نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )

رمان هایی هستند که ظاهر ساده ای دارند ، حجم کمی دارند و حتی کلماتشان نیز روان است ولی خواندنشان و درکشان و ارتباط با آنها و نوشتن از آن ها بسیار دشوار است . زندگی با کلماتش دشوار است و همذات پنداری با شخصیتش ناممکن . دم را دریاب از این دست رمان هاست . شاهکاری از سال بلو که تقلید ناپذیر و بی همتا می نماید و نمی توان برای آن دنباله و مکملی یافت . خودش است و خودش . حکایت میانسالی و شکست است و درک آن برای بسیاری ناممکن ، شاید باید همسن و سال خود ویلهلم ، قهرمان داستان باشید تا با او همذات پنداری کنید . در پایان ، نام او ، تداعی کننده ی شکست و حماقت و بدشانسی بشری می شود و اساسا ً ، لحظه های زندگی او شاید دریافت ذهنی امید یا تباهی .

بلو در همان کلمات اولیه ، قهرمان منفعلش رابه خوبی به تصویر می کشد :

(( وقتی پای کتمان مشکلات شخصی پیش می آمد ، تامی ویلهلم بی کفایت تر از باقی مردم نبود . دست کم خودش این طور فکر می کرد وشواهد زیادی هم برای تایید فکرش وجود داشت . زمانی او بازیگر بود – نه ، نه واقعا ً ، سیاهی لشکر بود – و می دانست بازیگری باید چه چیزی باشد . به علاوه ، او داشت یک سیگار برگ می کشید و وقتی مردی دارد سیگار برگ می کشد و کلاهی هم بر سر گذاشته ، مزیتی بر دیگران دارد ؛ پی بردن به احساساتش سخت تر است .))

کسی ست که برتری ای بر دیگران ندارد ولی احساس می کند برتر است ، سیاهی لشکر داستان زندگی ست و هنوز بعد از این همه سال ، به بازیگر نقش اول تبدیل نشده است ؛ اما دیگران نیز مانند او سیاهی لشکرند ولی او سیاهی لشکری ست که بر دیگران احساس برتری می کند ، شاید چون احساساتش خاص تر است ولی انگار همین احساساتش باشد که او را از دیگران عقب انداخته است . میانسالی ست که تقریبا ً همه چیزش را ازدست داده ، چه با اشتباهاتش ، چه به دلیل رفتار دیگران و چه از روی بخت و اقبال ، ولی هرچه جلوتر می رویم ، می فهمیم که خودش از همه بیشتر مقصر است و همه ی این ها ، مسببش ، احساساتی خاص و متفاوت است .

شخصیت پردازی زیبای بلو ، به صورت لایه لایه و در خلال فلاش بک ها و مکالمه های گوناگون به خواننده منتقل می شود ؛ یک نوع شخصیت پردازی سینمایی با معیارهای مدرن که همه چیز در گرو روایتی غیرخطی با عناصر درهم ریخته ی زمانی و مکانی ست . اتفاقات و تصاویر زندگی از پی هم می آیند و می روند و او را در میان افکارش غرق می سازند . نگاه کنید به این شخصیت پردازی زیبا که ویلهلم و تمام ویژگی هایش را کاملا ً به تصویر می کشد :

(( ...ولی یه چیزو مطمئن بهت بگم ، تو تیپ جرج رافت نیستی ، ازون کاراکترای خشن یه دست کوچیک تیره ، ادوارد جی رابینسن هم نه ، یا نقش های متفاوت کاگنی ، مثل ویلیام پاول متین و موقر هم نیستی ، یا جوونک شاد و شنگولی عین بادی راجرز ...می دم بذارنت تو تیپی که دختره رو به تیپ جرج رافت یا ویلیام پاول می بازه ، تو با ثباتی ، وفاداری ، ولی کاشته می شی . زن های مسن تر قدرت رو می دونن . مادرا طرفدار تو ان . ..تو خیلی دلسوزی ، حتا دختر جوون ها هم این می دونن ، نون آور خوبی می شی . ولی اون ها ترجیحشون تیپ های دیگس . این مثه روز روشنه ...))

 

تصویری که درجوانی یک استعدادیاب از او می کشد ، رفته رفته به واقعیت زندگی او بدل می شود . شاید نوعی ناتورالیسم پنهان در همه ی این ها نهفته باشد . بدل شدن به چیزی که دیگران در او می بینند . زندگی در خلاف خواسته های دیگران ولی باز هم تبدیل شدن به چیزی که دیگران از او انتظار دارند . گویا زمانی که می خواسته با احساسات و خواسته هایش زندگی کند هم می دانسته که شکست می خورد .

اما درون مایه ی همه ی سفرهای ذهنی اش به گذشته در مکالمه ی طولانی اش با دکتر تامکین است که شکل واقعی به خود می گیرد جایی که به او می گوید :

(( این جا و اکنون ، این جا و اکنون ، باید محدودش کنی ، هر بار یک چیز ، اجازه هم نباید بدی تخیلت ازت جلو بزنه ، تو زمان حال بمون ، بچسب به همین ساعت و دقیقه و ثانیه ))

(( پس بیا اندوه

در فکر ترک تو بودم

در پی فریب تو بودم

لیک ، حال در همه ی این دنیا تو را از همه بیشتر دوست دارم ))

بغضی که از چندی قبل ، با یادآوری همه ی این خاطرات در روح و جسم او ریشه کرده بود ، به یکباره می ترکد و در یک مراسم عزاداری ، باران گریه از او سرازیر می شود . شاید در هیچ رمان دیگری ، تصویری از یک بازنده به این رقت به تصویر نکشیده شده باشد .

هنر اصلی بلو ، در ساختار غیر خطی ، سیلان ذهن و فلاش بک گونه ی رمان شکل می گیرد . در واقع ، رمان ، همچون فیلمی روایت لحظه های شکست  ویلهلم را به تصویر می کشد و تا فروپاشی عصبی پایانی او را همراهی می کند . زیبایی رمان در ایجاز و غیرقابل تقلید بودن آن است . وقتی گذشته ی تلخی داشته باشی ،  حال این قدر دلگیر باشد ، چگونه می توان به آینده خوشبین بود . دوست داری در همین حال بمانی و زمان نگذرد . آینده هر چه باشد ، از حال بهتر نیست .

کتاب نامه :

دم را دریاب ؛ سال بلو ؛ مهدی غبرایی ؛ نشر چشمه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 18:54  توسط داريوش | 

براتیگان در اوج براتیگان بازی اش . بازی با زمان و مکان و کلماتی به ظاهر بی اهمییت و نامربوط و در باطن هم همین طور ، انگار روحی افسار گسیخته دارند این کلمات و ترسی دارند از چیزی ناشناخته ، چیزی به ظاهر و باطن بی اهمییت ، ترس از موجوداتی که بیشتر توهمند و بیشتر غرق شده در زندگی ، غرق شده در روزمرگی و یافتن روزنه ای برای کاراگاه بازی ، یوتوپیا سازی و رویای برای خود (( کس )) شدن در جایی ناشناخته و هراس از فرورفتن در گرداب همین رویا . رویایی که همه چیز از آن آغاز می شود و همه چیز نیز در آن ، پایان می یابد .

برای راوی نیز همه چیز از همین رویای بابل شروع می شود . آرمان شهری ذهنی که زندگی در آن برایش نکبت این دنیا را خواهد شست . همه چیز داستان گروتسکی از زندگی حول محور یک رویای بیهوده ست . داستان نیز با همین گروتسک شروع می شود :

(( اصلا ً سر در نمی آورم چرا تیر به ماتحتم خورد . به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود . به مردم که می گویی ماتحت ات تیر خورده ، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند . جدی ات نمی گیرند ، اما این دیگر اصلا ً مساله ی من نبود .جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع می شد برای من تازه تمام شده بود . ))

همین پاراگراف خواننده را تا پایان با قهرمان داستان آشنا می کند . شکست خورده ای ست که از بد روزگار ، گلوله ی دشمن نیز به بد جایی از بدنش برخورد کرده است . سرخورده ای ست که ادعا می کند کاراگاه خصوصی ست ولی تیر برای هفت تیرش ندارد . براتیگان در کم ترین زمان و با کم ترین کلمات ، بنیان داستان را می گذارد و تا پایان با کلمات بازی می کند . کل داستان شالوده اش بر روی هیچ و پوچ است و براتیگان در این داستان به اثبات این می پردازد که چگونه می شود حول هیچ و پوچ و چون دور باطلی ، چرخید و چرخید و زیبایی هنری و پوچی زندگی را توامان خلق کرد . کاری که در سینما بخوبی توسط کوئن ها ، جیم جارموش و بعضی آثار تارانتینو انجام می شود . ولی رمان بیش از همه مرا یاد فیلم (( خواب بزرگ )) هاوارد هاکس انداخت .البته از نظر داستان و نه شخصیت ها ، در واقع رمان یک پارودی از فیلم نوآرهای دهه ی چهل ارائه می کند و قهرمان داستان کاریکاتوری از بوگارت ، گلن فورد ، آلن لاد و ... را نشان می دهد .

فصل اول کماکان ادامه می یابد و به توصیف مکان زندگی این راوی می پردازد :

(( آپارتمانم این قدر کم نور بود که مثل سایه ای از یک آپارتمان به نظر می رسید . نمی دانم همه ی عمرم این طور زندگی کرده ام یا نه . منظورم اینست که حتما ً مادری بالای سرم بوده  ، کسی که بگوید نظافت کنم ، مواظب خودم باشم ، جوراب هام را عوض کنم .من هم این کارها را می کردم اما فکر کنم بچگی ها یک جورهایی کند بودم و اصل مطلب را نمی گرفتم . حتما ً دلیلی داشته ))

توجیه تنهایی و بی بند و باری . رمان ، انسان در آستانه ی دوره ی جدید را به خوبی به تصویر می کشد . چیزی که در آثار نویسندگان آمریکایی متاخر ، از براتیگان و بوکوفسکی گرفته تا استر و کورت ونه گات به زیبایی به تصویر کشیده شده است . انسانی که براتیگان در اینجا تصویر میکند ، نمونه ی انسان تک افتاده ، تنها ، سردرگم و رویا پردازی ست که بعضا ً  تجربه ای از جنگ نیز داشته و حال در زندگی دوباره اش ، با مشکلاتی مواجه است . تقابل با انسان هایی که مدتی از آنها دور بوده و حال نه او ، آنها را درک می کند و نه آنها او را . تقابل تضادهای برخوردی . نمونه هایی از این دست چه در سینما و چه در ادبیات آمریکا کم نیست : پالپ بوکوفسکی ، سلاخ خانه ی شماره ی پنج ونه گات ، سه گانه ی نیویورک استر و در سینما ، راننده تاکسی اسکورسیزی ، متولد چهارم جولای استون و ... .

اما هیچ کدام از این ها جادوی کلمات براتیگان در این اثر را ندارند .قدرت طنز خارق العاده ی این رمان ، فقط و فقط از براتیگان برمی آید . توهم و بازی با کلمات او استثنایی ست :

(( ...اگر پرسید مه کاکتوسی دیگر چه صیغه ای ست ، می گویم بدترین نوع مه ، چون پر از خارهای نوک تیز است . خارها به حالت بسیار خطرناکی در میان مه می چرخند . بهترین کار این است که همانجا که هستی بمانی و صبر کنی تا مه کاکتوسی گم وگور شود .))

با این حال ، رویا برای او لذتی ست که با هیچ عوضش نمی کند ، حتی با موفقیت هایی که ممکن بود با کنار نهادن آن نصیبش می شد ؛ اگر رویایش را از او می گرفتند دیگر برایش چیزی باقی نمی ماند ، انسانی می شد چون موجودات اطرافش ، یکنواخت و تلخ و خسته کننده . گاه حسرت گذشته را می خورد ولی در آن غرق نمی شود :

(( رویای بابل گرفتارم کرد . من هم پلیس لایقی می شدم ، اگر و تنها اگر می توانستم از فرو رفتن در رویای بابل دست بردارم . بابل برای من یک چنان لذت و در عین حال مصیبتی بوده .بیست سوال آخر آزمون را جواب ندادم . به همین دلیل هم مردود شدم . من آنجا نشستم و در رویای بابل فرو رفتم ، در حالی که دیگران سوال ها را جواب دادند و پلیس شدند .))

کاراگاه شده ولی کارش اهمییتی ندارد .اصلا ً مشتری ای ندارد و فقط دورخودش می

چرخد . حالا هم که مشتری ای پیدا کرده گلوله ای ندارد . پرونده هایی که تا به حال به او رجوع داده اند آن قدر مسخره بوده که فقط به بار کمیک رمان می افزایند :

(( یک شوهر 140 کیلویی می خواست از زن 140 کیلویی اش آتویی بگیرد . فکر می کرد همسرش با کسی روی هم ریخته ، همین طور هم بود : با یک مکانیک 140 کیلویی . ماجرایی بود برای خودش . زنک چهارشنبه بعد از ظهر به گاراژ طرف می رفت . ماجرا قبل از آن زمانی بود که مجبور شدم دوربین ام را گرو بگذارم . از پشت یک بیوک پریدم بیرون و بنا کردم به کلیک کلیک عکس گرفتن : باید می دیدید چه قیافه ای شده بودند . ))

همه چیز برای او در رویای بابلش خلاصه می شود . رویایی که از میان همه ی روزمرگی ها و بی حوصلگی های زندگی فقط و فقط می تواند به آن رجوع کند :

((دنیا آن قدرها هم جای بدی نبود ، برای همین شروع کردم به فکر کردن درباره ی بابل . چرا که نه ؟ تا دو ساعت دیگر هیچ کاری نداشتم بکنم . ضرری نداشت . فقط باید خیلی مواظب رویای بابل باشم . نباید اجازه دهم بر من مسلط شود . من باید بر آن مسلط باشم . این کاری ست که باید بکنم . به بابل نشان می دهم رئیس کیست ))

اما خودش هم خوب می داند که رئیس او نیست . بابل ، شهر رویاهایش جایی ست که در آن ، او معروفترین کاراگاه خصوصی ست و همه ی پرونده ها به او ارجاع می شوند . بابل جایی ست که او در ان موفق است ، برای خودش کسی ست ، تنها نیست و هزاران عاشق دل خسته دارد . او در آن قهرمان بیسبال است ، همه ی تیم ها او را می خواهند . او در معبد آرزوهایش ، یک سوپر قهرمان است :

(( زندگی در بابل باستان را بارها به این ترجیح  می دادم که در قرن بیستم باشم و هم و غم ام این باشد که یک همبرگر ناقابل را برای خودم جفت و جور کنم .))

گروتسک زندگی او با خاطرات تلخی همراه است . خاطراتی که در ابتدای رمان از آن فرار می کرد ولی در ادامه ، گریزی از روایت آن نیست :

(( خیال نداشتم به او بگویم وقتی در حال ریدن بودم سرخوردم و افتادم رو تپانچه ی خودم و دو تا تیر از هفت تیره در رفت و یک جفت سوراخ تر و تمیز تو جفت لمبرهام در آورد ))

تلاش براتیگان در این رمان در به تصویر کشیدن یک فضای سرد و ابزورد و بدون احساس در دریایی از کلمات است . رویکرد پست مدرنیسم او چه در بازی با زمان و مکان و چه در به تصویر کشیدن انسان ها و احساساتشان ، زیبا و سحر انگیز است :

((گفتم : می بخشی اما باید ماجرای عاشقانه تو خاتمه بدم . امیدوارام دلتو نشکسته باشم ، به هر حال یکی دیگه می آد که جاشو بگیره . زنا همیشه در حال مردن ان .

پاچوبی گفت : اوه نه ، اون نه  . اون عزیز دردونه ی منه .

گفتم : متاسف ام ، رفیق .

پاچوبی سری تکان داد و گفت : می آرم اش برات .

گفتم : شگفت زده ام کردی . عزیز دلتو می فروشی به پول سرد بی احساس . چطور می تونی این کارو بکنی ؟

پاچوبی گفت : خیلی آسون .اون ام سرد و بی احساسه . اون ام دیگه دل نداره ، تو که رفتی یه کالبد شکافی روش انجام شد و قلبشو در اوردن . ))

بقیه ی رمان داستان کاراگاهی و تعقیب و گریز احمقانه ای برای به تصویر کشیدن نهایت پوچی و حماقت است . حماقتی که در جایی به اوج خود می رسد که می دانی پایان نیست . دور باطل بشری ست که می دانی باز هم و باز هم اتفاق می افتد و برای همیشه ادامه خواهد یافت . زیبایی کلمات براتیگان در این رمان ، به اوج خود می رسد و لذت فرو رفتن در رویایی پوچ را برای شما تداعی می کند . شاید همه ی ماها بابلی برای خود داشته باشیم که اگر نبود زندگی مان گونه ای دیگر می شد . گونه ای که شاید از الانش هم بدتر و زجر آور تر بود .

 

کتاب نامه :

در رویای بابل ؛ ریچارد براتیگان ؛ پیام یزدانجو ؛ نشر جهان نو

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 19:3  توسط داريوش | 

((به چه عشق می ورزی ؟

 به ابرها عشق می ورزم ...ابرهایی که می گذرند ...آن بالا ...آن بالا...ابرهای شگفت انگیز !))

جادویی ست نهفته در این کلمات . نه شعرند نه نثر ، جایی میان این دو و روان در بین این دو . اما همیشه لطافت کلمات وجود دارد ، لطافتی که تلخی هر گونه اندیشه ی بدبینانه را نیز از بین می برد . اندیشه هایی زاییده ی تنهایی و انزوا ، اندیشه هایی که از لحظه های پرسه نشات می گیرند . پرسه در خیابان هایی تنگ و تاریک و تلخ . پرسه در میان انسان هایی نه از جنس او و دیدن و بوییدن همه چیز و همه کس . انگار ترانه های آدمیان نیز در این کتاب وجود دارد ، احساس می کنی صداهایی میان این کلمات وجود دارد ، صداهایی که می خواهند گاه از خود دفاع کنند و گاه ، سرسپرده و راضی ، به تماشای قلم نویسنده بنشینند . گاه همین قلم ، کلمات را می آزارد ؛ کلماتی که تنها امید اوست و آخرین پناه دل دردمند خود او . همان گونه که پیرزن شعر او بچه ای را به گریه در می آورد :

((اینک کودکانی را وحشت زده می کنیم که آرزویمان دوست داشتن آن هاست ))

بودلر ، معمار مدرن ادبیات است . مدرنیسمی که با گوته و مارکس و بودلر و بالزاک و داستایوسکی در قرن نوزدهم آغاز شد و در قرن بیستم ، از آشفتگی و تقابل با عناصر محیطی جدید به سیلان ذهن جویس و فاکنر و پروست و وولف و میلر بدل شد . اما مدرنیسم بودلر ، چیزی ست فراتر از این ها . مدرنیسم او نخست در خیابان شکل گرفت . یعنی در میان مردم و حضور در اجتماع نه در کنج و انزوا . مدرنیسم او همراه بود با  تحولاتی  که در بطن جامعه ی معاصر اتفاق می افتد . در واقع کار بودلر ، پذیرفتن انسان مدرن در تمامیت و کلیت نفسانی اش بود ، با همه ی ضعف ها ، آرزوها و یاس و درماندگی و تنهایی اش . او توانست به مناظری زیبایی ببخشد که به خودی خود و در نگاه اول زیبا نبودند . آن هم نه با بزک کردن آنها به شیوه ای رمانتیک ، بلکه با روشن ساختن آن بخشی از روح و جان انسانی که در بطن آنها پنهان بود .

کاراصلی  او ، عریان کردن ذات اندوهگین و غالبا ً تراژیک شهر مدرن و متروپولیس پاریس بود . و این طور می شود که کلام او ، بعد از این همه سال و ظهور این همه نویسنده ، فقط زیبا و دل نشین  و تصنعی نیست . روح دارد و گرما و باز هم روح مردمان را در هر زمانی تکان خواهد داد .

و این گونه است ، که اشعار منثور (Prose Poets) او تا سالها در اذهان باقی می ماند . نمی توان فقط به چشم شعر به آنها نگاه کرد . انگار روح زمانه در آنها دمیده شده و احساس می کنی در پاریس قرن نوزدهم داری قدم می زنی ، عاشق می شوی ، از پنجره ی اتاق خویش به تنهایی انسان های دوروبرت خیره می شوی و سرانجام هاله ی مقدس روحانیت را به زمین می اندازی و جایی میان گل و لای ، به جامعه می پیوندی  .

سمبولیسم او ریشه در ابهامی دارد که مابین اشیا فی نفسه و پدیدارها در چرخش است . هنر ، در نظر او در عین تعهد ، عاری از هرگونه وابستگی است . در واقع هنرمند مورد نظر او یک شی فی نفسه متحرک است . جایی که خود او می گوید :

((هر نوع شکوفایی امری خودانگیخته و فردی است ...هنرمند از خود نشات می گیرد ...او فقط ضامن خویش است و بس . او بی فرزند می میرد ، همواره سلطان خویش ، کشیش خویش و خدای خویش است ))

او روند مدرنیسم را نیز برای ما به تصویر می کشد . مدرنیته ی او ، لذتی ست چون همه ی لذت های دیگر غرق اضطراب ،و خالی نیست از فلاکت و اضطراب ذاتی و فطری نوع آن . هنر او ، خلق حماسه است در دور و زمانه ای که حماسه و قهرمان معنایی ندارد . انگار همه چیز جمعی شده است در این زمانه ای که فرد تازه دارد فرد می شود . طنز او ریشه در این دارد که :

(( آدمیان مدرن به رغم نداشتن زیورهای قهرمانی ، واقعا ً خصلتی قهرمانانه دارند .در واقع قهرمانگری آنها ریشه در نداشتن همین زیورهایی ست که یگانه فایده شان بادکردن جسم و جان آدمی ست ))

همانطور که گفتیم هنر او ، محشور با  مردم و جامعه است ؛ با وجودی که تنهاست و خود ، خدای خویش است . برای بودلر هنری که با زندگی زنان و مردان کوچه و خیابان در پیوند نباشد ، به معنای واقعی کلمه مدرن نیست .

عشق های قهرمانان او در دل بلوارهای پاریس شکل می گیرد نه در کنج خانه ها ، همه چیز از زمزمه و نگاههای معنادار این بلوارها و خیابان ها نشات می گیرد .

گاه در این اشعار تنهایی و انزوا به تصویر کشیده می شوند و گاه صحنه های این شعر منثور به خیابان می رود و نگاه شاعر معطوف اطرافش می شود . گاه در اتاقش محبوس می شود و تنهایی اش را به تصویر می کشد :

((اتاقی که همچون خیالبافی ست ، اتاقی حقیقتا با روح ، آن جا که جو راکد کمی آلوده به آبی و گل بهی ست .

در آنجا جان در حمام بطالت شناور است ، آمیخته به عطر پشیمانی و میل . چیزی از جنس گرگ و میش ، با سایه هایی کبود و سرخگون ؛ رویایی از لذت در هنگامه کسوف ))

(( به کدام اهریمن خیرخواه مدیونم لذت این سان احاطه شدن با راز ، با سکوت ، با راحتی و با روایح را ؟ ای نشئه ی بهشتی ! آنچه عموما ً زندگی اش می خوانیم ، حتی در سرشارترین و شادترین اوقاتش ، چیزی ست یکسر غیر از آن حیات اعلایی که اینک آشنای من است ، و دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه از آن می چشم !!!!))

((سرانجام تنها ! هیچ صدایی به گوش نمی رسد جز همهمه ی چرخ های چند درشکه ی فرسوده که هنوز در خیابان اند . تا چند ساعت ، سکوت ، اگر نه آرامش ، از آن ما خواهد بود . سرانجام جباریت چهره ی بشری به پایان رسیده است و من خود یگانه علت رنج هایم خواهم بود ))

اما شاهکار او در میان این همه شعر زیبا ، دو شعر ((گم کردن هاله ی زرین )) و چشم مستمندان است . دو ترانه ای که اولی ریشه در از دست دادن بعد روحانی خویش در میان گل و لای خیابان است و دیگری قراری میان دو عاشق و معشوق و نگاه متفاوت آن دو به انسان های اطراف و در معنای عام ، جامعه .

گم کردن هاله ی زرین ، به نوعی برمی گردد به همان معنای Epouse  یا یکی شدن با جامعه . بودلر ، به عنوان یک مدرنیست واقعی به این یکی شدن اعتقادی راسخ داشت . شان و تشخصی که گاه دست و پاگیر است و آزادی عمل را از انسان می گیرد . در واقع ، این توفیق اجباری به سعادتی از انسان منجر می شود که با هیچ چیز قابل قیاس نیست . یک نوع وارستگی و رهایی بی قید و بند برای یکی شدن ، حتی در پست ترین زوایای خیابان :

(( از این پس خواهم توانست در هیاتی ناشناس ولگردی کنم ، دست به اعمال ناشایست بزنم و مثل هر انسان فانی دست به هرزگی بزنم . و در نتیجه ، چنان که می بینی ، من هم اینجایم ، مردی درست همانند خود تو ! ))

چشمان مستمندان اما شعری ست که بنیانش بر دو اصل مهم استوار است : نخست نقش بلوار و محیط در شعر بودلر که پیش تر به آن اشاره کردیم و دیگری تمایلات سوسیالیستی و چپ بودلر بعنوان یک مدرنیست و تقابلش با معشوقه ای که انگار نماینده ای ست از طیف محافظه کار . ترسیم زیبای او از مرد و فرزندان فقیرش و تعمیم آن به ناپایداری روابط زن و مرد در نوع خود بی نظیر است :

(( تا چه پایه دشوار است فهم یکدیگر ،فرشته ی عزیز من ، و تا چه پایه افکار تسری ناپذیرند ، حتی میان کسانی که یکدیگر را دوست می دارند !))

تاثیر بودلر ، این کتاب و دیگر و مقاله هایش ، بر جامعه ی  رو به مدرنیته ی جهانی و ادبیات بعد از خود ، غیرقابل انکار است . این تاثیر به خصوص در نویسندگان آمریکایی و دیگر نویسندگان و هنرمندانی که در فضای پاریس رشد و نمو می یافتند ، کاملا ً مشهود است .

((چه تیزند پایان روزها در پاییز ! آه ! تیز تا حد درد! درست همچون آن احساسات لذت بخشی که ابهامشان از شدتشان نمی کاهد ؛ و هیچ نوکی تیزتر از نوک متناهی نیست ))

 

کتابنامه :

ملال پاریس ؛ شارل بودلر ؛ امیدمهرگان و مرادفرهادپور ؛ انتشارات مینوی خرد

تجربه ی مدرنیته ؛ مارشال برمن ؛ مراد فرهادپور ؛ انتشارات طرح نو

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:3  توسط داريوش | 
اداره ی پست بوکوفسکی آغاز دست به قلم گرفتن یکی از نوابغ ادبیات آمریکا بود . رمانی که با آن بوکوفسکی سبک خاص خود را شروع کرد و هنوز هم به اعتقاد من بهترین رمانی ست که از او به چاپ رسیده است و با این که تم داستانی ندارد و همان فضای اتوبیوگرافیک وار بر آن حاکم است ، اما عجیب است که زیباترین اثرش است و رمان های دیگرش چون زنان ، هالیوود ، خاطرات دیوانگی ، پالپ و ... به گرد اداره ی پست نمی رسند . یکی از نکات برجسته ی این اثر این است که شخصیت داستان ، چیناسکی ، هنوز نمی نویسد و در واقع شاید عنوان دیگر اداره ی پست ، چه شد که نویسنده شدم ، است . اداره ی پست ، عقده گشایی روحی رنجدیده و نا آرام است که سالها تن به هرکاری داده تا زنده بماند و همین او را از علایقش دور کرده است ، روابطش با انسان ها ، همانی ست که در همه ی آثار بعدیش به آن اشاره می کند ، روابطش با زنان سردرگم و ناموفق است ، با رییس و همکارانش سر ناسازگاری دارد و در یک کلام نه او کسی را درک می کند و نه دیگران او را درک می کنند . همین می شود که سالها باید در مداری بسته بچرخد و به هیچ جا نرسد و روز به روز مسیر مرگ تدریجی اش را بپیماید .

سنگینی کلام ، هنوز در این رمان دیده می شود و بوکوفسکی هنوز به آن سادگی خاص کلام خود نرسیده است . البته این از نیمه ی دوم رمان ، بهتر می شود و تازه نویسنده در قسمت دوم گرم شده است و دستش در توصیف فضاها بازتر شده است . به همین دلیل است که ابتدای رمان با نوعی کندی و سنگینی شروع می شود که معمولا ً در آثار او ندیده ایم . ترسیم  او از اداره ی پست و آن پوچی و بیهودگی تمامی کارهایی که انجام می شود را می توانیم در کلمات او ببینیم . در این میان، کماکان ، طنز خاص خود را نیز حفظ کرده است . طنزی که در رابطه ی او با انسان ها، شکل می گیرد و بیشتر کلامی ست تا موقعیت :

(( ... از اون یکی خونه هم گذشته بودم که دیدم یه زنه داره دنبالم می دوه :

-پستچی ، پستچی ، برا من نامه نداری ؟

- خانم ، اگه داخل صندوقت چیزی ننداختم یعنی برات نامه ندارم

- ولی من می دونم که تو برا من یه نامه داری

- چی شده که همچین فکری کنی ؟

- خواهرم امروز زنگ زد و گفت که می خواد برام نامه بنویسه

- خانم ، من برات نامه ای ندارم .

- می دونم که داری ! می دونم که اون توِ!

شروع کرد به دست کردن داخل کیسه نامه ها .

-        خانم به نامه های ایالات متحده دست نزن . امروز برا تو نامه ای ندارم .

برگشتم و به راهم ادامه دادم .

-        می دونم که نامم دست تو ِ !

یه زنه دیگه رو ایوون خونشون وایساده بود :

-        دیر کردی امروز .

-        بله ، خانم

-        پستچی همیشگی کجاست ؟

-        سرطان گرفت مرد .

-        از سرطان مرد ؟ هارولد از سرطان مرد ؟

-        درسته

-        صورتحساب ، صورتحساب ، صورتحساب . همش برام صورتحساب اوردی ؟ آره ؟

-        بله خانم ، همش همینه .

-        برگشتمو به راهم ادامه دادم . ((

بوکوفسکی اداره ی پست را برای فرار از دیوانگی و ملالش نوشت و همین نوشته ها ، که از شدت واقعی بودن ، مستند می زند و برای خیلی ها ، خسته کننده ، آغاز گر سایر نوول ها و داستان های کوتاهش شد . البته او هیچ وقت در نوول هایش ، به پختگی داستان های کوتاهش نرسید و البته هنر او نیز در همین داستان های کوتاه و  شعرهای نویی ست که سروده . در واقع نوول هایش نیز مجموعه ای از داستان های کوتاهی ست که سرانجامی ندارند و به شدت موجزاند و البته در مکان شکل می گیرند . البته بوکوفسکی در داستان های کوتاهش ، بیشتر از هم دوره هایش چون کارور ، به شخصیت می پردازد و شخصیت ها پرداخت بیشتری می شوند . اما باز هم داستان های به شدت مدرن او ، اسیر زمانه و برهه های کوتاهی ست که گاه از بی حادثه بودن رنج می برد و بیشتر خوانندگانش را فراری می دهد .

اگر بوکوفسکی نگارنده ی تنهایی و پوچی باشد ، اداره ی پست شاید اوج کار او باشد و بقیه ی رمان هایش به نوعی تکرار . در واقع می توانیم بگوییم او در اداره ی پست ، بیشتر حرف هایش را زده و بقیه ی کارهایش ، به نوعی مکمل این کارند . پرسونایی که در این رمان خلق می کند ، در سایر داستان های او نیز به نوعی دیده می شود . کسی که با همه ی دنیا و به خصوص زنها سر ناسازگاری دارد ، علایقی دارد ولی برای گذران زندگی اش مجبور است تن به کارهایی پوچ و عبث بدهد . تنهاست و دائم الخمر و سردرگم و خسته . شخصیتی که از جامعه ی اطرافش گریزان است و به شدت به آن بدبین و هر وقت خوشبین می شود و سعی می کند با آن ارتباط برقرار کند ، شکست می خورد . شاید همه ی این نوشته ها، از زبان انسانی مطرود و شکست خورده باشد ، ولی گروتسکی که او از جامعه ی اطرافش به ما می دهد ، چیزی نیست که بتوانیم در صداقتش شک کنیم . یک صداقت کودکانه در کلام اوست که مارا به شدت با او همراه می کند و حرف هایش را باور می کنیم . باور تنهایی های مردی که تنها راه فرارش از دیوانگی کامل ، نوشتن است ، زیاد سخت نیست .

در این میان نوول هایش ، در این رمان با شخصیت او ارتباط بیشتری برقرار می کنیم . چون چیزهایی که می نویسد ، به عنوان یک نویسنده نیست . شرح حالی ست گاه آشفته و البته هذیان نیست . پای عقل در میان است . پای دیده ها و شنیده ها در میان است . این که انسانی عادی ،هر چه تجربه کند ، بنویسد ، چیزی نیست که باور ناپذیر باشد . پوچی و خستگی از کلمات می بارند :

((...و تو روبراه نیستی و هر لحظه ، خسته و خسته تر می شی . از پله ها رفتم بالا و کلیدمو انداختم تو قفل . در باز شد . یکی انگار همه ی وسایل خونه رو عوض کرده بود . یه قالی نو کف اتاق انداخته بودند . وسایل خونه هم نو بود .

یه زن تو آشپزخونه بود . خوشگل بود . جوون ، پاهای خوشگل ، بلوند .

-        سلام ، آبجو داری ؟

-        آره ، الان برات می آرم .

-        این مدل تزیینو دوس دارم .

-        کار منه

-        ولی چرا ؟

-        فقط این جوری دوس داشتم .

دوتایی آبجو خوردیم .

-        تو خوشگلی . قوطی آبجومو گذاشتم زمینو بوسیدمش . یکی از دستامو گذاشتم رو پاش . زانوِ خوشگلی داشت . بعد یه قلپ دیگه از آبجوم خوردم.

-        خوب ، واقعا ً از این دکوراسیون خوشم می یاد . روحمو تازه می کنه .

-        خوبه ، شوهرمم دوسش داره .

-        چی ؟ ... شوهرت ؟ ببین ، این آپارتمان شماره چنده ؟

-        309

-        309؟ خدایا ! من طبقه رو اشتباهی اومدم . من تو 409 ام . کلیدم درتونو باز کرد .

-        بشین عزیزم ، اشکال نداره .

-        نه ، نه

بقیه ی آبجو ها رو برداشتم .

-        حالا چرا این قدر عجله داری ؟

-        بعضی مردا خیلی کله خرن

-        یعنی چی ؟

-        منظورم اینه بعضی مردا عاشق زناشونن .

خندید : یادت نره من کدوم خونم .

درو بستمو رفتم طبقه ی بالا . بعد در خودمو باز کردم .کسی اونجا نبود . وسایل خونه کهنه بودن و پاره پوره . قالی کف اصلن رنگ نداشت . قوطی های خال آبجو کف خونه افتاده بودن . تازه جای درست اومده بودم .

لباسامو در اوردم ، تنهایی رفتم تو تختمو یه آبجو دیگه باز کردم ....))

او به چیزی نیاز دارد که به زندگی اش  معنای دیگری ببخشد . معنایی که او می خواهد ، فقط در نوشتن است . پس از کارش بیرون می آید و می نویسد و می نویسد . نوشتن فقط دیوانگی کامل را از او دور می کند . او همان انسانی ست که بوده ، تنها و تنها و تنها :

(( ...رسوندمم خونه . رفتم سمت در و خداحافظی کردم ، رادیو  رو روشن کردم ، یه بطری نصفه ویسکی پیدا کردم ، خوردمش ، خندیدم ، احساس خوبی داشتم ، بالاخره راحت شده بودم ، انگشتامو با یه ته سیگار سوزوندم ، بعد رفتم تو تخت ...خوابیدم ، خوابیدم ، خوابیدم .

صبح شده بود و هنوز زنده بودم . شاید یه نوول بنویسم ، فکر کنم بنویسم . بعد شروع کردم به نوشتن ...))

اداره ی پست هم به سرنوشت دیگر رمان ها و داستان های بوکوفسکی دچار شده و هنوز به فارسی چاپ نشده است ولی فکر می کنم که ترجمه ای از آن در دست باشد . فکر کنم سایت تابناک نسخه ای از آن را دارد . همانطور که نسخه ای از داستان های کوتاه (( جنوب بی شمال )) را نیز بدون هماهنگی با من برای دانلود گذاشته بود . اداره ی پست به دلیل زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی ، بدون سانسور زیاد ، قابل چاپ نیست و همان بهتر که مثله شده چاپ نشود .

کتاب نامه :

Post   Office ,Charles Bukuwski, Black Sparrow Press, santa Barbara ,CA,93105

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:48  توسط داريوش | 

رئالیسم کثیف یا dirty realism ریشه در خیابان ها و کوچه ها دارد و از این راه است که به خانه ها و از آن هم به انسان ها راه پیدا می کند . انسان هایی که در عین سادگی زندگی شان ، چنان عمق و پیچیدگی ای دارند  و پیدا می کنند ، که نمی توان به سادگی از احساسات و دغدغه هاشان گذشت . زندگی انسان معاصر ، دغدغه های معاصر دارد . از زمان انقلاب صنعتی و همه  ی پیشرفت های آدمی ، مدرنیسمی ناخواسته بوجود آمد که کم کم  در همه ی جنبه های زندگی راه پیدا کرد . از هنر و ادبیات گرفته تا سیاست و اقتصاد و جنگ . در این میان هنر و ادبیات ، که اکنون فرزند تازه متولدی به نام سینما داشتند ، رنگی دیگر به این جریان دادند . ارتباط مدرنیته و اجتماع و به تعبیر دیگری ، مکان ، کلید درک آن است . مدرنیسم از مکان و موقعیت به انسان می رسید . درست برعکس اگزیستانسیالیست که از انسان نشات می گرفت . در این میان ، در میانه ی قرن بیستم ، در آمریکا ، سبکی پا گرفت که پیش تر همینگوی و فاکنر ، تخم آن را کاشته بودند . ادبیات آمریکا از همان ابتدا ، سهل و ممتنع بود و در این دوره به اوج خود رسید . در این میان چند چهره خاص ، از بقیه شاخص تر شدند : سلینجر ، بوکوفسکی ، کارور ، چندلر، براتیگان ، پل استر و ونه گات .

 کارور و بوکوفسکی ، هر دو به سبکی می نوشتند که سالها طول کشید که در خود آمریکا ، خواننده پیدا کند . جریانی که این دو انتخاب کرده بودند ، تصویر کشیدن ساده ی فاجعه هایی بود که به چشم می دیدند . سالها نوشتند تا منظور خویش را در حداقل کلمات بیان کنند. سبکشان ، سرشار از سادگی ای گول زننده بود و خواننده به شدت با داستان هایشان ، همذات پنداری می کرد .

در این میان ، کارور ، داستانی تر می نوشت و آن جنبه ی شخصی آثار بوکوفسکی را نداشت . این که بگوییم کدامشان بر دیگری ، برتری دارد ناممکن است و بسیار سلیقه ایست. داستان های کارور سرشار از جزییات و نمایانگر بدون کم وکاست ، واقعیات اطرافش است و بیش از همه ، بر پوچی جامعه مدرنش دست می نهد . هیچ کدام از داستان های کارور شخصیت ندارند و سرشار از تیپ هایی هستند که می آیند و می روند و جریانی را روایت می کنند . شخصیت ها ، عمقی ندارند که پرداخت شوند و اصولا ً در داستان کوتاه قرن بیستمی و مینی مالیسم آن ، نیازی به این کار نیست . معرفی کاراکترها ، فیلمنامه ایست .

به نظر من کارور بیش از همه ، وامدار چخوف است و داستان هایش ، نمونه ی قرن بیستمی رئالیسمی  آن است . مینی مالیسم کاروری شاید فرزند خلف داستانک های چخوف در نیمه ی دوم قرن نوزدهم باشد .اما این ، شباهت بیش از هر چیزی ، در سبک است نه مضمون . تفاوت این دو در مضمون در این است که چخوف بیش از هر چیز تاکید بر انسان و درون او و روابطش داشت و کارور ، بیش از هر چیز جامعه و مکان . چیز دیگری که در داستان های کارور بیش از همدوره ای هایش دیده می شود ، تصویری ست که او از روابط زناشویی شکننده ی اطرافش می دهد . در داستان های او ، همیشه به دنبال اتفاقی هستیم که هیچ وقت نمی افتد . نوعی تعلیق کاذب و داستان با همان سادگی و فراتر از انتظار ما و بدون نتیجه ای به پایان می رسد . پایان همه ی داستان ها باز و قضاوت با خواننده است و این هنری است که لازمه ی مینی مالیسم است . داستان های کوتاه او می تواند الهام بخش فیلم و یا حتی رمانی باشد ، به شرطی که همه ی داستان هایش در کنار هم قرار گیرند . انگار که او در هر داستانی ، به دنبال روزنه ای بوده و در هر داستانش ، روزنه ای را باز کرده است . داستان های او دغدغه هایی هستند که باید می گفته ، صرف نظر از این که برایشان راه حلی بدهد یا نقش حکیم پیر و دانای کلی را ایفا کند . در اکثر داستان هایش دانای کل ،نادانی ست که خیلی چیزها را یا نمی داند یا  دانای کل حیله گری ست که نمی خواهد همه چیز را  بگوید . همیشه جایی از داستان هایش حفره هایی دارد ، به اندازه ی حفره های همه ی انسان های دور و برش . همه چیز ، نصفه و نیمه روایت می شود و چون دقت کنیم ، می بینیم که همان نیز کافی بوده و باید کمی فکر کرد تا به عمق آن رسید . ما باید برای شخصیت های داستان ، فکر کنیم و برایشان ، گاه سرنوشتی متصور شویم .

به نظر من ، بهترین داستان مجموعه ،داستان کوپه است که با تصویری کلاستروفوبیک برای شخصیت رمان ، اوج هنر کارور را در به تصویر کشیدن مردی که گذشته اش را در قطاری به یاد می آورد و در انتها به مسخ و هپروتی نامعلوم فرو می رود ، می بینیم . این داستان ، اوج کار کارور در به تصویر کشیدن فضاهایی ست که در نگاه اول ، غیر جذاب می نماید ولی او با ایجاد تعلیقی زیبا ، آن را به شدت زیبا نموده است .

قبل تر گفته بودم که داستان های آمریکایی ، در عین سادگی ، ریزه کاری هایی دارد که در صورت بد انتقال کردن زبان ، ترجمه را از حس و حال می اندازد . ترجمه ی این مجموعه بسیار پاستوریزه است و علاوه بر سانسور های معمول ، انتخاب کلمات خوبی ندارد . ولی به هر حال حاوی بهترین داستان های کارور است و برای هر علاقه مند ادبیات آمریکا ، خواندن آن واجب .

 

کتاب نامه :

وقتی از عشق حرف می زنیم ، ریموند کارور ، پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی ، انتشارات مروارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 18:34  توسط داريوش | 

غرق شدن در تخیل برای هر کودکی پیش می آید و این برای پسربچه ها ، رنگ و بویی از خشونت نیز دارد ولی در مورد این بچه ، همه چیز عجیب و غریب به نظر می رسد . تصوری که او از مرگ و زجر دارد ، گاه غیرقابل باور می نماید . این را اضافه کنید که در جهانی هستیم که هنوز خشونت نهادینه نشده است و هنوز جنگ جهانی دوم را هم ندیده ایم . وقتی این رمان را می خواندم به یاد فیلم روبان سفید افتادم . شاهکاری از میشاییل هنکه که در آن به زیبایی هر چه تمامتر ، به ریشه یابی خشونتی می پردازد که دامنگیر جامعه ی آینده می شود . اما این شباهت ، فقط در کلمه ی خشونت خلاصه می شود . خشونت و مرگ و مازوخیسم ، اینجا علاقه ای ست برای تک قهرمانی که رمان را روایت می کند . قهرمانی که در رویاهای خویش سیر می کند و علی رغم علاقه اش به خشونت ، ضعیف و مریض است . تنها ست و در دنیای خویش است.

رمان گاه روند کندی دارد و شخصیت پشت نقاب ، برای گفتن حرف هایش ، این دست و آن دست می کند . همه چیز با جزییاتی حیرت انگیز گفته می شود . انگار که نویسنده بعد از سالها عقده گشایی کرده و می خواهد همه صدای او را بشنوند . تصویری که او از یکی از بازیهای کودکانه اش به ما می دهد ، دیدنی است :

((... قلبم را در دستم فشردم و وسط ایوان خم شدم . با چهره های نگران پرسیدند : کوچان ، چی شده ؟ و من گفتم : من تو میدون جنگ دارم می میرم . این حرف ها را در حالتی می زدم که نه چشمانم باز بود و نه دستانم تکان می خورد . پیچ وتاب خوردم و به روی زمین افتادم . شادی غیرقابل وصفی از این که تیر خوردم و به لحظه ی مرگ رسیدم ، در من بود . به نظر می رسید حتی اگر تیر خورده بودم نیز ، دردی احساس نمی کردم ))

فصل اول رمان به کل به دوران کودکی او اختصاص دارد و بعد وارد دنیای نوجوانی او می شویم و این زمانی ست که تازه بحران هویت او شروع می شود . کنجکاوی ها به حد اعلا می رسد و دیگر ، گذشته جوابگوی آینده نیست . حالا زمانی ست که یک نوجوان ، که تازه وارد اجتماع شده ، باید به تغییرات خویش پاسخ دهد و مهم ترین پرسش ها ، پرسش های جنسی هستند . وقتی او را می بینیم که با دیدن صحنه ی شکنجه و شهادت سن سباستین تحریک می شود و به خود آزاری روی می آورد ، چندشمان می شود . شاید خیلی ها ، همینجا رمان را به گوشه ای بندازند و از توصیفات این بیمار ، دلزده شوند ولی رمان را ادامه می دهید . با ورود او به مدرسه ، جنبه های دیگری آشکار می شود و البته اولین عشق او به یک پسر که با جزییات فراوان به آن می پردازد . اما عشق های او ، همه جنبه هایی افلاطونی دارند و این تا پایان رمان نیز صدق می کند . اولین عشق او به یک پسر ، بیشتر علاقه ای ست به توانایی هایی که آن پسر دارد و او فاقد آنهاست . اما همین عشقی که هیچ وقت نیز ابراز نمی شود ، تاثیری شگرف بر آینده ی او می گذارد :

((... به خاطر او من دیگر نمی توانستم یک فرد روشن فکر را دوست داشته باشم . به خاطر او من دیگر نمی توانستم کسی که عینک زده را ، دوست داشته باشم .به خاطر او بود که من عاشق زور و بازو ، خون فوران کرده ، بی اعتنایی ، ژست مردانه و خشن و حرف زدن بی ملاحظه و ذاتی مالیخولیایی و وحشی که ذره ای فکر و هوش در درونش پرورانده نشده است ، شدم .))

یک شکنندگی شخصیتی ست که او را به این پسر متمایل می کند . تمایلی ممنوع که البته از حد خیال پردازی فراتر نمی رود . در واقع این پسر برای او یک الگو می شود . الگویی برای آینده اش و تغییر شخصیتی و البته رهایی از کالبدی حساس و رفتن به درون زندگی خشن . خشونتی که اطراف او را گرفته ، پس تلاش می کند که قوی شود و دیگران را به زانو درآورد . اما در ادامه ی رمان می بینیم که این اتفاق نمی افتد .

اتفاق دیگری که در این دوره ، خود را آشکار می کند ، کم خونی اوست . تصویری که او از برخوردش با دکتر می دهد ، خود گویای همه چیز هست :

(( در این لحظه ، کتاب دلیل دیگری نیز برای کم خونی داشت ولی دکتر آن را با صدای بلند نخواند . از آن قسمت پرید و بقیه را زیر لبی زمزمه کرد و پاراگراف را آرام خواند . ولی من آن قسمتی که حذف کرده بود را دیده بودم . آن قسمت ، خود آزاری بود . قلبم از شدت شرم ، به درد آمده بود . دکتر رازم را فهمیده بود.))

غرق شدن در این عادات ، او را به انزوای بیشتری می کشید و البته او هنوز هم در تخیلات خود غرق بود و نیاز به انزوا داشت . انزوایی که دامنه ی تخیل او را گسترش می داد و البته تخیلی که انزوای او را بیشتر می کرد :

(( ... اسلحه ی تخیل من بسیاری از سربازان یونانی ، بردگان عرب ، شاهزادگان قبایل آدمخوار ، پسرک های آساسانسورچی هتل ها ، پیشخدمت ها ، بچه های قلدر و ... را می کشت . از آن دسته شاهزادگانی بودم که راه ابراز علاقه را نمی دانستم و همیشه در پایان ،کسی که دوست داشتم را به اشتباه می کشتم . لبان کسی را می بوسیدم که مرده بر روی زمین افتاده بود و هنوز از انقباضات بدنش ، تکان می خورد ...))

مرحله ی دوم نوجوانی او که دوران بلوغ اوست ، با سوال های بیشتری برای او روبروست . دیگر شاید وقتش باشد که نقاب را به کناری بگذارد . برای پاسخ به سوال هایش ، دوباره به رویاهایش پناه می برد ، رویاهایی که برای او ، اول و آخر زندگی اش هستند . نه ، زنی در این رویاها نیست ، هوسی برای تصاحب زنی او در او وجود ندارد و نمی تواند به زنان گوشه و کنار ، به شهوت نگاه کند. شهوت برای او در چیزهایی بیگانه و چندش آور است . این هاست که او را به سکوتی بیشتر در جمع می کشاند و عقایدش ، آمیزه ای از دورویی و پناه بردن بیشتر به نقابی که بر صورتش دارد .

چیز جالبی که در این با آن روبرو می شویم ، دوگانگی هایی ست که در احساسات او بوجود می آید و از طرفی چند ، احساساتی زودگذر و آنی نیز به آنها دارد . احساساتی که به قول خودش ، عشق نیست ولی لذتی برای او به ارمغان می آورد . عطری دل انگیز ، گرمایی که تابه حال آن را تجربه نکرده و نرمی ولطافتی که در کنار خشونتی که برای او آرزو و هوس ناک است ، ترکیبی ناهمگون بوجود می آورد .

سرانجام جنگ دوم جهانی رخ می دهد . اولین نشانه های بلوغ شخصیتی در او رخ می دهد و میشیما ، چقدر زیبا این بلوغ را توصیف می کند :

(( ...طی این زمان بود که یاد گرفتم بنوشم و سیگار بکشم . جنگ بلوغ خشن و غریبی در ما بوجود آورده بود . مانند این بود که زندگی چون دریاچه ی نمکی بوده است که ناگهان ، نمک هایش تبخیر شده و ما ، چون نیزه هایی نمکی از این دریاچه سر بر آورده ایم . ))

جنگ در شکل گیری و تخریب تنی چند از شخصیت ها ، در همه جای دنیا ، اثر داشته است . اما برای کوچان ، قهرمان ما ، جنگ دوره ای ست که شاید اولین و آخرین عشقش به جنس مخالف اتفاق می افتد . عشقی که برای او آزمونی برای اثبات خیلی چیزها به خویشتن است . چیزهایی که باید برای یکبار ، تکلیفشان مشخص شود و این جنگ است که فرصت را برایشان فراهم می کند .فرصتی بی همتا که شاید او را برای همیشه از نقابش بیرون بیاورد و شاید هم برای همیشه ، نقاب های بیشتری را برای او فراهم کند و تنهایی اش را ، بیشتر و بیشتر ، رقم بزند .

انگار که آزمونی ست برای او . آزمونی که خودش نیز نمی داند دوست دارد از آن سربلند بیرون بیاید یا می خواهد در آن شکست بخورد . با ترس و لرز پیش می رود ، بی گدار به آب نمی زند تا از همه چیز مطمئن شود . میشیما این قسمت رمان را با حوصله ی زیاد و جزئیات فراوان پیش می برد . جزئیاتی که خسته کننده نیست و نوعی انتظار و کنجکاوی را در خواننده بوجود می آورد . در این میان جنگ نیز دارد به پایان خود نزدیک می شود و او بیش از هر چیز سایه ی مرگ و تباهی کشورش را می بیند . همه چیز دارد به تیرگی می گراید ، اما او هنوز هم آرزوی مرگ را دارد ، مرگی متفاوت با بقیه  :

((... چیزی که من می خواستم ، مرگی بود بین بیگانگان ، بی دردسر و زیر آسمانی بی ابر . و این با مرگ باستانی یونانی که زیر آفتاب تابان بود ، متفاوت بود . چیزی که می خواستم ، نوعی خودکشی طبیعی و خودبخودی بود . من مرگی را می خواستم ، چون روباهی ، بی زیرکی و از روی حماقتش ،که در دامان کوهستانی ، بوسیله ی شکارچی ای ، ناگهان ، کشته می شود . ))

او هنوز هم اسیر این رویاهای نامتجانس با روح زمانه اش است . می داند که برای دنیایی این چنین ، کوچک و بی مقدار است و در ارتش نیز حتی پذیرفته نمی شود و در پشت جبهه ، خدمت می کند . همه ی آرزوهایش در تضادی آشکار با واقعیاتی ست که در زندگی با آن روبرو ست و جنگ ، آزمونی ست که شاید ایده الیسمش را بگیرد و اندکی نگاه او را به واقعیت برگرداند . اندکی بعد سایه ی ترس را در او می بینیم ، فضاها برایش ناملموس می شوند و اضطراب و دودلی ، جایگزین ایده آل هایی می شود که زمانی او را در برگرفته است :

(( دیشب ، آسمان تمام سرخ بود . چیزی ترسناک همه جا را فراگرفته بود . نمی توانستی بگویی خانه ات تاصبح پابرجا می ماند یا نه . تا زمانی که همه جا را سرخی فرانگرفت ، هیچ نسیمی نوزید ))

تنها چیزی که او را از این هراس اندکی بیرون می کشید ، عشقش بود . عشقی که از نظر روحی از آن منتظر بود و می دانست که همه نیز می خواهند ، آنها باهم ازدواج کنند ولی برای خود او ، باید چیزی وجود می داشت که از همه چیز مطمئنش کند . چیزی فراتر از این حرفها . چیزی جسمانی .

شاید یک بوسه برای فهمیدن همه چیز کافی باشد . این تماس جسمانی که گویی روح را پیوند می دهد ، برای خیلی ها ، کافی ست . قهرمان ما نیز به این کار تن می دهد ، به این امید که همه ی ابهاماتش با این بوسه به اتمام برسد و همه چیز را بفهمد :

((...لبانش را با لبانم پوشاندم . ثانیه ای گذشت . هیچ حسی از لذت در من بوجود نیامد . دوثانیه گذشت . هیچ تغییری نکرد . سه ثانیه ... همه چیز را فهمیده بودم . ))

دیگر همه چیز تمام شده بود . حال زمان آن بود که همه ی راههایی که با احتیاط طی کرده بود ، برگردد . حال ، زمان برگشتن همه ی ترس ها و بیم هایی بود که همیشه او را درگیر کرده بود . یک احساس ترس از تعهد . تعهد برای آینده ای که رویاهایش را از او می گیرد و لذتی که می خواهد را به او نمی دهد . لذتی ممنوع و ناممکن از چیزهایی نامعلوم .

او از عشق فرار می کند چون می داند لذتی از آن نمی برد و اگر همین جا ، آن را تمام کند بهتر است تا عمری زندگی خود و دختر را تباه کند . سالهای جنگ می گذرد و روزهای بعد از جنگ آغاز می شود ، روزهایی که همه ژاپن جدیدی می بینند و انسان ها به سمت تمدنی دیگر گام می گذارند . میشیما در این فصل از رمان ، بیشتر به دنبال نمایش پوچی زندگی بعد از جنگ و بحران هویتی ست که علاوه بر خود ، گریبانگیر بقیه ی مردم نیز می شود . این قسمت از رمان نیز ، درگیری های فکری و جنسی قهرمان ما را نشان می دهد . از به تصویر کشیدن صحنه ای که به یک فاحشه خانه می رود و ناتوانی جنسی اش و طعنه ی دوستانش و مقایسه ی او با پروست ، تا صحنه ی پایانی که شاهکار میشیما در این رمان است و با صحنه سازی و دیالوگ هایی بی احساس و سرد ، نمایشگر نوعی پوچی و بی هویتی نسلی ست که طوفانی را پشت سر گذاشته اند . صحنه ای که او در برابر فاحشه ، ناتوان از تحریک جنسی ، به استیصال می افتد ، خواندنی و دردناک است :

((...کرختی ای بود که منجر به درد می شد . احساس می کردم که تمامی بدنم دارد با دردی شدید فلج می شود . سرم را داخل بالش فشردم .))

و صحنه ی پایانی رمان ، که با عشق سابقش نشسته و تمامی حواسش ، پهلوی پسری ست که زیر آفتاب نشسته و به این فکر می کند که چقدر همه چیز اطرافش پوچ است و چقدر همه چیز از او دور است .

رمان ، به صورت اعجاب انگیزی تصویرگر شخصیتی است که در چهار بازه ی زمانی ، علاوه بر به تصویرکشیدن داستان خویش ، داستان جامعه و تاریخ کشورش را می گوید . شاید اگر فقط از خودش نیز می گفت ، چیزی از ارزش های رمان ، کم نمی شد ولی این ها ، ارزش رمان را دوچندان می کنند . کم تر رمانی ست این چنین پروا و بی پرده ، شکل گیری شخصیتی نامتعارف را در جامعه ای سنتی به تصویر بکشد . این شاید اولین رمانی ست که در مورد هم جنس گرایی می نویسد و آن هم نه به صورت مبتذل . نوعی تقابل بین سنت و مدرنیسم اومانیست گراکه هنوز که هنوز است نیز ادامه دارد . خیلی ها هنوز هم با اصل آن مشکل دارند . یکی مثل خود من .

 

کتاب نامه :

 Confessions of a mask ,Yukio Mishima ,PETER OWEN PUBLISHERS,London,2007

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 14:30  توسط داريوش | 
همان اول بگویم که این رمان نیز به فارسی ترجمه نشده است و شاید حالا حالا ها هم نشود . نسخه ی انگلیسی رمان به زحمت به دستم رسید و بالاخره توانستم رمان را بخوانم و لذت ببرم . باید بگویم که متاسفم که شما نمی توانید از این رمان لذت ببرید ولی وظیفه ی من این است که رمان را تا حد ممکن به شما معرفی کنم . یوکیو میشیما ، نویسنده ی شناخته شده ای در ایران نیست . به جز چند کتاب از او ،آثار پرشمارش به چاپ نرسیده و همان ها که چاپ شده اند نیز مهجور مانده اند . اما نمی توان زیبایی آثار او را نادیده گرفت . میشمیا و نویسندگان دیگری چون کوبو آبه ، نسلی بودند که به نوعی ادبیات مدرن ژاپن را پایه گذاری کردند . در این میان ، میشیما ، با زندگی عجیب و غریبش و سرانجام خودکشی دیوانه وارش ، خود ، کتابی باز است . کتابی که می توان آن را بارها خواند و دوباره خواند و هربار در عجب شد . عجبی که از هنر او را در حد اعلا نشان می دهد . در این میان ، اعترافات یک ماسک ، اوج هنر اوست . به نوعی وصیت نامه ی اوست و البته اعترافاتی که عمری بر دل او سنگینی کرده است . یک نوع نبش قبر ، نوعی پاسخ گویی به آیندگان ، توجیهی برای اعمالی که از نویسنده ای چون او انتظار نمی رفته است . رمان ، شرح ترس ها و دغدغه هایی است که عمری او را در خود فرو برده است .

جنون میشیما از همان ابتدا نمودار است . رمان ، به شکلی عجیب ریشه یابی خشونتی است که شاید نسل او را به نوعی درگیر کرده است و او را به شکلی عجیب در خود غرق کرده است . خشونتی پنهان که سالها در درونش پرورانده شده است و سرانجام او را در خود حل کرده است .

همه چیز رمان از همان نام آن مشخص است : اعترافات و البته نقاب ، کلمات کلیدی این شهوداند . اعترافات از آن جا که این ها حرف هایی ناگفته اند ، حرف هایی در گوشی که عمری است بصورت راز بوده و حالامی خواهند دل دارنده اش را ، سبک کنند و روحش را آسوده و نقاب ، خود همه چیز را می گوید . نویسنده ، عمری ، پشت نقاب بوده نقابی که او را از جامعه و نزدیکانش دور و پنهان کرده و دیواری ساخته ، بین او و دیگران ، دیگرانی که جرئت ابراز لذت ها و علایقش را گرفته و به کنجکاوی هایش پاسخی نداده اند . جامعه ای که او را در درک هویت خویش به اشتباه انداخته اند و او ، سردرگم ، و به دنبال چیزی که خشنودش کند ، چه کارها که نکرده است .

از این دست نویسی بین نویسندگان مختلف شایع است : از اعترافات روسو تا کلمات سارتر ، از همه ی آثار سلین گرفته تا جستجوی پروست و همه ی شبه اتوبیوگرافی هایی که همه جست و جویی اند در یافتن زوایایی از شخصیت هایی پیچیده که مرهمی اند بر قلب نویسندگانش . شخصیت هایی که با نوشتن این کلمات ، به دنبال یافتن شکل گیری شخصیت خویش هستند .

رمان با غافل گیری و شخصیت پردازی عجیبی شروع می شود که بیش از هر چیز ما را به یاد ادبیات آمریکایی می پردازد . رمان با همان زیبایی و طراوتی آغاز می شود که هر رمان دیگری با راوی اول شخص ، آن را داراست . یک نوع آشنایی زدایی که در رمان های کافکا ، ناتور دشت سلینجر ، خاطرات خانه ی اموات داستایوسکی و ... دیده ایم . از همان ابتدا با شخصیتی آشنا می شویم که شاید با همه ی شخصیت هایی که تابه حال شناخته ایم متفاوت است ، ذات متفاوتی دارد ، علایقش چه جنسی و چه روحی متفاوت است و پرسش هایش نیز فراتر از کنجکاوی هایی کودکانه است :

((برای سالهای زیادی ، من ادعا می کردم که تمام چیزهایی که به هنگام تولدم دیدم را به یاد می آورم . هر وقت این را می گفتم ، بزرگترها اول به من می خندیدند ولی بعد ، با وجود تعجب من از این که چگونه حرف من را باور می کردند ، با نفرت به چهره ی رنگ پریده ی بچه ای نگاه می کردند که شباهتی به چهره ی یک کودک نداشت .

بعضی اوقات که شروع به گفتن این حرفها می کردم و اطرافیان از فامیل های نزدیک خانواده نبودند ، مادربزرگم از ترس اینکه از نظر بقیه یک احمق فرض شوم ، با صدای بلند به من می گفت که به گوشه ای روم و بازی کنم . ))

میشیما از همان اول ، شخصیت ماسک گونه اش را تشریح می کند و درون گرایی شخصیتش را نشان می دهد . از این که چهره اش را به چشم کودکی عادی نگاه نمی کنند ، خود بیانگر همین است .

ذهن کاوشگر و فعال شخصیت ، در ادامه روشن تر می شود . آنجا که دیگران در قانع کردن او ناکام می مانند :

((وقتی هنوز هم بعد از خنده ی اولیه به من ، لبخندی بر لبانشان باقی مانده بود ، بزرگترها سعی می کردند که من را با یک سری توضیحات به اصطلاح علمی قانع کنند و برای این که توضیحاتشان در حد درک یک کودک باشد ، شروع به وراجی کردن بدون کوچترین حس و ذوقی می کردند و می گفتند که چشم نوزاد به هنگام تولد اصلا ً باز نیست و اگر هم باز باشد ، یک نوزاد تازه متولد شده ، قادر به دیدن چیزها نیست که آنها را به خاطر بسپارد .

و بعد می گفتند : درست نیست ؟ و شانه های کوچک کودک هنوز قانع نشده را تکان می دادند . ولی  مدت کوتاهی بعد از آن ، به این فکر می کردند که نکند این کودک آنها را فریب داده و به این فکر می کردند که با این که او کودک است ، نباید او را دست کم گرفت و او چون بچه شغالی می تواند آنها را بفریبد و حال که به این سوال او جواب دادیم باید به این سوال نیز جواب بدهیم که " من از کجا اومدم ؟" ، با همان لحن کودکانه و معصومانه . ولی این سوال هیچ وقت پرسیده نشد و در آخر ، ساکت و با لبخندی یخزده و با نگاهی که هیچ وقت معنی آن را نفهمیدم ، به من نگاه می کردند . نگاهی که نشان می داد احساساتشان ، عمیقا ً جریحه دار شده است . ))

اما مهم ترین چیزی که  از همان ابتدا ما را با تمایلات جنسی نویسنده آشنا می کند چند خطی ست که در ادامه می  آید :

((ولی ترس آنها بی پایه بود . من هیچ تمایلی به پرسیدن آن نداشتم . حتی اگر می خواستم که بپرسم هم ، نمی خواستم احساسات بزرگترها را جریحه دار کنم ))

اوج هنر میشیما در این است که ما در همان چند صفحه ی اول ، بسیاری از ویژگی های شخصیتی شخصیتش را برای ما معرفی می کند آن هم در قالب جملاتی که به ظاهر هیچ ربطی به معرفی شخصیت ندارند . این معرفی غیر مستقیم ، مانند یک فیلم نامه ی دقیق ، در کوتاهترین زمان ممکن ما را با ابعاد شخصیتی قهرمان داستان آشنا می کند . بدون هر گونه زیاده گویی .

اما در ادامه نویسنده با توصیفی حیرت انگیز ، زیبایی قلمش را به رخ می کشاند . او برای خواننده اش ، حافظه ی حیرت انگیزش را اثبات می کند . برای ما اولین حمامش را شرح می دهد :

((...یک تشت نو بود که سطح چوبیش با یک نرمی  ابریشم گونه ، صاف شده بود . و وقتی من از داخل نگاه می کردم ، اشعه ای از نور روی لبه ای از تشت ساطع می شد . چوب در همان یک نقطه می درخشید و چون طلا به نظر می رسید . نوک زبانه ی امواج آب داخل تشت ، آن نقطه را خیس می کردند ولی هرگز بطور کامل به آن دست اندازی نمی کرد ...))

میشیما در ادامه به کلیشه های معرفی شخصیت برمی گردد . خانواده اش را معرفی می کند . اما در همین نیز نکته های ریزی دیده می شود . تضادی که شخصیت های اطرافش دارند ، شاید تضاد شخصیتی بعدی او را رقم زده باشند و این چیزی ست که نویسنده خود نیز به آن اعتقاد دارد . نویسنده هیچ چیز را نباید مستقیم بگوید بلکه با همان توصیفاتی که می کند ، خواننده باید منظور او را دریابد . این جا نیز میشیما با توصیف خانواده اش که هر کدام ، شخصیت های متفاوتی دارند ، ما را به این امر رهنمون می کند . در واقع این خشکی و تضاد خانوادگی ست که به تدریج از او یک نقاب می سازد ، تخیل او را قوی می کند و احساساتش را عمیق و حساس . بیماری و ضعف نیز مزید بر علت می شود . همه چیز فراهم کننده ی شخصیتی ست که آینده ای عجیب و غریب انتظارش را می کشد . اما ضعف و بیماری ، او را به انزوایی ناخواسته می کشاند . انزوایی که شاید شادی لذت بردن از دوران زیبا و بی دغدغه ی کودکی را می گیرد و او را به دنیای تخیل می کشاند . میشیما اولین حمله ی بیماری اش را چنین توصیف می کند  :

((...صبح سال نویی که می خواستم چهارساله شوم ، چیزی به رنگ قهوه ای را استفراغ کردم . دکتر خانوادگی فراخوانده شد . وقتی معاینه ام کرد گفت که امید ندارد که بهبود یابم . آنقدر سرم گلوکز و کمفور به من وصل کردند که شبیه به جا سوزنی شدم .نبضم مبهم بود و به زور شنیده می شد . ))

حواس کودک روزبروز تقویت می یابد . بو ها برای او تبدیل به خاطرات می شوند و این بوهای خاص هستند که در او یک حس بوجود می آورند . تصاویر کتاب ها هستند که در او احساساتی را بوجود می آورند . احساسات هم جنس گرایانه و مازوخیسم او از همین جا خودنمایی می کند . از علاقه ی او به شاهزادگان زخمی و در حال مرگ و این که هیچ علاقه ای به شاهزاده خانم ها ندارد ، همه وهمه ، آغازگر احساسات ممنوعه روحی حساس است که از همان کودکی سرباز کرده است . اولین تلاقی جدی او با   این احساسات ، تصویر زنده ی رژه سربازانی  کثیف است :

(( ...این احتمالا ً اولین تجربه ی من از بوها بود . نیازی به گفتن نیست که بوها در آن زمان ، مستقیما ً با احساسات جنسی من در ارتباط نبودند ولی احساس عجیبی در من در حال شکل گیری بود ، احساسی که با سرنوشت این سربازان ، زندگی تراژیک آنها و کشور ها و سرزمین هایی که به آن اعزام می شدند و روشی که با آن می مردند ، در ارتباط بود))

احساسات عجیب و غریب این کودک روزبروز شکل می گرفت . او با همه ی ابهامات فکری که در سراسر زندگی ، عذابش می دهد ، می داند که کیست و چه می خواهد  :

((...هیچوقت شاهزاده خانم ها را دوست نداشتم . همیشه در داستان ها به دنبال شاهزاده ها بودم . همیشه به دنبال شاهزاده هایی بودم که سرنوشتشان با مرگ عجین شده بود . کاملا ً عاشق جوانانی بودم که کشته می شدند . ))

با همه ی توضیحات میشیما ، باز هم روند شکل گیری شخصیتی این چنین ، غیرقابل باور است . منظور این است که هرچیزی که این کودک دوست دارد ، ذاتی است و محیط تاثیری اندک روی آن داشته است . شاید انزاویی که او در کودکی داشته و یا همان تضاد رفتاری و اعتقادی که در اطرافیانش بوده ، تاثیر گذاشته باشد ولی این به گونه ای نیست کودکی این چنین شود.

علاقه ی او به داستان های قهرمانی و تراژیک او را روزبروز در دنیای خود فرومی برد ولی علاقه ی او به مرگ حیرت انگیز است ؛ آنقدر که پاراگرافی را بارها و بارها می خواند ولی چون در آن مرگی نیست ، ناامید می شود :

(( این پاراگراف را صدها بار خواندم ولی جمله ی " حتی یک خراش نیز بر بدنش دیده نمی شد " اشتباهی بود که برایم قابل هضم نبود . بعد از خواندن آن ، احساس می کردم که نویسنده به من خیانت کرده است ))

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 22:27  توسط داريوش | 
 

زنان ، شخصی ترین رمان بوکوفسکی ست . حتی شخصی تر از اداره ی پست که اولین رمانش است و در آن اولین بار شخصیت و کاراکتری را ارائه می دهد که نمودش را در همه ی آثار بعدی او می بینیم . شخصیتی دائم الخمر ، لاابالی و ناتوان از ارتباط موثر با دیگران و به خصوص زنان . این گونه است که در معدود آثارش که خطی داستانی را دنبال می کند ( مثل عامه پسند و تا حدی هالیوود ) بقیه همه شرخ زندگی یکنواخت و پوچ روزانه است . پوچی ای که تا مغز استخوان همه نفوذ کرده است . همه چیز قلم بوکوفسکی در خدمت تصویرگری این پوچی ، در قالب جملاتی کوتاه ، صریح و فاقد هرگونه استعاره و زیبایی ادبی ست . هنر اصلی بوکوفسکی در جذب مخاطب ، ایجازی ست که از قلم زیبای او بیرون می آید و خواننده را جذب می کند . ایجازی که همراه با رک گویی ادبی ایست که به ندرت در ادبیات می بینیم . متهم کردن بوکوفسکی به عامیانه نویسی ، کاری بیهوده است چون این خاص ادبیات آمریکایی ست . ولی بوکوفسکی در این امر ، بیش از همه چیز تحت تاثیر سلین است . چه در شخصی نویسی ، چه در ایجاز و چه در رک گویی بیش از حد ، همه و همه تحت تاثیر سلین است . البته این را باید قبول کرد که نوول ها او به هیچ وجه به پختگی آثار سلین نمی رسد ولی به عنوان نمونه ای امروزی از این سبک ، قابل توجه است .

زنان ، بیش از هر چیز حاوی جزئیات زندگی یک جامعه است . این درست است که بوکوفسکی در زنان نیز چون دیگر رمان هایش ، خود را محور اصلی قرار می دهد و زندگی شخصی اش را بازگو می کند ولی توجه او به جامعه و زندگی اطرافش ، حیرت انگیز و هنجار شکن است . توصیفات او از آمریکا با بسیاری از نویسندگان هم دوره اش متفاوت و به واقعیت نزدیک تر است . به همین دلیل ست که رئالیسم بوکوفسکی هیچ وقت به دل خوانندگان آمریکایی نشسته و بیش از هر جا در اروپا تحویل گرفته شده است .

زنان ، در این میان ، شرح همه ی ناتوانی ها در برقراری ارتباط او با جنس مخالف است . زنان داستان های بوکوفسکی بیش از هر چیز به زنان فیلم های نوآر شبیه اند ؛ زنانی که از دل رمان های داستایوسکی بیرون آمده اند و بعدتر در آثار سلین نیز این چنین توصیف شده اند و در داستان های بوکوفسکی ، با همین آب و رنگ ، فقط امروزی تر شده اند . او و عشق هایش ، همه و همه ، حول مداری پر هیاهو و پوچ ، به دور هم می چرخند . زنان داستان لغزش های این رابطه هاست ، داستان هیاهوی انسان هایی که برای عشق به یکدیگر نزدیک می شوند و در نهایت فقط سکس نصیبشان می شوند . رمان ، بیش از هر چیز بر روابطی تاکید دارد که در عین نزدیک تر کردن انسان ها به هم ، فقط امیال جنسی شان را برآورده می کند و جز این هدفی ندارد . انسان های این داستان ، در عین رابطه با دیگران تنهایند و این روابط ، آنها را از تنهایی خارج نمی کند . قهرمان های بوکوفسکی ، همه تنهایند . تنهایی که در حضور جمع تشدید می شود و رهایی و گریز به تنهایی و مست کردن و نوشتن ، تنها راه آن است .

توصیفات بوکوفسکی در این رمان به نوعی پختگی رسیده و او توانسته با کوتاهترین جملات ، بیشترین تاثیر را روی خواننده بگذارد . برای نمونه توصیفی از عشقش را برای تان می گذارم :

(( ...به  پنجره عقب نگاه کردم و دیدمش که با یه شورتو لباس خواب آبی ، بی حرکت ، زیر نور ماه وایساده . دل و رودم داشت می پیچید بهم . احساس مریضی ، بی مصرفی و ناراحتی می کردم . عاشقش بودم .))

در زیر چند فصل از این رمان ترجمه شده است که تقدیم حضورتان می گردد . از خوانندگان عزیز خواهش می کنم ، حق ترجمه را رعایت کنید و ذکر هر قسمت از داستان ، با ذکر نام وبلاگ و مترجم باشد . داستان های قبلی بوکوفسکی که در این وبلاگ قرار داده شد ، بدون اجازه و بدون ذکر منبع ، در سایت تابناک ، برای دانلود گذاشته شد که امیدوارم تکرار نشود .

منتظر انتقادات و اصلاحات شما هستم .

 

کتاب نامه :

Women , Charles Bukowski, Black Sparrow publication , New York 1978  

دانلود با لینک مدیا فایر :

زنان ؛ چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 23:7  توسط داريوش | 
همه چیز از دن کیشوت شروع شد . از آن زره درب و داغان و کلاهخود مقوایی و یابویی که حتی توصیف های صاحبش نیز او را اسبی افسانه ای نمی کرد . همه چیز از اندیشه ی هجوی شروع شد که سروانتس با ریختن چاشنی طنز گزنده ی خویش ، آن را تئوریزه کرد و آن ، ابزاری شد برای هجو زمانه . به راستی وقتی دن کیشوت را می خوانید نمی دانید که سروانتس به ستایش قهرمان می پردازد یا مرثیه ای می نویسد بر پایان آن ؟ از جهتی دن کیشوت روح بیدار زمانه ای ست که قهرمانان را فراموش کرده و فساد و تباهی و جهل و خرافه ، سراسر آن را فرا گرفته و از جهتی دیگر قهرمان ما ، خود مضحکه ای ست که بر مشکلات می افزاید . باز هم هجو . قهرمانی مجنون برای نجات جامعه ای فاسد به پا می خیزد و در این راه تا انتهای خیال پیش می رود و تخیل را نیز به بازی می گیرد ؛ آنجا که دیگر قدرت خیال نیز دربرابر رویاپردازی او سر تعظیم فرود می آورد . این جاست که می گویم ادبیات مدرن از دن کیشوت و سانکو پانزا شروع شد . ادبیات داستانی به قبل از دن کیشوت و بعد از دن کیشوت تقسیم می شود . همه ی داستان های بعد از دن کیشوت ، حتی تلخ ترین و ساختارشکن ترین آنها ، تحت تاثیر اویند . همه چیز از قهرمانی شروع شد که هیچ نبود و می خواست همه چیز شود . یک نوع ابر مرد شدن ، یک نوع زندگی ابدی ، یک زندگی نامیرا ، و نامش نامیرا شد . تصویری که سروانتس از این قهرمان ، سانکو پانزا و تمامی شخصیت های فرعی داستانش به ما می دهد ، آن قدر زیبا و دل نشین است که تا قرن ها بعد نیز تازگی و زیبایی خویش را از دست نمی دهد. در ادامه از دو منظر محتوا و تکنیک به بررسی رمان می پردازیم :

محتوا :

قهرمان و سایر شخصیت ها؛ دغدغه ی همیشگی رمان نویسان قهرمان ، ضد قهرمان و شخصیت های فرعی است که با زنجیری نامرئی به هم متصل باشند و در عین حال تقابل و جدل خویش را نیز داشته باشند ، بدون این که موجب آزار خواننده شوند و یا روابط به گونه ای باشد که ملموس و قابل باور باشد . ادبیات قبل از سروانتس ، ادبیات کلاسیکی است که به تمامی بر کلیشه های کلاسیک استوار است . کلیشه هایی که تحت چهارچوب های خاصی ، به تمامی دست و پای نویسنده را می بندد و همه چیز را برای خواننده قابل پیش بینی می کند . به همین دلیل هنر نویسنده معطوف به داستان و پرداخت آن می شود و کار با شخصیت ها و روانکاوی آن ها در درجه ی پایین اهمییت قرار می گیرد ولی سروانتس با درهم ریختن این قواعد مرسوم تصویری از قهرمان خویش می نمایاند که ضد قهرمان جلوه می کند . ضد قهرمان بودن از آن جهت که با کلیشه های مرسوم همخوانی ندارد و تصویری از آن قهرمانی نیست که همیشه در ذهن خوانندگان بوده است . این تصویرگری در مورد سانکو پانزا نیز صدق می کند . سانکوپانزا در تقابل با دن کیشوت است ، مرد ابلهی که برای برآوردن آرزوهای خویش ، با دن کیشوت همراه می شود و با تمامی ابله بودنش ، باز چشم بیداری دارد و حقایق زمانه را می بیند . رویاهای دن کیشوت و دیده های سانکوپانزا ، تقابلی ست از سورئالیسم و رئالیسم .  چیزی که در تصویرگری عجیب سروانتس تقابلی می شود از تصویری که برداشت ها از آن متفاوت است . نوعی واگرایی دیداری ، شنیداری و عقلایی . و زیبایی ها از این جا می آید که رویا بر واقعیت چیره می شود و سانکوپانزا چندی بعد ، خود در مسخ و رویاپردازی، دن کیشوت را به کناری می اندازد . سرانجام این زمانه و جامعه است که قهرمان خویش را به گوشه ای می اندازند که بمیرد . زیبایی دیگر این جاست که قهرمانی برخاسته تا جامعه را نجات دهد که دیوانه شده و مسخ زده است . شاید اگر عقلی داشت به نجات این عقب ماندگی برنمی خاست و همین ناامیدی نویسنده را درباره ی وطنش نشان می دهد . سایر شخصیت های فرعی داستان ، هرکدام خرده داستانک هایی دارند که در دل رمان قرار گرفته اند . اما این خرده داستان ها به شدت وامدار ادبیات مرسوم زمانه ی سروانتس است . داستان هایی قدیمی و کلاسیک که از انسان هایی سنتی و کلاسیک نقل می شود . شخصیت پردازی زیبای سروانتس ( که البته به سنت رایج آن زمان ، در بسیاری از موارد از تیپ سازی فراتر نمی رود ) این است که داستان هرکس ، در واقع شخصیت اوست و عجیب این که دن کیشوت و سانکوپانزا شخصیت های مدرن و نامیرای این رمان هستند . سروانتس قهرمانش را تا اوج خواری پیش می برد و فقط در آستانه ی مرگ اورا از مسخ خویش ، نجات می دهد . مرگی که با وصیتی همراه می شود که خود گویای همه چیز است : داماد خواهر زاده اش نباید هیچ چیز از کتاب های پهلوانی بداند !

بعضی از صحنه های این رمان براستی فراموش نشدنی اند : صحنه ی تقابل دن کیشوت با  آسیاب های بادی ، گفت وگو های دن کیشوت و سانکو ، صحنه ی به هوا انداختن سانکو به آسمان در کاروانسرا ، به پادشاهی رسیدن سانکو و ... . این ها صحنه هایی هستند که فارغ از هرگونه تفسیری در یاد همه می ماند و راز ماندگاری رمان نیز همین است . این جاست که می بینیم راز نامیرایی دن کیشوت در شخصیت خود او و مهترش و حوادث داستان است .

خرده ای که  به سروانتس می  گرفتند ، عدم پرداخت به مسخ دن کیشوت است . مسخی که بعد از توصیف یکنواختی او به یکباره رخ می دهد ( و آیا همین جرقه ای نمی شود برای مسخ گره گوار سامسا در رمان کافکا ؟) و این چقدر رویکردی مدرن است برای نمایاندن مسخ آدمی . سروانتس شاید با مقدمه ای کوتاه ، دن کیشوت را مجنون کند و ولی شاید در تنها قسمت رمان که سروانتس به ایجاز روی آورده و از زیاده گویی دست برداشته ، همین قسمت است و چه زیبا نیز این کار را کرده . یک نوع شخصیت پردازی سینمایی برای قهرمانی که تا بیش از هزار صفحه ی دیگر ، همراه ماست . تصویرگری همین یکنواختی زندگی  دن کیشوت برای ما کافی ست که مسخ یکباره و رویاپردازی او را برای فرار از این یکنواختی باور کنیم و بپذیریم که او می خواهد به زندگی سراسر یکنواخت و بی حاشیه اش پایانی دهد و تولدی دوباره داشته باشد . حتی اگر این تولد دوباره با جنون او همراه باشد . سوالی که بوجود می آید این است که در این جامعه شاید همه به یکنواختی و عبثی دچار باشند ، پس چرا فقط دن کیشوت به یکباره به پا می خیزد ؟ جواب این است که او قهرمان رمان و قهرمان جامعه است . و بدا به حال جامعه ای که قهرمانش مجنونی باشد . اما انتخاب دن کیشوت دلایل دیگری نیز دارد . سروانتس در قهرمانش پاکی ، بی آلایشی ، جوانمردی ، صداقت و بی ریایی قرار می دهد . صفاتی که سرتاسر جامعه اش را فرا گرفته و او در همه ی تیپ های فرعی که در داستان قرار می دهد ، ردپایی از آن نیز می گذارد . دن کیشوت ، قهرمان سروانتس ، فاقد این صفات است و همین برای او کافی ست . حال می خواهد عقل درست و حسابی هم نداشته باشد .

هجو و نقد جامعه ؛آدم های فرعی این داستان همه صورتک هایی هستند که گاه تقدسی قدیس بار می یابند و گاه تا سطح پست ترین انسان ها پایین آورده می شوند ولی نکته این جاست که همه ملموس و باورپزیرند . سروانتس تلاش داشته که از هر طبقه ای و جایگاه و گروهی در داستانش داشته باشد تا ماکت کاملی از جامعه اش ارائه دهد  . در واقع سفر دن کیشوت در میان اسپانیا ، سفر سروانتس در وطنش است و او چون راهنمایی ما را در این سفر همراهی می کند . شاید همان تصویر مبارزه ی خیالی دن کیشوت با آسیاب های بادی ، تجسمی از مبارزه با جامعه باشد . در واقع اگر دقیق تر شوید ، دن کیشوت با خوددرگیری خویش ، جامعه را نیز درگیر می کند و این در واقع اشاره ی ظریف سروانتس به تباهی جامعه است . جامعه ای که در درجه ی اول عقب افتاده و درگیر خرافه های مذهبی و سنت های نادرست گذشته است . پیام سروانتس می تواند این باشد که جامعه ای این چنین بیش از هر چیز نیاز به اصلاح خویشتن دارد تا نیاز به قهرمان . قهرمانان زمانی می توانند کارساز باشند که اصلاح شخصیتی خود انسان ها ، آغاز شده باشد . این جاست که سروانتس قهرمانی را انتخاب می کند و آن را مضحکه ی عام و خاص می کند و او را تا انتهای بدبختی و حقارت می برد تا جامعه ای را به خود بیاورد . دن کیشوت قربانی جامعه است .

سبک :

با همه ی نوآوری ها باز هم به سنت کلاسیک است . شاید مهم ترین چیزی از دن کیشوت که برای خواننده ی امروز خواندن آن را دشوار می کند ، مونولوگ های طولانی  است که در فصل فصل رمان وجود دارد . نقطه ی قوت رمان ، حوادث و شیمی رابطه ی دن کیشوت و سانکو ست . طنز رمان بر جذابیت آن می افزاید و ابزار و الگویی می شود برای آیندگان که چگونه از طنز برای بیان واقعیت و آمیزش واقعیت و خیال استفاده کنند . سبک سروانتس بر مبنای این طنز استوار می شود و سرآمد سبک های قوی تری می شود که در قرن های هفدهم ، هجدهم و نوزدهم بوجود آمد . رمان به خصوص در جلد اول درخشان است و داستان را تا جمع شدن همه ی انسان های فرعی در کاروانسرا خوب پیش می برد ولی بعد سروانتس با قراردادن مونولوگ های چند صفحه ای و گفتن سرگذشت کامل هر کدام از آدم ها ، چنان رمانش را کشدار می کند که دیگر آزاردهنده می شود . به نوعی ، سروانتس نمی داند با این حجم انسان فرعی که در رمانش قرار داده می خواهد چکار کند .کاری که در قرن نوزدهم ،نویسندگان روسی بخوبی از پس آن برآمدند . البته این همه وامدار سبک روایی آن زمان است که حوادث و شخصیت ها ، منطق روایی نداشتند و اهمییت هرکدام در کامل بودن آنهاست و منطق داستانی آنها ، تحت تاثیر کلاسیک های یونان قدیم است . چیزی که به تدریج از بین رفت و در قرن نوزدهم با رئالیسم روسی ، دیگر فاتحه اش کاملا ً خوانده شد . رمان باز در جلد دوم جان می گیرد و جذابیت ها بیشتر می شود و با این که جز تکرار ، چیز تازه ای ندارد بر مبنای حوادث تازه ، خواننده را تا به انتها پیش می برد و با پایانی درخشان ، رمان را به انتها می رساند .

همه ی نویسندگان بعد از سروانتس تحت تاثیر دن کیشوت اند . این ادعایی بزرگ ولی درست است . این تاثیر ابتدا بر فرانسه و بعد در سرتاسر اروپا گسترش یافت. از مولیر گرفته تا ولتر و فلوبر در فرانسه ادامه یافت . در روسیه بر گوگول تاثیر شگفتی گذاشت . در واقع نزدیک ترین سبک را به سروانتس ، گوگول داراست که البته سبک او رویه ی مدرن این سبک زیباست و شاید بتوان همه ی رئالیسم روسی قرن نوزدهم و تا اندازه ای آثار بولگاکف را وامدار دن کیشوت دانست . تاثیر سروانتس بر کافکا ، سلین ، میشیما ، کوبوآبه ، موراکامی ، گونترگراس ، مارکز ، بورخس ، کالوینو ، ساراماگو ، پاموک ، جیمز جویس و ... غیر قابل انکار است پس پر بیراه نیست اگر بگوییم همه چیز از دن کیشوت شروع شد .

 

کتابنامه :

دن کیشوت ، سروانتس ، محمد قاضی ، انتشارات جامی   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط داريوش | 
بازمانده ی روز رمان جالبی ست . رمانی که شاید نمونه ی آن دیگر به پستتان نخورد و نتوانید با روایتی غیرخطی و شبه پست مدرنیست ، سفری در آداب و رسوم و تاریخ انگلستان و البته همراه با شخصیتی خشک و غیرقابل انعطاف ، داشته باشید . از این جهت حائز اهمییت است که زندگی را با تمامی ملالش به تصویر می کشد و جزئیات پوچش را برایتان با آب و تاب تعریف می کند . زبانش ، زبان نامه نگاری قدیمی و اشرافیت قجری ست و این تمهیدی ست که مترجم به فراخور زمانه ی رمان و قهرمان داستان ، برای زبان رمانش انتخاب کرده است که عادت و خوگرفتن به آن در آغاز دشوار است ولی کم کم برایتان سلیس می شود و به آن عادت می کنید و در پایان می بینید که از آن لذت برده اید.

ایشی گورو علاقه ی زیادی به روایت خرده داستان هایی غیرخطی و سیلان ذهن وار در برهه های زمانی کوتاه دارد که در کلی نامرئی به هم می پیوندند . این در مجموعه داستان شبانه هایش که پیشتر راجع به آن صحبت نمودیم نیز وجود داشت اما در آنجا زنجیره ای که رمان را شکل دهد ، وجود نداشت . اینجا نیز روایت ها در بازه ی زمانی مشخصی رخ می دهد و شخصیت اول رمان ، با یادآوری به خاطرات و عقایدش می پردازد . حتی می بینیم که در فصل پایانی رمان  که نویسنده خواننده را کم کم برای آن آماده و مشتاق کرده است ،راوی با پیش دستی به ذکر زمان حال نپرداخته است و با حادثه روبرو شده و بعد آن را روایت کرده است . این سبک روایت به شخصیت اول رمان برمی گردد و محافظه کاری او برای هرچیز ، او می خواهد خاطرات را نقل کند نه اول شخص داستانی باشد که خطراتش را اول بار با خوانندگان تجربه کند . او راوی اتفاقاتی ست که در این همه سال براو گذشته اما ما هیچ وقت با احساسات اصلی اش روبرو نمی شویم .

رمان ، داستان مردی ست که تمامی زندگی اش را وقف کارش کرده است ، کاری که به قول خودش در آن به تشخص و حد کمال رسیده است و از این لحاظ به آنچه که می خواسته رسیده است . بعد از این همه وقت زمانی برای او فراهم شده که به استراحت بپردازد و گذشته اش را مرور کند و اینجاست که پرگویی هایش شروع می شود و صحبت هایی را که سالهاست بردلش سنگینی می کرده بازگو می کند . پرگویی او به آشفته گویی می انجامد و بدون نظمی در ذهن ، و شاید فراری از آن بدلیل ملالش از نظمی که سالیان سال داشته است ، به بازگویی خاطراتش می پردازد . اما خاطراتش کم کم نقشی از توجیه به خود می گیرد و توجیهاتش نقشی از حسرتی که با این که انکارش می کند ولی مشخص است که چیزی در گوشه ی قلبش او را عذاب می دهد . زندگی برای او بدون تشکیل خانواده ای سپری شده و همچون ماشینی در خدمت به ارباب و تلاش برای رسیدن به تشخص در حرفه ای که ارزش چندانی در آن دیده نمی شود . این جاست که سختی های کار نویسنده در خلق همچون شخصیت پیچیده ای نمایان می شود . شخصیتی پیچیده که حسرتی بر دل دارد ، اعترافی به آن نمی کند ولی با گفته هایش و توجیه های شخصی اش ، ما را به این جهت گیری سوق می دهد .

رمان از نظر تاریخی نیز حائز اهمییت است و ما را با برهه ای از تاریخ اروپا و انگلستان آشنا می کند؛ با وجودی که از زبان خدمتکاری وفادار روایت می شود و خوبی اش این است که بیشتر روایت دقیق می کند تا این که نقد کند . رمان اندکی ما را با پشت پرده های اشرافیت اروپا آشنا می کند .

شاید بیشترین چیزی که استیونز ،شخصیت اول رمان را، آزار می دهد لحظه هایی است که او از سر گذرانده و او به همه ی آن ها پشت پا زده است . لحظه هایی که می توانسته برایش زندگی ای عاشقانه رقم بزند . عشقی که او هرگز به آن اعتراف نمی کند و با لجبازی به آن پشت کرده است ولی در پس زمینه ی کلماتش برای ما مشخص است که این ربات ما، دردی دارد که سعی می کند آن را تسکین دهد . دردی که این همه سال خودش را مشغول داشته که هیچ کلمه ای آن را ، حتی برای خودش ، آشکار نکند . اما اکنون زمانی ست که او باید واقعیت های زندگی اش روبرو شود و خود را از عذاب وجدانش ، آسوده گرداند . لحظات او را خسته می کنند  :

(( ولی فایده اش چیست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه یا بهمان لحظه جور دیگری برگذار شده بود ، کار به کجا می کشید ؟ آدم ممکن است با این فکرها حواس خودش را پرت کند ...طبیعی است که وقتی امروز به این لحظه ها نگاه می کنیم ، ممکن است به نظر برسد که این لحظه های حیاتی در زندگی انسان بسیار ذیقیمت بوده اند ؛ ولی البته در همان لحظه تصور انسان ، غیر از این است . ))

او نیز چون ما اسیر سوتفاهم های لحظات زندگی است و جسته و گریخته به بر باد رفتن رویاهایش اشاره می کند . رویاهایی که زمانی تصور می کرد در جای دیگری ست و حالا آن را در جای دیگری می بیند و اکنون ، در بازمانده ی عمرش که شبش نزدیک است، غمی بر دل دارد که رهایی از آن برایش ممکن نیست . آنجا که در فصل پایانی رمان ، از بی فایده بودن کارهایش می گوید و گونه هایش خیس می شود ، دیگر خود را کامل لو می دهد و همه چیزهایی که سعی در پنهان کردنش داشته بلای جانش می شود و احساساتی که این همه سال مدفونشان کرده است ، بر او چیره می شوند و سرانجام خواننده با او همدردی می کند . در واقع او در تمامی رمان می کوشد که خواننده را نیز چون خودش متقاعد کند ولی در نهایت نمی تواند از دیگران همدردی نخواهد و اینجاست که خواننده با او همراه می شود و دردش برایش ملموس .

رمان ساختار پیچیده ای دارد که با سبکی سهل و ممتنع و روایتی خشک همراه است پس خواننده ای صبور می خواهد . رمان با ترجمه ی خوب و روان نجف دریابندری همراه است که خود مزیتی ست برای فهم بهتر رمان . صبوری خواننده تا انتهای رمان او را بی نصیب نمی گرداند با این که قبول دارم رمان در بسیاری از جاها ، با پرگویی های پست مدرنیسمی استیونز ، ملال آور می نماید .

 

کتابنامه :

بازمانده ی روز ، ایشی گورو ، نجف دریابندری ، نشر کارنامه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:25  توسط داريوش | 
چگونه می شود از موسیقی نوشت و اثری زیبا نیافرید ؟ موسیقی همه چیز شما را می گیرد و زیبایی را جایگزین آن می کند . موسیقی ، روح زمانه است ، خلق و خوی مردم است ، ندای زیر لب عاشقان روزگار است که هر کدام ، از بهر خویش ، چیزی را زمزمه می کنند . موسیقی بیش از هر چیز ، با خاطرات تلخ و شیرین انسان عجین می شود . گاه یادآور آغوش و بوسه ای از عزیزی ست و گاه غم از دست دادن کسی و دیگر ندیدن او و آن وقت است که آن ملودی و نت در ذهنت تبدیل می شود به قطعه ای جاودانه ، قطعه ای که هرگز آن را فراموش نمی کنی . قطعه ای که برای بقیه ی عمرت ، شبانه هایت را با آن سپری می کنی .

شبانه ، مجموعه داستانی ست که همه چند ویژگی مشترک دارند : در همه ی آنها موسیقی جریان دارد ، در همه ی آنها شب نقش مهمی ایفا می کند و در همه ی این ها، رابطه ای در حال گسستن است . در واقع اصلی ترین پیام داستان ها ، همین گسیختن ارتباط بین انسان هایی ست که یکدیگر را دوست دارند اما نمی خواهند دیگر باهم باشند . در واقع نوعی یکنواختی بر زندگی آنها چیره شده و زیبایی شعر گونه ی عشقشان را از آنها گرفته است . آنها به دنبال تجربیات جدیدی هستند که زندگی را ، دوباره برایشان به همان زیبایی سابق کند و در این حال ، موسیقی هسته ای ست که گاه ، تنها حلقه ی ارتباطی آنهاست و گاه بهانه ای برای جدایی . در واقع تصویر اصلی گورو از این انسان ها ، تصویر سردی ست از جامعه ای که پوچی و بیگانگی انسان ها در آن حرف اول را می زند و تنها گرمای باقی مانده که به این دشت سرد و گریان حیات می بخشد ، موسیقی ست . موسیقی ای که با خاطرات آنها از گذشته ارتباط دارد و مرهمی ست بر سردرگمی آنها . سردرگمی به حدی ست که به ترس از تنهایی و نیافتن فردی دیگر برای خویش نیز، غلبه می کند .

اما چرا از یکدیگر جدا می شوند ؟ دلیل گاه نگفتنی ست و وقتی هم گفته می شود ، قانع کننده نیست . زندگی برای آنها تمام شده به نظر می رسد و تنها راه نجات آنها ، تجربه ای جدید است . یک نوع ریسک ، یک راه فرعی برای رسیدن به گرمای سابق ، راهی که حتی تداعی کننده ی ترس هایشان باشد .

در همه ی داستان های کتاب ، تقابلی از نسل ها را می بینیم : نسلی جوان و نسلی میانسال و در آستانه ی پیری ( جز در داستان دوم که همه ی شخصیت ها میانسالند ) و روایت از جانب جوانتر هاست و روایتی که آنها می کنند ، روایتی است از به بن بست رسیدن بزرگتر ها . در کنار این تقابل نسل ها ، تقابل فرهنگ ها را نیز می بینیم : در داستان اول ، جوانی از لهستان با زوجی میانسال از آمریکا روبرو می شود . در داستان دوم با وجودی که سه شخصیت داستان همسن و از دوستان سابقند ، اما مرد مجرد سالهاست از انگلستان دور بوده و در بازگشت به نوعی بیگانه است . در داستان سوم مردی انگلیسی با زوجی از سوییس . در داستان چهارم این تقابل فرهنگی نیست ، بلکه تقابلی ست سنی و  طبقاتی و زن و مرد که چندی به واسطه ی اشتراکشان در تنهایی و افسردگی بعد از عمل ، مدتی به هم نزدیک می شوند و شب هایشان را با هم می گذرانند ،  در نهایت ، فاصله های بین آن ها ، دوری آنها را رقم می زند .

این عامل جدایی ،  کوچک و پرابهام به تصویر کشیده شده است تا بتواند ناتوانی آنها را به تصویر بکشد . ناتوانی ای که یکباره بوجود نیامده و سالها زمان برده که این دوری بوجود آمده است .

داستان های گورو ، تصویری پست مدرن از زندگی ای مدرن است . طنز داستان ها نمی تواند سرپوشی بر تلخی فضای به تصویر کشیده شده در آن باشد . گویی موسیقی خاطره ای شیرین از گذشته است که فقط وظیفه ی آن ، ایجاد حسی نوستالژیک برای رابطه ای ست که در حال از هم گسیختن است . گورو ، در این داستان ها ، تمامی تکنیک ها را به کار می برد ، از فاصله گذاری هایی زیبا بهره می برد ، از طنزی گزنده استفاده می کند و در حد داستانی کوتاه ، شخصیت پردازی هایی زیبا می آفریند .

زمان بندی داستان های کوتاه بسیار زیباست ؛ داستان ها در روشنایی های روز آغاز می شوند ، در شب به اوج می رسند و با رسیدن دوباره ی روز ، همه چیز به همان رخوت سابق بازمی گردد . در این بین ، اتفاق ناخوشایندی می افتد و جدایی اتفاق می افتد .

گورو قهرمانانش را به تجربه اندوزی وادار می کند ، قهرمانان داستان ها با وجودی که می دانند چه می خواهند ، نیاز به اراده ای دارند که این تجربه را برایشان میسر کند .

داستان ها ، حکایت نسلی ست که جایی در گذشته ، خوشبختی خود را جای گذاشته اند و اینک با چشمانی خسته و نگران ، چشم انتظار آن در آینده هستند .در این بین موسیقی نیز جریان دارد .

 

کتابنامه :

شبانه ها ، کازوئو ایشی گورو ، علی رضا کیوانی نژاد ، نشر چشمه   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:26  توسط داريوش | 
شنیتسلر از آن دسته نویسندگانی ست که آثارش به زمانی خاص محدود نمی شود و همین راز سرزندگی آثارش است و ما صد سال بعد از خواندن آثار او، باز هم لذت می بریم و گاه از این تعجب می کنیم که این همه نبوغ را نویسندگان از کجا می آورند که قرن ها بعد ، هنوز انسان ها ، با فرهنگ های مختلف آن را می خوانند و لذت می برند .

پایه و اساس آثار شنیتسلر بر روانشناسی استوار است . روانشناسی و روانکاوی شخصیت هایی که عموما ً طبقه ی بورژوای جامعه هستند . با زبانی خشک و گاه سختگیرانه ولی توصیفاتی دقیق و موشکافانه . کار او شکافتن شخصیت هایی ساده در بحرانی ست که زندگی یکنواخت آن ها را از رکود وسستی خارج کرده است . این ویژگی ها بیش از پیش به آثار او نمودی پست مدرنیسم می دهد ولی پست مدرنیسمی که با مینی مال همراه نیست . یکی از نوآوری های اوکه  قبل تر ما در کم تر نویسنده ای دیده ایم ، ایجاد تعلیقی ست که خواننده را تا خط آخر با خود همراه می کند . او با ایجاد مخمصه و ابهامی سخت ، خواننده و ذهنش را درگیر می کند ، خواننده در ذهن خویش به فرضیه سازی روی می آورد و همراه با قهرمان داستان خود را درگیر مخمصه می بیند . علاقه ی او به کار روی برهه ای کوتاه مدت از زندگی شخصیت هاست و این به او فرصت می دهد که به جزییات ، بیش از پیش بپردازد . البته این جزییات ، بیشتر روانکاوی شخصیت ها و قدم زدن در خودآگاه و ناخودآگاه است .  بهتر است هر دو نوول را جداگانه بررسی کنیم :

بازی در سپیده دم :

از همان ابتدای رمان ، تصویری از قمارباز داستایوسکی پیش رویم نمایان شد و تا پایان رهایم نکرد . اما تفاوت ها اساسی بود . قمار در رمان داستایوسکی نقشی پررنگ تر دارد و از جنبه ی رئالیستی خارج می شود ولی در نوول بازی ، قمار چون راهی برای رستگاری و چندی بعد ورطه ای به بدبختی تصویر می شود و این جابجایی لحظه ها، قهرمان داستان را به چالشی وحشتناک می کشاند . چالشی که به راستی زندگی اش را به خطر می اندازد . تصویر نویسنده از قمار و تجسم حرص و طمع و زایل شدن عقل انسان ها ، تا حدی با نوشته ی داستایوسکی مطابقت دارد . اما جالبترین عناصری که نوشته را از حالت عادی خارج می کند، دو چیز است : اولی سبک نگارش نویسنده است که خواننده را به پایان رمان علاقه می کند و با نوعی همذات پنداری دلسوزانه ، در جست و جوی راهی می گردد که شخصیت رمان را از خطری که او را تهدید می کند ، رهایی بخشد . اما نویسنده ، گویی که همه ی این ها را پیش بینی کرده باشد ، همه ی راهها را می آزماید و در نهایت با پایانی غیرقابل پیش بینی ، خواننده را به شدت غافلگیر می کند . برگ برنده ی رمان بازی در سپیده دم نیز همین است : پایانی که با اندیشه های ما جور در نمی آید . این طور احساس می کنید که نویسنده همانطور که شخصیت هایش را روانکاوی کرده ، شما را نیز روانکاوی می کند و از فکر و ذهنتان آگاه می شود و در نهایت شما را در مسیر دلخواه خود پیش می برد . کازدا ، شخصیت اول نوول ، در طی داستان ، بارها در دوراهی ها قرار می گیرد و اغلب اشتباه تصمیم می گیرد و در این راه با بدشانسی نیز همراه می شود. و همه ی این حوادث در شبانه روزی ست  که گویی قرار است برایش از در و دیوار ، بدبختی ببارد . به ظاهر دانای مطلق داستان ، بسیار قوی ست و جای فراری برای قهرمان داستان باقی نمی گذارد ، همه چیز در ید قدرت اوست و رهایی از آن وجود ندارد . اما با کمی دقت ، به نقش حیاتی شخصیت پی می بریم. تصمیم های قهرمان ، اساس داستان را تشکیل می دهند . با هر تصمیم اشتباه ، شرایط را برای خویش سخت تر و با تصمیمی درست ، خود را بالا می کشد . همان صحنه ی قمار خود مدلی از کل نوول به ما می دهد : فرمولی که با کمی دقت می بینیم  روند کلی نوول را به ما می دهد . شکست سنگین پایانی رمان به نوعی یادآور پایان تلخ نوول است . در واقع درخواست پول از کنسول برای بازی ، به نوعی با درخواست پول از لئوپولدینه تقارن می یابد و هر دو به نابودی کازدا می انجامد. در هر دو حقارتی نصیب کازدا می شود ،یک حقارت که به از دست رفتن شرف و حقارتی دیگر که به از دست رفتن کامل زندگی او می انجامد . نابودی کازدا ، به نوعی ریشه در گذشته دارد . تصادفات و احتمالات ، همان طور که در قمار عامل برد و باخت می شوند ، در عرصه ی زندگی او نیز رویکردی مشابه دارند ؛ پس بدیهی ست که به تجانس قمار و زندگی نیز اشاره داشته باشیم .  

شنیتسلر در این رمان ، کم تر به اجتماع  می پردازد . بیشتر پرداخت او به شخصیت هاست و جز اشاراتی کوچک ، دیگر در نوول چیزی نمی بینیم . این پرداخت اندک به مقتضای رمان کافی ست و مهم ترین چیزی که در آن می بینیم پرداخت طبقاتی و نقد بورژوازی ست .

 

رویا :

بیراه نیست اگر بگوییم هیچ اثر ادبی ، مانند این نوول ، دربرگیرنده ی روانشناسی مدرن و تعالیم فروید نیست . رویا، آمیزه ای اعجاب بر انگیز از مفاهیم و آموزه هایی ست که تا قرن ها می تواند ذهن و روح خوانندگان خویش را درگیر کند . کوبریک عزیز ، آخرین فیلم خویش را بر اساس این نوول جاودانه ساخت : فیلم با چشمان باز بسته .

قصد مقایسه ی فیلم و رمان را ندارم چون در پایان رمان به اندازه ی کافی به آن پرداخته شده است پس به رمان می پردازیم : در نوول رویا ما چند مفهوم داریم که نویسنده خواسته آن ها را وارد رمان خویش کند . نخست پرداخت نویسنده به اروتیسم و در مفهومی عام تر ، غریزه ی آدمی  که نویسنده بر این یکی تاکید بیشتری داشته است و به نوعی تصویرگر انسانی ست که در آستانه ی قرن بیستم ، در جست و جوی ارضای جنسی ست و با وجود فراهمی این مهم ، باز هم به آن دست پیدا نمی کند . این رویکرد به گرایش بیشتر انسان به  ناخودآگاه و رویا منجر می شود و حال قهرمانان نویسنده ، باید در این سرگشتگی به ساحل آرامش خویش بازگردند ؛ با وجودی که این ساحل آرامش دیگر چون گذشته ، آرام نیست و در پس زمینه ی ذهن ، تردیدی باقی می ماند .

مفهوم دیگر رمان ، نقد اجتماع است ؛ اجتماعی که از روابط زناشویی شروع می شود و مغازه ی صورتک فروشی ، مهمانی شیطانی و اروتیسم آن و هم چنین فاحشه گری را نیز در برمی گیرد . نقد نویسنده ، جامعه ای در حال زوال را نشان می دهد که در اوج ، حال باید سقوط کند . سقوطی که از زوال شخصیتی آغاز می گردد و با بی اخلاقی ، بی بند و باری و آزادی بیش از حد جنسی ادامه می یابد . نوعی بازگشت انسان زده شده از تمدن به غرایزی که به گمان خویش ، ارضا نشده باقی مانده است . رویکردی حیوانی به تمدنی که سرعتش انسان را به عجز واداشته است . در این میان اولین بنیانی که نابود می شود ، خانواده است . و وقتی عشق نابود شود ، همه چیز نابود می شود . دغدغه ی اصلی نویسنده ، شکافتن روح انسان درگیر در این بحران هاست . دغدغه ی او تمدنی ست که ناخواسته آزادی فرد را از او گرفته و حال او باید بدون آنکه به روابطش لطمه ای بزند، این آزادی را به دست آورد .

داستان با قصه ای از هزار و یکشب آغاز می شود که در برگیرنده ی تمامی عناصر رمان است : سفر ، شب ، رویا و تنهایی . داستان با کم ترین پیش زمینه به رویایی اولیه می پردازد که بحران بین زن و شوهر را از حالت آتش زیر خاکستر بیرون می آورد . اگر به فیلم مراجعه کنیم ، پرداخت این بحران و زمینه سازی آن بسیار بهتر است و کوبریک با چند سکانس اولیه ، این حس را به بیننده ی فیلم می دهد . از همان صحنه ی مکالمه ی ابتدایی کیدمن و کروز در دست شویی ،  مجلس مهمانی ، بعد از مجلس مهمانی ، عشق بازی زن و شوهر و نگاه کیدمن در آینه ، همه و همه ، پیش زمینه هایی ست که کوبریک در فیلم گنجانده و زیبا نیز این کار را کرده ولی شنیتسلر ، از همان ابتدا ، بازی با ذهن خواننده را آغاز می کند و او را درگیر آرزوهای نگفته ی زن و شوهر می کند و وقتی این آرزوها بازگو می شوند ، روابط دیگر مثل سابق نیست . اما دانای کل به مرد نزدیک تر است و به جای همراهی به موازات هم ، با مرد همراه می شود و درگیر سفر او می شود . نقش زن فقط در بیان رویا ست و دیگر نمی فهمیم که آیا این بازگویی رویا، همان گونه که بر روان مرد اثری به غایت منفی گذاشته ، بر زن نیز همین اثر را دارد یا نه ؟ و این ابهام با خواننده باقی می ماند . زن بعد از گفتن رویای خود ، از مرد می خواهد که همیشه این چیز ها را به هم بگویند ولی در پایان رمان ، از مرد می خواهد که دیگر این چیزها را به هم نگویند . در واقع گشودن این بخش از مغز ، ایجاد کننده ی بحرانی ست در زناشویی آنها ، پس انسان ها هر چند به هم نزدیک باشند ، بهتر است که اسراری را داشته باشند . اسراری که از آرزوها و رویاهایشان نشات گرفته و این هاست که می تواند روابطشان را به هم ریزد .

بسیاری از ابهامات در مکالمه ی پایانی آشکار می گردد :

-همان قدر مطمئنم که حس می کنم واقعیت یک شب ، حتی واقعیت یک عمر زندگی ، در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست

- و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست

- و حالا هر دو بیدار شده ایم ، برای مدتی طولانی .

- از این به بعد هیچ وقت چیزی نپرسیم .

و در پس این گفت و گو نور بیرون می آید و شب به پایان می رسد و خواب هم پایان می یابد .سفر به پایان رسیده و قهرمان داستان ، در سیر و سلوکی بر بحران خویش غلبه کرده است .  در واقع رویا پایان می یابد ولی همه می دانند که این نور ، مرهمی ست بر زخمی که دیگر خوب نمی شود . خاطره باقی می ماند و روان را می آزارد . شاید خاطره ی رویا ، از خود رویا ، دردناک تر باشد .

رویا ، شاهکار کوچکی ست پر از مفاهیمی عمیق . درک آن بسیار مشکل است. پیشنهاد من این است که بعد از خواندن رمان ، فیلم آن را نیز ببینید . به درک بهتر آن کمک می کند . با وجودی که فیلم ، پیچیدگی های بیشتری نسبت به رمان دارد .

 

کتابنامه :

بازی سپیده دم و رویا ، آرتور شنیتسلر ، علی اصغر حداد ، انتشارات نیلوفر

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 23:48  توسط داريوش | 
آیا انسان در مقابل زندگی و سرنوشت حقیر است ؟ آیا اعتقاد به این حقارت خود منشایی برای زوال نیست ؟ آیا نمی توان با اراده ای قوی در مقابل ناملایمتی ها ایستاد و به نوعی زندگی خویش را تغییر داد ؟ این ها سوالاتی ست که بعد از خواندن یک اثر ناتورالیستی از خود می پرسید و هر چقدر که نویسنده سعی کرده باشد که شما را متقاعد کند که شما در مقابل طبیعت خویش حقیر و ناچیزید ، باز هم در اعماق وجودتان قانع نمی شوید . تنها چیزی که انسان را به زوال می افکند ، خود انسان است و بس .

بودنبروک ها شاهکاری ست بی بدیل در ادبیات جهان . آن قدر جزییات، زیبا تصویر شده اند که جای هیچ خورده گیری به توماس مان وجود ندارد . مان ،خود این اثر را مهم ترین اثر ناتورالیستی می داند که به زبان آلمانی نوشته شده است . در این پست ، دوست دارم رمان را از سه منظر بررسی کنم :

نخست تکنیک ؛ مان ، روایتگر داستانی ست با شخصیت های بسیار و رمانی از این دست نیازمند تمهیدات خاصی ست . اما شخصیت ها حول یک خانواده هستند، پس تا حدی کار نویسنده راحت تر می شود و با یک روایت خطی که زمان را برهه برهه به تصویر می کشد ، داستان را پیش می برد . داستان همه حول خانواده است و با ظرافت خاصی حول شخصیتی می چرخد که در آینده ی خانواده نقش دارد . مانند یک زنجیره و یا یک دومینو که اتفاقات بعدی در گرو حادثه ایست که اینک برای این شخصیت می افتد . یک نوع زمینه سازی و نشانه گذاری ، مثل دنبال کردن یک سرنخ . ما این را در دیگر شاهکارهای توماس مان، مرگ در ونیز و کوه جادو نیز می بینیم . پس نویسنده در همین اولین رمان خود به سبکی شخصی دست می یابد و در آثار بعدی خویش ،آن را تعالی می بخشد . تمایل توماس مان به سمت اکسپرسیونیسم از همین جا نشات گرفت اما چاشنی آن هنوز کم است . اکسپرسیونیسم از همان تولد یوهان کوچک ، رنگ دیگری می گیرد و پررنگ تر می شود . یعنی هر چه به زوال نهایی خانواده نزدیک تر می شویم نقش توصیف های زیباشناسانه بیشتر می شود . مثل استفاده ای که از استوری بورد در سینما می شود . مان ، همه ی شخصیت ها ، تقابل ها و حوادث را چون تابلوهای نقاشی ، پیش خود تصویر کرده و آن را برای خواننده مجسم می کند . این ترکیب ناتورالیسم و اکسپرسیونیسم آلمانی ، به سبک توماس مان بدیل شد و در کوه جادوی او به اوج خود رسید . البته باید این را اذعان کنیم که ناتورالیسم خود به نوعی می تواند به اکسپرسیونیسم بدل شود . در واقع اکسپرسیونیسم گونه ای افراطی از ناتورالیسم است و این با ناتورالیسم فرانسوی متفاوت است . در واقع شرح جزییات به گونه ای زیبا ، هنری و شاعرانه ، چیزی ست که با ناتورالیسم در تضاد است . اساس ناتورالیسم بر توصیف دقیق است و تخیل در آن نقشی ندارد . اما در سبک توماس مان ، تخیل نقش خاص خود را دارد و روانکاوی شخصیت هایش ، بدون برانگیختن تخیل ، امکان پذیر نیست .

اما یکی از زیباترین تکنیک های توماس مان در نوشتن این رمان ، روایت غیر مستقیم است . به عبارتی دیگر ، او مستقیما ً چیزی را توصیف نمی کند و توصیفات او از زبان دیگران است . در واقع او زبان مردم ، به توصیف شخصیت ، حادثه یا مکانی در داستان خویش می پردازد و گاه برای زدودن ابهام حاصل از تناقض گویی شخصیت های فرعی ، به میان می آید و نتیجه ی نهایی را رقم می زند. مثال هایی از این دست در رمان بسیار است و شاید بهترین های آن: توصیف خانه ی جدید بودنبروک ها ، توصیف مرگ سناتور بودنبروک و یا توصیفاتی از گردا ، همسر سناتور باشد . این شیوه ی روایت ، نویسنده را برای خواننده از حالت دانای مطلق خارج می کند و این احساس را به خواننده می دهد که گویی خود در میان مردم هست و خانواده را می بیند و خود به نتیجه ی در مورد آنها می رسد. این شیوه ی روایت البته توسط فلوبر ابداع شده است و ما در آثار او به خصوص تربیت احساسات به زیبایی این را می بینیم .

شرح جزییات ، موشکافی دقیق حوادث و تحلیل روانشناسانه شخصیت ها ، از دیگر شاخصه های اثر است که با نظمی دقیق که یاد آور نظم زندگی ست در کنار هم قرار گرفته اند و داستان را بیش از پیش ، ارج و اهمییت می دهد .

 

دوم محتوا و درون مایه ؛ به تصویر کشیدن زندگی خانواده ای آلمانی در قرن نوزدهم ، چه جذابیتی می تواند داشته باشد ؟ در کمال تعجب می توانید زیبایی آن را در ورای کلمات حس کنید ، پس از چندی با آنها همراه می شوید ، در شادی هایشان ، شاد می شوید و در غم هایشان ناراحت و غمگین و این نشان از تواناییی نویسنده دارد .

رمان با شادی آغاز می شود . شادی ای که به دنبال آن غم و ناراحتی می آید و نامه ی پسر ارشد بودنبروک به پدرش فضا را عوض می کند . این توالی شادی و غم تقریبا ً در همه جای رمان دیده می شود . به تصویر کشیدن این توالی هاست که رمان را شکل می دهد و از جایی دیگر شادی نمی بینیم و همه چیز روبه زوال می رود . اما این زوال یکباره نیست و همه چیز آرام آرام رو به نابودی می رود . بازی های زندگی نسل های خانواده را درمی نوردند . رمان به نظرم بیشتر بر شخصیت هایش متکی ست و سرنوشت چونان ناپیدایی ست که گاه گاه در کلمات آشکار می شوند . خود کلمه ی سرنوشت در رمان به کرات ذکر می شود و این تاکیدی ست بر سبکی که رمان به دنبال آن است . زوال بودنبروک ها از زمانی آغاز می شود که این خانواده به اوج خود می رسند و اندیشه ی ناتورالیستی می گوید که حال زمان افول است . سرعت زوال خاندان از صعود آن بسیار بیشتر است . حوادثی عجیب از پی هم می آیند و خانواده را به نابودی کامل می کشند.

خانواده ی بودنبروک دفتری دارند که تمامی وقایع مهم زندگی را در آن ثبت می کنند و این تمثیلی ست از شباهت زندگی به دفتری که حوادث در آن جاری ست و زمانی که هانو ، در پایان یکی از صفحات دفتر،زیر تاریخ تولد خود ، خطی می کشد ، همه چیز تمام است و خواننده کاملا ً می فهمد که همه چیز رو به پایان است .

دو قسمت رمان ، در کنار دریا می گذرد : نخست اقامت اولیه تونی در آن ، عاشق شدن او و ناکام ماندن در آن و تن دادن به ازدواجی اجباری و بعد از این اتفاق است که مسیر زندگی او قدم در ناکامی می گذارد و با این که در میان شخصیت های اصلی داستان ، تنها اوست که زنده می ماند ولی دیگر خودش هم می داند که دیگر خوشبختی را نمی بیند و تلاش او در ادامه برای ارتقای برادرش و به عبارتی دیگر برای اعتلای خانواده اش ، ارضایی ست برای ناکامی های خویش . و بار دیگر بخشی از رمان که به آنجا باز می گردیم ، در هوایی بارانی و غم زده ، همه یادآور رخدادی بد هستند و خواننده آماده می شود که با حادثه ای ناگوار روبرو شود و سرانجام مرگ توماس .

توماس بودنبروک به نوعی ، هم نقطه ی عطف و هم نقطه ی بحرانی داستان به شمار می آید . او در ابتدا در پی تلاشی عظیم ، خانواده را به اوج خود می رساند و بعد ، تفکر ناتورالیستی وارد می شود و انسان را محکوم می کند که اینک وقت نابودی ست . زندگی باید بگونه ای رقم بخورد که او باید تاوان موفقیتش را بپردازد . پس ، اندیشه ی پویایش به ناتوانی می انجامد و در عین جوانی ، مرگ را نزدیک خویش می بیند . تیر خلاص دست یازی به اندیشه های شوپنهاور است و برای کسی که خود می خواهد بمیرد چه کسی بهتر از شوپنهاور که زندگی را به هیچ می گیرد . این مطلوب شدن اندیشه ی مرگ زوال را سرعت می بخشد و به مسخره ترین شکل ممکن می میرد . مرگ او را تحقیر می کند .

یکی از توانایی های توماس مان در سمبل سازی و آماده سازی ذهنی خواننده برای حوادث آتی ست . این سمبل سازی در همه ی فصول رمان وجود دارد. نویسنده با نشانه هایش فضاسازی زیبایی را برای رمان خویش انجام می دهد. یکی از زیباترین نشانه گذاری های او مرگ هانو ست ؛ در فصل قبلی مرگ هانو ، یعنی زمانی که هانو در مدرسه است ، از همان آغاز دلهره های هانو را می بینیم ، اما رهایی او از دلهره اش به کمک یکی از همکلاسی ها ، این دغدغه را ازبین می برد ولی درست زمانی که او دیگر دلهره ای ندارد و همه چیز دارد به خوبی و شادی ادامه می یابد ، به یکباره همه چیز درهم می ریزد .آری دلهره ی او بی دلیل نبوده ، و حادثه ای بد در انتظار اوست ولی در نه زمانی که او پیش بینی می کرده است .  و او می میرد .

بودنبروک ها به نوعی داستان زندگی خود توماس مان است و این باگاهشماری که از توماس مان در پایان رمان می بینیم ، به خوبی درک می شود . پس مصالح رمان آماده بود ولی توانایی توماس مان در استفاده از داستان خانواده ی خویش برای خلق رمانی بی نظیر ، ستودنی ست .

و سوم نقد ناتورالیسم رمان ؛ ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست خود می گوید : ((...جبر رمان ناتورالیستی زندگی را خرد می کند ...عواملی یک جهته و یک جانبه جایگزین عمل انسانی می شوند و این جبر یک مضمون بیشتر ندارد و آن متلاشی شدن یک خانواده ویا یک دستگاه است . باید به عدم رسید ، به صفر مطلق ...))

بسیاری از شاخصه های ناتورالیسم در رمان توماس مان دیده نمی شود و جز همین معنای عدم و نیستی و زوال شاید فقط بتوان از توصیفات دقیق او و همچنین جبرگرایی محض شخصیت ها، بتوان بعنوان شاخصه ای از ناتورالیسم یاد کرد . در واقع توماس مان در کلیات وامدار این سبک و در جزئیات بیشتر پیگیر سبک و سیاق خویش است .حال شاخصه هایی که توماس مان از ناتورالیسم به جا مانده از زولا وارد رمان خویش نکرده را بررسی می کنیم :

اول : تاثیر علم و روش های علمی  کم رنگ است ؛ یکی از بنیان های سبک بر علم استوار است ولی در رمان ردپای آن کم رنگ است و نویسنده روند داستانی رمان را بر سیاق علمی آن ارجح دانسته است و همین کار ، خشکی را از قلم او گرفته و به رمان طراوت داده است .

دوم : اخلاق گرایی عجیبی در رمان نهفته است ؛ این موضوع  از اساس با سبک در تضاد است چون ناتورالیسم بر نوعی آزادی جنسی ، اخلاقی و در شکل افراطی آن بر بی بند وباری استوار است . اما در رمان ما این را نمی بینیم و همه چیز بر اساس تعالیم سفت و سخت پروتستان می چرخد . این نکته ای دیگر است که رمان را با دیگر همتایانش متفاوت می گرداند .

سوم : زبان رمان فاخر و کلاسیک است ؛ رمان ناتورالیسم تاکید بر عامیانه کردن زبان و وارد کردن زبان گفتاری به نوشتار دارد ، حال آنکه ما در این رمان این را نمی بینیم و توماس مان زبانی را برگزیده که ریشه ر فرهنگ آلمان دارد .

ذکر این چند مورد برای افتراق رمان از دیگر رمان های ناتورالیست که در راس آنها آثار امیل زولا قرار دارد ، لازم بود .  بودنبروک ها در اصل رمانی ست ناتورالیستی ولی با سبک و سیاق توماس مان و البته فرهنگی که او در آنجا رشد کرده است . پس این موید مطلبی ست مهم که سبک ها هر چند اصول کلاسیک و مشخصی داشته باشند ، باز وامدار سبک نویسنده و محیط خویش هستند و این در مورد همه ی سبک ها صدق می کند .

رمان با ترجمه ی عالی علی اصغر حداد به فارسی برگردانده شده است . ترجمه دقیق ، واضح و کاملا ً قابل فهم است و درک این رمان را بیش از پیش برای خواننده اش ، آسان می کند .

کتاب نامه :

بودنبروک ها ( زوال یک خاندان) ، توماس مان ، علی اصغر حداد ، نشر ماهی  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 14:8  توسط داريوش | 
آونگ فوکو از آن دست رمان هایی ست که می تواند برای بعضی ها بهترین رمان عمرشان و برای بعضی دیگر خسته کننده ترین آن ، شود . واژه ها برای وصف این رمان کم می آیند و از آن دست رمان هایی ست که ساعتها بعد را به فکر کردن به آن می گذرانید و نمی دانید میان انبوهی از کلماتی که خوانده اید ،چه چیز حقیقت است ، چه چیز دروغ است و مهم تر از همه ی این ها چه چیز شما را به این فکر انداخته که حقیقت را از دروغ تشخیص دهید و چرا باید این زحمت را به خود دهید ، وگرنه این که هر چیز بیشتر از اسرار این جهان بگشایی بیشتر عذاب می کشی ؟ پس رمان وسوسه ایست برای تفکر و هشداری ست برای این که از این به بعد هر چیز که می بینید و می شنوید و می خوانید ، رنگ دیگری برایتان بگیرد .

خواندن رمان صبر بسیاری می طلبد ، این را از من داشته باشید که خود من می خواستم رمان را در ابتدای راه رها کنم ولی یک چیز مرا از این کار واداشت : جایی خواندم که استنلی کوبریک ، اسطوره ی سینماییم ، می خواسته فیلمی از روی این رمان بسازد ولی اکو که از نتیجه ی تبدیل رمان نام گل سرخش به فیلم توسط ژان ژاک آنو بسیار ناراضی بود ، حق ساخت فیلم را به کوبریک نداد ( و چقدر بدسلیقه که آدم آنو را با کوبریک مقایسه کند ) . تا اندازه ای به او حق می دهم ، از آنجا که هر چه از ادبیات رئالیسم جادویی به فیلم تبدیل شود ناموفق است ( طبل حلبی تا اندازه ای استثناست ) . کافی ست نگاهی به فیلم عشق سالهای وبا یا همان نام گل سرخ بیاندازید و آن را با رمان هایشان مقایسه کنید. به حرف من پی می برید . به هر حال ، با توجه به شناختم از کوبریک ، رمان را ادامه دادم . شاید ادای دینی به استاد سینما . اما کمی بعد با جذابیت هولناک این رمان آشنا شدم و سبکی را دیدم ، اسمهایی را شنیدم و داستانی را خواندم که بعد از این همه خواندن ، در خود احساس حقارت کردم . اکو این گونه است . با این که رمان نام گل سرخ شاید زیباترین و دوست داشتنی ترین رمانش باشد ، ولی آونگ فوکو شاهکار اوست . رمانی که در آن، عصاره ی سالها پژوهش و تفکر خود را در قالب داستانی  مرموز ( که شیوه ی رایج نوشتار اوست ) و پیچیده و سرشار از سمبلیسم و جادو را به روی کاغذ آورده است . علاقه ی وافر او به قرون وسطی از رشته ی تحصیلی اش نشات می گیرد . زمان رمان نام گل سرخ ، قرون وسطی ست ولی زمان رمان آونگ فوکو ، زمان حال است . پس اکو در این رمان پا را فراتر می نهد و در کنار نقد دیالکتیکش از زمان حال ، به گذشته ای که به آن عشق می ورزد ، می پردازد . ما در این رمان با گستره ی وسیعی از تاریخ ملت ها روبرو می شویم که پیش از این برایمان ناشناخته بود . حتی در پایان رمان سفری به ایران و قلعه ی الموت داریم . توانایی اکو در ترکیب این تاریخ ها ، اشخاص و رویداد ها ، هولناک است . به راستی توانایی او ما را مقهور خویش می کند . او در کنار پرداخت زیبا ، سنجیده و داستان وار از تاریخی سر به مهر ، به مهم ترین رویداد های کشورش، ایتالیا ،نیز می پردازد . در قالب خاطراتی از زبان قهرمانان رمانش به مهم ترین حوادث ایتالیا از زمان جنگ دوم جهانی تا دهه ی پر التهاب 70 می پردازد . در واقع رمان سفری ست در تاریخ .

نویسنده در همان ابتدا با خوانندگان اتمام حجت می کند :

(( تنها برای شما فرزندان حکمت و فضل است که این اثر را نگاشته ایم ، آن را بیازمایید ، در معنایش که جای جای در کتاب پراکنده و بار دیگر گرد آورده ایم غور کنید ، آن چه در جایی نهان کرده ایم در جای دیگر از پرده بیرون آورده ایم باشد که حکمت شما را دریابد ))

اخت شدن با سبک اکو زمان بر است . اکو خیلی دیر خواننده را با خود همراه می سازد و این به سبک بسیار نخبه گرایش برمی گردد که به سختی و خیلی دیر خوانندگان را با خود همراه می سازد .

یکی از جالب ترین کارهای اکو استفاده از شجره ی سفیروت در این رمان است . شجره ای که فصل های رمان براساس این درخت طبقه بندی شده اند و به زیبایی حال و هوای رمان و قهرمانانش را بازتاب می دهد .

جهان سفیروت به عنوان نمادی از انسان یا درخت نیز به کار می‌رود. ده سفیروت، نیروهای خدایی را برمبنای درختی بنا می‌دهند، که هر سفیره ،شاخه‌ای از آن است. تشبیه انسان نیز به کار رفته‌است که بر اساس گفته‌ای از کتاب مقدس است که خدا، انسان را به صورت خویش آفرید. مفهوم سفیروت به عنوان بخش‌ها و جوارح انسان‌نگاری مکتب عرفان، دال بر نوعی نمادگرایی انسانی یا تشریح بدن انسان نیز هست.

رمان با توصیف آونگ آغاز می شود ، مثل یک فیلم نامه ، نویسنده برای آشنایی خواننده اش قهرمان اصلی را معرفی می کند : آونگ و بعد تا خیلی بعد چیزی از آن نمی شنویم ، یک نوع تعلیق و ایجاد پرسش در ذهن خواننده که چرا باید همه چیز به این آونگ مربوط باشد . آونگی که همراه زمین نمی چرخد ، یک نوع سکون و زمانی پستر به این فکر می کنید که همه ی زمین به دور آونگ می چرخد ، پس آونگ ارزشمند است ، شاید حتی قابل پرستش و راهنمایی برای اندیشه های زمینی که حیرت زده از چرخش زمین به این آونگ پناه می برند .

داستان رمان ، آن قدر با حوصله تکوین شده که همه چیز جای خودش است . سرعت حرکت شما برای رسیدن به زنجیره ی ارتباطی دریای کلماتی که می خوانید ، بسیار اندک است . به گونه ای که اغلب اوقات احساس ناتوانی می کنید . کم تر نویسنده ای را می بینید که این همه دانش خود را که بعد از این همه سال پژوهش ،یافته ،در قالبی بی بدیل روی کاغذ بیاورد . داستان ، تصویری از کمدی اشتباهات آدمی ست . داستان ویراستارانی که برای موسسه ای کار می کنند که آثار مهجور نویسندگانی را به چاپ می رساند که هزینه ی چاپ را خودشان می دهند . روزی برای سرگرمی خویش ، دست به ترکیب همه ی این اطلاعات تاریخی و متافیزیکی می کنند و آن چه حاصل می آید طرحی است که قرن ها ، گروه هایی که برای حکومت جهانی تلاش می کنند به دنبال آنند . طرح به نابودی ویراستاران می انجامد و راوی داستان ،که از ویراستاران است ، در نهایت می فهمد که این همه ، تخیلی بوده که از سرنخ هایی اشتباه حاصل شده و همه باید برای اشتباهی که ابتدا سرگرم کننده می نماید ، به ورطه ی نابودی روند .

شرح اکو از این همه حادثه ، مسحور کننده است . نمی دانی با این همه اطلاعات چه کنی . اما این همه  هیاهو برای رسیدن به طرحی که در گذشته بوده چیست ؟ به راستی این انسان ها چرا باید تن به مطالعه ی علومی دهند که مهجور و دیوانه کننده اند ؟ جواب این سوال در رمان هست :

((... با در نظر گرفتن شکست اتوپیاهای دنیای مدرن ، زمان برای بازنگری در فرهنگ گذشته ی فراموش شده کاملا ً مساعد است ))

و این کلید حل معمای رمان است . انسانی وازده و پوچ که همه ی آمال و اندیشه هایش در این قرن به خاک و خون کشیده شده است . اکو با تصویرگری هایش از زمانه و سرگشتی جامعه ، این حس را در کنار تاریخ چه هایش به ما می دهد . در واقع توجیهی برای این همه فلاش بک به تاریخ سرزمین ها . این واکاوی تاریخ ، تلاشی جهت یافتن خطایی در گذشته است . خطایی که انسان را به مسیری اشتباه انداخته و این اشتباه هنوز هم گریبانش را می گیرد و در این میان فقط آونگ است که بدون اشتباه ، سالهاست که مسیری را طی می کند و تنها نقطه ای ست که بعد ندارد و نمی چرخد . استعاره ای از خدا .

کمدی اشتباهات انسان پایانی ندارد . همیشه به دنبال فرصت هاست و نمی داند که همیشه فرصتی داشته و ندانسته بربادش داده . هسته ی اصلی این زنجیره ها همین کمدی ست . همین اشتباهاتی که انسان را از حقیقت دور کرده است . به راستی باید به دنبال حقیقت بود و آن را پیچیده کرد و یا ساده فکر کرد و در گوشه ای از خیابان حقیقت را یافت .

پی بردن به کنه اثر اکو بدون فکر محال است . باید کمی به خود عذاب دهید و بتوانید ارتباطی در ذهن خود برای این همه بیابید . رمان آمیزه ای از دانش هایی ست که شاید یکبار برای همیشه به آن بربخورید پس فرصت تفکری زیبا در این مورد را از دست ندهید .

به راستی هدف از دانستن چیست ؟ این که زنجیره ها را بیابید چه لذتی دارد و چه خود آزاری در این کار نهفته است که انسان را به این کار وامی دارد ؟ این که بدانی چیزی را که نهفته و مبهم است . تو می شوی و دیگران ، جدایی بدون بازگشت ، لذت های تنهایی و نشستن در تپه ای و نگریستن به زیبایی :

(( ...تفاوتی نمی کند که بنویسم یا ننویسم ، آنها حتی در سکوت من دنبال معانی دیگری خواهند گشت . آنها این طوریند . کور در برابر مکاشفه . ملکوت ، ملکوت است . همین و بس .

اما سعی کن به آنها بگویی ، آنها که کم ایمانند .

پس می توانم اینجا بمانم ، به انتظار ، و به تپه ها نگاه کنم .

خیلی زیباست ))

 

کتابنامه :

آونگ فوکو ، امبرتو اکو ، رضاعلیزاده ، انتشارات روزنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:18  توسط داريوش | 
شوخی رمانی ست که برخلاف ظاهر عاشقانه اش ، داستان نفرت ، تنهایی و شکست است . اگر خام دستی های اولیه ی کوندرا را درنظر نگیریم ، این رمان ، بهترین رمان اوست که هم از نظر روایی و هم از نظر تکنیکی حرف های زیادی برای گفتن دارد و نویسنده که بعدتر در آثارش بیشتر به فلسفه پرداخت تا داستان، در این جا داستان می گوید و با شخصیت پردازی ، هر چند ناقص ، رمانی زیبا و خواندنی می آفریند . با این وجود شوخی نقاط ابهام زیادی دارد که عمدی نیست و ناشی از سهل انگاری نویسنده است ، جاهایی که نویسنده در انتقال احساساتش ناتوان است و خواننده را متقاعد نمی کند . ولی همه ی این ها سبب نمی شود که رمان را تا به آخر نخوانید و از آن لذت نبرید . شاید بزرگترین مشکل رمان به جایی برمی گردد که نویسنده خواسته همه ی حرف های نگفته اش در این همه سال را یکباره روی کاغذ بیاورد ، گاه از داستان خارج می شود و فقط شعار می دهد و این برای یک رمان ، از هر چیزی بدتر است . در واقع ، شخصیت ها ، گاه بیش از یک روایت اول شخص دانایی دارند و چون فیلسوف و نظریه پردازی صحبت می کنند . به عبارتی دیگر ، نویسنده ، گاه فراتر از ظرفیت شخصیتی که خود آفریده، صحبت می کند .

از منظر تکنیکی و فنی ، رمان خوب از کار درآمده است . روایت ، به صورت اول شخص و به سبک مدرنیست ها ، از زبان چند شخصیت است که در فصل پایانی رمان ، با هم تلاقی می یابند . یک نوع تدوین موازی ، که روایتی را با انسجام پیش می برند ، گاه برهه ای از زمان با دو روایت بیان می شود که ذهن خواننده را کاملا ً روشن می کند و گاه برهه های زمانی مختلف ، در راستای هم روایت می شوند . این سبک نوشتن ، خواننده را درگیر داستان می کند و او را با خود از هر نظر همراه می سازد . نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها ، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است . این روایت ها گاه ، برهه های زمانی طولانی را روایت می کنند . در صورتی که نویسندگانی که از این سبک استفاده کرده اند ( به خصوص وولف و فاکنر ) روایت هایشان در قالب تکه های زمانی کوتاه بوده است و این روایت را از حالت اتوبیوگرافی خارج می کند و نوشته را درونی تر و عمقی می کند . وقتی  روایت در برهه های زمانی طولانی باشد ،نوشته بیشتر به شرح حوادث اختصاص می یابد و این گونه ، نوشته از نظر روایت ، کلاسیک می شود ولی از نظر تدوین موازی و مدرن .

اما از نظر درون مایه رمان به دوقسمت تقسیم می شود :

اجتماع؛رمان از نظر توصیف جامعه ای که روزبروز در باتلاق کمونیسم فرو می رود ، در سطحی عالی ست . چیزهایی که نویسنده دیده ، شنیده و با تمامی وجودش حس کرده ، در رمان دیده می شود . تصویری از چک که نمونه اش فقط در آثار بهومیل هرابال دیده می شود . تصویری از انسان هایی مسخ شده  که لحظه به لحظه ، در دامان ایدئولوژی ای دروغین می روند . شوخی ، تصویری از ترس ، ریا و مسخ است . چیزی که در تمامی جوامع توتالیتر به نوعی بوجود می آید . جامعه ای که انسان هایش ، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی ، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی ، روزبروز تنهاتر می شوند . جامعه ای که در عین شعار پایبندی به سنت های ملی ، لحظه لحظه از آنها فاصله می گیرد . در پایان رمان نیز ، لودویک ، قهرمان رمان ، با وجود نفرت قبلیش از موسیقی سنتی و ملی چک ، دوباره به آن پناه می برد و این راهکار نویسنده برای رهایی از بن بست کمونیسم است . راهکاری که تا سالها امکانش فراهم نشد و زمانی نیز که فراهم شد ، بازفرهنگ تحت تاثیر غرب قرار گرفت و در واقع ، اندک اندک به فراموشی سپرده شد . در مجموع رمان ، در توصیف فضای جامعه ای در زمان استالین موفق است و این بیش از همه به ملموس بودن فضا برای نویسنده و تجربه ی شخصی او و انتقال این حس به خواننده برمی گردد و این، رمان را برای خواننده باور پذیر می کند .

شخصیت ها ؛شخصیت ها همه حول قهرمان داستان ، لودویک ، می چرخند. لودویک شمایل یک قهرمان را ندارد ، ولی چشم بینای جامعه ی اطرافش است . سرنوشت او با یک شوخی با دوست دخترش تغییر می کند و او را از کمونیسم جدا می کند ، در واقع این شوخی اساس دگردیسی وبلوغ شخصیت او می شود . یاروسلاو ، دوست دوران کودکی لودویک ، نماد یک فرد وطن دوست است که سرانجام پی می برد که آرزوهایش برای پسرش ، سرابی بیش نبوده و نسل جدید برای ایدئولوژی او و هم دوره ای هایش ، ارزشی قائل نیستند و همه ی این ها خواب و خیالی پوچ بیش نبوده است . اما رابطه ی بین هلن و لودویک ، رابطه ای ست که لودویک برای انتقام شخصی از شوهر هلن ، شکل می دهد و وقتی پی می برد آن ها دیگر از هم جدا شده اند ، باز هم شکست می خورد . اما رابطه ی عشقی لودویک و لوسی ، با این که اساس روابط رمان است ، خوب از کار در نمی آید . لوسی راوی نمی شود ، بلکه او فقط از زبان لودویک و و کوستکا ، روایت می شود . شاید اگر روایتی از لوسی داشتیم ، ابهاماتمان در مورد شخصیتش ، رفع می شد . لوسی نماد معصومیتی پایمال شده است که تناقض ها شخصیتیش ، چه از سر تعمد یا تساهل نویسنده ، با خواننده مانوس نمی شود . شاید کوندرا بهتر دیده که این شخصیت از نظر دیگران روایت شود تا ابهامی مرموز در شخصیتش بوجودآید و او برای خواننده علامت سوالی شود .

اگر به رابطه ی بین شخصیت ها دقت کنیم ، نوعی شکست دیده می شود . شکستی که همه به نوعی گرفتار آن هستند یا می شوند ، در واقع در همه ی این شخصیت ها ، سیری از عشق به نفرت را می بینیم . اما تفاوتی بین لودویک و دیگر شخصیت ها وجود دارد ؛ ما این حس نفرت را از همان آغاز در لودویک می بینیم ، ولی در دیگر روایان داستان ، حس نفرت به تدریج بوجود می آید و در پایان رمان ، به اوج خود می رسد . ولی در همان ابتدای رمان با نفرت لودویک آشنا می شویم ، بعد عشق گذشته اش برایمان روایت می شود و در نهایت به نفرت دوچندان حالش می رسیم . این توصیفات در آغاز رمان ، به نوعی حس نفرت را برای ما تداعی می کند :

((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم . ولی خودم را گول می زدم ؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم ، در واقع نفرت بود ...))

در پایان رمان ، برای رهایی یا تسکین نفرتش ، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد . چیزی که سالها پیش از آن ، آن را رها کرده است . در واقع هدف نویسنده ، بازگرداندن قهرمانانش به عشق های قدیمیشان برای رهایی از نفرت و چه چیزی زیباتر از عشق به میهن و اصالتی که هیچ ایدئولوژی تمامیت خواهی آن را نیالوده باشد .

شوخی ، به خاطر در بازار کتاب ایران با سانسور منتشر شده که علت آن توصیف لحظه به لحظه ی سکس لودویک با هلنا در بخش 5 رمان است که این قسمت نیز ترجمه شده و در اینترنت انتشار یافته است .

با همه ی اوصافی که کردیم ، شوخی رمان بزرگی است ( به نظر من بهترین اثر کوندرا) که تصور ادبیات چک بدون آن غیر ممکن است هر چند که از نظر ساختار ، واقع گرایی و شخصیت پردازی به بهترین آثار بهومیل هرابال نمی رسد .

 

کتاب نامه :

شوخی ، میلان کوندرا، فروغ پوریاوری ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:39  توسط داريوش | 
همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی .

همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست .

داستان با یک غافلگیری آغاز می شود :

(( مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه ای را حس می کرد ))

این پیش بینی فاجعه ضربه ای سخت بر خواننده است ، خواننده خود را آماده ی حادثه ای می کند که نویسنده از همان ابتدا و بدون آشنایی با شما ، خواننده را در گیر آن کرده .این فاجعه با توصیف صحنه ی قتل راوی ادامه می یابد و بعد جایی شبیه به برزخ را می بینیم و دونفر که چون نکیر و منکر از او سوال و جواب می کنند . اما ما هنوز هیچ چیز از شخصیت راوی نمی دانیم ، فقط فضای رمان اندکی برایمان تداعی شده ، اما با تکنیکی کاملا ً سینمایی شخصیت راوی با سوال و جواب های او باآن دونفر برای ما روشن می شود .  اولین ویژگی این شخصیت ترس است :

(( این طور بارم آورده بودند که بترسم ، از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند و ازدوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد و از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید ))

و چقدر حرف در این پاراگراف وجود دارد از همه ی محدودیتی که طی قرون ،ما را به موجوداتی خفقان زده ، ریاکار و ترسو بدل کرده است .

باز ما با تدوینی غیر خطی باید برگردیم به دوران حیات و فلاش بک های ذهنی یک مرده ، در واقع رمان روایتی است از خاطرات یک مرده که شاید در دوران حیاتش هم مرده ای بیش نباشد . بازی با زمان ، سبک قاسمی ست و در دیگر آثار او نیز دیده می شود . ادامه ی رمان ، باز کردن گره هایی ست که نویسنده با زیرکی در ابتدای رمان ، آورده و خواننده را در خلسه ای مرموز فرو برده ، این مرموز بودن و ابهام و بی زمانی و غیرخطی بودن ، بسیاری را در ابتدا از ادامه ی رمان ، باز می دارد ولی این عیب نیست ، بلکه تکنیکی ظریف است که در آثار فارسی بسیار کم دیده ایم( به جز آثار گلشیری ) .

شخصیت پردازی ها شروع می شود . ما باید با تک تک ساکنان یک طبقه ی آپارتمان آشنا شویم ولی نه به سبک باباگوریو بالزاک ، بلکه به شیوه ی قاسمی ! بعضی اوقات احساس می کنی که زبان نگارش قاسمی بسیار فاخر است و واژه ها زیبا و شعر گونه و پر تملق و فخر فروشانه ، اما توصیف های او واقعا ً این چنین نیست ، او ایجاز را خوب می شناسد ولی خیلی اوقات از آن استفاده ای نمی کند . این جاست که احساس می کنی در جاهایی که می خواهی چیزی بدانی کم گویی می کند و جاهایی که چندان علاقه ای به آن نداری شاخ و برگ می دهد ولی باید بدانید که این ها همه ویژگی های سورئال و غرق شدن در رویاپردازی های نویسنده است. در واقع یک نوع تشنه گذاشتن خواننده برای درک واقعیت و واداشتن او برای تفکر و تخیل بیشتر .

اما همیشه این عبارت پردازی های زیباست که در گوشه گوشه ی رمان ،خواننده را با ذهن نویسنده همراه می کند :

((...به زودی روشن شد که او هم مثل ما از اهالی شب است . این را از نوری فهمیدیم که از پایین در اتاقش بیرون می زد و از صدای گاه گاهی سرفه اش .))

به کلمات دقت کنید ، همه ابهامی در خود دارند که شما را به فکر می اندازند و این بازی با کلمات ، شما را تا انتها همراه می سازد .

فصل دوم رمان به نظرم بهترین فصل رمان است و بسیاری از دغدغه ها و چالش های خواننده حل می شود ، شخصیت ها بی پرده تر و رهاتر می شوند و کمی از ابهام ها زدوده می شود . فصل با مواجه شدن فرد با آینه شروع می شود و مشکلاتی که او از آنها تحت عنوان وقفه های زمانی نام می برد . این وقفه های زمانی که از بیماری های اوست ، راهی می شود برای رهایی از ترس هنگام مرگ ،بله ، او به طور ذاتی از مرگ می ترسد و زمانی که در با برزخ با به او می گویند که باید برگردد به همان خراب شده ، باز از ترس قالب تهی می کند و این تناقض به زیبایی در رمان تصویر می شود .

او در آینه چیزی نمی بیند ، یعنی نمی خواهد خود را ببیند و برای رهایی از آن گاه در زمان اسیر می شود . دیوانه ای ست در میان دیوانگان دیگر و منشا این دیوانگی ؟ همین جاست که باید از نشانه ها کمک بگیریم برای رسیدن به مفهمومی که در هاله ای از ابهام است ، مثل فیلم های دیوید لینچ یا لوییس بونوئل و تمامی آثار سورئال دیگر و این فرار از رئال نویسی تمهیدی ست که کاربردش در غرب و اینجا متفاوت است . دیگران برای نمایش پوچی و مسخ انسان هایی که اسیر مدرنیسم و پست مدرنیسم و تکنولوژی شده اند و باز هم تنها هستند و این جا برای نمایش انسان هایی که آرمان ها و اندیشه هایشان در هیاهویی از خاک گذشته باقیمانده و خود جسمی هستند سرگردان که روح خود را در شکست هایشان به جا گذاشته اند و نویسنده برای بیان این ها راهی ندارد جز پرده پوشی و این پرده پوشی به بیان غیر خطی واقعیت و گاه ، تخیل صرف منجر می شود.  این بیروحی در تبعید شکل دیگری می یابد و در واقع این دیوانه خانه ای که ترسیم می شود خوابگاه انسان هایی مسخ شده است که برای فرار از اندیشه و واقعیات گذشته ، در تنهایی خویش ، به رویا فرو می روند . و این تنهایی از دوست نداشتن می آید ، دوست نداشتن هیچ چیز و هیچ کس دیگر :

((...آدمی می تواند مسکن را مصرف کند ولی نمی تواند آن را دوست بدارد . پس از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم ...))

اما مشکل او این است که در هر چیز عیبی می بیند و این بدبینی از گذشته ای تلخ می آید ، گذشته ای که اصلا ً از آن صحبت نمی شود و اگر هم بشود آن قدر جسته و گریخته است که راه به جایی نمی بود و ذهن مارا روشن نمی کند . گذشته ای در وطن که هر چه بوده ، او را به این روز انداخته و بدبینی را چون بقیه ی سایه های زمانه ، بر زندگی اش انداخته است .

اما او چه می خواهد ؟ رهایی از تنهایی ؟ یا رهایی از همه چیز ؟ شاید دیگر به چیزی امید نداشته باشد و حقیقتا ً رهایی برایش خوابی دلنشین و رویایی باشد با این که حتی به رهایی و رستگاری مرگ نیز اعتقادی نداشته باشد :

(( ...حالا می فهمم چرا از دست دادن استقلال این قدر آسان است و به دست آوردنش این قدر دشوار ، و من که کشورم را ترک کرده بودم برای این که به همه چیز من کار داشتند حالا حس می کردم نفرین شده ای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارندم به جایی خواهم رفت که به همه چیز من کار خواهند داشت ))

اما این وقفه های زمانی واقعا ً ریشه در چه دارد ؟ راوی کتابی نوشته به نام (( همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ))  و به تدریج سرنوشت او و دیگر ساکنان این طبقه همان چیزی می شود که او در کتاب آن را پیش بینی کرده است . چیزی شبیه کتاب مکلیادس در صد سال تنهایی ، و حال در برزخ باید پاسخگوی این کتاب باشد ( نامه ی اعمال ؟ ) و این ها عذابی ست که حتی پس از مرگ نیز او را رها نخواهند کرد .

همنوایی شبانه ، تابلویی اکسپرسیونیستی – سورئالیستی از انسان هایی است که همه چیزشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایشان در این جهان ، پرسه می زنند . رمانی پر از تخیل ، رویا و هذیان ، با شخصیت هایی بکتی – بونوئلی . زبان برای خواننده ی ایرانی نامانوس است ولی وجودش چه از نظر سبک و چه از نظر مضمون توانسته بسیار ظریفانه ،مفاهیمی ممنوعه را لابلای کلمات قرار دهد، ارزشمند و غنیمت است و در برهوت ادبیات فارسی ما ، رمان ، لااقل یاد بوف کور را برای ما زنده می کند .

کتاب نامه :

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ، رضا قاسمی ، انتشارات نیلوفر 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:24  توسط داريوش | 

رومن گاری نویسنده ای فرانسوی ست که آمریکایی می نویسد . سبک ، درون مایه و شخصیت پردازی ها همه و همه ، آمریکایی ست . اما می توانیم از لابلای دیالوگها ، زیبایی هایی از جنس ادبیات فرانسه را بیابیم . گاری ، نویسنده ای ست که بیش از هر کسی صدای نسل خویش را شنید و از آنها نوشت . رمان های او سرشار از نگرانی ست ، نگرانی از آینده ای که تیره و تار می نمود . نگرانی از دنیایی که دیگر جنگ نداشت ولی این باور را به همه می قبولاند که انسان بدون جنگ خطرناکتر از انسان در حال جنگ است. زندگی در این برزخی که نامش جهان بدون جنگ است ، به سوی قهقرایی می رود که حاصل آن پوچی نسلی ست که به ثبات رسیده است . اما در این میان جنگی وجود دارد ، جنگ ویتنام ، اما فضای رمان در اروپا و در سوییس است .این که فضای ملتهب رمان در سوییس می گذرد خود کنایه ایست از درگیری و جدالی فکری که در آرامترین بخش اروپا رخ می دهد ، جایی که کوهستان های پر از برفش ، مکانی شده برای پناهندگانی از سراسر جهان که تنهایی و انزوایشان را به این مکان کشانده اند . لنی ، جوانی از آمریکاست و قهرمان این رمان ، قهرمانی که رگه ای از قهرمانان ندارد. فردی تنها و منزوی که از انسان ها گریزان است ، از هر کس که زبانش را بلد است ، فراری ست و زمانی می تواند باکسی رابطه ی خوبی داشته باشد که زبانشان مشترک نباشد . لنی از تعهد گریزان است و بزرگترین تعهد ، عشق است و او از عشق گریزان است . تنهایی ، یک نوع جاذبه و دافعه ی همزمان برای عشق دارد . گاهی ملال آن ، عذاب آور می شود و خواستار باهم نشینی ای که تنهایی را زایل کند ، نوعی همدلی که انسان را پر از دیگری کند و زندگیش را رنگی کند، جاذبه ی آن می شود و دافعه ای که ریشه در ترس او از خارج شدن از پیله ی خویش و هم چنین ، بازگشت او به تنهایی دارد . لنی همیشه این هراس را دارد . این هراس مختص به او نیست . همه ی شخصیت های این رمان به نوعی تنهایند و این تنهایی از جامعه نشات می گیرد .

شخصیت های رمان ، هر کدام نماینده ای از نسلی سردرگم هستند که اسیر سیل همه گیر ایدئولوژی هایی شده اند که فقط ظاهرشان زیباست . مانیفست های کاذبی که می خواهند انسان را به رستگاری برسانند اما جز تباهی او، هیچ حاصلی ندارند .

هدف گاری ، القای این حس آشفتگی به خواننده است . با توفانی از افکار و اعتقادات مواجه ایم که اغلب مسخره می نمایند ولی واقعیند . کم کم سردرگمی به خواننده نیز منتقل می شود و شما کاملا ً در جو رمان قرار می گیرید و رمانی که ابتدا برایتان اندکی سنگین بوده است ، قابل فهم تر و قابل تحمل تر می شود و کمی بعد ، زیبا می شود و دیگر از آن جدا نمی شوید . این هنر گاری ست که تلخ ترین نوشته ها را به خورد خواننده می دهد ، بدون این که آنها را از خود جدا کند . با این که در این راه از طنز خود نیز بهره می گیرد ، ولی طنزش آنچنان تلخ است که برای همراهی خواننده کافی نیست .  هنر اصلی او در دیالوگ نویسی است . دیالوگهایی که بین شخصیت های گوناگون رمان می بینیم ، در هیچ رمان دیگری یافت نمی شود . دیالوگهایی صریح، ساده و عجیب از انسان هایی عجیب و ناملموس . این ها همه تعمدی ست و برای قرار دادن خواننده در جایی که تجربه ای از آن نداشته و آشفته کردن ذهن او و همدلی او با قهرمانان داستان ، لازم بوده است . مثل این است که در جایی نشسته باشی که پر از اصوات گونه گون باشد که گوشت را آزار دهد ، تو تحمل می کنی ، ولی کمی بعد آن قدر ذهنت مغشوش می شود که دیگر از توانت خارج است و برای رهایی از این صداها و سرگیجه ای که رهایت نمی کند ، تو نیز صدایی از خود در میاوری ، صدایی که چون نتی ناهمگون و زیر ، در میان دریایی از اصوات گم می شود ...

خداحافظ گری کوپر ، کنایه ای ست بر روزگار خوش ، روزگار قهرمان پرور ، روزگار رویای آمریکایی ، نویسنده با این روزگار خداحافظی می کند و می داند که این روزگار دیگر برنمی گردد ، روزگاری که کسی ، یک تنه ، چون قهرمانان با دیگران می جنگید و پیروز می شد ، روزگاری که امید وجود داشت . چیزی که مرا یاد  آهنگ داریوش ، قیصر ، انداخت :

کی می دونه اگه برگردیم عقب ، دل طوقی واسه کی پر می زنه ؟

اگه فرمونو یه شب دوره کنن ، چند تا چاقو پشت قیصر می زنه ؟

کی می دونه ، اگه بر گردیم عقب ، داش آکل ، به عشق کی سر می کنه ؟

اگه رستمو ببینه روی خاک ، پشتشو، بازم به خنجر می کنه ؟

 

کاری که گاری در این رمان انجام داده ، هجو تمامی زمانه ای ست که با چشمان خود می دیده و صداهایی ست که می شنیده . در خط به خط رمان این نگرانی دیده می شود. اما راه حل او چیست ؟ عشق و تعهد و امید . چیزی که او در رابطه ی بین لنی و جس ، شکل می دهد ، شکل گیری رابطه ای ست که می خواهد جوانان را از تنهایی برهاند و تعهد را بین آنها عملی سازد . تعهدی که آینده ای را می سازد و برای ساختن این آینده ، باید سفر کرد :

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا ، آیا همین رنگ است ؟

خداحافظ گری کوپر ، مرثیه ای است بر رویایی که هرگز شکل نگرفته است . رویایی که زمانی مادران برای بچه های در گهواره شان می گفتند ولی اکنون ، مادری نیست که برای بچه اش ، رویایی بگوید .

کتاب نامه :

خداحافظ گری کوپر ، رومن گاری ، سروش حبیبی ، انتشارات نیلوفر

( چاپ قبل از انقلاب آن توسط انتشارات امیرکبیر است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 17:56  توسط داريوش | 

اولین رمان آنلاین فارسی . رمانی که بیش از هر اثری می تواند شخصی باشد. خود نویسنده اذعان دارد که ساختار در چنین رمان هایی هرگز به آن ایده آل خود نمی رسد و اصلا ً زیبایی آن ، نبود ساختار است . مثل چند حلقه فیلم از چند برهه از زندگی که به روش های مدرن تدوین و مونتاژ شده باشند . زمانی به هم ریخته و سرشار از پرش از خاطره ای به خاطره ی دیگر ، چیزی نیست که نوآوری باشد ولی در ادبیات ایران با آن مواجه نبوده ایم . آن هم با زبانی شیوا و سرشار از احساس و کلمات زیبا که پیوند بین گذشته و حال را ساده بیان کند . پل بین گذشته و حال ، کلماتی ست که هر آن غافلگیرت کی کنند . هیچ نمی دانی و نمی توانی حدس بزنی که الان چه می شود ، الان در چه زمانی هستی و به چه زمانی می خواهی سفر کنی .

بازی با زمان، در درجه ی اول برای نشان دادن آشفته بودن ذهن و بعضا ً مالیخولیا ست . مالیخولیایی که از همان فصل اول و حضور مرد در بیمارستان برای ما تداعی می شود :

(( ...همینطور که دراز کشیده ام روی تخت ، هیچ کار دیگری ندارم جز آن که فکر کنم به همه چیز ...))

و همه چیز از فکر شروع می شود و اولین فکر ، فکر عشقی ست که چون عشق های قبلی مرد ، نافرجام مانده است و عشق نافرجام بیش از هرچیز حس تنهایی را بوجود می آورد . تنهایی در تمامی صحنه هایی که برای ما تداعی می کند ، وجود دارد . حتی در هم آغوشی های عاشقانه :

(( ...چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست ؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی  دو نفره ؟ چرا هرکس چند نفر است ، با چهره هایی گوناگون ؟...))

مرد ، در عشق به دنبال خلوتی ست که او و معشوقش را به جزیره ی تنهایی شان ببرد ولی همیشه حجابی مانع رسیدن او به این جزیره شده است . در واقع می توانیم این را یک ضعف در ایجاد رابطه قلمداد کنیم .ضعفی که در مرد و در زمانه وجود دارد و بر این نظر که انسان ها ، همه تنهایند صحه می گذارد.

( مرا به یاد فیلم های آنتونیونی می اندازد به خصوص فیلم l'eclipse   ) . پس خواننده اندکی با هدف بازی با زمان آشنایی می یابد که شاید نویسنده خواسته باشد برای ریشه یابی تنهایی خویش به سفری در زمان برود و گذشته و حالش را واکاود و به نتیجه ای برسد . او میانسال است و مثل همه ی  انسان های این سن ، دچار بحرانی ست که هویتش را جستجو می کند و نگاهش به گذشته و دوران گذاری که نامش جوانی ست ، بیشتر می شود و با ترسی کودکانه می خواهد نگاهی به کارنامه اش در این سالها بیاندازد . برای مرد داستان ، که تنها است انگیزه های دیگری نیز وجود دارد . انگیزه هایی که واداشته که تلخ ترین خاطراتش را به یاد آورد . خاطراتی که شایدسالهاست آن هارا فراموش کرده است . خاطراتی که بیش از هرچیز از عشق های نافرجام او منشا می گیرند . از ساعت های هجرانی که گذرانده و از حتی عشق دیگرش ، سه تار ، که باید چهل تا از آن را بسازد و آنگاه حیران و سرگشته ی  صدای ساز چهلم ،  به خود بقبولاند که زندگیش بیهوده نبوده و همه ی این ها پوچی نیست . اما با وجود درگیری هایی که با خود دارد و گاه سعی می کند که این را نفی کند ، او به پوچی رسیده است :

(( ... راستش اگر هنوز زنده ام ، اگر گاه به گاه فکر می کنم که پرم از جنبش حیات ، فقط و فقط مال بی جربزگی ست ))

وضعیت این مرد در بیمارستان یادآور(( مالون می میرد )) بکت است . مردی بیمار که در بیمارستان ، در وضعیتی میان توهم و هذیان و گذشته اش به دام می افتد . البته با تفاوت هایی اساسی که بزرگترین آن ، زبان نوشتار است . زبان قاسمی بسیار زیبا و دلنشین و زبان بکت ، گنگ و مبهم و دشوار است . هر دو طنز دارند و فلسفه ی هردو ریشه هایی مشترک دارد . وردی که بره ها می خوانند ، نوشته های یک انسان است که در زوالی بی بازگشت روبه مرگ می رود . وردی که بیش از هرچیز یادآور مرگ است و ناامیدی :

((... همان وردی که بره ها می خوانند وقتی پیشانیشان حنا می بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه . همان وردی که من می خوانم ... چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست ))

و این وردی ست که نسلی می خوانند ، برای رهایی از دخمه ای که نامش را جهان گذاشته اند و زندگی ای ، که هیچ ندارد . همه چیز ، هیچ است و تو ، چاره ای جز غرق شدن در تنهایی و انزوا و یادآوری گذشته ات نداری ، شاید در این خاطرات ، چیزی یافتی . بیشتر به یک باتلاق شبیه است که هر چه بیشتر در آن دست و پا بزنی ، بیشتر فرو می روی .

جسارت و بی پروایی در نوشتن را دوست دارم ، چیزی که ما ایرانیها نداریم ، حتی در صحبت کردنمان نیز نداریم . برای همین است که ادبیات ما برای دیگر ملل گنگ و نامفهوم است . این را می توان گذاشت به پای این که همیشه خط قرمزی بوده ، خط قرمز هایی که دیگر بخشی از ناخودآگاه ما شده است . ناخود آگاهی که بر ما فرمان می راند که همه چیز را نگوییم و اگر می خواهیم بگوییم ، آن قدر آن را در لفافه بپیچانیم که دیگر قباحتش آزاردهنده نباشد . سمبل ها تا حدی در این رمان شکسته شده ، دیگر واضح تر وقایع را می بینیم و می شنویم . حتی آنجا که نویسنده می گوید : (( سه تار ساز اختناق است ، ویولن ساز دموکراسی )) هم پیام واضح است ، همه می گیرند ، همه با آن همراه می شوند و این هنر نویسنده است که می تواند هر خواننده ای را با خود همراه کند ، هنری که نویسندگان ایرانی به ندرت از آن برخوردارند و از این جهت ، او را می ستایم . بداهه ای که در این رمان وجود دارد ، شاید بیش از هر چیز از بداهه نوازی نشات گرفته باشد . شیوه ای که در آن ، نوازنده ، فارغ از هر گونه دستگاه و کوک و مقام و ردیف ، می نوازد ، برای دل خویش و گاه ، چه زیبایی ها از این نواختن که بیرون نمی ریزد . همین برای نوشتن نیز دست مایه می شود . وردی که در این رمان ، از میان کلمات بیرون می ریزد ، آهنگی ست که از بداهه ی نویسنده برای خود و زمانه اش ، تراوش شده و بر قلب ها می نشیند . این که تنهایی مردی در غربت را بخوانیم ، با کلماتی زیبا که تلخی خود را دارند ، از دست هر نویسنده ای بر نمی آید . اغلب نویسندگانی که این گونه از غربت نوشته اند ، آن قدر دست رنجشان تلخ شده که برای خواننده ناملموس بوده و او از درک آن عاجز شده ، پس ابراز همدردی ای با نویسنده نمی کند و دیگر نوشته های او را نمی خواند ، با وجودی که می داند او چه سختیها کشیده و چقدر تواناست .

در رمان هایی از این دست ، حفره ای دیده می شود ، حفره ای که نشات گرفته از دوری آن ها از خاک وطن و انسان هایی ست که نامشان هم میهن است . از این که حالا ، در ایران چه می گذرد و چرا کسی از جوانان حال نمی نویسد . فراموش نکنیم نسل اول نویسندگان ما ( هدایت ، جمال زاده و چوبک ) بخش اعظم زندگی خویش را در غربت گذراندند ولی هرگز از فرهنگ عامه ی ایران دور نشدند و  ماندگاری آن ها نیز به همین دلیل بوده است . در این رمان نیز همین را می بینیم : گذشته ای که به زیبایی هر چه تمامتر گوشه ای از فرهنگ ایران را به تصویر می کشد ( و چقدر جنوب در توصیفاتش برایم زیباست ؛ حتی برای منی که خود از جنوبم واز بستر داستانسرایی قوی این خطه  آگاهی دارم ، باز هم تازگی داشت و برایم یادآور جن نامه ی هوشنگ گلشیری بود ) واقعا ً لذت بخش است . احساس می کنی یک رمان ایرانی زیبا را می خوانی وبعد زمان حال ، که ادبیات غربت و تنهایی ست . برایم ادبیات غربت نیز ملموس است ، چون ادبیات تنهایی ست و  بسیار این نوع نوشتن و این فضاها را دوست دارم ولی دیگر خوانندگان نه . می دانم که بواسطه ی هنر پرداخت بالای نویسنده است که این بخش ها را می خوانند و البته درهم شدن آن با وقایع گذشته . شاید بهتر باشد این طور بگویم زبان زیباست ولی فضا غریب . باید قبول کنیم که نویسنده هرچه توانا باشد هم نمی تواند این فضاها را ملموس کند .شاید هم تعمدی باشد و من اشتباه می کنم ولی با این وجود ، زیبایی رمان از این نشات می گیرد که زمان ها در هم ادغام شده اند  و این ادغام بیش از هر چیز رمان را از رخوت این فضا ، نجات داده است .

اما به راستی مشکل این مرد چیست ؟ سوالی ست که خواننده ی غرق شده در زیبایی های کلامی رمان ، گاه با بیرون کشیدن خود از حجاب کلمات و به کار انداختن فکر ، از خود می پرسد . تنهایی ؟ عشق ؟ غربت ؟ هویت ؟ ترس ؟ شاید همه ی این ها و البته سکوت . سکوتی که چون پرتگاهی فاصله ی میان گذشته ای خیلی دور و حالی نزدیک را پر می کند . سکوتی که می تواند هرچیزی باشد در این زمانی که از دست رفته ، زمانی که شاید این قدر تلخ بوده که حتی بیان زیبا نیز نمی توانسته آن را برای کاغذ قابل تحمل کند . من مشکل را از این سکوت می بینم .

وردی که بره ها می خوانند ، وردی ست که نویسنده از کیلومترها دورتر ، برای ما می خواند . ما به آن گوش می دهیم ، گاه با آن می میریم و گاه با آن به گذشته ی خود بر می گردیم . شاید چیزی در گذشته از دست رفته است . شاید نه ، حتما ً، زمانی را از دست داده ایم .

 

کتاب نامه :

وردی که بره ها می خوانند ، رضا قاسمی ، نسخه ی الکترونیک رمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 13:37  توسط داريوش | 

   

 

(( سرانجام بازگو کیستی

ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام

قدرتی که همواره خواهان شر است

اما همیشه عمل خیر می کند ...))

رمان با این شعر از  فاوستِ گوته آغاز می شود . برخلاف این رمان که در ایران بسیار پرفروش بوده ( به چاپ دهم رسیده)، فاوست فروش بسیار کم تری داشته است و البته این بیشتر به ساختار شعر گونه و اپرامانند فاوست بازمی گردد که زیبایی اش در گرو خواندن آن به زبان اصلی ست و هر ترجمه ای از ارزش آن می کاهد . ولی رمان مرشد و مارگریتا ، آن قدر تصاویر زنده دارد که خواننده را به حیرت می اندازد  و حتی نخواندن آن به زبان اصلی نیز از زیبایی های آن کم نمی کند . هر خواننده ای ، اعم از معمولی و حرفه ای ، از خواندن این رمان لذت می برد ولی دریافت و فهم از این رمان ، به تفکر و ذهن خواننده برمی گردد. بولگاکف در زمانی که روسیه اسیر ایدئولوژی بود شگفت انگیز ترین رمان قرن روسیه را نوشت ( بالاتر از دکترژیواگو ِپاسترناک و دن آرام شولوخف و مجمع الجزایر گولاک سولژنستین ) . فرو رفتن او در سمبل ها و رئالیسم جادویی ، برگرفته از خفقانی ست که در آن زندگی کرده است . خفقانی که نفرت و استعداد به او می بخشد و همه ی این ها محرکی می شوند برای نوشتن در راستایی که جامعه تا به حال ندیده و تجربه نکرده است . نوشتنی برای فرار از پوچی و بیحاصلی هنجارهایی که جامعه را به نیستی کامل انسان می کشاند . تصویری که بولگاکف از مردم روسیه می دهد ، ملتی مسخ شده است . مسخ را بوضوح می بینیم ، در رفتارها و دیالوگها و همه ی ادا و اطوارهای ملتی که طعمه ی خوبی برای سرگرمی شیطان می شوند . شیطانی که ذات بدش چندان بر خوبی هایش نمی چربد و بیشتر با همراهانش شیطنت می کنند و ملتی را به تمسخر می گیرند . تمسخری که از استحاله ی این انسان ها منشا می گیرد ، از زندگی ای که فاقد هیجان است و مردمی که برای اندکی هیجان ، خود را مسخره و بازیچه می کنند . نقاشی بولگاکف بسیار کمیک است ، همراهان شیطان بار طنز رمان را برعهده می گیرند . طنزی که به راستی شگفت انگیز است . طنز بولگاکف به شدت تحت تاثیر گوگول است .

سبک و درون مایه :

رئالیسم جادویی . فقط این سبک می توانست رمانی را با این حجم شخصیت ها و حوادث و لوکیشن ها از آب و گل در بیاورد و به آن مقامی جاودانه بدهد . رمان از سه بخش یا سه خط داستانی تشکیل شده است :   

بخشی از رمان به شیطان و همراهانش برمی گردد . ولند ( نام مستعار ابلیس ) با همراهانش وارد شوروی شده اند . با یکی از بهترین آغاز های تاریخ ادبیات مواجهیم . نویسنده بدون آشنایی زدایی ، کم کم شما را وارد ماجرایی می کند که هیجان را ذره ذره و هر بار بیشتر از قبل به خورد خواننده می دهد  . هنری که خواننده را تا آخرین صفحه ی رمان مشتاق نگه می دارد . ملاقات برلیوز ، بزدومنی با ولند . اولین طنز رمان زمانی شکل می گیرد که دو شاعر ، به بار کنار خیابان می روند ، ولی آنجا هیچ نوشیدنی یافت نمی کنند . جایی که مجبورند آب زردآلو بنوشند و هیچ نوشیدنی در این وقت روز یافت نمی شود . از همین جا تصویرگری هجو آمیز بولگاکف آغاز می شود . کمی بعد تر برلیوز با دیدن ولند ، سکسه اش قطع و به شدت بهت زده می شود . در این جا یکی دیگر از توصیفات کنایه آمیز او را می بینیم :

(( ...زندگی برلیوز طوری ترتیب داده شده بود که تاب دیدن پدیده های غیرطبیعی را نداشت ...))

دقت کنید به فعل (( ترتیب داده شده بود )) و زمان آن . یعنی برنامه ی زندگی انسان های این جامعه طوری برنامه ریزی شده است که از هرگونه هیجان و تنوعی خالی باشد . این ها ریزه کاریهایی ست که بولگاکف در خفقان کامل نوشته و این اهمییت اثرش را صدچندان می کند . اما موضوع بحث دو شاعر چیست ؟ نوشتن شعری در مورد این که مسیح و به دنبال آن شیطان وجود خارجی ندارد . جامعه ای که در تلاش برای انکار هرچیزی ست که ایدئولوژیش را لکه دار می کند . در این جا شیطان وارد می شود و داستان پونتیوس پیلاطس و ملاقات او با مسیح را برای آن ها بازگو می کند ( گفت و گویی که تحت تاثیر رمان براداران کارامازوف داستایوسکی ست ). شیطان در تلاش برای اثبات وجود مسیح و به دنبال آن اثبات وجود خود است . یعنی همان اثبات لازم و ملزوم بودن خیر و شر ( اندیشه ای نیچه ای ) . و در این کار موفق می شود . شخصیت های همراه شیطان کم کم وارد می شوند : بهیموت گربه ، کروویف یا فاگوت و عزازیل . شخصیت هایی که به تدریج آن قدر جذاب می شوند و کارهای بامزه انجام می دهند که خواننده عاشق آنها می شود !!! داستان پونتیوس پیلاطس و مسیح خط دوم داستانی ست که خواننده را به گذشته می برد . پیلاطس نماد ترس است و این از سخن آخر مسیح بر صلیب بر می آید : بزرگترین گناه جبن است . این تلنگری ست که بولگاکف به خود و همه ی مردم سرزمینش می زند . من به نوعی پیلاطس را نماد جامعه ی ترسوی شوروی می دانم . اما رفتن به این قصه ی قدیمی برای چیست ؟ در ادامه پیوند ظریف و زیبای آن را با دو خط دیگر داستان می بینیم . در پایان فصل 3 اولین پیش بینی های ولند رنگ واقعیت می گیرند . سر برلیوز به شکل عجیبی از بدن قطع می شود و بزدومنی شاعر ، طی حوادثی که چند فصل طول می کشد ، سرانجام کارش به تیمارستان می کشد . هیچ کس حرف او را باور نمی کند . باز کنایه ای از به حاشیه رفتن و روانی شدن روشنفکران دگر اندیش . ولند و همراهانش ماجراهای خود را آغاز می کنند . ماجراهایی که در دو نقطه اوج می یابد : یکی حادثه ی تئاتر مسکو و دیگری مهمانی رقص ابلیس . اما بزدومنی در تیمارستان مرشد را می بیند و اینجاست که برای اولین بار او را می بینیم . مرشد رمانی نوشته در مورد پیلاطس ولی همه رمان اورا رد کرده و او را دگراندیش و روانی تشخیص داده اند . او نسخه ی اولیه ی کتابش را سوزانده است . عاشق زنی ست ، او را ترک کرده و با پای خود به تیمارستان آمده . انزوا و از دست رفتن اندیشه هایش او را به این نتیجه رسانده که روانی ست و با انسان های به ظاهر سالم اطرافش متفاوت است ( یک استحاله ی عجیب و البته واقعی . در واقع مرشد خود بولگاکف است و او نیز در زندگی اش با همه ی این حوادث کم و بیش روبرو شده است و مرشد تجسمی از خودش و جمع روشنفکر و دگراندیش شوروی است  )او عاشق مارگریتاست ولی مارگریتا نمی داند او کجاست . در این جا خط سوم داستان که عشق مرشد و مارگریتاست جان می گیرد . بولگاکف رستگاری و رهایی ملتش را عشق می داند . عشق چیزی ست که برای کمونیسم سم محسوب می شود . عشق بین دو انسان چیز مسخره ای برای حزب است و همه چیز اعم از عشق جسمانی و روحی، باید برای حزب و در خدمت آن باشد . خالی کردن مردم از احساس و عاطفه هدفی ست که به طور غیر مستقیم در این رمان به آن اشاره شده است . حالا همه ی خطوط به هم می پیوندند و رمز گشایی ها آغاز می شود . به نوعی ، مرشد همان مسیح است و مارگریتا همان متی ، حواری او . ایوان می شود یکی دیگر از حواریون او . مرشد و مارگریتا هر دو می میرند تا به آسودگی در کنار هم زندگی کنند . این درخواست خیر ( مسیح ) از شر است و شر به آن جامه ی عمل می پوشاند .

مجلس رقص ابلیس ، برگرفته از یکی از مهمانی های بسیار مجلل یکی از سفارتخانه های شوروی ست که بولگاکف نیز به آن دعوت شده بود . رمان پر از ریزه کاری ست که اگر بخواهم همه ی آن را ذکر کنم خود کتابی می شود ولی نمی توانم بدون ذکر دو نکته این قسمت را رها کنم :

مرشد در جایی می گوید :

(( ... حق با شما بود که گفتید اگر پرونده ی کسی نیست شود خودش هم نیست می شود . من الان دیگر وجود خارجی ندارم . چون اوراق هویت ندارم ))

این برمی گردد به سیستم پلیسی و مخوف استالین و این که در این جامعه ، ارزش هر فرد به اوراقی که دارد و بدون این اوراق ، او هیچ نیست .

و بهترین جمله ی رمان ، جایی ست که ولند در پاسخ به مرشد که مدعی ست نسخه ی دست نویس رمانش را سوزانده می گوید : (( ...چنین کاری میسر نیست . نسخه ی دست نویس رمان معمولا ً نمی سوزد )) واقعیتی سهمگین . اندیشه نمی میرد و زنده می ماند حتی اگر سوزانده شود . بعدتر مرشد که دیگر مرده رو به مارگریتا می کند و می گوید : (( دیگر به آنها نیاز ندارم ، همه را حفظم !!! و دوباره می نویسم ))

کاری که خود بولگاکف کرد و رمان را بازنویسی کرد .

اما نتیجه ی همه ی این حوادث چه بود ؟ بیشترین تحول را در ایوان بزدومنی می بینیم ، کسی که به پوچی زندگیش پی برد و بعد از مرخص  شدن از تیمارستان تغییر رویه می دهد و به صف روشنفکران می پیوندد ( جایی که مرشد در پایان رمان در خواب او را حواری من می خواند ) .

سیستم پلیس همه ی این اتفاقات را نتیجه ی یک هیپنوتیزم قوی می داند ( آیا همه زیر هیپنوتیزم کمونیسم نبودند ؟) همه چیز به حالت عادی برمی گردد به جز خاطره و رویای شومی که در ذهن بازماندگان این حادثه باقی می ماند ...

رابطه ی فاوست با مرشد و مارگریتا :

کلیات رمان از فاوست گرفته شده است . شخصیت مارگریتا و نام او نیز برگرفته از این رمان است .  بعد از خواندن رمان و قرابتی که بین آن و فاوست احساس کردم دوباره بعد از مدتها نگاهی به فاوست انداختم . فصل اول فاوست ، گویای بسیاری از مسائلی ست که بولگاکف در قالب رمان آورده است و آن گفت و گوی بین مدیر تماشاخانه و شاعر نمایشنامه نویس در پیشگفتار گوته است . نمی توانم از گفت و گو بگذرم و   آن را به صورت خلاصه می آورم . چکیده ی بخش اعظمی از حرف های این رمان است :

مدیر: ... مردم به اندیشه های والا هیچ آموخته نیستند

... نیاز به چیزی دارند پرمایه و سرگرم کننده

اما معجزه ای چنین دلنشین از چه کسی ساخته است ؟

شاعر : از این توده ی مردم سبک سر با من سخن نگویید

دیدارشان هراسانم می کند و اندیشه ام از آن یخ می بندد

این گردباد ابتذال که زنگ ملال می خوردش

مارا با خود به جهان بیکارگی اش می کشاند

... شما آن گونه که می توانم دید

قلمفرسایی ملال آور نویسندگان روزگار ما را می پسندید

مدیر : همین است . من به نبوغ و هنر ارج می نهم

به کارشان بگیرید . اما چیزی را به تصادف واگذارید و آن عشق است ...زندگی ست ...مردم یکدیگر را می بینند ، به هم دل بسته می شوند .چگونه ؟ کس چه می داند .

حقیقتی اندک را چاشنی تخیل بسیار کنید

تماشاگران نیاز به یک آینه دارند ، نه یک نقاشی

بگذارید هر شب بیایند و خود را در آن ببینند

...

شاعر : خوب ، پس ! روزگار نوجوانی ام را به من بازگردان

 که در آن من هنوز جز امیدی در آینده نبودم

 به من بازگردان آن سالهای پربار از نغمه های خوش آهنگ را

که چشمانم از دیدن تباهیهای جامعه به وحشت نیفتاده بود

من در رویاهای زرین خود سرودخوان می رفتم

هیچ چیز نداشتم و با این همه خوشبخت بودم

در یک کلمه ...کاری کن که در من

نیروی کین داشتن و توان عشق ورزیدن از نو زنده شود

مدیر : حرف بی فایده است

به چه درد می خورد که تنها به ما بگویید چه کار باید کرد ؟

اگر شاعرید ، از هنرتان بهره بجویید

در همان حال که برای پسند تماشاگرانمان می کوشیم

باید با نشان دادن بیشترین جرئت راضیشان کنیم

در برابر چشمها ، نگاره های آفرینش را بگسترانید

و از دوزخ تا آسمان ، از آسمان تا زمین

طبیعت را سراسر درنوردید ...

 

رمان سرشار از نکته و کنایه است که رمزگشایی ازهمه ی آنها در این پست میسر نیست .

 

کتاب نامه :

مرشد و مارگریتا ، میخائیل بولگاکف ، عباس میلانی ، انتشارات فرهنگ نشر نو

فاوست ، گوته ، م ابه آذین ،انتشارات نیلوفر   

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 13:50  توسط داريوش | 

پربیراه نگفته ایم اگر بگوییم که ادبیات مسحور کننده ی آمریکای لاتین با این رمان آغاز شده است . رمانی که در دورانی ماقبل مدرنیسم ، رویکردی مدرنیست دارد و با آهنگی که بعد تر ملودی چشم نواز ادبیات لاتین شد ، روح را به تسخیر در می آورد . هر چه در رمان بیشتر فرو روی بیشتر پی به ارزش های آن می بری . خاطرات پس از مرگ، هیچ اشاره ای به جهان پس از مرگ ندارد و تمامی روایت هایش عمری ست که سپری شده و حالا به پایان رسیده است . یک نوع اتوبیوگرافی که بر مبنای رئالیسمی ست که هنوز قواعد کلاسیک خود را حفظ نموده است . گاه به گاه آن ها را زیر پا می گذارد و دوباره به آن برمی گردد . رمان چون پلی ست که دو قرن را به هم وصل می کند ، نقبی به تاریخ معاصرش می زند و انسان ها را می شکافد . شخصیت پردازی ها ، کلاسیک است و آیینه ای می شود برای مارکز ، زمان بندی ،خطی و ساده ست و رویکردی مدرن ندارد . زبان نوشته پست مدرن و الهام بخش نویسندگانی چون بارت است ( و خود برگرفته از ادبیات کلاسیک انگلیسی  به خصوص استرن ) . رمان را از چند منظر بررسی می کنیم :

ساختار ؛ با وجود تمامی تلاش های نویسنده برای نوآوری، آشفته است و به کمال نرسیده است . اما این آشفتگی گاه بر زیبایی رمان افزوده است و آزاردهنده نیست . با روایت هایی در فصل های کوتاه و اغلب یک صفحه ای، خواننده راحت با یک خود زندگینامه کنار می آید و احساس ملال نمی کند .

زبان و بیان ؛ ساده ، خودمانی ، راحت و طناز ، سرشار از آشنایی زدایی و غافل گیری ، همه ی آنچه بعدتر در قالب رئالیسم جادویی ،جهانی را کتاب خوان کرد ! خواننده از همان ابتدا با اثر همراه می شود ، با نویسنده همدردی می کند و شخصیت ها کاملا ً برایش مانوس و قابل فهم می شوند . احساس نمی کنی که فرسنگ ها از آنجا دوری و فرهنگت زمین تا آسمان با آن فاصله دارد . طنز نویسنده برگرفته از فرهنگ آن سرزمین است . طنزی که ما به حد کمال در (( صدسال تنهایی )) می بینیم ، وامدار طنز این رمان است . طنزی که هنوز دربند قید و بند های کلاسیک های انگلیسی ست و زبانش مدرن نشده و در یک کلام ، قرن نوزدهمی ست !

درون مایه ؛ همه چیز آن قدر ساده است که چون قصه ای مسخره و عامه پسند جلوه نماید ، همان طور که خود نویسنده هم در ابتدا می گوید :

(( ... دنیا اگر بشنود کتاب حاضر ده خواننده دارد ، تعجب نمی کند و نه ، برآشفته می شود . گفتم ده خواننده ؟ فوق فوقش پنج تا !))

رمان تقدیم شده است به : اولین کرمی که بر بالینم افتاد .

همین رویکردهای اولیه است که خواننده با آن همراه می شود . یک نوع تبلیغات موثر ! و کارساز است و با برانگیختن تعجب او ( حتی با اسم کتاب ) همراهش می سازد و با کمی سرگرم ساختن او ، فلسفه و اندیشه هایش را خرد خرد به او القا می کند . رمان از سنت نوشتاری بهره می برد که قواعدش همیشه یکسان بوده است و دستوری ساده و ثابت دارد : یک روده درازی و وراجی طنزآمیز ، یک مرد منزوی ، نه کاملا ً دیوانه و نه کاملا ً عاقل ، با زندگی ای که به پوچی رسیده است و زندگی اش نیز با تمامی فراز و نشیب هایش ، خالی از واقعه ای قابل توجه بوده ، مستعد هر گونه مالیخولیا و رویا پردازی ، گاه به گاه هذیان می گوید ( در فصل 7 هذیاناتی نیم ساعته را به روی کاغذ می آورد ) نازک نارنجی ست ، ناتوان از انتخاب جفت و شکست خورده در عشق، در گذشته ی دور هوسباز بوده ، یک شخصیت بربادرفته که با تمامی طنازی هایش نمی تواند از تلخی نوشته هایش بکاهد و به همین دلیل ، همیشه نگران است و گاه به گاه به صورتی بچه گانه نگرانیش را انکار می کند و هراسش ، را به خواننده می گوید . این قدر که خواننده را تا مرز خستگی پیش می برد ولی سریع با کلماتی جبران می کند و خواننده را با خود همراه می سازد . در واقع کار او تلاش برای روایتی شیرین از زندگی ای تلخ و بی فرجام است که به طور تعمدی ، تلاش موفقیت آمیزی نیست .

فلسفه ؛ اساس رمان براین فلسفه استوار است : زندگی تنها آنگاه که به انجام رسیده باشد، می تواند تمامی شکل و معنایی را که به خود گرفته ، آشکار کند . بنابراین زندگی نامه ای که قرار است کامل باشد ، باید به انتظار مرگ فرد بماند .

در نیمه ی دوم رمان، رویکرد اومانیستی دآسیس آشکار می شود . رویکردی که سابقه ی آن به رنسانس و اراسموس می رسد و دکارت و کانت ، پدران ان به شمار می روند و رویکردی که هرسه گرایش مشرکانه ، ملحدانه و خداپرستانه را  می تواند داشته باشد و در قرن بیستم با اگزیستانسیالیسم سارتر ، رنگی دیگر به خود گرفت . اما گرایش دآسیس به اراسموس قابل توجه است و به نظر من ، بعد از استرن ، نویسنده ی انگلیسی که نویسنده ای متوسط ولی تاثیر گذار بر نسل های دیگر بود ، نویسنده جدا از فلسفه و اندیشه هایش ، حتی در نگارش نیز وامدار اوست ( به جز روده درازی هایش  ) . می توانید آغاز کتاب (( در ستایش دیوانگی )) اراسموس را با رمان مقایسه کنید :

(( ...حقیقت آن است که در من هوسی بوجود آمده که با شما قدری فلسفه بافی کنم ، البته نه مانند این فضل فروشانی که در دوران ما مغز کودکان را از مهملات خسته کننده پر می سازند ...پس شما نیز به ستایشی گوش خواهید داد ، نه ستایش هرکول ، بلکه به ستایش دیوانگی ، یعنی خود من ! ))

 

تلخی رمان در پایان از عنان نویسنده خارج می شود ( باز هم تعمدی، برای نشان دادن تلخی زندگی براس کوباس ) و با بی رحمی خودنمایی می کند . شرح زندگی با همه ی زیر و بم ها و شکاکیت ها به پایان رسیده و براس کوباس به دستاوردش فکر می کند :

(( ...وقتی مردم با زندگی بی حساب شده بودم . و این نتیجه گیری البته نادرست است ، چرا که من همین که به این سوی عالم اسرار رسیدم ، فهمیدم که اندک مازادی دارم و این مازاد ، آخرین وجه سلبی من است : من زاد و رودی نداشتم ، من میراث فلاکت خود را بر دوش دیگری نگذاشتم ))

و این عین اومانیست است .

 

کتاب نامه :

خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو دِآسیس ، عبدالله کوثری ، انتشارات مروارید  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:56  توسط داريوش | 

ارواح یکی از سه رمان کوتاهی است که استر تحت عنوان (( سه گانه ی  نیویورک )) به چاپ رسانده است . کتاب هایی که شاهکارهای او به شمار می روند . فرم ، فرم پلیسی ست ولی این که رمان پلیسی می خوانیم اصلا ً با عقل جور درنمی آید . سبک رمان برگرفته از پلیسی – کاراگاهی بورخسی ست ولی درون مایه ی فلسفی ای که این رمان دارد ، هرگز آن را تا حد یک ماجرا و داستان پرپیچ و خم، پایین نمی آورد . سبک ایجازگرای استر بر ارزش رمان می افزاید . بدون ذره ای گرافه گویی پست مدرنیستی ، رمان یک خط داستانی چندلایه را با شخصیت هایی محدود دنبال می کند . پس استر از پست مدرنیسم اندیشه اش را گرفته و پست مدرنیسم او یک نوع اومانیسم است که با سبکی نومینالیسم نوشته شده است . دغدغه ی او انسان است و با این که محیط نیویورک است ولی شمولیت این رمان به همه ی جوامع ، دور از ذهن نیست . پرسوناژ های داستان ، به نام رنگ ها نامیده شده اند : سفید ، سیاه ، قهوه ای و شخصیت اول رمان آبی . این که رنگ ها سمبلیک هستند یا نه ،از رمان برداشت نمی شود و این یک نوع غافل گیری و آشنایی زدایی با مفهموم سمبلیک رنگ ها نیز به شمار می رود .

(( ارواح)) بیش از همه چیز راجع به تنهایی ست . این را از همان ابتدای رمان می توان دریافت : کاراگاهی خصوصی تنها به خانه ای می رود تا مردی را زیر نظر بگیرد و از نامزدش نیز خداحافظی می کند و می گوید که برای مدتی نامعلوم او را نمی بیند .

پوچی زندگی از همین جا چهره ی خود را بر آبی می نمایاند . تا وقتی به معنای واقعی کلمه تنها نشده است خیلی چیزها را درک نخواهد کرد ، ولی وقتی تنها می شود ، دغدغه ها شروع می شوند . سیاه ، مرد همسایه ، به ظاهر نویسنده ای ست که فقط می خواند و می نویسد . زمان به سرعت و با یکنواختی می گذرد . در تعقیب سیاه ، آبی به پلی می رسد که یادآور خاطرات اوست و او سالهاست گذارش به آن طرف نیفتاده است . پس خاطرات برایش تداعی می شوند . ما چند صفحه ای را با خاطرات قدیمی او می گذرانیم ، چند صفحه ای که همزمان با عبور او از روی پل است ...او سپس سیاه را می بیند که با زنی در رستوران ملاقات می کند و به ظاهر زن و سیاه در حال جدایی هستند . زمان باز می گذرد و او روزی نامزدش را در خیابان با مردی دیگر می بیند ... سپس دوره ای شروع می شود که  دوره ی وهم و شک اوست ، شاید مرد همسایه کسی نیست جز خود او ؟ با سیاه روبرو می شود ، سیاه مامور مراقبت از اوست ، پس هردو دارند از هم مراقبت می کنند ، پس هر دو یکی هستند ، هر دو تنها هستند و هر دو به خاطر وحشتی که از هم دارند می خواهند یکدیگر را بکشند ...

اما چرا ارواح ؟ به اعتقاد استر همه ی انسان های آن جامعه ارواحی هستند که چون سایه از اطراف خویش می گذرند و هیچ کدام ، نقشی بارز در همراهی یکدیگر و رهایی از تنهایی ندارند . ارواح ، رمانی ست که نومینالیستی پرورانده و نوشته شده است . دغدغه ی آن انسان و ارزش هایش است ، زندانی شدن انسان در انسان را به تصویر می کشد . جامعه  نقش منجی ندارد ، جامعه مجرم ست ، جامعه انسان را به تنهایی می کشاند ، به وهم ، به وحشت ، و سرانجام رهاکردن و پرواز کردن در خلای بی وزنی در جهانی دیگر ، پس علت است ، نابود می کند و هیچ تلاشی برای رهایی انجام نمی دهد ، انسان ها در خودشان غرق می شوند و پس از مدتی خود را افتراق می دهند و از خود ، شخصیت هایی می سازند که رنگ های گوناگون دارند ، و با این رنگ ها زندگی می کنند و ترس ، برایشان نغمه ای می شود که برای رهایی از آن به رویا می روند و وقتی  رویا به کابوس بدل شد ، به  خواب و رویای نهایی فرو می روند : مرگ . ارواح نمایانگر پوچی نسل بعد از جنگ دوم جهانی ست . دنیای جنگ سرد و شک و تردید و هیاهو و دشمنی و ترس و وحشت و وهم .  جهانی که به سرعت مدرنیته را نیز پشت سر می گذارد و در این راه از همه چیز می گذرد . مهم ترین چیزی که از این قافله عقب می افتد ، انسانیت است.

موضوع بکر رمان بسیار جذاب است ، با این که به اندازه پرداخت نشده است. با وجودی که از گزافه گویی های پست مدرنیسمی خبری نیست ولی کم گویی هایی دیده می شود . بعضی قسمت های رمان نیاز به پرداخت بیشتری داشته است . 

رمان قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم بی نظیر را دارد . نمی دانم فیلمی از روی آن ساخته شده است یا نه ؟ ولی فیلم های زیادی وجود دارند که دوگانگی شخصیتی را به نوعی به تصویر می کشند : fight club و این اواخر black swan  .

 

کتاب نامه :

ارواح ، پل استر ، خجسته ی کیهان ، نشر افق  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:8  توسط داريوش | 

قرن بیستم ، در کنار تمامی سبک ها و فرقه ها و گروههایی که پدید آورد و نمو داد ، شاخه ای از هنر را نیز بوجود آورد تا برای همیشه، بیدارکننده ی وجدان خواب آلوده ی نسل هایی باشد که انسانیت را فراموش می کنند و ترس ها و آرزوهای فروخفته ی خود را به جنگی خونین و میدانگاهی برای سلاخی ، می کشانند : هنر ضدجنگ .

اولین بارقه های این هنر را می توان در ادبیات دید. سلین با شاهکارش (( سفر به انتهای شب )) این تز رابوجود آورد و در تمامی آثاربعدیش این را دنبال کرد . همینگوی به کمال در آثاری چون (( وداع با اسلحه)) و (( زنگ ها برای که به صدا درمی آیند )) به نقد جنگ و پوچی انسان های جنگ پرداخت . حتی نویسنده ای چون اچ.هربرت لارنس با آن رمان های آنچنانی اش ، در رمان (( فاسق خانم چترلی )) این موضوع را دست مایه ی اصلی خویش قرار می دهد . سینما نیز کم کم وارد شد . استنلی کوبریک با ساخت سه گانه اش (( راههای افتخار ، دکتر استرنج لاو و غلاف تمام فلزی )) در سه برهه ی زمانی شاهکارهایی را دراین مورد خلق کرد . الیور استون فیلمسازی ست که بهترین فیلم هایش را در نقد جنگ ساخته است : جوخه و متولد چهارم ژوییه . آثار آلن رنه نیز در این سبک شاخص و مشهود است . هر کدام از هنرمندان زمانه ، برحسب تعهد اجتماعی خویش اندکی به این مقوله نیز پرداخته اند . اما رمان :

رمان عجیبی است . عجیب از آن جا که آمیزه ای ست از چندین تکنیک نوشتن ، تکنیک هایی که استفاده ی از هرکدام برای جذاب کردن یک رمان کافی ست و گاهی استفاده ی همزمان آنها ناخوشایند و حتی خسته کننده می نماید . اما نویسنده همه ی سختی ها را طی کرده و غذای خوبی به خورد خواننده می دهد که طمعش آزاردهنده نیست و حتی در بعضی اوقات ، به شدت خوب است . اما همین خود یک ضعف نیز برای رمان او به شمار می رود . یعنی ریتم ناهمگون این اثر ، تعمدی نیست و اجباری ست و از قلم های ونه گات بیرون کشیده و کاری از دست او ساخته نبوده ، چون اگر می خواسته آن را اصلاح کند ، چندین مزیتی که رمانش را دارد را از بین می برده است . پس ریتم رمان را تحمل می کنیم و رمان را می خوانیم و در پایان هم اصلا ً پشیمان نمی شویم . رمان از چند منظر اصلی شاخص است :

چندپارگی زمان ؛ چند پارگی زمان یکی از پیچیدگی ها و اصلی ترین هسته ی رمان است . چندپارگی زمان هم در گفتار قهرمان داستان ، بیل پیل گریم مشهود است و هم در تکنیک نویسنده . بیل ، خود اذعان می کند که دچار چندپارگی زمان شده و زمان حال را ازدست داده و زندگی اش چون پازلی شده که او از یک سوی آن به سوی دیگری پرت می کند ، بدون این که ترتیب حوادث را بداند . این چندپارگی زمان ، منجر به تولد یک سیلان ذهن ویران کننده ی ذهن  می شود که بیلی را در هزارتوی زمان به دام می اندازد و او کمی بعد ، مرز بین واقعیت و دروغ را درک نمی کند . مسخی که از روزهای جنگ برای او آغاز شده کم کم ریشه می دواند و سرانجام بعد از سانحه ی هوایی ، مشاعرش را به کل از دست می دهد . او سیاره ای خیالی برای خویش ترسیم می کند و از آنجا سخن می گوید . نفس ساخت این سیاره در ذهن آشکار است : بیلی که زندگی و جوانی و عشق و آرزوهایش را در جنگ از دست داده ، به تمامی چیزهایی که در بعد از جنگ  به دست می آورد ، ناراضی ست ، سایه ی مرگ همیشه او را دنبال می کند . پس او در جست و جوی جایی ست که زمانش زمان حال نباشد  و انسان هایش قاتلین زمینی نباشند . برای نیل به این هدف ، زمان را گم می کند و جایی میان زمین و سیاره ی خیالی پادرهوا می ماند . تا کی سایه ی مرگ او را دربرگیرد.

تخیل ؛ تخیل ونه گات از نوع تخیل های پست مدرنیسمی ست که نویسندگانی چون بوکوفسکی و براتیگان نیز از آن استفاده می کردند و من نامش را تخیل بورخسی می نامم . تخیلی که همه ، نویسنده و خواننده ، می دانند که واقعیت نیست و فقط داستانی ست برای پیشبرد بخشی از داستان حقیقی اصلی . در واقع نقبی در رئالیسم است و از خشکی های آن می کاهد . یک نوع رویا سازی که به سورئالیسم نمی رسد . ونه گات برای ترسیم آن بخش از ذهن بیلی که به سیاره ای دیگر تعلق دارد ، به این سبک روی می آورد .

روایت ؛ رمان دو روایت دارد : روایت نویسنده به صورت اول شخص و بعد روایت نویسنده به صورت سوم شخص . نویسنده یکبار در قالب خودش فرو می رود و در جای دیگر زندگی بیلی را دست مایه ی خود قرار می دهد .

طنز ؛ طنز رمان فوق العاده است . طنزی که در جای جای رمان وجود دارد و در سخنان همه ی شخصیت ها وجود دارد . طنزی امریکایی و گزنده که رمان را به همان سبک رایج آمریکایی " ساده ، عامیانه و همراه با طنز " بر می گرداند .

تاریخ ؛ رمان روایت کننده ی واقعه ای ست که کم تر به آن پرداخته شده است: بمباران شهر درسدن آلمان . ونه گات خود در این واقعه حضور داشته و از نزدیک وقایع را دیده است .

سمبلیسم ؛ سلاخ خانه سمبلی از جهان است ، جهانی که در آن مرگ چیزی طبیعی شده است و انسان ها در آن به کسب و کار کشتن مشغولند . این پیام اصلی رمان است .

سلاخ خانه ی شماره ی 5 ، با  وجود چند اشکال جزیی یکی از بهترین آثارضد جنگ نوشته شده و شاخص ترین اثر ونه گات ، می باشد . به نظر من بعد از آثار سلین و همینگوی ، این اثر شاخص ترین رمان در این ژانر می باشد .

 

کتاب نامه :

سلاخ خانه ی شماره ی 5 ، کورت ونه گات ، ع.ا. بهرامی ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:29  توسط داريوش | 
من مترجم نیستم و در این زمینه ادعایی ندارم . همان طور که در زمنیه ی نقد ادبی نیز  ادعایی ندارم . ولی آن قدر بوکوفسکی را می شناسم و زبان انگلیسی می دانم تا با داستان هایش ارتباط برقرار کنم . نخستین بار که اشعارش را خواندم ، فهمیدم که او هم از جنس انسان هایی ست که نسلشان مدتهاست منقرض شده . شاید آخرین نویسنده از نسل یاغی هایی که بدون ادعا ، زندگی مدرن و چالش هایش را در قالبی پوچ وار به تصویر کشیدند . در این میان نقش او از همه بیشتر است . او یک کالت است . سرآغازی که با او شروع شد و با او نیز خاتمه یافت . کسی که هرگز در آمریکا شهرت نیافت ولی اروپایی ها او را می پرستیدند . اولین بار که شعر های او را می خوانید ، به خود می گویید ؟ این شعر بود ؟ پس قافیه اش کو ؟ پس آرایه های ادبی و تشخیص و توصیفش کو ؟ این که همین صحنه ای ست که دیروز خودم هم دیدم ؟ پس چرا آن را خواندم ؟ پس چرا آن را دوباره می خوانم ؟ مطمئن باشید دوباره آن را می خوانید ، حتی به خاطر می سپارید و گوشه ی دفترتان تک مصراعی از آن را می نویسید تا یادتان نرود . این جادوی اوست . این جادوی سادگی اوست .

خیلی ها با اشعار و داستان هایش ارتباط برقرار نمی کنند . اصلا ً چه که ؟ ادبیات فقر و بدبختی و پوچی و سکس ؟ وای ، این که داستان هایش غیر از پورنو چیزی ندارد ، یک نوع پورنوگرافی مدرن ، نه ، باز هم اشتباه می کنید . بیشتر وحشت دارید از این یاغی بی پرده ای که هر چه می بیند و  فکر می کند به روی کاغذ می آورد . مگر این مرد حیا ندارد ؟ نمی داند که نباید این ها را گفت ، این ها تابویند ، باید فقط در تنهایی خویش به آنها فکر کرد ، کسی نباید بداند تو به آنها فکر می کنی ، بیشتر که دقت می کنی ، می بینی هر روز این ها را به نوعی می بینی ، هر جامعه ای با هر فرهنگی این ها را می بیند ، این پوچی ها را دارد ، دقیق تر که می شوی فقط انتقاد می بینی ، تلخی ، اعجازی از سادگی ، ایجازی بدون حرف و حدیث ، این ها همه وجود دارند ، می بینید ، مدرنیسم و پست مدرنیسم و هر چه ایسم لعنتی ست به سخره گرفته ، همه ی انسان های او مسخ شده اند ، داریم تصویر دیگری از آمریکا می بینیم ، این آمریکا با آمریکایی که داخل فیلم ها دیده ایم تفاوت دارد ، انسان هایش جور دیگری اند . این جادوی اوست . او داستان کوتاه می نویسد . به معنی واقعی کلمه از یک زمان مشخص ، روایتی کوتاه و بی نظیر می سازد . زبانش تلخ و بی پرواست ولی مطمئن باشید همه ی آن ها را می خوانید . همه ی داستان هایش برای شما سورپرایزی دارد که به وقت گذاشتن برای بازی با کلماتش می ارزد . او داستان یک زندگی مدفون را می گوید . داستان آن روی زندگی را . آن سوی هراس و هوس را .

جنوب نه شمال ترجمه ای ست از عبارت South of No North . با این که نامش را تحت اللفظی ترجمه کرده ام ولی معنای آن داستان هایی از همه جا ست . داستان هایی که مکان و زمان مشخصی ندارند و مربوط به کل آمریکا و شاید در معنایی استعاری کل جوامع مدرن است . این کتاب مجموعه داستان های کوتاهی ست که ۲۴ داستان کوتاه را در بر می گیرد و من ۱۱ تای آن را ترجمه کرده ام . بهمن کیارستمی در کتاب (( موسیقی آب گرم )) چهار داستان این مجموعه را ترجمه کرده است : سیاست ، دیلن توماس رو هم همینا کشتن ، یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ و کلاس . کلاس را کیارستمی (( خانم حسابی)) ترجمه کرده است که در متن اصلی عنوانش کلاس است . این چهار داستان ،تنها داستان هایی بوده اند که مترجم توانسته بدون سانسور زیاد به چاپ برساند و بقیه ی داستان ها عملا ً غیر قابل چاپ هستند که این غیر قابل چاپ بودن تماما ً برمی گردد به زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی که مسائل جنسی را به روی کاغذ می آورد و ادبیات عامه ی آمریکایی را به تصویر می کشد . پس مشکل اصلی چاپ نشدن آثار بوکوفسکی که به کابوسی برای ناشران و مترجمان تبدیل شده است ، به همین بر می گردد . داستان (( به ممه هام زل نزن ، آقا )) نیز به صورت اینترنتی ترجمه شده است . می ماند هشت داستان دیگر که پنج تا از آنها ، از اهمیت کم تری برخوردارند و سه تا از آنها ، به  سبک خاص بوکوفسکی ، یعنی روزنوشت هایی در یک بازه ی زمانی ،است که اگر عمری بود ، بعدا ً آن ها را ترجمه می کنم .( داستان قاتلین از این کتاب  ترجمه شده ولی به دلیل برخی مشکلات ترجمه که به اصل متن ضربه زده بود ، بطور موقت حذف شد . بزودی در همین پست می توانید آن را دانلود کنید )

به نظر من این یازده داستان ، بهترین داستان های کوتاه این مجموعه اند و شما را با تمامی زیر و بم آثار او ، آشنا می کند . سبک بوکوفسکی ، رئال است که در بعضی مواقع با تخیل عجین می شود . رئال او به شدت اجتماعی ست و حتی از رئال روسی نیز پیشی می گیرد . پایان بندی داستان هایش بی نظیر است . شخصیت پردازی اش در ابتدا تکراری می نماید ولی چندی بعد می فهمید که چیزی برای غافلگیری شما وجود دارد . انسان های او مطرود هایی هستند که مدرنیسم آن ها را به گوشه ای رانده و زندگی سگی تنها نامی است که برازنده ی آنهاست . در پایان چند نکته را ذکر می کنم :

۱- این مجوعه برای نخستین بار در ایران ارائه شده و هیچ کدام از این داستان ها ، در اینترنت هم منتشر نشده است . همه ی ترجمه ها از آن من و وبلاگ sksd است و برای آن زحمات زیادی کشیده است پس خواهش می کنم در متن تغییری ندهید .

2- تنها انتظاری که از دانلود کنندگان دارم این است که هرکس این داستان ها را دانلود می کند ( حتی یکی از آنها را ) در قسمت نظرات ، نظر خود را نسبت به داستان و ترجمه بدهد و یا از نظر خود را از طریق ایمیل boofetanhayeshab@yahoo.com ارائه دهد .

3- اگر کسی در ویراستاری دست دارد ، خواهش می کنم مرا از خطاهای خویش آگاه کند .

دانلود داستان های South of No North چارلز بوکوفسکی با لینک مستقیم :

جربزه ؛ چارلز بوکوفسکی

دو دائم الخمر ؛ چارلز بوکوفسکی 

تو و آبجوت و اینکه تو چقدر فوق العاده ای ؛ چارلز بوکوفسکی 

یک مرد ؛ چارلز بوکوفسکی  

ماژا توروپ ؛ چارلز بوکوفسکی

رقصیدن با پرده؛چارلز بوکوفسکی

راهی به بهشت نیست ؛ چارلز بوکوفسکی

مزدور ؛ چارلز بوکوفسکی ؛ چارلز بوکوفسکی  

تنهایی ؛ چارلز بوکوفسکی

چیزی در مورد یک پرچم ویتنامی ؛ چارلز بوکوفسکی

کتاب نامه :

South of No North ,Charles Bukowski,Black Sparrow press,1971

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 2:32  توسط داريوش | 

هیچ کس چون ایبسن بر تئاتر اثر نگذاشته است . این اعتقاد من است که او از شکسپیر و برشت و اونیل و حتی بکت هم بالاتر است . شاید روشن فکرتر از او هرگز در تئاتر پیدا نشود . کسی که در کارهایش با همه چیز جامعه جنگید و از عقاید نخ نماشده پرهیز کرد و سعی کرد که کار نو بیافریند . از این جهت کار او را بالاتر از بکت و برشت می دانم که او علاوه بر نوآوری هایی که مختص دوتای قبلی هم است ، مسائلی را مطرح کرد که کاملا ً مخالف جامعه ی آن روز اروپا بود . پس تئاترهایش یکی پس از دیگری شکست خوردند ، تماشاخانه اش ورشکست شد و سراسر عمرش را در فقر گذرانید . در حالی که بکت و برشت به جایگاه بلندی در زمان خویش رسیدند و ایبسن بعد از مرگش به شهرت رسید .

تئاترهای ایبسن ، همان طور که قبل تر در مقاله ی خانه ی عروسک همین وبلاگ گفتم ، حد فاصل بین کلاسیک و مدرن است . این تقسیم بندی از نظر بازی بازیگران و البته مضمون تئاتر انجام می شود . قبل از او ، تئاتر ها محدود می شد به قواعدی که از زمان ویرژیل بر تئاتر حاکم بود و در زمان اوج مکتب رمانتیسم ، تغییراتی در آن ایجاد شد که البته این تغییرات بیشتر در مضمون بود تا بازی و هوگو و شیلر و گوته ، نمایش هایشان بیشتر بر تراژدی هایی رمانتیک استوار بودند تا درام و ملودرام . تئاتر ایبسن بیشتر به درام نزدیک است و حال و هوای آن بیشتر ،ریشه در رئالی نوگرا داشت .پس بازی ها باید کاملا ً رئال باشند و بازی نباشند . بازیگر باید آن قدر واقعی بازی کند که تماشاگر کاملا ً قانع شود . تئاتر های ایبسن نه تم حماسی کارهای برشت را دارد ونه به پوچ گرایی بکت نزدیک است . شخصیت هایش به شدت خاکستری اند و حتی سیاهترین آنها نیز ریشه هایی در سپیدی دارد . پس افراط و تفریط در بازی ها جایی ندارد و شخصیت پردازی ها ، ریشه در یک سری واقعیات جامعه دارند . به همین دلیل بود که تئاتر او در زمان خویش ، که مردم سالها بود به تراژدی های گریه آور رمانتیک و یا کمدی های قهقهه آور عادت کرده بودند ، راه به جایی نبرد . او شکست خورده ای بود که با بقیه متفاوت بود و همیشه تنها ماند . حتما ً این جمله را شنیده اید که : قوی ترین آدم ها ، تنها ترین آنهاست . این جمله از آن ایبسن است . تنهایی که شخصیت هایش را خاکستری و در باطن، تنها آفرید . قهرمان های او در پایان نمایش ها می خواهند تنها شوند و از جامعه جدا شوند . این تنهایی یا مرگ است ، یا رها کردن خانواده . همه ی این ها در نمایش های او تجلی می یابد . شاید هیچ کس چون ایبسن ، اروپای در حال گذار به مدرنیسم را درک نکرد و انسان هایش را به تصویر نکشیده است . هیچ کس .

اشباح ، کلمه ی رمزی ست که بوی گذشته می دهد . گذشته که معاقب آن ما را به یاد سنت می اندازد و این میراثی است برای آیندگان که تیره و تار می نماید . این رمز ما را به یاد تحجر می اندازد . پوسیده شدن افکار ، سنن اجتماعی ، قید و بندی که ما را به وحشت می اندازد و رهایی از آن ممکن نیست . اشباح ، داستان یک تلاش است . تلاشی که تعقل و تفکری پویا و البته مردد و مضطرب ،برای رهایی از این قید و بندها می کند . این که خود را برهاند و برای خود زندگی کند . شاید بیش از همه ی این ها ، تقابل عقل و عشق در این نمایش جالب باشد . عشقی که در قاموس مقررات اجتماع نمی گنجد، به عقل دست می یازد و عقل نمی تواند خود را از این چهارچوب ها برهاند . پس فاجعه رقم می خورد و تلاشی که در این راستا انجام می شود ، با کمی ناتورالیسم اجباری ایبسن ، به شکست می انجامد . پسری که بیماری جنسی ای دارد که از پدر به ارث برده ومغزش را تحیلیل برده و  مرگش نزدیک است ، مادری که در اوان جوانی می خواهد از پدر پسر جدا شود و چون عاشق کشیشی بوده به او پناه می برد ولی چون کشیش اسیر سنت ها و مقررات اجتماعی ست او را نمی پذیرد و اینک بعد از سالها ، پسر، افسرده ای است که بیماری اش را به دلیل عیش خویش می داند و زجر روحی می کشد و زن ، برای تسکین خویش، ساختمانی را به نام شوهرش احداث کرده که در نهایت آتش می گیرد و کشیش را می بینیم که با خود می گوید که آیا نباید همان موقع به عشق مادر پاسخ می می داد ؟ پسر از مادر می خواهد که اورا بکشد و به زندگی اش پایان دهد ، ولی چون مادر پایبند سنت های اجتماعی ست، نمی تواند . صحنه با کلمات پسر خاتمه می یابد : خورشید . خورشید . آیا رهایی او با خورشید و نوری ست که به صورتی سمبلیک در پایان آورده می شود ؟

ایبسن با نمایش هایش ، راهی را به فمینیسم ، پست مدرنیسم و اومانیسم باز کرد . او نقطه ی عطفی ست که با این که در تئاتر خود را نشان داد ، ولی کل ادبیات را وامدار خویش کرد . حملات او حتی به کلیسا و مذهب هم بود که با سنت هایی نخ نماشده ، ذهن و روح مردم را می خورد .

نکته ای که در آخر باید بگویم این است که نمایش های او ، به سبک قدیم دارای مقدمه و موخره نبود . تماشاچی در همان آغاز در اوج نمایش است و دغدغه و تلخی ها در چهره ی بازیگران می بیند ؛ به همین دلیل هر لحظه منتظر لحظه ای تلخ است . حتی اگر صحنه در اوج شادی و سرور باشد .

ایبسن معمار تئاتر نوین و وارد کننده ی بسیاری از مفاهیم چالش برانگیز آینده، در عالم فرهنگ و هنر است . پس خواندن و دیدن آثارش بر هر هنر دوستی واجب است .

 

کتاب نامه :

اشباح ، هنریک ایبسن ، مهدی فروغ ، انتشارات زوار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:23  توسط داريوش | 

زندگی داستانی ست که راوی های زیادی دارد . راویانی که هیچ کدام به هم شباهتی ندارند ، واقعه ای را خلق و دنبال می کنند و در نهایت هر کدام به لطف آن واقعه ، به سرانجامی می رسند .

نام من سرخ ، رمانی ست که بیش از هر رمان دیگری تلفیقی می نماید . به خاطر همین می توانیم ادعا کنیم که کار نویسنده ارژینال نیست ولی آن قدر دل چسب و هوشمندانه تلفیق شده است که از هر نظر، خواننده را با خود همراه می کند . رمان بیشک جذاب است ، پر از شخصیت ها و فضاهایی که بسیار برای خواننده ( به خصوص ما خواننده های ایرانی ) ملموس هستند و هرگز خواننده با کلمات احساس غریبی نمی کند . رمانی که شاید بیشترین ارجاع را به ایران دوران صفویه دارد ( در ادبیات خودمان هم رمانی در این مورد نداریم ) و بیش از هر رمان دیگری اشاره به شاهنامه  و افسانه های عاشقانه ی ایرانی دارد . از این نظر خواننده ی ایرانی بسیار با این رمان ارتباط برقرار می کند و از هر نظر، از خواندن آن لذت می برد . رمان آمیزه ای از هنر ، جنایت ، تقابل سنت و مدرنیته و داستان سرایی تشخیصی ست . آمیزه ای ازبورخس و سیلان ذهن . خود پاموک هم نمی تواند این را انکار کند که از بورخس الهام نگرفته است . ترکیبی از رئالیسم جادویی و سبک سیلان ذهن را می بینیم که تمی شرقی دارد . نویسنده داستانی را با راوی های مختلف روایت می کند . شاید بهتر باشد این را بگوییم که داستان را با این راوی ها پیش می برد و در این راه ، حتی از اشیای بی جان داخل نقاشی ها نیز، بهره می برد . این رمان بیست راوی دارد که راوی اول ، کسی ست که به قتل رسیده است و او که مُرده ، داستان کشته شدن خودش را روایت می کند بدون این که ما بفهمیم که قاتل کیست . این تا پایان داستان مشخص نمی شود . نویسنده برای جذاب تر کردن داستان خود، از قاتل دو راوی می سازد . نوعی دوگانگی شخصیتی . روایت یکبار از طرف قاتل و از طرف دیگر توسط شخصیت اصلی که ما در داستان می شناسیم روایت می شود . پس رمان آمیزه ای از بسیاری از سبک هاست که به زیبایی کنار هم قرار گرفته اند بگونه ای که گاه افتراق آنها از هم نیز ممکن نیست . تاثیرپذیری از بورخس بسیار به زیبایی داستان کمک کرده است . جنایت و فضای پلیسی وار و البته  رئالیسم جادویی رمان، تحت تاثیر اوست .

داستان ، توصیف مجزای شخصیت ها ست که البته در این راه گاه زیاده روی می شود و پیش روی را کند می کند و اندکی خسته کننده می نماید ولی زبان شیرین و داستان پردازی ای با فضایی کاملا ً آشنا و ملموس ، فضای داستان را ملال آور نمی کند و خواننده با حوصله و صبوری در انتظار حوادث بعدی می ماند . رمان ، در نوع خود ادای دینی ست به تاریخ فرهنگ و هنر در ترکیه و ایران . نویسنده با مهارت خاصی به تاریخچه ی نقاشی در این دو کشور می پردازد . در بعضی قسمت ها این توصیف ها و  تاریخ ها برای خواننده خسته کننده می شود ولی همین شیوه ی قصه گویی نویسنده ، رمان را از خشکی می رهاند و خواننده را گاه شده به زور ، با خود می کشاند . گاهی انسان فکر می کند که قصه پردازی نوعی فریب خواننده است که فقط کلماتی را به او بخورانیم و سرگرمش کنیم . تا حدی درست است ولی باید این را در نظر گرفت که اساس ادبیات بر قصه پردازی ست . رمان هایی که قصه ندارند مخصوص هرکسی نیستند و برای بسیاری قابل فهم نیستند . پس خاص ترند و بیشتر برمی گردند به ادبیات اگزیستانسیالیسم و مدرنیسم سیلان ذهن . اما داستان پردازی و سمبلیسم ، خواننده را با نویسنده همراه می کنند و از تلخی سخنش می کاهند . دلیل محبوبیت زیاد نویسندگان آمریکای جنوبی نیز همین قصه پردازی آنهاست که با تخیلی بی نظیر داستان را پیش می برند .

نام من سرخ ، زمان را بین راویانش تقسیم می کند . راوی ها موازی هم نیستند بلکه در امتداد هم حرکت می کنند . نوعی روایت خطی که به هرکس زمانی داده می شود تا حرفش را بزند . انسان را به یاد دو امدادی می اندازد . حدیث نفس است ولی سیلان ذهنش قوی و تکان دهنده نیست . بسیار ساده و قابل فهم است و هر خواننده ای توانایی تطبیق با آن را دارد . تم شرقی رمان ، خود بر غنای داستان پردازی و افسانه گرایی رمان می افزاید .

اما گوهره ی اصلی رمان بر نقاشی ست . هنری که  با حرص و طمع و حسادت آدمی به جنایت می انجامد . پس هر کدام از شخصیت های رمان نماینده ی طیفی از احساسات و صفات آدمی هستند . ماکتی از زندگی که همه چیز را در خود دارد . از قاتل و مقتول گرفته تا کارا و شکوره ، همه اخلاقیاتی دارند و با صفاتی مشخص  داستان زندگیشان را روایت می کنند . چیزی که در نهایت می فهمیم نقشی زنجیروار است که همه ی شخصیت ها با هم دارند و داستان را پیش می برند . زنجیری که به ظاهر ناپیداست اما در ادامه ی رمان پررنگ و پررنگ تر می شود تا برای ما به شکل سرخ خودنمایی می کند . رنگ سرخ داخل خون و قتل در رمان ، زبان می گشاید و به نوعی نقطه ی عطف ماجرا می شود . تا زمان او ، همه ی راویان حداقل یک بار خودنمایی کرده اند و او سرنخی است که پیچ می خورد و ما را در مسیری می اندازد که در نهایت به شناسایی قاتل منجر می شود . پس انتخاب این نام ، که یکی از راویان داستان است و رنگی ست بر بوم نقاشی ، بسیار هوشمندانه است .

نام من سرخ ، آمیزه ای از همه ی چیزهایی ست که خواننده را با خود همراه کند . پس هیچ خواننده ای از خواندن آن خسته نمی شود . گویی صفحاتی از تاریخی را ورق می زنی که بسیار شیرین می نماید .آیا همه چیز از یک جنایت شروع می شود ؟ نه ، همه چیز از یک  جنایت روایت می شود . این روایت ما را به حال محدود نمی کند . در گذشته سیری می کنیم و آینده را به بوضوح می بینیم .

پاموک در اوج کار خویش رمان را نوشته و به نظر من پخته ترین کارش است . استفاده از جملات طولانی و معترضه که از شاخصه های اثر اوست به خوبی به فارسی منتقل شده است ولی فکر می کنم رمان ویراستاری خوبی نشده و در بعضی جاها به خصوص از نظر ویرگول گذاری دارای مشکل است . در مجموع ترجمه ی خوب و روانی دارد که به نگارش پاموک  بسیار نزدیک است .

 

کتاب نامه :

نام من سرخ ، ارهان پاموک ، عین له غریب ، نشر چشمه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:9  توسط داريوش | 

بعضی رمان ها با تکرار نامشان جاودان می شوند ، با سوالی که با دیدن عنوان رمان در ذهنتان شکل می گیرد ، با هیجانی که از دانستن محتویات آن در شما شکل می گیرد و با خواندن سطوری که شما را با جریان کلمات خود همراه می سازند . در جست و جوی زمان از دست رفته . اولین چیزی که به یاد شما می اندازد زندگی ست . شاید نگاهی به ساعتتان بندازید و شاید به یکباره خاطرات خوب و بد زندگیتان جلوی چشمانتان ظاهر شود . این جست و جویی است در گذشته و یا نگاهی به آینده ؟ پاسخ ، مربوط به گذشته است . شاید چون ما وامدار مرگیم ، باید زندگی کنیم ، این همان چیزی است که سلین در مرگ قسطی اش ، بیست سال اول زندگی را تببین می کند و پروست در این شاهکار بزرگ قرن ، یک عمر را ؛ همان طور که در پایان این سفر عظیم ما زمان بازیافته رامی خوانیم . چیزی که گویی در نهایت ، نویسنده به آن دست یافته است .

نوشتن در مورد این رمان خود کتابی ست . نمی دانی از کجا شروع کنی ، مثل این است که بخواهی سنگ به سنگ اهرام مصر را توصیف کنی و واقعا ً  نمی دانی با این طوفان کلمات چگونه برخورد کنی ، واژه ی باشکوه برای این رمان کوچک است . شکوهی به مراتب بیشتر از کلیساهای جامع گوتیک، اپراهای واگنر و بتهوون  و تمامی اکسپرسیونیست ها . اما چیزی که بیش از هر چیز از این رمان دریافتم این است که تمامی کتاب از یک دغدغه ، نشئت می گیرد ، دغدغه ای به نام هراس از مرگ و ترس از مُردن و نگفتن آن همه واژه ای که روانت را می خورند . این جریانات برای مردم عادی قابل فهم نیست . این که مغرت پر از کلماتی باشد که خودشان را به در و دیوار می کوبند تا خارج شوند ولی نمی توانند ، زندگی را به حقارت می گیرند و خودشان را وقف توصیف و ذهن گرایی محض و تخیلی باورنکردنی می کنند که هیچ چیز را یارای مقابله با آن نیست . این گونه می شود که عظیم ترین توصیفات یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ ادبیات به شرح بیماری محدود می شود و با این هم موافقم که درصد زیادی از شاهکارهای ادبی پر از حالات انسان های بیمار است . از داستایوسکی و کافکا گرفته تا سلین و هدایت و میشیما و فاکنر و وولف و جویس ، انسان های عادی چیزی را خلق نمی کنندکه جاودانه شود و همیشه این متفاوت ها هستند که جاودانه می شوند . در جست و جوی زمان از دست رفته ، یکی از این متفاوت هاست .

درباره ی رمان همین بس که هفت جلد است و در این مقاله فقط فرصت می کنیم راجع به جلد اول آن یعنی (( طرف خانه ی سوان )) صحبت کنیم . به نظرمن دومین رمان برتر قرن ، بعد از اولیس است و این فقط سلیقه ی من است و یقینا ً بقیه نظر دیگری نسبت به این خواهند داشت ولی شکی نیست که این دورمان ، همیشه برتارک ادبیات مدرن می درخشند و همراه با برادران کارامازوف داستایوسکی و جنگ و صلح تولستوی ، بزرگترین وعظیم ترین رمان های تاریخ ادبیات را شامل می شوند .

نخست به سبک شناسی این اثر می پردازیم : رمان  سبک سیلان ذهن را دارد، منتها با تفاوت هایی که هر کدام از نویسنده هایی که در این سبک نوشته اند ،  دارند . سبک پروست بیشتر بر پایه ی توصیفات خارجی و روایت خطی داستان است . او مانند وولف فکر قهرمانش را در پاره ای از زمان به دام نمی اندازد و از او نظر نمی خواهد . قهرمان او فقط روایت می کند . او یک قهرمان دارد و این قهرمان گاه اول شخص به توصیف می پردازد و گاه در نقش یک سوم شخص ظاهر می شود . ما تلاقی سوم شخص و اول شخص را داریم ، منتها در این جا هم ، سوم شخص به درون ذهن قهرمانش رفته و از جانب او سخن می گوید . پس روایت در جست و جوی زمان از دست رفته ، روایتی تکی است و مانند آثار فاکنر و وولف ، جمعی نیست . این قهرمان اصلی داستان است که از دوران طفولیت تا بزرگسالی به روایت می پردازد و فقط جای این راوی ها، به ظاهر تغییر می کند و او گاهی می بیند ، گاه می شنود و گاه تصور می کند و گاه به هاله ای از کابوس و الهام و رویا فرو می رود و برداشت های خویش را به تصویر می کشد . مهم ترین عنصر در سبک سیلان ذهن ، در کنار شخصیت  پردازی راوی ، زمان است . با این وجود روایت زمانی جستجو ، فاقد پیچیدگی های زمانی آثار وولف است . پروست در کنار دست کاریهای زمانی که در روایتش می کند ، رشته ی کلام را از دست نمی دهد و خواننده ی خود را چندان درگیر یافتن زمان ها نمی کند . برای او خود زمان اهمیت کم تری نسبت به شخصیت ها و مکان ها دارد . ریتم روایت ، یکسان است و از منطق خوبی برخوردار است . پس خواننده ی او از نظر درک زمانی چندان دچار مشکل نمی شود و چالش اصلی خوانند ه ی این رمان ، روایت شخصیت ها و مکان هاست و زمان ، حلقه ی ارتباطی این هاست که به رمان، شکل داستان می دهد . به خاطر همین است که اعتقاد دارند که می شود رمان را از هرجایی شروع کرد و خواند . چون رمان همچون دیگر رمان های سیلان ذهن ، داستان محور نیست و این اهمییت و تاکید بیشتر آنها بر زمان  نیز به همین دلیل است که  جنبه ی داستانی رمان از بین نرود و از فرم رمان خارج نشود . این رمان از دیگر رمان هایی از این دست ، کم تر ریشه در داستان دارد و همه ی آن حدیث نفسی سترگ و باورنکرنی ست .  جلد های مختلف این رمان نیز همین ویژگی را دارند و در هر کدام ،  جداگانه در کلمات می توان شیرجه زد ، بدون این که هراسی داشته باشید که چیزی را از دست داده اید . با این که فرم آن سریال گونه است ولی به هیچ وجه ریشه در زنجیره های داستانی کلاسیک ندارد . شاید این سوال برای ما پیش بیاید که اگر راوی یکسان است ، پس چگونه می شود که او از کورترین نقاط زندگی اشخاصی چون سوان آگاه است ؟ سوالی بجاست و در تمامی مدت خواندن این رمان با من همراه بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگر این گونه نبود که اصلا ً سیلان ذهن نمی شد . راوی زندگی این شخصیت ها را ، که در زندگی اش تاثیر بسزایی دارند ، را دیده و از آنها شنیده و بعد تجزیه و تحلیل کرده ، حتی خودش را به جای آنها گذاشته تا درنهایت به این نتایج رسیده و در قالب داستانی آورده است . پس او نه تنها زبان خودش و بیان کننده ی حدیث نفس خویش است ، بلکه زبان دیگران و حدیث نفس آنان نیز است .

در تبیین درون مایه ی یک رمان ، مهم ترین نکته در درجه ی اول این است که بنیان های رمان بر چه اساسی ست . بنیان های جست و جو براساس بیماری ، ترس از انزوا و فراموشی و ضعف اراده ، دلشوره و البته عشق است . رمان در همان آغاز این تصورات را برای ما آشکار می کند :

(( دیر زمانی زود به بستر رفتم . گاهی ، هنوز شمع خاموش نکرده ، چشمانم چنان  زود بسته می شد که فرصت نمی کردم با خود بگویم :  دیگر می خوابم. و نیم ساعت بعد ، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می شدم ...)) این حس از همان آغاز به خواننده منتقل می شود . رمان با خواب و رویا شروع می شود و رویای خلق چیزی ، گونه ای رویای خودکفا گونه ، آنجا که چند لحظه بعد می گوید : ((... گاهی ، به همان گونه که حوا از دنده ی آدم پدید آمد ، در خواب زنی از کشیدگی رانم زاییده می شد . لذتی که می رفتم بچشم او را پدید می آورد و می پنداشتم که آن لذت از اوست . تنم که گرمای خودش را در او حس می کرد ، می خواست با او درآمیزد ... ))

چند صفحه ی اول رمان انسان را شوکه می کند ، چیزی شبیه به پیچیده ترین فلسفه ها و آن قدر ملموس که ما را به شک می اندازند که آیا این ها ریشه در واقعیت دارند یا همه تصوری واهی ست ؟ زبان ، زبان کودکی ست که بسیار بزرگ می نماید ، بعد توصیف ها شروع می شود ، توصیف هایی که بزرگترین دغدغه ی راوی را هر چند وقت یکبار نشان می دهد : عشق به مادر که اودیپی نیست ولی این جور می نماید و بیش از هر چیز ریشه در ترس او از انزواست .

فصل اول رمان ، کومبره است . منطقه ای ییلاقی که حوادث در آنجا رخ می دهند . دل شوره ی نویسنده در ادامه بیشتر می شود و در جایی به صراحت به آن اشاره می کند :

((... تنها کسی از ما که آمدن سوان برایش مایه ی دلشوره ای دردناک شد من بودم . چون در شبهایی که غریبه ای ، یا فقط آقای سوان ، در خانه مان بود ، مادرم به اتاق من نمی آمد ...))

چندین صفحه بعد او با سوان  ارتباطی ذهنی برقرار می کند و او را یک همدرد می پندارد . جایی که از مادرش در مهمانی دور است و برای او یک یادداشت می فرستد :

(( ... فکر می کردم که اگر سوان یادداشتم را می خواند و از هدف نوشتنش بو می برد ، از دلشوره ای که حس کرده بودم خنده اش می گرفت ؛اما برعکس بعدها فهمیدم که ، دلشوره ی همسانی سالهای سال او را رنج داده بود و شاید هیچ کس به خوبی او نمی توانست حال مرا بفهمد ؛ دلشوره ی زمانی که حس می کنی آنی که دوست می داری دور از تو در جایی خوش است و دستت به او نمی رسد ، را از عشق آموخته بود )) شاید سوان الگویی از زندگی آینده ی او باشد به همین دلیل او خود را موظف می کند که عشق سوان را برای ما به طور کامل توصیف کند .

این جملات انگیزه ی راوی برای روایت عشق سوان می شود و او با این همذات پنداری یک عشق کلاسیک را با همه ی پستی ها و بلندی هایش در فصل بعدی روایت می کند که در جای خویش به آن اشاره می کنیم . در ادامه به توصیف های او از کومبره و روابط حال و گذشته ی خانواده ی اشرافی اش ، گوش می دهیم . این روایت ها ، تصویری اکسپرسیونیستی از اشراف فرانسه و زندگی فرانسویان در برهه ای طولانی از تاریخ می دهد و یکی از موارد شهرت رمان نیز همین توصیفات دقیق و حیرت انگیز است . شاید زیباترین توصیفات او ، ترسیم زندگی یکنواخت و ملال آور عمه اش در کومبره است که باشیرینی های خاصی همراه است . نکته ی دیگر در مورد این فصل ، حس آمیزی هایی ست که در جای جای صفحات آخر رمان وجود دارد  و هرچه به پایان فصل نزدیک می شویم بیشتر می شود . راوی کتابخوانی قهار است . براستی یکی از توصیف های او در مورد تغییر عقیده دادن خودش و خانواده اش در مورد یکی از اشراف خواندنی ست :

(( ... این حرکت تند ، کپلهای لوگراندن را که گمان نمی کردم آن قدر گوشتالو باشد به حالت موجی چموش و عضلانی جابه جا کرد و نمی دانم چرا این لرزش ماده ی خام ، این موج گوشتی ، که هیچ معنویتی را بیان نمی کرد و تنها شتابی از حقارت می تکانیدش ، ناگهان به فکرم انداخت که شاید لوگراندن با آن چیزی که ما از او می شناختیم یکسره تفاوت داشت ...))

او در ادامه دچار یک عشق بچگانه به دختر سوان می شود و اندیشه های او در مورد گرمانت ها و رابطه ی آنها با سوان نیز به این شکل دیگری می دهد . پس همه چیز برای آشنایی بیشتر ما با سوان آماده می شود پس در فصل بعد به عشق سوان می پردازد .

عشق سوان ، فصلی است که ترسیم کننده ی عشقی کلاسیک و بسیار شبیه عشق های قهرمانان داستایوسکی ست . همه ی اصول کلاسیک یک عشق ناکام به تصویر کشیده می شود و چیز تازه ای ندارد ولی نکته ای که آن را خواندنی می کند ، سیلان ذهن عاشق سوان است که در نوع خود شاهکاری در بسط تمامی واژه هایی ست که هر کسی غیر از پروست می توانست از آن مزخرفی بسازد که سرشار از وراجی و خزعبل تکراری باشد ؛ ولی او با سبک حیرت آور خویش به تمامی صحنه های آن وامی دارد . گویی که یک فیلمی که صدها بار دیده ایم را با روایتی دیگر و با کارگردانی نفری دیگر، ببینیم و از دیدن آن لذت ببریم . این هنر پروست است . شاید زیباترین پاراگراف این بخش ، همان قسمت پایانی رمان است . جایی که سوان خسته و ناامید و حسرت زده از گذشته ی خویش این واژه ها را با خود می گوید :

((...فکرش را بکن که این همه سالهای زندگی ام را هدر دادم ، مرگ خودم را خواستم ، بزرگترین عشق زندگی ام را برای زنی گذاشتم که ازش خوشم نمی اومد و به من نمی خورد ))

این پایان عشق سوزان سوان است . عشقی که راوی را وامی دارد که زندگی سوان را به تصویر بکشد . او با او همدردی می کند . حلقه ی اصلی داستان جستجو ، عشق است . این زنجیره ی عشق است که شخصیت های جست وجو را به هم پیوند می زند . شخصیت هایی که در جریان زمان ، با عشق به هم نزدیک می شوند و این نزدیکی ، هم مادی و هم معنوی ست .

فصل پایانی رمان که کم ترین حجم آن را تشکیل می دهد ، فصل (( نام جاها ؛ نام )) است . فصلی که پیوست های جلد اول رمان است . جایی که پروست نتوانسته عشق راوی را به دختر سوان به پایان برساند . در این فصل است که ما با حقیقتی مواجه می شویم : عشق ناکام سوان به ازدواج او انجامیده است .  او در عشق شکست خورده ولی با او ازدواج کرده است و سربستیگی های نویسنده در این مورد بالاخره آشکار و عیان می شود . در این فصل نویسنده خواسته ، راوی نوجوان را  نخست با جهان خارج روبرو و آشنا گرداند و بعد او را درگیر عشق کند . عشقی که به تفصیل در جلد بعدی ، در سایه ی دوشیزگان شکوفا به تصویر کشیده می شود . این زمانی ست که راوی تاحدی از انزوای خویش خارج می شود  ؛او در آستانه ی  عشقی آتشین است و تصاویر را به خاطر می سپارد :

(( ... یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست ؛ و افسوس که خانه ها ، راهها ، خیابانها هم ، چون سالها ، گریزانند . ))

این جمله ی پایانی کتابی ست که خواندنش بر تمامی عمرتان اثر می گذارد . در جست و جوی زمان از دست رفته ، رمانی برای همه کس و هیچ کس است. اگر عاشق باشید کلمات آن را می بلعید ، پس عاشق نشوید !!!! وگرنه مجبورید چند هزار کلمه و میلیون ها تصویر را به خاطر بسپارید .

مهدی سحابی یادگار دیگری از خویش برجای نهاده است . یادگاری که فراموش نشدنی می نماید .

کتاب نامه :

در جست وجوی زمان از دست رفته ، جلد اول ، طرف خانه ی سوان

مهدی سحابی ، نشر مرکز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:35  توسط داريوش | 

امواج دریا به ساحل آرامش می آیند ، خسته از راهی طولانی و بی هراس از ساحلی که می تواند غدار باشد . دوست دارید بر بال های این امواج سوار شوید و به سفری بی پایان در دریای واژه ها بروید ؟ این رمان را بخوانید .

شاید در تاریخ ادبیات نتوان کتابی را یافت که بیش از این رمان ، به شعر نزدیک باشد . اشعاری  دل انگیز که فقط روح را نوازش می دهند . این کتاب دریای ذهنی است که امواجش خشمگین نیستند و تصویری زیبا از روح و روانت می دهند . درست است که از شنا کردن خسته می شوی و گاه دل تنگ ساحل می شوی ، ولی مطمئن باش که وقتی به ساحل برگشتی ، حاضر نیستی از بال امواج پیاده شوی و به زندگی ملال آورت در ساحل ادامه دهی . روحت در دریا جا می ماند و تو می مانی و دل تنگی برای آن واژه های زیبا ، آن دل انگیزی خاطره ها ، آن دغدغه های از جان شیرین تر و برای آن ،موجها ...

ویرجینیا وولف ، در دوران اوج کار خویش ، این شاهکار را آفرید و من هم با مترجم کتاب موافقم که موجها ، بهترین کار اوست و یکی از بهترین رمان های قرن بیستم .

جریان سیال ذهن . برای بسیاری از خوانندگان کابوسی بی انتهاست که رمان هایی از این دست بخوانند ، چون خواندن و درک و هضم این کتاب ها در گرو شنا کردن در این جریان سیال است . اگر برخلاف جریان حرکت کنی یا لحظه ای از قافله ی واژه ها دور بمانی ، به مقصد نمی رسی . راه برایت خسته کننده و ملال آور می شود و واژه ها ، گنگ و بی معنی . نویسنده ، در نظرت وراجی دیوانه و مالیخولیایی ، ترسیم می شود ، کتاب را به گوشه ای پرتاب می کنی و می روی پای تلویزیون و سریال می بینی ! اما اگر با او همراه شوی ، آن وقت است که تازه پی به جادوی ادبیات می بری ، به جادوی واژه ها ، در هاله ای از واژه ها فرو می روی و وقتی به خود می آیی که کیلومترها از ساحل ذهنت دور شده ای و در جهانی هستی که نمی شناسیش و همه چیز برایت تازگی دارد . آن وقت است که بعد از پیمودن این همه راه و خستگی بی حد و حساب ، تازه حقیقت را می فهمی . اما واقعا ً نیاز است که این گونه انسان، خود را به جریان سیال ذهن بسپارد و بعد از تحمل مرارت ها و خستگی های شیرین بسیار ، تن به تلخی حقیقت بدهد ؟ این سوالی اساسی ست که پاسخگویی به زمان دیگری را می طلبد . این سبک ، بیش از همه ی سبک های ادبی  ، بر پایه ی دغدغه های نویسنده است ؛ دغدغه هایی که از هراس آنها برای نگفتن همه ی واژه های در حال خزش در ذهنشان ، منشا می گیرد . 

داستان با توصیفی از صبحگاه آغاز می شود ، توصیفی دل چسب و زیبا که به ما می نمایاند که ساعت حول و حوش ، 6 است . در ادامه ما با شخصیت های داستان روبرو می شویم و یکی از زیباترین کاراکتریزاسیون ادبی ، شکل می گیرد . با هر شخصیت ، یکی یکی ، از طریق مونولوگ گویی آنها آشنا می شویم . هر کدام از شخصیت ها ، در تکمیل حرف قبلی ، جمله ای می گویند و به این طریق ، کم کم  ما را با فضاها ، خط مشی داستان و البته خودشان ، آشنا می کنند . یک حالت فیلم گونه که ذره ذره ، خواننده را با خویش همراه می سازد . مهم ترین برداشتی که خواننده از این قسمت می کند ، صداقت کودکانه ی آنها در بیان افکار ، عقاید و احساساتشان است . جمله ها آسان و شیرین است و تمایزی که در بخش های بعد ، با بزرگتر شدن آنها و مونولوگ گویی های پیچیده ی آنها ، در ذهن ما شکل می گیرد ، زیباست .

بخش بعد نیز با توصیفی همراه است که با آواز پرندگان ، همراه می شود . ساعت حول و حوش 7 است و این فصل با مونولوگ برنارد ، قهرمان اصلی داستان شروع می شود . پسر ها می خواهند به مدرسه بروند و مهم ترین نکته این است که او بیشتر هیجان زده است تا عصبی و غمگین . اما بقیه ی پسرها ، بیشتر غمگین و عصبی هستند .

این فصل بندی ها این گونه ادامه می یابد و هر فصل با برهه ای از زمان زندگی رو به جلوی این شخصیت ها، ادامه می یابد تا این که ما در فصل پایانی با شاهکاری بی همتا روبرو می شویم . مونولوگ برنارد در فصل پایانی با مونولوگ بلوم در اولیس و مونولوگ های در جستجوی زمان از دست رفته، برابری می کند . برنارد اینک ، پیرمردی ست ولی از دوران کودکیش می گوید ؛ با جزئیاتی زیبا و زنده . بعد از آن، او با تلخی از دوران بزرگسالی خویش یاد می کند . نکته ی دیگر این است که ما با اعماق شخصیت های رمان آشنا می شویم و این به لطف برنارد است . برنارد برای ما چشم بیدار جامعه و افراد است . مونولوگ گویی های او با بقیه متفاوت است . این را می توان از همان فصل اول فهمید که کلید ارتباط بین پدیده ها و حوادث داستان ، برنارد است . کنجکاوی خاص او ، جنبه های پنهان شخصیت های داستان را برای ما عیان می کند . برنارد شخصیتی محتاط و محافظه کار دارد که از خانواده ی متوسط و پدرسالارش ، نشأت می گیرد .

ارتباط بین شخصیت ها ، علاوه بر برنارد ، مونولوگ گویی های آنهاست . تکنیک نوشتن این رمان ، همان طور که گفتم ، سیلان ذهن است . سیلان ذهنی که ذهن یک شخصیت را در برهه ای از زمان اسیر می کند و به نوعی ، به دام می اندازد و در این تله ی زمانی ، واکنش ذهنی او را می سنجد ولی این بدین معنی نیست که شخصیت ها به یک واقعه ی خارجی واکنش دهند و یا خارجی واکنش دهند . واکنش ها همگی ذهنی و گاها ً انتزاعی ست . این که می گوییم ، هر شخصیت از طریق شخصیت دیگری شناخته می شود ، تا اندازه ای درست است و بهتر است بگوییم که این شناخت ها جزیی است و بیشتر به یک نیم نگاه می ماند و بیشتر دغدغه ی قهرمانان داستان ، خودشان است ، البته به جز برنارد .

کاربرد زمان در رمان های وولف ، بسیار جالب است . او در یک سیر خطی زمانی ، داستانش را پیش می برد بدین گونه که زمان به صورت دوره دوره و برهه ای، داستان را در برمی گیرند . در دیگر کتاب های او نیز این چنین است ولی زمان ها از پی هم می آیند و سیری منطقی دارند . فاکنر در خشم و هیاهو ، این خطی بودن را شکست و علاوه بر استفاده از زمان بندی دوره ای، ترتیب زمانی را نیز نادیده گرفت و نوآوری دیگری را از خود بروز داد . در واقع ، استفاده از این دوره بندی زمانی ، در آثار وولف ، به ما نشان می دهد که نقطه ای از یک بازه ی زمانی از اهمییت بیشتری برای او ، برای بیان عقایدش ، دارد و از این تدبیر برای فوکوس کردن بر زندگی شخصیت های داستانش بهره می گیرد . برای او فقط روزهای خاصی اهمییت دارد و ملال بقیه برایش اهمییتی ندارد . این همان اسیر کردن زمان است در ذهن ما یا شاید اسیر کردن ذهن است در پاره ای از زمان ، هردوی آنها ممکن است . ما همیشه اسیر زمانیم . این زمان است که ما را به اختیار خویش ، بازی می دهد. بازی ملال انگیز  زمان ، راه گریزی برای ما باقی نمی گذارد . حتی اگر تن خود را به موجها بسپاری .

کتاب با ترجمه و توضیحات کامل استاد مهدی غبرایی همراه است . 

 

کتاب نامه :

موجها ، ویرجینیا وولف ، مهدی غبرایی ، نشر افق  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 13:20  توسط داريوش | 

(( نام او سانتیاگو بود ...))

همین . در ابتدا نام او برده شده و تا پایان نامی از او برده نمی شود . گویی که با نامش کاری نداریم . اصلا ً برای ما نامش مهم نیست .مهم نیست که بوده ، مهم این است که چه می شود . یک بار آشنا شدن با او کافیست . این نادیده گرفتن ، یعنی ما باید چشم به آینده داشته باشیم . آینده ای که با تاکید بر فعل (( بود )) در ذهن ماتجلی می یابد . آیا نام او تغییر می کند ؟ نه ، حتی خودش هم تغییر نمی کند . این دیگرانند که تغییر می کنند . دیگر او فقط یک سانتیاگو نیست ؛ یک انسان بزرگ است . این سبک شروع  داستان ، در کیمیاگر پائولو کوئلیو هم تکرار می شود . قهرمان او هم سیر و سلوکی معنوی می یابد و جاودانه می شود .

پیرمرد و دریا ، سرشار از استعاره های پنهان است . استعاره هایی که اگر هر نویسنده ای بجز همینگوی ، می خواست آن را به تصویر بکشد ، چنان خواننده را گیج می کرد که خواننده هیچ حس تجانسی با قهرمان داستان و خود داستان پیدا نمی کرد. ولی همینگوی ، با زبان ساده ی خود ، حماسه ای شیرین از امید و نبرد برای فرار از پوچی را ساخت که برای همیشه در یادها خواهد ماند . زبانی که به گزندگی و پوچ گرایی ساده مابانه شهرت داشت اما با این که در پیرمرد و دریا نیز با این مفاهیم سروکار داریم ،همینگوی ، در سالهای پایانی زندگی اش ، به یکباره دست به حماسه سرایی زد . شاید بگویید ،دیگر نوشتن از جنگ و پوچی انسان ها برایش تکراری شده بود ولی این گونه نیست . قهرمانان او همیشه درجنگند : جنگ با محیط و جامعه و دشمن و البته جنگ با خود . در واقع آنها اسیران ناخواسته ی جنگ با خارج و داخل خویشتن هستند . در این کتاب ، جنگ سانتیاگو نخست با خود و جامعه ی اطرافش و نهایتا ً با دریا ست . تفاوتی که در این رمان وجود دارد این است که او پیروز می شود و این برای خوانندگان همینگوی عجیب بود . قهرمانان او معمولا ً شکست می خوردند و آنقدر صفحات آخر رمان های او مملو از پوچی ، ناامیدی و انتقام بود که تلخی اش از لای کلمات ،روانتان را می آزرد . اما این رمان سرشار از امید ، تعریفی متناقض از آثار او می دهد . آثار او حتی با تقسیم بندی دوره ای نیز در بسیاری موارد ، قابل توجیه نیست . خط فکری او متفاوت است . ان جا بود که همه فهمیدند همینگوی کبیر ، پیر شده است . این کتاب ، شاید برای خود همینگوی انگیزه ای بوده ،برای فرار از بحران های میانسالی و پیری که گریبانگیر همه می شود . با فرورفتن در شخصیت سانتیاگو ، به یک پیروزی دست می یابد . سانتیاگو به همه می فهماند که هنوز هم می تواند . همینگوی نیز با نوشتن این رمان ، همین گفته را تکرار می کند . او نیز به همه می فهماند که هنوز هم  می تواند شاهکار بیافریند و دنیای ادبیات را مبوته هنر خود کند . او به عنوان بهترین نویسنده ی داستان های کوتاه در تاریخ ادبیات آمریکا شناخته می شد . با رمان هایش چون وداع با اسلحه ، داشتن و نداشتن ، زنگها برای که به صدا درمی آیند و البته ، برفهای کلیمانجارو شهرتی جهانی کسب کرد ولی همه می دانند و معتقند که هیچ کدام از آثار او ، به پیرمرد و دریا نمی رسد . روحی در کلمات این کتاب وجود دارد که هر خواننده ای را به خود جذب می کند .

 

داستان با حقارت های سانتیاگو شروع می شود . حقارت هایی که روح او را خراش می دهند و خاطرات شیرین گذشته را برای او یادآور می شوند و چقدر خاطرات شیرین ، در این مواقع ،  برای انسان زجر آورند. احساس پوچی او شروع شده ، پوچی او از نوع پوچی دیگر قهرمانان رمان های همینگوی نیست . او اسیر ملال و زمان شده ، نه فاشیست ها و جنگ جهانی . او می خواهد جنگی به پاکند و در آن پیروز شود . او خود جنگی بزرگ می خواهد تا همه چیز را فراموش کند . اما دیگر قهرمانان او از جنگ خسته اند و می خواهند به آرامش برسند . می خواهد جنگِ حالش ، گذشته اش شود و چندی با آن زنده بماند . نشستن و گندیدن  را نمی خواهد . دریا نماد تلاطم و خروش است و ساحل یعنی آرامش . او برخلاف همه از آرامش به دل تلاطم می رود تا زندگی اش رنگ دیگری بگیرد ، نه این که در دریا بمیرد ، نه ، او می خواهد به آرامش برگردد . او باید در آرامشش بمیرد. ولی باید آرامش برایش لذت بخش باشد . او به آرامشی درونی نیاز دارد و برای تامین آن ، به جنگ می رود . زیبایی ها و متفاوت بودن رمان ، از همین جا شروع می شود . سانتیاگو طغیانی می کند از جنس بیگانه و طاعون کامو . در هردو اثر کامو ما این طغیان رامی بینیم . اما طغیان سانتیاگو تفاوت هایی دارد . منشا این شورش خودش و جامعه ای ست که دیگر وجود او را نمی پذیرد . پس او در این جنگ ، به دنبال اثبات خویشتن است و پیرمرد و دریا، شاعرانه ایست برای اثبات خویشتنی پوچ گریز .  همینگوی در این رمان تصویر دیگری از طغیان به ما می دهد . طغیانی از جنس آنتی ناتورالیسم .  نه شورشی از جنس انزجار و نفرت . شورشی که رهبرش امید به زندگی  و راه نجاتش مبارزه با سکون است . یک نوع قدرشناسی از زندگی . ما این طغیان را به نوعی در همه ی  آثار او می بینیم :(( مثل زنگ ها برای که به صدا در می آیند ،داشتن و نداشتن و برفهای کلیمانجارو )) . اما همینگوی تا قبل از این اثر بیشتر قهرمانانش را در حالتی منفعل رها می کرد . پس پیرمرد و دریا گامی به جلو از جانب او بود .

نگاهی کنید به پایان وداع بااسلحه ؛ نفرت در آن موج می زند . به پایان پیرمرد و دریا نیز نگاه کنید . زیبایی ای شاعرانه . این بود سیر و سلوک همینگوی در کارش . نفرت اولیه، مارا، در برهوتی از پوچی رها می کرد و شیرینی و زیبایی این یکی ما را در راهرویی به سوی زندگی . دقت کنید به کلمه ی راهرو . تنگی و گشادی اش بستگی به خودمان دارد .

 

کتاب نامه :

پیرمرد و دریا ، ارنست همینگوی ، نجف دریابندری ، انتشارات خوارزمی 

 دانلود با لینک مستقیم :

پیرمرد و دریا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 13:16  توسط داريوش | 

بار اولی که با اسم میشیما آشنا شدم برمی گردد به ده سال پیش ، زمانی که حتی نوجوان هم نبودم ، کتابی به من هدیه شد تحت عنوان : دیوانگان تاریخ . یکی از شخصیت های بی شماری که در آن کتاب ، زندگی اش  شرح داده شده بود ، یوکیو میشیما بود . نویسنده ی بزرگ ژاپنی و نامزد دریافت جایزه ی نوبل . نویسنده ای که به جرات می توانم بگویم بخشی از سینما و ادبیات آتی ژاپن از صدقه سر او بوجود آمد ، تئاتر نیمه جان ژاپن را سروسامان داد و الگویی برای نویسندگان بعد از خود شد . اما آثار او همیشه تحت تاثیر زندگی عجیبش قرار گرفته است ، زمانی که او در یک شبه کودتای نظامی شکست خورد ، در یک اقدام جاودانه خود را به روش سامورایی های قدیم کشت ( هاراگیری ) . این اقدام در اعتراض به شرایط سیاسی اجتماعی حاکم بر ژاپن بعد از جنگ ، صورت گرفت .

آوای امواج قطعا ً بهترین رمان او نیست . اما ماها عادت کرده ایم که به آثاری هرچند کوچک تر از نویسنده های بزرگ عادت کنیم ، به خصوص نویسنده های بزرگ قرن بیستمی که آثارشان همیشه با سانسوری هر چند اندک روبرو بوده است . بسیاری از آثاری که احتمال لطمه ی بالا دارند نیز اصلا ً ترجمه نمی شوند که آثار بهومیل هرابال ، دوریس لسینگ ، میلان کوندرا و تاحدی میشیما ، از این جمله اند .

 

جسارت میشیما در همه ی آثارش دیده می شود . جسارتی که گاه به خلق آثاری از او می انجامد که در آن زمان هیچ کس جرات نداشت راجع به آن صحبت کند . این جسارت بیش از همه ی آثارش در (( اعترافات یک ماسک )) دیده می شود . رمانی که به تمایلات همجنس گرایانه ی یک مرد ژاپنی می پردازد . این رمان به فارسی ترجمه نشده ولی من حتما ً راجع به آن می نویسم . کافی ست ترجمه ی انگلیسی آن را تمام کنم . به نظر من این رمان یکی از بهترین رمان های قرن بیستم است که راوی اول شخص دارد .

آوای امواج داستان زیبایی دارد ، داستان یک عشق ساده و رمانتیک ترین رمان میشیماست . رمانی که با وجودی که در مورد عشق است ولی آن قدر واقعی ترسیم شده است که به نظر ما بسیار ساده می آید . سبک ساده نویس میشیما از یک طرف و این که رمان از زبان انگلیسی ترجمه شده است ، از طرف دیگر ، موجب شده است که رمان بسیار آسان خوان باشد و خوانندگان عادی نیز به راحتی از پس آن بر بیایند . مهم ترین نکته ای که رمان را شاخص می کند ، فضاسازی ها و توصیفاتی ست که از یک زندگی روستایی می شود . توصیفاتی جاندار و زیبا که احساس خوبی به خواننده می دهد . آوای امواج دریا را با تمامی وجود حس می کنی و خود را به آن ها می سپاری . آوایی که نماد عشق و آرامشند . چیزی که شاید میشما از آن محروم بوده و همیشه به دنبال آن بوده است . پس این اثر بیش از همه ی آثار او طبع ساده و لطیف او را آشکار می سازد . رابطه ی تروکیچی و هاتسو بسیار زیبا ترسیم شده است . آنها جوانانی پاک و بی آلایش هستند ، شاید پاکی ای که میشیما در این جوانان ترسیم کرده است ، نماد معصومیت از دست رفته ای باشد که او در جامعه ی غرب زده ی خود می بیند . جامعه ای که از سنت های خود دوری گزیده و به سرعت در حال گذار به مدرنیته است . در این حال است که میشیما رمانی در ستایش سادگی و سنت های کشورش می نویسد و آن قدر آن را ساده به تصویر می کشد تا برای همه قابل فهم باشد . این نکات است که رمان آوای امواج بیش از پیش ارزشمند می سازد . جوانان داستان ،   حتی زمانی که لخت در آغوش هم می خوابند نیز سکس ندارند چون هنوز با هم ازدواج نکرده اند ( با این قسمت موافق نیستم !!!) و نمی خواهند از سنت هایشان گریزان باشند .  با این وجود فکر می کنم این قسمت کمی اغراق آمیز ترسیم شده است و ریشه ای از اعراب در جهان امروز ندارد .

فکر می کنم برای شروع خواندن آثار میشیما این کتاب بهترین باشد .

میشیما در ایران نویسنده ی شناخته شده ای نیست . 80 % کتابفروشی ها حتی اسم او را نشنیده اند . این امر بیشتر به دلیل این است که کتاب های او کم تر به چاپ های متعدد می رسد و از سلیقه ی خوانندگان ایرانی هم  بیشتر از این انتظار نمی رود . رمان های نویسنده های بزرگ همیشه در ایران مهجور بوده است .

بانو آیویی تنها نمایش نامه ای از اوست که به فارسی ترجمه شده است و  استاد بیضایی آن را به روی پرده برده است و این اهمییت اثر او را نشان نمی دهد . غلامحسین سالمی دو اثر از چهارگانه ی معروف او را ترجمه کرده است: برف بهاری و زوال فرشته . مرگ در نیمه ی تابستان ، وطن پرستی داستان دیگر  و تا جایی که می دانم ، اسب های لگام گسیخته ی او نیز به فارسی ترجمه شده است .

 

کتاب نامه :

آوای امواج ، یوکیو میشیما ، فرناز حائری ، نشر قطره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:13  توسط داريوش | 

چندی پیش بود که فرصتی دست داد که دوباره شاهکار جاویدان جمال زاده را بخوانم و حیفم آمد که چیزی در مورد آن ننویسم . همیشه به این فکر کرده ام که اگر ادبیات داستانی ما هدایت و جمال زاده را نداشت ، همین گنجینه ی کوچک خود را نیز داشت ؟ جواب هم ، همیشه خیر بوده است .

(( صحرای محشر )) قطعا ً بهترین اثر جمال زاده و حاصل دوران اوج کار اوست . کتابی که یکی از بهترین سوژه های تاریخ ادبیات جهان رادارد و با این وجود ، وامدار سوژه اش نیست و بسیار خوب پرداخته شده و از هر نظر برای خواننده شیرین و قابل هضم است . طنز جمال زاده در این اثر علاوه بر اجتماع ایرانیان و مسلمانان و در نگره ای بزرگتر کل مردم جهان ، به دین ، مذهب و فلسفه نیز می پردازد . انتقاد های او شیرین تر از عسل است و همین امر رمز ماندگاری آثار او برای همیشه است .

داستان ، داستان زندگی بعد از مرگ است و با آمیزه ای از دین و روایات و کتب آسمانی و تخیل و هجو داستان پیش می رود . نکته ای که بیش از همه ی رمان ها و داستان های او مرا مجذوب کرد ، اندیشه ی فلسفی اثر است که به خصوص در پایان رمان جلوه ی خاصی پیدا می کند .

رمان در هشت فصل و یک موخره تنظیم شده است . فصل اول مربوط به آوارگی و بیچارگی انسانی ست که بعد از سال ها از خواب مرگ بلند می شود . او به چشم خود داستان هایی را که در آن دنیا شنیده ،عیان می بیند . اقوام مختلف را سردرگم می بیند و هر کدام را به زیبایی به تصویر می کشد . به خصوص توصیف قوم یاجوج و ماجوج بسیار زیبا و دیدنی است .

 

در فصل دوم ما در بیرون دروازه ی قیامت هستیم . عبور از دنیایی که بیش از هر چیز تخیل پویای جمال زاده راهنمای ماست . ملائکه را صاحب رتبه و مقام می بیند و در آن دنیا نیز به بوروکراسی می تازد و آن را نقد می کند . دعوای اقوام مختلف را بر سر نام های فرشتگان به تصویر می کشد . قوانین قیامت را به باد استهزا می گیرد . مایه ی دلخوشی شان در این حال تماشای حور و غلامان زیباروی است و چشم چرانی های جماعت مسلمانان و حور و غلامانی که به قول جمال زاده خوشان هم یک چیزیشان می شود . اما حوری هایی نیز هستند که در مقابل زن های دنیوی کم می آورند و بالعکس !! در این حال انتقاد از زبان عربی ست که اوج می گیرد و عریان و آشکار می گوید که میان این همه زبان ها چرا خداوند برای خاتم الانبیا عربی را انتخاب کرده است و میان پیغمبرها جرجیس را انتخاب کرده است و به کنایه می گوید که ملائکه عربی حرف می زنند !!! نقد آخوند ها و ملایان و خشکه مقدسان ریاکار در سراسر فصول این کتاب وجود دارد .

در فصل سوم دردسرهای مقدماتی قیامت شروع می شود ، کارخانه های قیامت رویت می شود . مقدمات برای دادرسی فراهم می شود . همه می خواهند ببینند در مجلس پیامبران چه کسی بالاتر می نشیند ولی در کمال تعجب می بینند که همه هم سطحند و بصورت دایره وار نشسته اند !!!

در فصل چهارم مقام بازخواست شروع می شود و در فصل پنجم ادامه می یابد . در فصل فقیه و روسپی بهترین فصل رمان رقم می خورد . این فصل بعدتر به یک کتاب جدا تبدیل می شود و یکی از آثار خوب جمال زاده در نقدی هجو آلود و غم انگیز از بلایی ست که انسانیت فراموش شده ی سنگر گرفته پشت دین بر انسان آورده است ، انسانی که همه چیزش اسیر خرافاتی شده که خود نیز بی هودگی و پوچی آن را باور کرده است .

در فصل افسون و افسانه ، قهرمان داستان از دادرسی فرار می کند وکاری می کند که در فصل بعد با شیطان دوست می شود و سرانجام از او می خواهد که او را برای همیشه بمیراند و به فنای ابدی برسد تا اسیر ملال نگردد. فصل پایانی رمان از نظر فلسفی یک شاهکار جاویدان است و بر همه ی کتاب برتری دارد .

صحرای محشر خط بطلان بر همه ی پندارهای بیهوده ای ست که سالها در پوست و خون ما فرورفته اند و کلید رهایی آن در 60 سال پیش ، توسط جمال زاده نوشته شده است . صحرای محشر جمال زاده ، توپ مرواری و البعثۀ الاسلامیه هدایت و سنگ صبور چوبک رمان هایی هستند که تا سال ها در ایران چاپ نخواهند شد . افسوس که شاهکارهای ما چاپ نخواهند شد و رمان های مزخرف آبکی سریال وار ، به چاپ های بیستم می رسند . فرهنگ ما به کجا می رسد ؟

 

کتاب نامه :

صحرای محشر ، محمدعلی جمال زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 13:14  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM