری از ابهامات در مکالمه ی پایانی آشکار می گردد :

-همان قدر مطمئنم که حس می کنم واقعیت یک شب ، حتی واقعیت یک عمر زندگی ، در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست

- و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست

- و حالا هر دو بیدار شده ایم ، برای مدتی طولانی .

- از این به بعد هیچ وقت چیزی نپرسیم .

و در پس این گفت و گو نور بیرون می آید و شب به پایان می رسد و خواب هم پایان می یابد .سفر به پایان رسیده و قهرمان داستان ، در سیر و سلوکی بر بحران خویش غلبه کرده است .  در واقع رویا پایان می یابد ولی همه می دانند که این نور ، مرهمی ست بر زخمی که دیگر خوب نمی شود . خاطره باقی می ماند و روان را می آزارد . شاید خاطره ی رویا ، از خود رویا ، دردناک تر باشد .

رویا ، شاهکار کوچکی ست پر از مفاهیمی عمیق . درک آن بسیار مشکل است. پیشنهاد من این است که بعد از خواندن رمان ، فیلم آن را نیز ببینید . به درک بهتر آن کمک می کند . با وجودی که فیلم ، پیچیدگی های بیشتری نسبت به رمان دارد .

 

کتابنامه :

بازی سپیده دم و رویا ، آرتور شنیتسلر ، علی اصغر حداد ، انتشارات نیلوفر

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 23:48  توسط داريوش | 
آیا انسان در مقابل زندگی و سرنوشت حقیر است ؟ آیا اعتقاد به این حقارت خود منشایی برای زوال نیست ؟ آیا نمی توان با اراده ای قوی در مقابل ناملایمتی ها ایستاد و به نوعی زندگی خویش را تغییر داد ؟ این ها سوالاتی ست که بعد از خواندن یک اثر ناتورالیستی از خود می پرسید و هر چقدر که نویسنده سعی کرده باشد که شما را متقاعد کند که شما در مقابل طبیعت خویش حقیر و ناچیزید ، باز هم در اعماق وجودتان قانع نمی شوید . تنها چیزی که انسان را به زوال می افکند ، خود انسان است و بس .

بودنبروک ها شاهکاری ست بی بدیل در ادبیات جهان . آن قدر جزییات، زیبا تصویر شده اند که جای هیچ خورده گیری به توماس مان وجود ندارد . مان ،خود این اثر را مهم ترین اثر ناتورالیستی می داند که به زبان آلمانی نوشته شده است . در این پست ، دوست دارم رمان را از سه منظر بررسی کنم :

نخست تکنیک ؛ مان ، روایتگر داستانی ست با شخصیت های بسیار و رمانی از این دست نیازمند تمهیدات خاصی ست . اما شخصیت ها حول یک خانواده هستند، پس تا حدی کار نویسنده راحت تر می شود و با یک روایت خطی که زمان را برهه برهه به تصویر می کشد ، داستان را پیش می برد . داستان همه حول خانواده است و با ظرافت خاصی حول شخصیتی می چرخد که در آینده ی خانواده نقش دارد . مانند یک زنجیره و یا یک دومینو که اتفاقات بعدی در گرو حادثه ایست که اینک برای این شخصیت می افتد . یک نوع زمینه سازی و نشانه گذاری ، مثل دنبال کردن یک سرنخ . ما این را در دیگر شاهکارهای توماس مان، مرگ در ونیز و کوه جادو نیز می بینیم . پس نویسنده در همین اولین رمان خود به سبکی شخصی دست می یابد و در آثار بعدی خویش ،آن را تعالی می بخشد . تمایل توماس مان به سمت اکسپرسیونیسم از همین جا نشات گرفت اما چاشنی آن هنوز کم است . اکسپرسیونیسم از همان تولد یوهان کوچک ، رنگ دیگری می گیرد و پررنگ تر می شود . یعنی هر چه به زوال نهایی خانواده نزدیک تر می شویم نقش توصیف های زیباشناسانه بیشتر می شود . مثل استفاده ای که از استوری بورد در سینما می شود . مان ، همه ی شخصیت ها ، تقابل ها و حوادث را چون تابلوهای نقاشی ، پیش خود تصویر کرده و آن را برای خواننده مجسم می کند . این ترکیب ناتورالیسم و اکسپرسیونیسم آلمانی ، به سبک توماس مان بدیل شد و در کوه جادوی او به اوج خود رسید . البته باید این را اذعان کنیم که ناتورالیسم خود به نوعی می تواند به اکسپرسیونیسم بدل شود . در واقع اکسپرسیونیسم گونه ای افراطی از ناتورالیسم است و این با ناتورالیسم فرانسوی متفاوت است . در واقع شرح جزییات به گونه ای زیبا ، هنری و شاعرانه ، چیزی ست که با ناتورالیسم در تضاد است . اساس ناتورالیسم بر توصیف دقیق است و تخیل در آن نقشی ندارد . اما در سبک توماس مان ، تخیل نقش خاص خود را دارد و روانکاوی شخصیت هایش ، بدون برانگیختن تخیل ، امکان پذیر نیست .

اما یکی از زیباترین تکنیک های توماس مان در نوشتن این رمان ، روایت غیر مستقیم است . به عبارتی دیگر ، او مستقیما ً چیزی را توصیف نمی کند و توصیفات او از زبان دیگران است . در واقع او زبان مردم ، به توصیف شخصیت ، حادثه یا مکانی در داستان خویش می پردازد و گاه برای زدودن ابهام حاصل از تناقض گویی شخصیت های فرعی ، به میان می آید و نتیجه ی نهایی را رقم می زند. مثال هایی از این دست در رمان بسیار است و شاید بهترین های آن: توصیف خانه ی جدید بودنبروک ها ، توصیف مرگ سناتور بودنبروک و یا توصیفاتی از گردا ، همسر سناتور باشد . این شیوه ی روایت ، نویسنده را برای خواننده از حالت دانای مطلق خارج می کند و این احساس را به خواننده می دهد که گویی خود در میان مردم هست و خانواده را می بیند و خود به نتیجه ی در مورد آنها می رسد. این شیوه ی روایت البته توسط فلوبر ابداع شده است و ما در آثار او به خصوص تربیت احساسات به زیبایی این را می بینیم .

شرح جزییات ، موشکافی دقیق حوادث و تحلیل روانشناسانه شخصیت ها ، از دیگر شاخصه های اثر است که با نظمی دقیق که یاد آور نظم زندگی ست در کنار هم قرار گرفته اند و داستان را بیش از پیش ، ارج و اهمییت می دهد .

 

دوم محتوا و درون مایه ؛ به تصویر کشیدن زندگی خانواده ای آلمانی در قرن نوزدهم ، چه جذابیتی می تواند داشته باشد ؟ در کمال تعجب می توانید زیبایی آن را در ورای کلمات حس کنید ، پس از چندی با آنها همراه می شوید ، در شادی هایشان ، شاد می شوید و در غم هایشان ناراحت و غمگین و این نشان از تواناییی نویسنده دارد .

رمان با شادی آغاز می شود . شادی ای که به دنبال آن غم و ناراحتی می آید و نامه ی پسر ارشد بودنبروک به پدرش فضا را عوض می کند . این توالی شادی و غم تقریبا ً در همه جای رمان دیده می شود . به تصویر کشیدن این توالی هاست که رمان را شکل می دهد و از جایی دیگر شادی نمی بینیم و همه چیز روبه زوال می رود . اما این زوال یکباره نیست و همه چیز آرام آرام رو به نابودی می رود . بازی های زندگی نسل های خانواده را درمی نوردند . رمان به نظرم بیشتر بر شخصیت هایش متکی ست و سرنوشت چونان ناپیدایی ست که گاه گاه در کلمات آشکار می شوند . خود کلمه ی سرنوشت در رمان به کرات ذکر می شود و این تاکیدی ست بر سبکی که رمان به دنبال آن است . زوال بودنبروک ها از زمانی آغاز می شود که این خانواده به اوج خود می رسند و اندیشه ی ناتورالیستی می گوید که حال زمان افول است . سرعت زوال خاندان از صعود آن بسیار بیشتر است . حوادثی عجیب از پی هم می آیند و خانواده را به نابودی کامل می کشند.

خانواده ی بودنبروک دفتری دارند که تمامی وقایع مهم زندگی را در آن ثبت می کنند و این تمثیلی ست از شباهت زندگی به دفتری که حوادث در آن جاری ست و زمانی که هانو ، در پایان یکی از صفحات دفتر،زیر تاریخ تولد خود ، خطی می کشد ، همه چیز تمام است و خواننده کاملا ً می فهمد که همه چیز رو به پایان است .

دو قسمت رمان ، در کنار دریا می گذرد : نخست اقامت اولیه تونی در آن ، عاشق شدن او و ناکام ماندن در آن و تن دادن به ازدواجی اجباری و بعد از این اتفاق است که مسیر زندگی او قدم در ناکامی می گذارد و با این که در میان شخصیت های اصلی داستان ، تنها اوست که زنده می ماند ولی دیگر خودش هم می داند که دیگر خوشبختی را نمی بیند و تلاش او در ادامه برای ارتقای برادرش و به عبارتی دیگر برای اعتلای خانواده اش ، ارضایی ست برای ناکامی های خویش . و بار دیگر بخشی از رمان که به آنجا باز می گردیم ، در هوایی بارانی و غم زده ، همه یادآور رخدادی بد هستند و خواننده آماده می شود که با حادثه ای ناگوار روبرو شود و سرانجام مرگ توماس .

توماس بودنبروک به نوعی ، هم نقطه ی عطف و هم نقطه ی بحرانی داستان به شمار می آید . او در ابتدا در پی تلاشی عظیم ، خانواده را به اوج خود می رساند و بعد ، تفکر ناتورالیستی وارد می شود و انسان را محکوم می کند که اینک وقت نابودی ست . زندگی باید بگونه ای رقم بخورد که او باید تاوان موفقیتش را بپردازد . پس ، اندیشه ی پویایش به ناتوانی می انجامد و در عین جوانی ، مرگ را نزدیک خویش می بیند . تیر خلاص دست یازی به اندیشه های شوپنهاور است و برای کسی که خود می خواهد بمیرد چه کسی بهتر از شوپنهاور که زندگی را به هیچ می گیرد . این مطلوب شدن اندیشه ی مرگ زوال را سرعت می بخشد و به مسخره ترین شکل ممکن می میرد . مرگ او را تحقیر می کند .

یکی از توانایی های توماس مان در سمبل سازی و آماده سازی ذهنی خواننده برای حوادث آتی ست . این سمبل سازی در همه ی فصول رمان وجود دارد. نویسنده با نشانه هایش فضاسازی زیبایی را برای رمان خویش انجام می دهد. یکی از زیباترین نشانه گذاری های او مرگ هانو ست ؛ در فصل قبلی مرگ هانو ، یعنی زمانی که هانو در مدرسه است ، از همان آغاز دلهره های هانو را می بینیم ، اما رهایی او از دلهره اش به کمک یکی از همکلاسی ها ، این دغدغه را ازبین می برد ولی درست زمانی که او دیگر دلهره ای ندارد و همه چیز دارد به خوبی و شادی ادامه می یابد ، به یکباره همه چیز درهم می ریزد .آری دلهره ی او بی دلیل نبوده ، و حادثه ای بد در انتظار اوست ولی در نه زمانی که او پیش بینی می کرده است .  و او می میرد .

بودنبروک ها به نوعی داستان زندگی خود توماس مان است و این باگاهشماری که از توماس مان در پایان رمان می بینیم ، به خوبی درک می شود . پس مصالح رمان آماده بود ولی توانایی توماس مان در استفاده از داستان خانواده ی خویش برای خلق رمانی بی نظیر ، ستودنی ست .

و سوم نقد ناتورالیسم رمان ؛ ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست خود می گوید : ((...جبر رمان ناتورالیستی زندگی را خرد می کند ...عواملی یک جهته و یک جانبه جایگزین عمل انسانی می شوند و این جبر یک مضمون بیشتر ندارد و آن متلاشی شدن یک خانواده ویا یک دستگاه است . باید به عدم رسید ، به صفر مطلق ...))

بسیاری از شاخصه های ناتورالیسم در رمان توماس مان دیده نمی شود و جز همین معنای عدم و نیستی و زوال شاید فقط بتوان از توصیفات دقیق او و همچنین جبرگرایی محض شخصیت ها، بتوان بعنوان شاخصه ای از ناتورالیسم یاد کرد . در واقع توماس مان در کلیات وامدار این سبک و در جزئیات بیشتر پیگیر سبک و سیاق خویش است .حال شاخصه هایی که توماس مان از ناتورالیسم به جا مانده از زولا وارد رمان خویش نکرده را بررسی می کنیم :

اول : تاثیر علم و روش های علمی  کم رنگ است ؛ یکی از بنیان های سبک بر علم استوار است ولی در رمان ردپای آن کم رنگ است و نویسنده روند داستانی رمان را بر سیاق علمی آن ارجح دانسته است و همین کار ، خشکی را از قلم او گرفته و به رمان طراوت داده است .

دوم : اخلاق گرایی عجیبی در رمان نهفته است ؛ این موضوع  از اساس با سبک در تضاد است چون ناتورالیسم بر نوعی آزادی جنسی ، اخلاقی و در شکل افراطی آن بر بی بند وباری استوار است . اما در رمان ما این را نمی بینیم و همه چیز بر اساس تعالیم سفت و سخت پروتستان می چرخد . این نکته ای دیگر است که رمان را با دیگر همتایانش متفاوت می گرداند .

سوم : زبان رمان فاخر و کلاسیک است ؛ رمان ناتورالیسم تاکید بر عامیانه کردن زبان و وارد کردن زبان گفتاری به نوشتار دارد ، حال آنکه ما در این رمان این را نمی بینیم و توماس مان زبانی را برگزیده که ریشه ر فرهنگ آلمان دارد .

ذکر این چند مورد برای افتراق رمان از دیگر رمان های ناتورالیست که در راس آنها آثار امیل زولا قرار دارد ، لازم بود .  بودنبروک ها در اصل رمانی ست ناتورالیستی ولی با سبک و سیاق توماس مان و البته فرهنگی که او در آنجا رشد کرده است . پس این موید مطلبی ست مهم که سبک ها هر چند اصول کلاسیک و مشخصی داشته باشند ، باز وامدار سبک نویسنده و محیط خویش هستند و این در مورد همه ی سبک ها صدق می کند .

رمان با ترجمه ی عالی علی اصغر حداد به فارسی برگردانده شده است . ترجمه دقیق ، واضح و کاملا ً قابل فهم است و درک این رمان را بیش از پیش برای خواننده اش ، آسان می کند .

کتاب نامه :

بودنبروک ها ( زوال یک خاندان) ، توماس مان ، علی اصغر حداد ، نشر ماهی  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 14:8  توسط داريوش | 
آونگ فوکو از آن دست رمان هایی ست که می تواند برای بعضی ها بهترین رمان عمرشان و برای بعضی دیگر خسته کننده ترین آن ، شود . واژه ها برای وصف این رمان کم می آیند و از آن دست رمان هایی ست که ساعتها بعد را به فکر کردن به آن می گذرانید و نمی دانید میان انبوهی از کلماتی که خوانده اید ،چه چیز حقیقت است ، چه چیز دروغ است و مهم تر از همه ی این ها چه چیز شما را به این فکر انداخته که حقیقت را از دروغ تشخیص دهید و چرا باید این زحمت را به خود دهید ، وگرنه این که هر چیز بیشتر از اسرار این جهان بگشایی بیشتر عذاب می کشی ؟ پس رمان وسوسه ایست برای تفکر و هشداری ست برای این که از این به بعد هر چیز که می بینید و می شنوید و می خوانید ، رنگ دیگری برایتان بگیرد .

خواندن رمان صبر بسیاری می طلبد ، این را از من داشته باشید که خود من می خواستم رمان را در ابتدای راه رها کنم ولی یک چیز مرا از این کار واداشت : جایی خواندم که استنلی کوبریک ، اسطوره ی سینماییم ، می خواسته فیلمی از روی این رمان بسازد ولی اکو که از نتیجه ی تبدیل رمان نام گل سرخش به فیلم توسط ژان ژاک آنو بسیار ناراضی بود ، حق ساخت فیلم را به کوبریک نداد ( و چقدر بدسلیقه که آدم آنو را با کوبریک مقایسه کند ) . تا اندازه ای به او حق می دهم ، از آنجا که هر چه از ادبیات رئالیسم جادویی به فیلم تبدیل شود ناموفق است ( طبل حلبی تا اندازه ای استثناست ) . کافی ست نگاهی به فیلم عشق سالهای وبا یا همان نام گل سرخ بیاندازید و آن را با رمان هایشان مقایسه کنید. به حرف من پی می برید . به هر حال ، با توجه به شناختم از کوبریک ، رمان را ادامه دادم . شاید ادای دینی به استاد سینما . اما کمی بعد با جذابیت هولناک این رمان آشنا شدم و سبکی را دیدم ، اسمهایی را شنیدم و داستانی را خواندم که بعد از این همه خواندن ، در خود احساس حقارت کردم . اکو این گونه است . با این که رمان نام گل سرخ شاید زیباترین و دوست داشتنی ترین رمانش باشد ، ولی آونگ فوکو شاهکار اوست . رمانی که در آن، عصاره ی سالها پژوهش و تفکر خود را در قالب داستانی  مرموز ( که شیوه ی رایج نوشتار اوست ) و پیچیده و سرشار از سمبلیسم و جادو را به روی کاغذ آورده است . علاقه ی وافر او به قرون وسطی از رشته ی تحصیلی اش نشات می گیرد . زمان رمان نام گل سرخ ، قرون وسطی ست ولی زمان رمان آونگ فوکو ، زمان حال است . پس اکو در این رمان پا را فراتر می نهد و در کنار نقد دیالکتیکش از زمان حال ، به گذشته ای که به آن عشق می ورزد ، می پردازد . ما در این رمان با گستره ی وسیعی از تاریخ ملت ها روبرو می شویم که پیش از این برایمان ناشناخته بود . حتی در پایان رمان سفری به ایران و قلعه ی الموت داریم . توانایی اکو در ترکیب این تاریخ ها ، اشخاص و رویداد ها ، هولناک است . به راستی توانایی او ما را مقهور خویش می کند . او در کنار پرداخت زیبا ، سنجیده و داستان وار از تاریخی سر به مهر ، به مهم ترین رویداد های کشورش، ایتالیا ،نیز می پردازد . در قالب خاطراتی از زبان قهرمانان رمانش به مهم ترین حوادث ایتالیا از زمان جنگ دوم جهانی تا دهه ی پر التهاب 70 می پردازد . در واقع رمان سفری ست در تاریخ .

نویسنده در همان ابتدا با خوانندگان اتمام حجت می کند :

(( تنها برای شما فرزندان حکمت و فضل است که این اثر را نگاشته ایم ، آن را بیازمایید ، در معنایش که جای جای در کتاب پراکنده و بار دیگر گرد آورده ایم غور کنید ، آن چه در جایی نهان کرده ایم در جای دیگر از پرده بیرون آورده ایم باشد که حکمت شما را دریابد ))

اخت شدن با سبک اکو زمان بر است . اکو خیلی دیر خواننده را با خود همراه می سازد و این به سبک بسیار نخبه گرایش برمی گردد که به سختی و خیلی دیر خوانندگان را با خود همراه می سازد .

یکی از جالب ترین کارهای اکو استفاده از شجره ی سفیروت در این رمان است . شجره ای که فصل های رمان براساس این درخت طبقه بندی شده اند و به زیبایی حال و هوای رمان و قهرمانانش را بازتاب می دهد .

جهان سفیروت به عنوان نمادی از انسان یا درخت نیز به کار می‌رود. ده سفیروت، نیروهای خدایی را برمبنای درختی بنا می‌دهند، که هر سفیره ،شاخه‌ای از آن است. تشبیه انسان نیز به کار رفته‌است که بر اساس گفته‌ای از کتاب مقدس است که خدا، انسان را به صورت خویش آفرید. مفهوم سفیروت به عنوان بخش‌ها و جوارح انسان‌نگاری مکتب عرفان، دال بر نوعی نمادگرایی انسانی یا تشریح بدن انسان نیز هست.

رمان با توصیف آونگ آغاز می شود ، مثل یک فیلم نامه ، نویسنده برای آشنایی خواننده اش قهرمان اصلی را معرفی می کند : آونگ و بعد تا خیلی بعد چیزی از آن نمی شنویم ، یک نوع تعلیق و ایجاد پرسش در ذهن خواننده که چرا باید همه چیز به این آونگ مربوط باشد . آونگی که همراه زمین نمی چرخد ، یک نوع سکون و زمانی پستر به این فکر می کنید که همه ی زمین به دور آونگ می چرخد ، پس آونگ ارزشمند است ، شاید حتی قابل پرستش و راهنمایی برای اندیشه های زمینی که حیرت زده از چرخش زمین به این آونگ پناه می برند .

داستان رمان ، آن قدر با حوصله تکوین شده که همه چیز جای خودش است . سرعت حرکت شما برای رسیدن به زنجیره ی ارتباطی دریای کلماتی که می خوانید ، بسیار اندک است . به گونه ای که اغلب اوقات احساس ناتوانی می کنید . کم تر نویسنده ای را می بینید که این همه دانش خود را که بعد از این همه سال پژوهش ،یافته ،در قالبی بی بدیل روی کاغذ بیاورد . داستان ، تصویری از کمدی اشتباهات آدمی ست . داستان ویراستارانی که برای موسسه ای کار می کنند که آثار مهجور نویسندگانی را به چاپ می رساند که هزینه ی چاپ را خودشان می دهند . روزی برای سرگرمی خویش ، دست به ترکیب همه ی این اطلاعات تاریخی و متافیزیکی می کنند و آن چه حاصل می آید طرحی است که قرن ها ، گروه هایی که برای حکومت جهانی تلاش می کنند به دنبال آنند . طرح به نابودی ویراستاران می انجامد و راوی داستان ،که از ویراستاران است ، در نهایت می فهمد که این همه ، تخیلی بوده که از سرنخ هایی اشتباه حاصل شده و همه باید برای اشتباهی که ابتدا سرگرم کننده می نماید ، به ورطه ی نابودی روند .

شرح اکو از این همه حادثه ، مسحور کننده است . نمی دانی با این همه اطلاعات چه کنی . اما این همه  هیاهو برای رسیدن به طرحی که در گذشته بوده چیست ؟ به راستی این انسان ها چرا باید تن به مطالعه ی علومی دهند که مهجور و دیوانه کننده اند ؟ جواب این سوال در رمان هست :

((... با در نظر گرفتن شکست اتوپیاهای دنیای مدرن ، زمان برای بازنگری در فرهنگ گذشته ی فراموش شده کاملا ً مساعد است ))

و این کلید حل معمای رمان است . انسانی وازده و پوچ که همه ی آمال و اندیشه هایش در این قرن به خاک و خون کشیده شده است . اکو با تصویرگری هایش از زمانه و سرگشتی جامعه ، این حس را در کنار تاریخ چه هایش به ما می دهد . در واقع توجیهی برای این همه فلاش بک به تاریخ سرزمین ها . این واکاوی تاریخ ، تلاشی جهت یافتن خطایی در گذشته است . خطایی که انسان را به مسیری اشتباه انداخته و این اشتباه هنوز هم گریبانش را می گیرد و در این میان فقط آونگ است که بدون اشتباه ، سالهاست که مسیری را طی می کند و تنها نقطه ای ست که بعد ندارد و نمی چرخد . استعاره ای از خدا .

کمدی اشتباهات انسان پایانی ندارد . همیشه به دنبال فرصت هاست و نمی داند که همیشه فرصتی داشته و ندانسته بربادش داده . هسته ی اصلی این زنجیره ها همین کمدی ست . همین اشتباهاتی که انسان را از حقیقت دور کرده است . به راستی باید به دنبال حقیقت بود و آن را پیچیده کرد و یا ساده فکر کرد و در گوشه ای از خیابان حقیقت را یافت .

پی بردن به کنه اثر اکو بدون فکر محال است . باید کمی به خود عذاب دهید و بتوانید ارتباطی در ذهن خود برای این همه بیابید . رمان آمیزه ای از دانش هایی ست که شاید یکبار برای همیشه به آن بربخورید پس فرصت تفکری زیبا در این مورد را از دست ندهید .

به راستی هدف از دانستن چیست ؟ این که زنجیره ها را بیابید چه لذتی دارد و چه خود آزاری در این کار نهفته است که انسان را به این کار وامی دارد ؟ این که بدانی چیزی را که نهفته و مبهم است . تو می شوی و دیگران ، جدایی بدون بازگشت ، لذت های تنهایی و نشستن در تپه ای و نگریستن به زیبایی :

(( ...تفاوتی نمی کند که بنویسم یا ننویسم ، آنها حتی در سکوت من دنبال معانی دیگری خواهند گشت . آنها این طوریند . کور در برابر مکاشفه . ملکوت ، ملکوت است . همین و بس .

اما سعی کن به آنها بگویی ، آنها که کم ایمانند .

پس می توانم اینجا بمانم ، به انتظار ، و به تپه ها نگاه کنم .

خیلی زیباست ))

 

کتابنامه :

آونگ فوکو ، امبرتو اکو ، رضاعلیزاده ، انتشارات روزنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:18  توسط داريوش | 
شوخی رمانی ست که برخلاف ظاهر عاشقانه اش ، داستان نفرت ، تنهایی و شکست است . اگر خام دستی های اولیه ی کوندرا را درنظر نگیریم ، این رمان ، بهترین رمان اوست که هم از نظر روایی و هم از نظر تکنیکی حرف های زیادی برای گفتن دارد و نویسنده که بعدتر در آثارش بیشتر به فلسفه پرداخت تا داستان، در این جا داستان می گوید و با شخصیت پردازی ، هر چند ناقص ، رمانی زیبا و خواندنی می آفریند . با این وجود شوخی نقاط ابهام زیادی دارد که عمدی نیست و ناشی از سهل انگاری نویسنده است ، جاهایی که نویسنده در انتقال احساساتش ناتوان است و خواننده را متقاعد نمی کند . ولی همه ی این ها سبب نمی شود که رمان را تا به آخر نخوانید و از آن لذت نبرید . شاید بزرگترین مشکل رمان به جایی برمی گردد که نویسنده خواسته همه ی حرف های نگفته اش در این همه سال را یکباره روی کاغذ بیاورد ، گاه از داستان خارج می شود و فقط شعار می دهد و این برای یک رمان ، از هر چیزی بدتر است . در واقع ، شخصیت ها ، گاه بیش از یک روایت اول شخص دانایی دارند و چون فیلسوف و نظریه پردازی صحبت می کنند . به عبارتی دیگر ، نویسنده ، گاه فراتر از ظرفیت شخصیتی که خود آفریده، صحبت می کند .

از منظر تکنیکی و فنی ، رمان خوب از کار درآمده است . روایت ، به صورت اول شخص و به سبک مدرنیست ها ، از زبان چند شخصیت است که در فصل پایانی رمان ، با هم تلاقی می یابند . یک نوع تدوین موازی ، که روایتی را با انسجام پیش می برند ، گاه برهه ای از زمان با دو روایت بیان می شود که ذهن خواننده را کاملا ً روشن می کند و گاه برهه های زمانی مختلف ، در راستای هم روایت می شوند . این سبک نوشتن ، خواننده را درگیر داستان می کند و او را با خود از هر نظر همراه می سازد . نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها ، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است . این روایت ها گاه ، برهه های زمانی طولانی را روایت می کنند . در صورتی که نویسندگانی که از این سبک استفاده کرده اند ( به خصوص وولف و فاکنر ) روایت هایشان در قالب تکه های زمانی کوتاه بوده است و این روایت را از حالت اتوبیوگرافی خارج می کند و نوشته را درونی تر و عمقی می کند . وقتی  روایت در برهه های زمانی طولانی باشد ،نوشته بیشتر به شرح حوادث اختصاص می یابد و این گونه ، نوشته از نظر روایت ، کلاسیک می شود ولی از نظر تدوین موازی و مدرن .

اما از نظر درون مایه رمان به دوقسمت تقسیم می شود :

اجتماع؛رمان از نظر توصیف جامعه ای که روزبروز در باتلاق کمونیسم فرو می رود ، در سطحی عالی ست . چیزهایی که نویسنده دیده ، شنیده و با تمامی وجودش حس کرده ، در رمان دیده می شود . تصویری از چک که نمونه اش فقط در آثار بهومیل هرابال دیده می شود . تصویری از انسان هایی مسخ شده  که لحظه به لحظه ، در دامان ایدئولوژی ای دروغین می روند . شوخی ، تصویری از ترس ، ریا و مسخ است . چیزی که در تمامی جوامع توتالیتر به نوعی بوجود می آید . جامعه ای که انسان هایش ، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی ، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی ، روزبروز تنهاتر می شوند . جامعه ای که در عین شعار پایبندی به سنت های ملی ، لحظه لحظه از آنها فاصله می گیرد . در پایان رمان نیز ، لودویک ، قهرمان رمان ، با وجود نفرت قبلیش از موسیقی سنتی و ملی چک ، دوباره به آن پناه می برد و این راهکار نویسنده برای رهایی از بن بست کمونیسم است . راهکاری که تا سالها امکانش فراهم نشد و زمانی نیز که فراهم شد ، بازفرهنگ تحت تاثیر غرب قرار گرفت و در واقع ، اندک اندک به فراموشی سپرده شد . در مجموع رمان ، در توصیف فضای جامعه ای در زمان استالین موفق است و این بیش از همه به ملموس بودن فضا برای نویسنده و تجربه ی شخصی او و انتقال این حس به خواننده برمی گردد و این، رمان را برای خواننده باور پذیر می کند .

شخصیت ها ؛شخصیت ها همه حول قهرمان داستان ، لودویک ، می چرخند. لودویک شمایل یک قهرمان را ندارد ، ولی چشم بینای جامعه ی اطرافش است . سرنوشت او با یک شوخی با دوست دخترش تغییر می کند و او را از کمونیسم جدا می کند ، در واقع این شوخی اساس دگردیسی وبلوغ شخصیت او می شود . یاروسلاو ، دوست دوران کودکی لودویک ، نماد یک فرد وطن دوست است که سرانجام پی می برد که آرزوهایش برای پسرش ، سرابی بیش نبوده و نسل جدید برای ایدئولوژی او و هم دوره ای هایش ، ارزشی قائل نیستند و همه ی این ها خواب و خیالی پوچ بیش نبوده است . اما رابطه ی بین هلن و لودویک ، رابطه ای ست که لودویک برای انتقام شخصی از شوهر هلن ، شکل می دهد و وقتی پی می برد آن ها دیگر از هم جدا شده اند ، باز هم شکست می خورد . اما رابطه ی عشقی لودویک و لوسی ، با این که اساس روابط رمان است ، خوب از کار در نمی آید . لوسی راوی نمی شود ، بلکه او فقط از زبان لودویک و و کوستکا ، روایت می شود . شاید اگر روایتی از لوسی داشتیم ، ابهاماتمان در مورد شخصیتش ، رفع می شد . لوسی نماد معصومیتی پایمال شده است که تناقض ها شخصیتیش ، چه از سر تعمد یا تساهل نویسنده ، با خواننده مانوس نمی شود . شاید کوندرا بهتر دیده که این شخصیت از نظر دیگران روایت شود تا ابهامی مرموز در شخصیتش بوجودآید و او برای خواننده علامت سوالی شود .

اگر به رابطه ی بین شخصیت ها دقت کنیم ، نوعی شکست دیده می شود . شکستی که همه به نوعی گرفتار آن هستند یا می شوند ، در واقع در همه ی این شخصیت ها ، سیری از عشق به نفرت را می بینیم . اما تفاوتی بین لودویک و دیگر شخصیت ها وجود دارد ؛ ما این حس نفرت را از همان آغاز در لودویک می بینیم ، ولی در دیگر روایان داستان ، حس نفرت به تدریج بوجود می آید و در پایان رمان ، به اوج خود می رسد . ولی در همان ابتدای رمان با نفرت لودویک آشنا می شویم ، بعد عشق گذشته اش برایمان روایت می شود و در نهایت به نفرت دوچندان حالش می رسیم . این توصیفات در آغاز رمان ، به نوعی حس نفرت را برای ما تداعی می کند :

((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم . ولی خودم را گول می زدم ؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم ، در واقع نفرت بود ...))

در پایان رمان ، برای رهایی یا تسکین نفرتش ، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد . چیزی که سالها پیش از آن ، آن را رها کرده است . در واقع هدف نویسنده ، بازگرداندن قهرمانانش به عشق های قدیمیشان برای رهایی از نفرت و چه چیزی زیباتر از عشق به میهن و اصالتی که هیچ ایدئولوژی تمامیت خواهی آن را نیالوده باشد .

شوخی ، به خاطر در بازار کتاب ایران با سانسور منتشر شده که علت آن توصیف لحظه به لحظه ی سکس لودویک با هلنا در بخش 5 رمان است که این قسمت نیز ترجمه شده و در اینترنت انتشار یافته است .

با همه ی اوصافی که کردیم ، شوخی رمان بزرگی است ( به نظر من بهترین اثر کوندرا) که تصور ادبیات چک بدون آن غیر ممکن است هر چند که از نظر ساختار ، واقع گرایی و شخصیت پردازی به بهترین آثار بهومیل هرابال نمی رسد .

 

کتاب نامه :

شوخی ، میلان کوندرا، فروغ پوریاوری ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:39  توسط داريوش | 
همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی .

همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست .

داستان با یک غافلگیری آغاز می شود :

(( مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه ای را حس می کرد ))

این پیش بینی فاجعه ضربه ای سخت بر خواننده است ، خواننده خود را آماده ی حادثه ای می کند که نویسنده از همان ابتدا و بدون آشنایی با شما ، خواننده را در گیر آن کرده .این فاجعه با توصیف صحنه ی قتل راوی ادامه می یابد و بعد جایی شبیه به برزخ را می بینیم و دونفر که چون نکیر و منکر از او سوال و جواب می کنند . اما ما هنوز هیچ چیز از شخصیت راوی نمی دانیم ، فقط فضای رمان اندکی برایمان تداعی شده ، اما با تکنیکی کاملا ً سینمایی شخصیت راوی با سوال و جواب های او باآن دونفر برای ما روشن می شود .  اولین ویژگی این شخصیت ترس است :

(( این طور بارم آورده بودند که بترسم ، از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند و ازدوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد و از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید ))

و چقدر حرف در این پاراگراف وجود دارد از همه ی محدودیتی که طی قرون ،ما را به موجوداتی خفقان زده ، ریاکار و ترسو بدل کرده است .

باز ما با تدوینی غیر خطی باید برگردیم به دوران حیات و فلاش بک های ذهنی یک مرده ، در واقع رمان روایتی است از خاطرات یک مرده که شاید در دوران حیاتش هم مرده ای بیش نباشد . بازی با زمان ، سبک قاسمی ست و در دیگر آثار او نیز دیده می شود . ادامه ی رمان ، باز کردن گره هایی ست که نویسنده با زیرکی در ابتدای رمان ، آورده و خواننده را در خلسه ای مرموز فرو برده ، این مرموز بودن و ابهام و بی زمانی و غیرخطی بودن ، بسیاری را در ابتدا از ادامه ی رمان ، باز می دارد ولی این عیب نیست ، بلکه تکنیکی ظریف است که در آثار فارسی بسیار کم دیده ایم( به جز آثار گلشیری ) .

شخصیت پردازی ها شروع می شود . ما باید با تک تک ساکنان یک طبقه ی آپارتمان آشنا شویم ولی نه به سبک باباگوریو بالزاک ، بلکه به شیوه ی قاسمی ! بعضی اوقات احساس می کنی که زبان نگارش قاسمی بسیار فاخر است و واژه ها زیبا و شعر گونه و پر تملق و فخر فروشانه ، اما توصیف های او واقعا ً این چنین نیست ، او ایجاز را خوب می شناسد ولی خیلی اوقات از آن استفاده ای نمی کند . این جاست که احساس می کنی در جاهایی که می خواهی چیزی بدانی کم گویی می کند و جاهایی که چندان علاقه ای به آن نداری شاخ و برگ می دهد ولی باید بدانید که این ها همه ویژگی های سورئال و غرق شدن در رویاپردازی های نویسنده است. در واقع یک نوع تشنه گذاشتن خواننده برای درک واقعیت و واداشتن او برای تفکر و تخیل بیشتر .

اما همیشه این عبارت پردازی های زیباست که در گوشه گوشه ی رمان ،خواننده را با ذهن نویسنده همراه می کند :

((...به زودی روشن شد که او هم مثل ما از اهالی شب است . این را از نوری فهمیدیم که از پایین در اتاقش بیرون می زد و از صدای گاه گاهی سرفه اش .))

به کلمات دقت کنید ، همه ابهامی در خود دارند که شما را به فکر می اندازند و این بازی با کلمات ، شما را تا انتها همراه می سازد .

فصل دوم رمان به نظرم بهترین فصل رمان است و بسیاری از دغدغه ها و چالش های خواننده حل می شود ، شخصیت ها بی پرده تر و رهاتر می شوند و کمی از ابهام ها زدوده می شود . فصل با مواجه شدن فرد با آینه شروع می شود و مشکلاتی که او از آنها تحت عنوان وقفه های زمانی نام می برد . این وقفه های زمانی که از بیماری های اوست ، راهی می شود برای رهایی از ترس هنگام مرگ ،بله ، او به طور ذاتی از مرگ می ترسد و زمانی که در با برزخ با به او می گویند که باید برگردد به همان خراب شده ، باز از ترس قالب تهی می کند و این تناقض به زیبایی در رمان تصویر می شود .

او در آینه چیزی نمی بیند ، یعنی نمی خواهد خود را ببیند و برای رهایی از آن گاه در زمان اسیر می شود . دیوانه ای ست در میان دیوانگان دیگر و منشا این دیوانگی ؟ همین جاست که باید از نشانه ها کمک بگیریم برای رسیدن به مفهمومی که در هاله ای از ابهام است ، مثل فیلم های دیوید لینچ یا لوییس بونوئل و تمامی آثار سورئال دیگر و این فرار از رئال نویسی تمهیدی ست که کاربردش در غرب و اینجا متفاوت است . دیگران برای نمایش پوچی و مسخ انسان هایی که اسیر مدرنیسم و پست مدرنیسم و تکنولوژی شده اند و باز هم تنها هستند و این جا برای نمایش انسان هایی که آرمان ها و اندیشه هایشان در هیاهویی از خاک گذشته باقیمانده و خود جسمی هستند سرگردان که روح خود را در شکست هایشان به جا گذاشته اند و نویسنده برای بیان این ها راهی ندارد جز پرده پوشی و این پرده پوشی به بیان غیر خطی واقعیت و گاه ، تخیل صرف منجر می شود.  این بیروحی در تبعید شکل دیگری می یابد و در واقع این دیوانه خانه ای که ترسیم می شود خوابگاه انسان هایی مسخ شده است که برای فرار از اندیشه و واقعیات گذشته ، در تنهایی خویش ، به رویا فرو می روند . و این تنهایی از دوست نداشتن می آید ، دوست نداشتن هیچ چیز و هیچ کس دیگر :

((...آدمی می تواند مسکن را مصرف کند ولی نمی تواند آن را دوست بدارد . پس از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم ...))

اما مشکل او این است که در هر چیز عیبی می بیند و این بدبینی از گذشته ای تلخ می آید ، گذشته ای که اصلا ً از آن صحبت نمی شود و اگر هم بشود آن قدر جسته و گریخته است که راه به جایی نمی بود و ذهن مارا روشن نمی کند . گذشته ای در وطن که هر چه بوده ، او را به این روز انداخته و بدبینی را چون بقیه ی سایه های زمانه ، بر زندگی اش انداخته است .

اما او چه می خواهد ؟ رهایی از تنهایی ؟ یا رهایی از همه چیز ؟ شاید دیگر به چیزی امید نداشته باشد و حقیقتا ً رهایی برایش خوابی دلنشین و رویایی باشد با این که حتی به رهایی و رستگاری مرگ نیز اعتقادی نداشته باشد :

(( ...حالا می فهمم چرا از دست دادن استقلال این قدر آسان است و به دست آوردنش این قدر دشوار ، و من که کشورم را ترک کرده بودم برای این که به همه چیز من کار داشتند حالا حس می کردم نفرین شده ای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارندم به جایی خواهم رفت که به همه چیز من کار خواهند داشت ))

اما این وقفه های زمانی واقعا ً ریشه در چه دارد ؟ راوی کتابی نوشته به نام (( همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ))  و به تدریج سرنوشت او و دیگر ساکنان این طبقه همان چیزی می شود که او در کتاب آن را پیش بینی کرده است . چیزی شبیه کتاب مکلیادس در صد سال تنهایی ، و حال در برزخ باید پاسخگوی این کتاب باشد ( نامه ی اعمال ؟ ) و این ها عذابی ست که حتی پس از مرگ نیز او را رها نخواهند کرد .

همنوایی شبانه ، تابلویی اکسپرسیونیستی – سورئالیستی از انسان هایی است که همه چیزشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایشان در این جهان ، پرسه می زنند . رمانی پر از تخیل ، رویا و هذیان ، با شخصیت هایی بکتی – بونوئلی . زبان برای خواننده ی ایرانی نامانوس است ولی وجودش چه از نظر سبک و چه از نظر مضمون توانسته بسیار ظریفانه ،مفاهیمی ممنوعه را لابلای کلمات قرار دهد، ارزشمند و غنیمت است و در برهوت ادبیات فارسی ما ، رمان ، لااقل یاد بوف کور را برای ما زنده می کند .

کتاب نامه :

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ، رضا قاسمی ، انتشارات نیلوفر 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:24  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM