نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )

فارنهایت 451 درجه ی حرارتی ست که طی آن کاغذ کتاب ها شروع به سوختن می کند ، کلمات از بین می روند و اندیشه های روان بر روی کاغذ ها ،به فراموشی سپرده می شوند . اما واقعا ً با سانسور و از بین بردن و سوزاندن کتاب ها می توان اندیشه های آدمی را به مسلخ در آورد ؟ آیا کنجکاوی و تفکر انسان ها را که در این همه سال راهگشای او به پیشرفت ها و آزادی های شخصیتی اوست ، را می توان از بین برد ؟ پاسخ این سوال منفی ست . شاید کتاب ها از بین بروند ، شاید کلمات بسوزند ولی اندیشه ها در هیچ دمایی از بین نمی روند . آدمی زاده ی اندیشه است .

ری برادبری ، نویسنده ی معاصر آمریکا ، بیش از هر چیز به رمان های علمی تخیلی اش مشهور است . رمان هایی که در آینده رخ می دهند . آینده ای که بیشتر کابوس وار و وهم آلود می نماید . زندگی های انسان ها اسیر ماشین ها و روبات ها شده و فراموشی آدم ها و مسخ آنها تصاویری وحشتناک را آفریده است . قبل تر رمان پسرک روزنامه فروش او را خوانده بودم اما چندی پیش بود که فیلم فارنهایت451 را دیدم ، یک فیلم تاثیرگذار و تکان دهنده از جهانی که در بسیاری جهات برایم آشنا بود : فیلمی درباره ی از بین رفتن و سوزاندن کتاب ها . به دنبال این کتاب در نشر داخلی گشتم وطبق معمول چیزی نیافتم !به انتشارات خارجی سر زدم و با کلی زحمت خلاصه ای 40 صفحه ای از رمان به انگلیسی پیدا کردم و خواندم و دیدم که فیلم به شدت به رمان وفادار بوده و برخود لازم دیدم که حتما ً درباره ی این رمان بنویسم .

قهرمان داستان آتش نشانی به نام مونتاگ است . اما آتش نشان ها در جهان معاصر ، به جای این که آتش ها را خاموش کنند ، وظیفه ی دیگری دارند و آن وظیفه، سوزاندن کتاب هاست . کتاب هایی که به زعم سرمداران جامعه مضرند و انحراف ایجاد می کنند . موجب غم و غصه می شوند و انسان ها را به تنها بودن و انزوا ترغیب می کنند . این انزوا در مقابل تفکری ست که انسان ها را به جمع گرایی و پوپولیسم تشویق می کند . آنجا که رییس آتش نشانی به مونتاگ می گوید که به تفریح های جمعی چون ورزش روی آورد و از تفکر و تفریح های فردی پرهیز کند . این توصیه ای ست که به مردمان این جامعه می شود . البته که این رمان در زمان جنگ سرد نوشته شده و کنایه ای ست به شوروی و سوسیالیسم. ولی این کنایه هرگز از شمولیت  زمانی و مکانی رمان نمی کاهد . همیشه جامعه ای وجود دارد که اسیر همچنین وضعیتی شود و مانند آثار اورول سفارشی نیست .

اما این آتش نشان که در کارش بهترین است و در انتظار ترفیع است و به هیچ کدام از کتاب هایی که می سوزاند ، فکر هم نمی کند ، روزی با شنیدن جمله ای از همسایه اش ،متحول می شود و از حباب پوچی و مسخی که در آن گرفتار شده است، بیرون می آید و شبی تصمیم می گیرد یکی از این  کتاب ها را بخواند . شبی که او دیوید کاپرفیلد را می خواند ، دروازه ی ورود او به دنیایی ست که شاید همه ی ما روزی آن را تجربه کرده باشیم : لذت مطالعه در تنهایی . دیگر او انسان سابق نیست و از همه جدا می شود . او این بار کتاب های بیشتری را برمی دارد . همسرش موضوع را می فهمد ، او از همسرش نیز فاصله می گیرد تا سرانجام همه چیز به هم می ریزد . زنش او را  لو می دهد و ما می بینیم مونتاگ قبل از استعفا ، پا به خانه ی خویش می گذارد تا کتاب های خود را بسوزاند . اما او طغیان می کند ، رییس آتش نشانی را می سوزاند ( رییس آتش نشانی نماد قدرت حاکم در جامعه است ) و فرار می کند و به آغوش مردمی می رود که هر کدام کتابی زنده اند ، آنها کتابی را می خوانند ، حفظ  می کنند و می سوزانند تا آنرا به نسل های بعد انتقال دهند .

رمان و البته فیلم پر از صحنه های زیبا و تکان دهنده است . صحنه هایی که انسان های مسخ شده را به تصویر می کشند . انسان هایی که اسیر پوچی ای شده اند که رهایی از آن فقط با مطالعه امکان پذیر است . اما واقعا ً دلیل سوزاندن این کتاب ها چیست ؟

 جواب در سخنان رییس آتش نشانی نهفته است:

(( وقتی این کتابا رو بخونی فکر می کنی از بقیه بیشتر می فهمی ، نه ، همه باید مثل هم و برابر باشند . هیچ کس نباید از دیگری بیشتر بفهمه ))

شما هم این طور فکر می کنید ؟ که کتاب ها شما رو از بقیه جدا می کنند ؟ جواب این سوال حتی برای من هم دشوار است . ترجیح می دهم اصلا ً به آن پاسخ نگویم .

اما مسئله ی مهم تر از بین رفتن احساسات در جامعه ایست که همه چیزش تصنعی شده است . صحنه ای که مونتاگ در قطار می بیند برای او تکان دهنده است : زنی از شیشه ی قطار لب می گیرد و شیشه را می بوسد . یا صحنه ای که در پارک می بیند که جوانی خودش را در آغوش گرفته است . این صحنه موید همین مطلب است که در جامعه ای که کتاب ها سوزانده می شوند ، نباید از مردمش انتظار بیشتری داشت . نظام های توتالیتر سرانجام مردمش این چنین می شود . اما کتاب و فیلم اشاره ی جسورانه ای  به سکس و عشق بازی در میان مردم نداشته است ( به جز صحنه ی کوتاهی که زن پس از این که خونش عوض می شود و از بیماری اش رهایی می یابد خود را به مرد تفویض می کند و بسیار اشاره ی سربسته ایست از این که سکس از احساسات جدا شده و ارضای روحی درکار نیست )

کتاب ها انسان ها را از هم دور می کند یا به هم نزدیک می کند ؟ سوال سختی ست .

 شوپنهاور می گوید )) : برتری ذهنی از هر نوعی انسان را به انزوا می کشاند و بزرگترین برتری ذهنی ،مطالعه ی کتاب هاست ))

دیگر خود دانید !!!

کتاب نامه :

فارنهایت 451، ری برادبری

فیلم : فارنهایت 451 به کارگردانی فرانسوا تروفو، محصول 1966 ، نامزد جایزه ی شیر طلایی جشنواره ی ونیز  

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:58  توسط داريوش | 

شاید اولین چیزی که از دوریس لسینگ برای خواننده ی ایرانی جذاب باشد ، این است که او در ایران به دنیا آمده است . ولی این به این معنا نیست که او تفکراتی شبه شرقی دارد و یا تاثیری از این اتفاق در آثارش دیده می شود . تفکراتش به شدت غربی و حتی شاید می توانیم بگوییم از آن پست مدرنیست های افراطی ست که آثارش اغلب برای خوانندگان ایرانی و شرقی نامانوس است .

فرزند پنجم شاخص ترین اثر این نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل نیست . مهم ترین اثر او دفترچه ی طلایی ست که مهدی غبرایی ، مترجم ارزنده ی رمان ، می گوید که به دلیل ضربه خوردن به هنگام انتشار و سانسور شدن ، از ترجمه کردن آن صرف نظر کرده است .

آشنایی من با این نویسنده نیز به همین رمان برمی گردد و لذا دایره ی نقدم محدود به همین اثر می شود و نمی توانم با شمولیت کافی نسبت به آثار او نظر دهم .

نخست رمان را از نظر تکنیکی بررسی می کنیم :

رمان فصل بندی مشخصی ندارد و کلمات سیلاب وار در پی هم می آیند . پرش های زمانی نویسنده ، خواننده را از رخوت خارج می کند . جملات معترضه ی زیادی در رمان دیده می شود که البته تا حدی نیز به سبک کاری غبرایی  بازمی گردد . رمان به صورت سیلاب جملات سوم شخص و دانای کلی ست که گاه به یکباره در ذهن و فکر قهرمانان رمان فرو می رود و دوباره به حالت اول خویش بازمی گردد . اما شاه کلید اتفاقات رمان در مکالماتی ست که در این بین انجام می شود . این مکالمه ها آن قدر مهم اند که خط مشی رمان را رقم می زنند .

اما درون مایه ی رمان  :

داستان از یک مهمانی شروع می شود که طی آن دو نفر که طبق توصیفات نویسنده ، وصله ی ناجور این مهمانی هستند با هم آشنا می شوند و پس از چندی با هم ازدواج می کنند و تصمیم می گیرند یک زندگی سعادت بار و شادمان تشکیل بدهند که همراه با فرزندان بسیار باشد . فرزندان یکی پس از دیگری به دنیا می آیند اما فرزند پنجم هیولایی ست ناخواسته ...

این داستان رمان است که در نگاه اول بسیار تخیلی و سردرگم نمایان می شود . اما با تامل بیشتر در این رمان نکته های بسیاری دیده می شود .

مهم ترین چیزی که در آغاز به ذهن خطور می کند این است که رمان اشاره ای ست به حاصل اعمال و سرشت انسان . چیزی شبیه فرانکشتاین که مخلوق انسان بلای جانش می شود . شاید بیش از هرچیز به این خاطر که آنها وصله هایی ناجورند و تلاش برای نجات آنها و ورود آنها به اجتماع ، همه به شکست انجامیده است . زوج برای نجات او از وحشی گری و اهلی کردن او تلاش بسیار کردند اما تلاش ها نتیجه ی معکوس داشتند . اما این خانواده چرا باید به این سرنوشتی دچار شوند ؟ مهم ترین پاسخ این است که آنها مثل بقیه نیستند و مثل بقیه فکر نمی کنند . تفکر ضد مدرن آنها شاید بزرگترین دردسر آنها برای زندگی در جهانی باشد که مدرنیته را نیز پشت سر گذاشته و در گرداب پست مدرنیسم فرو رفته است . این ها پاسخ هایی ست که خواننده به خود می دهد . نویسنده خواننده را  در ابهامات بسیاری فرو می برد و هیچ توجیهی در کارش دیده می شود . او خانواده ای را خلق می کند ، خوشبخت می کند و پس از چندی در گردابی منحوس غرق می کند . این کاری ست که بسیاری از نویسندگان می کنند ولی در اثر لسینگ جلوه ی بیشتری دارد .

ناامیدی ای که بتدریج در زن و شوهر شکل می گیرد ، تلخی قابل توجهی را برای خواننده به همراه دارد . شاید مهم ترین بخش رمان گفت و گویی بین زن و شوهر است آنجا که زن می گوید )) مامجازات شدیم . همین و بس ))

-        چرا ؟

-        بابت جسارت .برای این خیال باطل که می توانیم شاد باشیم . چون تصمیم گرفته بودیم شاد باشیم .

 

این دیالوگ دربردارنده ی حقایقی وحشتناک از انسان امروز است . انسانی که از گذشته های خویش ، قرن ها فاصله گرفته و در این هیاهوی ماشین ها و کامپیوتر ها ، هیولای فکر و درون خویش را  در قالب بچه ای تجسم می بخشند . این شاید همه ی حرفی باشد که لسینگ می خواهد بگوید : هیولای درون انسان های دورن ما . ما حاصل ما هستیم .

 

کتاب نامه :

فرزند پنجم ، دوریس لسینگ ، مهدی غبرایی ، نشر ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:19  توسط داريوش | 
خنده در تاریکی . تاریکی برای همه بیان گرترسی خفته است که مواقعی خاص سر باز می کند . مواقعی که تو تنهایی و تاریکی تنها یارت می شود . در این مواقع کسی می خندد ؟ ممکن است نابینا باشید و بخندید با وجود این که در تاریکی هستید و نمی توانید چیزی را ببینید ولی تاریکی که در این جا مدنظر است تاریکی ای از جنس درون است و مهم تر  از آن تاریکی ای که انسان خود برای خود خویش فراهم می آورد : تنها در تاریکی .

خنده در تاریکی رمان عجیبی ست . نخست از آنجا که نویسنده  خلاصه ی رمانش را در همان چند خط اول داستان می آورد . شاید با خود بگویید که این رمان داستان محور نیست . به سبک تمامی رمان های مدرن و پست و مدرن . ولی این تصور اشتباه ست . داستان به شدت سینمایی و داستان محور می باشد . باز ممکن است با خود بگویید که رمان سبکی فوق العاده غنی و البته شاعرانه دارد و فارغ ازتمامی دل واپسی هایش داستان می گوید و همه ی قلب ها را جذب می کند . اما سبک داستان نیز آن طوری نیست که فکر می کنید . ساده است و طنز با شخصیت پردازی هایی محدود و البته قوی . شاید بزرگترین کشش رمان همین سبکش باشد که به تنهایی صفحات بسیاری از رمان را برای خواننده جذاب می کند .

اما داستان و درون مایه ی رمان :

داستان مثلثی عشقی که قهرمان اصلی مرد داستان را در خود غرق می کند . مثلثی که به شکل های مرسوم نیست . قهرمان اصلی داستان عاشق زن است . اما زن عاشق مردی دیگر است و در این راستا و با همکاری آن مرد زمینه ساز قربانی شدن مرد دیگر را فراهم می کنند . به نظر من رمان های ناباکوف نوعی دهن کجی به فمینیسم پیش رونده در قرن بیستم بود . البته نه با نقدی بی رحمانه که ناباکوف خود منتقد دقیق و منصفی ست و او در رمان هایش مسبب بروز چنین فجایعی را  در درجه ی اول حماقت مردان می داند . همان طور که شوپنهاور در رساله هایش تحت عنوان (( در باب زنان و در باب عشق )) به تبیین آن می پردازد . زن عاشق اصولاً یا وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد در منظر دیوانه ای خطرناک جلوه گر می شود که حتی از کشتن عاشق خویش هم ابایی ندارد . در این جا زن داستان عاشق است منتها عاشق مردی دیگر و این چنین موجب کوری مرد و در نهایت مرگ او می شود . پس این زن دو نقش را  دارد : هم اغواگر و شیطانی ست و هم عاشقی دیوانه . 

در رمان های ناباکوف یا زن ها این چنین نقش دوجانبه ای را دارند و یا مانند زن اول قهرمان داستان کاملاً منفعل  و احمق . این چنین نگاهی برخاسته از بینش او نیست بلکه دربردارنده ی واقعیتی تلخ و برخاسته از شناختی ست که نه تنها او بلکه همه ی متفکران در مورد روان شناسی زنان دارند . در واقع برای این که این داستان ها شکل بگیرد نیاز به دو قطبی بودن شخصیت ها تا حدودی هست . اما شخصیت های داستان های او بین خاکستری و سیاه در نوسان اند که به شدت واقعی می نماید . همین بر تلخی داستان های او می افزاید که با طنزی پنهان رنگ و بویی زیبا به خود می گیرد و کشش لازم را برای همراهی خواننده با  داستان فراهم می آورد .

ناباکوف روسی ای ست که بلوغ ادبی اش را در آمریکا گذرانیده است . داستان هایش در محیط جسورانه ی ادبیات آمریکا رشد و نمو یافته است . داستان هایش سوژه هایی بسیار جذاب برای فیلم های سینمایی ست . مهم ترین فیلمی که از رمان های او ساخته شده است فیلم لولیتا از رمان لولیتای او که بهترین و جسورانه ترین رمان اوست ساخته شده است به کارگردانی بهترین کارگردان قرن یعنی استنلی کوبریک . این بر اهمییت رمان های او می افزاید . هنوز که هنوز است منتقدان بر این که فیلم وامدار رمان است یا برعکس اختلاف نظر دارند . لولیتا به دلایلی مشخص هنوز در ایران چاپ نشده است ( چاپ قبل از انقلاب آن با ترجمه ی ذبیح الله منصوری و به قیمت ۶۵۰۰ موجود هست . ولی ۶۰۰۰ هم می دهند !!!!)

خنده در تاریکی هزارتویی از حماقت ها و اشتباهات انسانی ست که به مرگ می انجامد . واقعیتی دردناک . خنده در تاریکی یک کمدی انسانی دیگرست .

 

کتاب نامه :

خنده در تاریکی . ویلادیمیر ناباکوف . امید نیک فرجام . انتشارات مروارید  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:6  توسط داريوش | 
سرزمین گوجه های سبز همان کشوری ست که قرار بوده ست بهشتی باشد بر علیه امپریالیسم و سرشار از آزادی ها و برابری هایی که بی عدالتی را در زیر چکمه های کارگران زحمتکش له کند اما اینک سرزمینی شده پر از ترس و خیانت و بدبختی و حقارتی که انسان ها را به تنها زیبایی این سرزمین دل خوش می کند : خوردن گوجه سبز هایی که بر درختان خیابان آویزان است . گوجه سبزهایی که فرقی بین کسانی که آنها را می خورند نمی گذارد و همه را می پذیرد . مانند دخترانی که برای گذران امور برایشان فرقی نمی کند که با چه کسی می خوابند .

کتاب تصویر مخوفی ست از یک زوال انسانی در قالب یک حکومت سوسیالیست پلیسی . نه از جنس رمان های اورول که ریشه هایی تخیلی و نماد گرایانه را در برمی گیرد . شاید تلخ ترین رمانی باشد که خوانده ام از آن جهت که بیشترین ریشه را در واقعیت دارد . بسیاری از مطالب آن ریشه در تجربیات شخصی نویسنده دارد که خود اسیر حکومت پلیسی چائوشسکو بوده است و اینک در آلمان زندگی می کند .

فصل فصل رمان سرشار از بیان زشتی ها و پلیدی هایی ست که انسان را از تجسم این که یک انسان چگونه به این حقارت می افتد به وحشت می اندازد .

اول رمان را از نظر تکنیکی بررسی می کنیم :

رمان با پست مدرنیسمی شاعرانه سروده شده است . البته متفاوت با آن که نویسندگان آمریکای جنوبی یا کالوینو و امبرتو اکو می نویسند . در این رمان داستان سرایی نداریم . قصه نمی گوید و نویسنده را به رویا فرو نمی برد . شاید رویا را از خواننده می گیرد . دوست دارد زهر و تلخی نوشته هایش را ذره ذره به خورد خواننده دهد تا تلخی اش را با تمامی وجودش حس کند . رهایی از این تلخی واقعیت ها ممکن نیست . رمان با تدوینی به هم ریخته به سبک مدرنیست ها ست . با این تفاوت که ما بایک خط موازی داستان و به صورت اپیزودیک سروکار نداریم . از آن چیز هایی که ما در آثار یوسا یا حتی فاکنر و ویرجینیا وولف می بینیم یا در فیلم های شاهکار ایناریتو ( عشق سگی یا ۲۱ گرم و بابل ) . بیشتر این تدوین به هم ریخته از نظر زمانی و مکانی ست و حوادث به ترتیب هم نمی آیند . گاه صحنه های داستان که در بخش های مختلف رمان آمده اند با هم تکمیل می شوند . شاید نام آنرا نوعی سیلان ذهن بتوان گذاشت ولی این گونه نیست . بیشتر  یادآوری خاطرات یک ذهن مغشوش است که از این که همه ی حوادث را به یکباره به خاطر آورد هراسان و ناتوان است . پس گریز هایی به تلخی های کم تر می زند ولی با هراسی مضاعف می داند که بالاخره باید با  تلخی های دهشتناک تری روبرو شود . راوی سوم شخصی ست که در قالب خوانندگانش فرو می رود و همه ی روایت ها حول شخص اول داستان است . به جز حوادث دیگری که حول شخصیت های دیگر است و شخصیت اول داستان آن ها را روایت می کند . رمان از نظر تکنیکی بسیار خوب پرداخته شد و کاری تجربی و فوق العاده زیباست بدون این که به تقلید صرف پرداخته باشد .

اما می رسیم به درون مایه :

همان طور که قبل تر گفتم رمان در سرزمین گوجه های سبز می گذرد : رومانی . کشوری در بلوک شرق که ضربات سهمگین کمونیست آن را له کرده است . کشوری که فساد و تباهی و مهم تر از همه ی این ها ترس و خیانت آن را نابود کرده است . شاید این همان جمله ای باشد که از زبان یکی از شخصیت های داستان می شنویم :

((...ما رومانیایی ها یک مشت ترسو حرومزاده هستیم که فقط می تونیم خودکشی کنیم اون هم نه مثل هیتلر با تفنگ ))

اما شاید رویه ی اصلی رمان شعری ست که به کرات توسط قهرمانان رمان تکرار می شود :

((هر کس در هر چنگه ی ابر دوستی داشت

هم از آن روست جهان

در جوار دوستان

آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه ی چیزهایی جدی تر باش ))

شاید تمامی حال و هوای رمان در این شعر نهفته باشد . شعری که به خیانت و ناپایدار بودن دوستی ها در جهانی غدار اشاره دارد . این را ما به عینه می بینیم که همه ی دوستان قهرمان داستان یا به او خیانت می کنند یا او را ترک می کنند یا می میرند و او همیشه تنهاست و می داند که تنها می شود . از تنهایی هراسی ندارد و می داند که روزی تنهای تنها می شود . دورنمایی از آینده ندارد و زندگی سیاه است . نه سیاهی به زیبایی اسرارآمیز بودن . سیاهی به وسعت مرگ و نیستی . همان طور که تصور او از مرگ نیز با دیگران تفاوت دارد :

(( به نظر من مرگ شبیه یک کیسه است . کیسه ای پر از کلمات ))

داستان از روایت لولا شروع می شود . هم اتاقی او که با دنیایی از آرزو به دانشگاه آمده و اسیر مردانی می شود که شبها در پارک او را طعمه ی امیال حیوانی خویش قرار می دهند . رمان سرشار از صحنه های زیبای شاعرانه است که اشاره به آن ها شاید تلخی کلماتش را بزداید و آن را قابل هضم تر گرداند .

و بعد خودکشی لولا و اثری که بر شخصییت اول رمان می گذارد . این نفرت ذره ذره در او جمع می شود و این نفرت و تلخی را کم کم در ادامه ی رمان افزایش می دهد . یک نوع نفرت فزاینده . شاید زندگی در این جامعه با آواز خواندن آسان تر باشد تا این که سرت را به بالا بگیری و دعا کنی  که الته این کار در این جامعه جرم است. البته واقعا ً این مشخص نیست که اگر دعا بخوانی و زودتر بمیری بهتر است یا این که آواز بخوانی و بیشتر عمر کنی .

اما اشاره ی او به بانوی کوتاه قد که دیوانه ای در میدان شهر است و هرسال کارگران بچه ای را در دامان او می گذارند اوج تلخی رمان است . کسی که نمی تواند از دست حیواناتی شهوانی رهایی یابد و تن می دهد به چیزی که سرنوشتش می خوانند .

قهرمان داستان طرفدار زمستان است . زمستانی که بدون مرد سپری شود . سکس های جهان او عملی جنسی بدون احساس است . از حیوانات هم کم تر . برای او سکس همراه با دوست داشتن معنایی ندارد . برای هیچ کسی معنا ندارد . سکس به یک عادت نفرت انگیز تبدیل شده است که رهایی از آن امکان پذیر نیست . تفریح نیست . حس نیست . نیازی ست مانند نوشیدن آبجوهای کثیفی که در نوشخوارگاهها پیدا می شود .

او اسیر حکومت پلیسی ای ست . بارها احضار و بازجویی می شود . چون دگراندیش است و با دیگران متفاوت است . حکومتی که دوستانش را می کشد و یا اغوا می کند تا به او خیانت کنند . تنها راه نجات فرار است . فرار از سرزمین گوجه های سبز و فراموش کردن سرزمینی که جز نفرت خاطره ای از آن ندارد .

ودر غربت زبانش را فرو می بندد با این که می داند غیر قابل تحمل می شود .بهتر از این است که به یک دلقک بدل شود .  

هرتامولر با این رمان که شاخص ترین اثرش محسوب می شود برنده ی جایزه ی نوبل ۲۰۰۹ شد .

خواندن این رمان مصادف شد با  دیدن فیلمی از آلمان به نام((زندگی دیگران )) که داستان آن در آلمان شرقی  می گذرد و اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را نیز از آن خود کرد . پیشنهاد می کنم حتما ً این فیلم را ببینید .

 

کتاب نامه :

سرزمین گوجه های سبز . هرتا مولر . غلامحسین میرزاصالح . انتشارات مازیار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:57  توسط داريوش | 
تاراس بولبا

شنل

یادداشت های یک دیوانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:32  توسط داريوش | 
آیا کسی می تواند با ادبیات آشنا باشد و این رمان را به عنوان بزرگترین شاهکار کلاسیک انتخاب نکند ؟

براداران کارامازوف داستایوسکی  و جنگ و صلح تولستوی ، بدون شک اوج شکوه ادبیات داستانی را در قرن نوزدهم می نمایند . آن هم در روسیه ی به جا مانده از رئالیسم گوگول، رئالیسمی که در این دو اثر به حد اعلای قدرت و انسجام رسیده و به چنان مرتبه ای رسیده که می تواند بر ادبیات اروپا آقایی کند . به شخصه با تمام علاقه ای که به جنگ و صلح دارم ، برادران کارامازوف را ترجیح می دهم . این به علاقه ی شخصی ام به داستایوسکی بر نمی گردد ، نه ، رمان خودش گویای همه چیز است . اوج جریان فکری داستایوسکی در این رمان متبلور شده است . جریانی که ادبیات بعد از او را به شدت تکان داد ، تاثیر عظیمی بر فلسفه و روان شناسی بعد از خود نهاد و چه بسیار نویسندگانی که با خواندن آثار او الهام گرفتند و به ادبیات رو آوردند . از فلاسفه ای چون نیچه  تا فروید روان شناس و نویسندگان متعددی چون میشیما ، بوکوفسکی ، سلین ، کافکا و ... همه و همه از او تاثیر گرفتند . تاثیری که به شکل گیری جریان خاص و بعضا ً چپ ادبیات منجر شد .

برادران کارامازوف دقیق ترین طرح رمان را در میان آثار داستایوسکی دارد . این از شخصیت های بی شمار رمان بر می آید . داستان اصلی شاید حول محور سه برادر باشد ولی آن قدر شخصیت های فرعی را ما در این رمان می بینیم که گاه شخصیت های اصلی کم رنگ می شود . این همان حربه ای ست که داستایوسکی در رمانی چون آزردگان به کار می برد و داستانش را از طریق کم رنگ کردن و پر رنگ کردن شخصیت اصلی رمان پیش می برد . اما در ادبیات روسیه فقط تولستوی می تواند از نظر شخصیت پردازی با او مقابله کند ( بگذریم از تفاوت های اساسی که این دو نویسنده با هم دارند ) . در رمان ابله شخصیت ها محدودند و حول قهرمان داستان می گذرد . در قمارباز هم به همین ترتیب ، اما ما در رمان برادران کارامازوف ،  با خیل عظیمی از شخصیت ها روبروایم که همه حول سرنوشت سه برادر و پدرشان ، نقش خود را ایفا می کنند  . این اولین چیزی ست که به هنگام خواندن رمان ، ذهن ما را به خود مشغول می کند .

رمان با جمله ای از انجیل شروع می شود :

(( آمین ، آمین ، به شما می گویم که اگر دانه ی گندم که در زمین افتد نمیرد ، تنها ماند : اما اگر دانه بمیرد ، ثمر بسیار آرد ))

از این جملات و تلمیح ها ما در این رمان بسیار می بینیم و این روحیه ی مذهبی داستایوسکی را از بیش از پیش نمایان می سازد . شاید هم بیشتر ریشه در شخصیت مذهبی آلیوشا برادر کوچک است که در پایان جلد اول رمان است که از رهبانیت دست می کشد و به اجتماع برمی گردد . او شخصیت اول رمان است . شخصیتی که به قهرمانان نمی نماید ولی داستایوسکی او را شخصیت اول رمانش انتخاب کرده است . به همین دلیل است که در دیباچه ی رمان خود نویسنده این را گوشزد می کند که شاید خواننده در سراسر رمان این سوال را از خود بکند که چرا من آلیوشا را به عنوان قهرمان انتخاب کردم و او به راستی چه ویژگی عمده ای دارد ؟ جواب این سوال در رئالیسم داستایوسکی و شخصیت پردازی او نهفته است و هم چنین پیامی که او می خواهد از این طریق به ما دهد . نخست باید بگویم که اصولاً رئالیسم یعنی شخصیت های خاکستری و این نظر بیش از هر نویسنده ای در آثار داستایوسکی متبلور است . شخصیت های او به هیچ وجه کامل نیستند و هر کدام مشکلی  دارند ، گاه صرع ، گاه مشکلات روانی ، گاه میخواره و زنباره ، ما هرگز شخصیت کاملی نداریم . این اصل اوست . حتی پدر زوسیما که شخصیتی روحانی و آسمانی در این رمان است هم گذشته ای تلخ و گناهبار داشته است . این همان روانکاوی خاص داستایوسکی است که اصولا ً انسانی را چون ادبیات رمانتیسم متبلور و روحانی به تصویر نمی کشد .

دیگر این که به اعتقاد خیلی ها ( از جمله خود من ) این رمان وصیت داستایوسکی به روسیه است . او از هر طیف و طبقه ای در این رمان نماینده ای دارد و هر کدام را به تصویر کشیده است . آلیوشا شخصیتی ست که داستایوسکی به او دل بسته است تا روسیه را اصلاح کند . قهرمانی شاید ضعیف  که در آن وانفسا باید بار پیشرفت روسیه را به دوش بکشد . شاید چیزی شبیه نفوس مرده ی گوگول و آرزویی که او در پایان رمان می کند ، ما در پایان رمان برادران کارامازوف کودکان را در کنار قبر دوستانشان می بینیم که به آلیوشا می گویند :

(( تمای عمر دست به دست هم می دهیم ، آفرین بر کارامازوف !!))

رمان با روایتی از تاریخچه ی فامیلی کارامازوف شروع می شود و ما در همان آغاز با دلقک بازی های فئودور پائولوویچ آشنا می شویم . ما در این بخش است که  با بخشی دیگر از رمان آشنا می شویم و آن چیزی نیست جز دلقک بازی های شخصیت های رمان که بار اعظم آن بر عهده ی پدر و ماکسیمف و تا اندازه ای دیمیتری ست . این عنصر طنز رمان است که بیش از پیش ادای دین داستایوسکی به گوگول به شمار می رود . در این میان ،دلقک بازی ای که در حضور پدرزوسیما انجام می شود در نوع خود شاهکاری به شمار می رود .

دیگر عنصر داستان شیطان است که در جاهایی از رمان به سراغ قهرمانان می رود و آن ها را از راه بدر می کند . اولین بار در داستان مفتش اعظم است که او را می بینیم و اوج آن در حمله های روانی ایوان است که ایوان او را به صورت انسانی می بیند و با او هم کلام می شود و سرانجام به دیوانگی او می انجامد .

اصلی ترین حادثه ی داستان پدرکشی است ولی هیچ کدام از برادران پدر را خود نکشته اند ولی به روند قتل کمک کرده اند . اگر در معنای سمبلیک ،پدر را روسیه بدانیم و پسرانش را طیف های مختف روسیه، به یک زیبایی سحرآمیز می رسیم . پسر اول به اتهام مرگ پدر به سیبری تبعید می شود ، ایوان دیوانه می شود و فقط آلیوشا باقی می ماند . او امید روسیه است و اوست که باید روسیه را نجات دهد . روسیه ای که از دست رفته است .

زنان در این رمان چون دیگر رمان های داستایوسکی هیستریک ، دمدمی مزاج ، حسابگر و دردسرساز هستند . کاتریناایواننا ، گروشنکا ، مادام خوخلاکف ، لیز و بقیه همه و همه این چنین اند . هیچ نویسنده ای در تاریخ ادبیات در روان شناسی زنان به اندازه ی داستایوسکی  متبحر نبوده و نیست . شناخت او بسیار به اعتقادات شوپنهاور نزدیک است .

رمان سراسر پیش بینی هایی ست که  حیرت انگیز می نماید . رشد و زمینه سازی سوسیالیسم در رمان به وضوح دیده  می شود و با به تصویر کشیدن شخصیت هایی چون کولیا ، نوجوانی بسیار باهوش که اعتقادات سوسیالیستی دارد ، به این زمینه سازی ها دامن می زند . شاید همان اتحادی که در آخر رمان نزد کودکان دیده می شود نوعی گرایش به سوسیالیسم باشد که استادانه و در لفافه به تصویر کشیده شده است .

جلد اول سرشار از زمینه سازی هایی ست که به توفان ، یعنی قتل فئودور پائولوویچ منجرمی شود . جلد دوم سرشار از صحنه هایی ست که در تاریخ ادبیات بی نظیر است . ردپایی از جنایت و مکافات در زمانی که دیمیتری را دستگیر می کنند ، دیده می شود . جایی که دیمیتری از گناهی ناکرده به خود می پیچد و درگیری های فکری اش او را عذاب می دهد . شاید به نوعی چون محاکمه ی کافکا :

(( ...توجه کنید آقایان ، به شما گوش می دهم و رویایی وجودم را تسخیر کرده است . گاهی این رویا را می بینم ...اغلب این را می بینم – همیشه همان است ... و آن اینکه کسی دنبالم افتاده ، کسی که سخت از او می ترسم ... باخفت پنهان می شوم ، و بدتر از همه این که ، او همه اش می داند کجا هستم ، اما از روی عمد وانمود به ندانستن می کند ، تا عذابم را طولانی کند ، تا از وحشت من لذت ببرد، و این همان است که شما می کنید ، بی کم و کاست !! ))

و چندی بعد اوج پوچی انسان و نومیدی دیمیتری را از زبان کالگانف ، دوست او می شنویم :

(( ... این آدم ها چیستند ؟ ببینی آدم ها پس از این چه می شوند ؟ در آن لحظه میل به زیستن نداشت . مرد جوان در اندوه خویش گفت : ارزشش را دارد ؟ ارزشش را دارد ؟ ))

اما قاتل واقعی اسمردیاکف نوکر است . اما این حقیقت هیچ وقت آشکار نمی شود و دادگاه آن را نمی پذیرد و دیمیتری محکوم و به سیبری تبعید می شود .

روایتی فرعی از کودکان و به خصوص کولیا و اوج حوادث داستان در دادگاه ، نطق هایی باشکوه از دادستان و وکیل مدافع و سرانجام پایان داستان که مبهم و کاملا ً خاکستری به پایان می رسد ، همه و همه یادآور شکوه رئالیست داستایوسکی ست . رمان آن قدر ویژگی خاص دارد که از هر نظر لایق عنوان بهترین رمان قرن نوزهم به شمار می رود .   

برادران کارامازوف قرار بود با ترجمه ی مستقیم از روسیه توسط زنده یاد مهری آهی ترجمه شود که با مرگ آن مرحوم ، کار متوقف شد . اما صالح حسینی آن را با ترجمه ای دقیق از انگلیسی ترجمه است . ترجمه ی قدیمی تر از آن نیز توسط مشفق همدانی انجام شده است که  از زبان فرانسوی ست .

 

کتاب نامه :

برادران کارامازوف ، فئودور داستایوسکی ، صالح حسینی ، انتشارات ناهید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 18:48  توسط داريوش | 
اگر ادبیات را برای سرگرمی می خواهید به سراغ این رمان نروید چون این رمان از این حرفها به دور است . این اتمام حجتی ست که از همان آغاز باید شما از ان آگاه باشید . شما را به دنیایی سرشار از ملال می رود ، دنیایی که انسان هایش واقعی اند ، متاسفانه خیلی واقعی ، آن هم در قرن نوزدهم ، سرشار از پوچی ای نهفته در واژگانی که نظم های کلاسیکش شما را به شدت خسته می کند ولی همه ی این ها نمی تواند شاهکاربودنش را انکار کند .

ابلوموف ، فلسفه ای نیز دارد . فلسفه ای که از آن به عنوان ابلومویسم یاد می کنند . ابلومویسمی که دورن مایه ی آن تنبلی ، ملال و پوچی انسان های روسیه ی آن زمان است . اشراف زادگانی که تمامی زندگانی خویش را بدون کار کردن گذرانده اند . آن جا که خود ابلوموف کودکی خویش را که بوسیله ی زاخار بزرگ شده است را به خاطر می آورد ، مصداق بارز این مدعا ست . گوگول در کتاب نفوس مرده خود این گونه می نویسد :

((کیست که بتواند شعار نیرومند ( به پیش ) را به زبانی فریاد بزند که بر روح روسیان اثر کند ؟... در سراسر خاک روسیه کم تر کسی یافت می شود که یارای کشیدن این فریاد نیروبخش را داشته باشد ))

بسیاری کتاب را ادامه ای بر راه نفوس مرده می دانند . حال آن که سبک و بیان نویسنده ها بسیار با هم تفاوت دارند .

کتاب از نظر داستانی به چند بخش تقسیم می شود : قسمت اول زمانی ست که ابلوموف در بستر دراز کشیده و دائم می خواهد کاری بکند ، رابطه ی طنزآمیز او با زاخار بسیار زیبا پرورانده شده ، بعد شتلتس ، دوست آلمانی او وارد می شود و تلاش می کند که او را از رخوت خویش خلاص کند . دوست صالح و کوشای او شاید به عمد غیرروسی نمایانده شده ، چون هدف اصلی رمان نکوهش روحیه ی سست روسیان است .

قسمت دوم زمانی ست که شتلتس او را با الگا آشنا می کند . او عاشق می شود ، عشق دوطرفه می شود و شورانگیزترین سالهای زندگی ابلوموف آغاز می شود ولی ... عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ... ابلومویسم دوباره شروع می شود و بین آنها فاصله می اندازد تا اینکه الگا می فهمد درباره ی او اشتباه کرده و آنها با چشمی گریان از یکدیگر جدا می شوند . بعضی مشکلاتی که در راه رسیدن این دو به هم خودنمایی می کند ، طبیعی ست و شاید در بعضی موارد سستی اراده و محتاط بودن ابلوموف را بتوان توجیه کرد ولی عدم توان او برای حل مشکلات ، او را سست اراده ای محض و الگا را از خویش ناامید می کند .

دوره ی سوم او زمانی ست که با زن صاحبخانه ی خویش ازدواج می کند و رویای او برای ساختن ملکی نمونه توسط شتلتس عملی می شود . او تن به زندگی ای محدود به عوام دوروبرش می کند . تن به زندگی ای مرده که هرکسی را به  سرنوشت هولناک دیوانگی می اندازد ولی فقط ابلوموف است که این زندگی را دوست دارد . او خواهان آرامش دریاچه ای مرده است . پس می میرد . شتلتس با الگا ازدواج کرده و بچه دار شده است و علاوه بر گردانیدن ملک ابلوموف و الگا ده ها کار دیگر نیز می کند . ولی الگا هرگز نمی تواند ابلوموف را فراموش کند . وسواس های سی سالگی زنانه او را دربرگرفته ، یاد عشقی کهنه ، او اکنون کدبانوی یک خانه ی اشرافی ست ، ولی همیشه در پس فعالیت های روزانه اش و با وجود علاقه اش به شوهرش ، نمی تواند گذشته را فراموش کند و همیشه خلایی را در خویش احساس می کند . خلایی که موجب می شود هر زمانی از زندگی خویش آن رضایت ایده آل را نداشته باشد . همین جاست که اهمییت رئالیسم رمان برهمه آشکار می شود . با وجود این که رمان در بسیاری اوقات به رویاپردازی های آرمان شهر ابلوموف پرداخته ولی سرانجام می بینیم که همه چیز در جهت نفی ایده آلیسم در این جامعه است . گنچاروف با استادی همه ی ملال زندگی را در خلال رمان آورده است به همین دلیل است که بسیاری اعتقاد دارند که رمان در بعضی قسمت ها سخن به گزاف گفته است. در صورتی این گونه نیست و همه ی هدف رمان ریختن و انتقال روحیه ی زندگی آن زمان در قالب کلمات است . آیا زندگی غیر از این است ؟ ملالی پرگو که روز به روز تکرار می شود .

طنز حاکم بررمان در بعضی موارد قوی می نماید ، ولی هرگز به طنزی از جنس گوگول و شاهکارش نفوس مرده نمی رسد . بهترین صحنه های طنزآمیز رمان رابطه ی ابلوموف با نوکر خانه زادش زاخار است که بسیار خوب از کار درآمده است .

ابلوموف نمایانگر مسخ انسانی ست که تن به جبری گرایی ای از نوع خویش داده ؛ مَنشی که در ادبیات به ابلومویسم از آن یاد می شود . این بر اهمییت رمان به عنوان کالت بودنش می افزاید .

 

کتاب نامه :

ابلوموف ، ایوان گنچاروف ، سروش حبیبی ، انتشارات امیرکبیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 20:31  توسط داريوش | 

باباگوریو بالزاک، تجلی رئالیسم بالزاکی در ادبیات فرانسه است . اوج کار بالزاک ، کتابی که به مراتب از دیگر آثار او پخته تر و واقعی تر است . رمانی که خود بالزاک را هم به گریه انداخت واو در پایان رمان ، آشفته و پریشان ، چنانچه به تماشای تراژدی ای رفته باشد بر تلخی دست رنج خویش گریست . بالزاک بدون تردید اولین نویسنده ی رئالیسم ادبیات فرانسه است . در چه زمانی ؟ در زمانی که ادبیات اروپا و به خصوص فرانسه در سیطره ی رمانتیک ها بود و هنوز رئالیسم روسی که توسط گوگول پایه ریزی شده بود ، در ادبیات اروپا چنان مطرح نبود و رئالیسم انگلیسی ضعیف و کم جان بود.پس نباید چندان براو خرده بگیریم که واقع گرایی اش با رگه هایی از رمانتیسم همراه باشد . این با پایان های دراماتیک رمان هایش نمودار می شود . او چون فلوبر خواننده را در ورطه ای از پوچی و ناامیدی رها نمی کرد . او قهرمانانش را از میان طبقات مختلف فرانسه انتخاب می کرد . قهرمانانی که از بطن جامعه اند و برای خواننده ملموس ، شاید جذاب نباشند ولی واقعی هستند و ما ، هر روز با آنها سر و کار داریم . کاری به نوآوری های دیگر این نویسنده ی بزرگ نداریم و به رمان باباگوریو می پردازیم .

رمان باباگوریو با یک ساختار جدید شروع می شود . توصیف صِرف یک پانسیون ، آن هم نه در یک خط و دو خط یا بیشتر ، این توصیف در حدود بیست صفحه به طول می انجامد . با انسان هایی که در پانسیون هستند . این جاست که نمادگرایی بالزاک نیز آشکار می شود . پانیسون در معنای  خاص تر پاریس و انسان های آن هر کدام نماینده ی طبقه ای از اجتماع بورژوازی آن زمان فرانسه است . در این میان طبقه ی اشراف است که دست نیافتنی می باشد و هر کدام از قهرمانان رمان در جست و جوی راهی برای رسیدن به آن است و یا به نوعی در ارتباط با آن هاست . این تقابل که آرزوی هر کدام از ساکنین  پانسیون این است که به تعامل تبدیل شود ، تا پایان رمان وجود دارد. هر کدام از ساکنین این پانسیون داستانی دارد که به موازات داستان شخصیت اصلی رمان یعنی اوژن ، روایت می شوند . اوژن جوانی ست شهرستانی که خانواده ی متوسطش او را برای تحصیل به پاریس فرستاده اند . پاریسی که چون غولی بزرگ و در عین حال بی رحم و پر زرق و برق خودنمایی می کند . این تقابل و جنگیدن با پاریس برای اثبات خویشتن همیشه با قهرمانان بالزاک همراه است . اوژن بلند پرواز سعی دارد که به اشراف بپیوندد ، عاشق یکی از همین زنان اشراف می شود که دختر باباگوریو است . باباگوریو یکی از همین ساکنان پانسیون است . پیرمردی که کسی از گذشته اش خبری ندارد . او در گذشته کارخانه دار ثروتمندی بوده است که همه ی ثروتش را به عنوان جهیزیه به دخترانش داده و اینک از سوی آنها طرد شده است . این جاست که سرنوشت این دو با هم پیوند می خورد . اوژن درگیر ماجراهایی می شود که بیش از پیش تاثیرپذیری بالزاک را از ادبیات زمان خویش نشان می دهد . حوادثی که سرانجام با مرگ باباگوریو پایان می یابد و جوانی رمانتیک چون اوژن را می بینیم که دستانش را رو به  پاریس گرفته و نفرتش را نسبت به آن اظهار می کند . شاید این رمان مسخ رویاپردازی باشد ، رویارویی رئالیسم و رمانتیسم ، این زندگی ست که به تصویر کشیده می شود . تقابلی که با مرگ و نومیدی و رسیدن به تلخی نابودگری همراه است . شخصیت های فرعی رمان با استادی پرورانده شده اند . هرکدام داستانی دارند . گاه این روایت ها و داستان ها با روند اصلی رمان تداخل دارند و با آن گره می خورند و گاه چون روایتی موازی ادامه می یابد . این فرعیات چون فرعیات زندگی، واقعی می نماید . اوژن چون آونگی بین اشراف و طبقه ی واقعی خویش در نوسان است . او پایین تر نمی رود و به طبقه ی فقرا نمی پردازد . این یکی از شاخصه های رئالیسم قرن نوزدهم است . یعنی پرداختن به زندگی طبقه ی متوسط و تقابل آنها با اشراف . این درون مایه ی همه ی رمان های بالزاک را تشکیل می دهد . این تقابل گاه جذاب و گاه تلخ است ولی بیشتر اوقات واقعی می نماید . بالزاک تا توانسته طبقه های مورد علاقه اش را در این رمان نمایانده و آن ها را بسیار ملموس به خوانندگان خویش تقدیم می کند .رئالیسم فرانسوی در اول راه خویش با این رمان رنگی دوباره گرفت . رئالیسمی که چندی بعد با فلوبر به اوج خود رسید و بعد زمینه برای ناتورالیست زولا و بعد تر در قرن بیستم برای اگزیستانسیالیت سارتر فراهم شد .  

 

کتاب نامه :

باباگوریو ، اونوره دوبالزاک ، مهدی سحابی ، نشر مرکز

( این کتاب قبل تر با ترجمه ی استاد م.به آذین نیز به چاپ رسیده است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 11:27  توسط داريوش | 
سال نو را با کتابی شروع می کنم که برای من یک نوع عیدی محسوب می شد و این عید کهنه را اندکی برایم طراوت بخشید . جدید ترین ترجمه ی استاد مسلم ترجمه ی  زبان فرانسه ، یعنی مهدی سحابی ، یکی دیگر از شاهکارهای سلین بود . نویسنده ای که قبل از این از او زیاد نوشته ام و در آینده هم خواهم نوشت .

قصر به قصر ، عنوانی ست که همچون دیگر عنوان های کتاب های سلین ، علامت سوالی ست که بدون غرق شدن در سیل کلمات کتاب ، فهم آن امکان پذیر نیست . نویسنده در این رمان به نوعی حرف آخرش را می زند . حرفی که با سفر به انتهای شب آغاز شد . این رمان همان انتهای شب قهرمان همیشگی رمان های او یعنی فردینان است ( در نگاه اول خود نویسنده ولی بعد می فهمید که این طور نیست )  شاهکاری که هنوز هم همراه با مرگ قسطی او ، شاهکارهایش تلقی می شوند ولی واقعا ً چه کسی ست که رمان قصر به قصر را بخواند و به این نتیجه نرسد که اوج انسجام زبانی و فکری نویسنده در این رمان مستتر است . خود سلین گفته که همه حرف هایش را در دو رمان اولش ( سفر و مرگ قسطی ) گفته ولی این رمان با رمان های دیگر او فرق دارد . این رمان گسیختن تمامی پیوندهای او با جامعه است ، فراتر رفتن از مرزهایی ست که سالهاست دست و پای او را بسته اند و شکواییه ایست  از تمامی دردها و رنج هایی که این همه سال ، به ناحق بر او روا داشته اند .  او در این راه گاهی عنان اختیار را رها می کند و به هزل و هجو گویی بی رحمانه ای می پردازد . به ناشرانش با شدید ترین وجه ممکن حمله می کند ، نویسنده های مورد احترامی چون سارتر را مسخره می کند و گاه به زمین و زمان دشنام می دهد . هذیان گویی های او که در نگاه اول نوعی اتوبیوگرافی می نماید ، بعد از مدتی خواننده را وارد دنیایی مجازی می کند که درکش برای خواننده سخت است . وارد دنیایی می شوید که به گفته ی سلین یادآوری خاطراتش است ، در بحبوحه ی جنگی وحشیانه ، گریزی به دوران زندانش می زند ، دوباره به دنیای واقعی برمی گردد و خفت و ذلتی که هم اکنون با آن زندگی می کند را یادآور می شود . دکتر مستمندان ، با وضعیت زندگی ای که یک کارگر از او بهتر می نماید .

دریای کلمات و غرق شدن خواننده در دنیایی از دیوانگان ، دیوانگانی عاصی از زندگی ای نکبت بار ، سیلی که تو را با خود می برد و گاه غرق می کند و تو چشمانت را باز می کنی و چندین صفحه را خوانده ای و گیجی ، کاری با تو می کند که از جلوی کتاب جم نمی خوری ، اندکی تاریخ ، توهم ، گیجی و مسخ انسانی ، اصوات نوشتاری ، سه نقطه ها ، همه و همه ، تو را وارد دنیایی می کند که تو از آن غافل بوده ای ، تو دنیایی را به هیچ گرفته بودی که اینک می بینی همه اش کابوسی بی انتها بوده است . کابوسی که راه به جایی نمی برد به جز این که در آن غرق شوی و بر آن مسلط و پیروز شوی .

او در درگیری ای با خود به سر می برد ، همان وسواس پیری ،اما او بر آن غلبه می کند و صراحت لهجه اش را حفظ می کند . جایی که می نویسد  :

(( ...به نظر من سفر به انتهای شب کتاب جذاب و بامزه ای نیست ...در حالی که چیزی که الان از من می خواهند کتاب عجیب غریب بامزه ایست که از خود بی خودت می کند ! ...درب و داغان کردن موتورسیکلتم ؟... نه بابا ، بی مزه است ! ...بسوز بسوز نوشته هام ؟... نه جانم، یک حادثه ی پیش پا افتادست !... تا به حال دست نوشته هام صد و پنجاه صفحه شده ولی هنوز ... هنوز آنی نیست که می خواهم !...هنوز باید قوام بیابد ...احترام به قانون دست و پام را می بندد ... به وقار مبتلا شده ام ... چه چیزی شده ام با این وقار ))

وقاری که در ادامه می بینید از بین می روید .

او تحت فشار است ، از هر طرف ، از طرف ناشرانی که از او یک کار خوب می خواهند ، از جامعه ای که او را طرد کرده ، و از خودش ، که در دوراهی علاقه و وقار گیر افتاده و رهایی ندارد جز با غرق شدن در خاطرات تلخش ، سپردن خویش به بدبینی ها و پوچی هایی که از اولین کلماتی که نوشته او را همراهی کرده اند . او در این زندگی مشکلاتی دارد ، مشکلاتی که قسمتی به روحیه ی خویش به عنوان یک هنرمند و نویسنده مربوط است و قسمتی از آن مشکلات همیشگی انسانی فقیر :

(( فردا قبض گاز می رسد ...دو قبض عقب افتاده ام ... پول حسابرس دارایی را هم بدهکارم ... همین طور پول زغال ... تکرار مکررات است این ها ؟ ... ای بابا ! ... اگر شما جای من بودید ، توی همچو مخمصه ای ، صدای داد و فریادتان تا هفت محله می رفت ...))

می بینید ، همه چیز چون کاردی بر استخوان او فشار می آورد ، تنهاست با مریضانی که از خودش هم فقیرترند ، مطرود است ، آن احترام اولیه را از دست داده ، انواع اهانت ها، روانه ای او می شود ، یاد و خاطرات زندان و گذشته ی تلخش لحظه ای او را رها نمی کند و مالاریایش عود کرده ... این ها همه به خلق این رمان ختم می شود . دریایی از عشق و نفرت و احساس لازم است تا اثری هنری خلق شود . این رمان همه ی این ها را همزمان دارد . عشق به ادبیات و انسان ها، نفرت از تمامی جامعه ای که او را ناخواسته و ظالمانه به گوشه ای رانده اند و مهم تر از آن نفرت از خودش و احساسی که هر لحظه در جایی سیر می کند ، حدیث نفسی حیرت انگیز را خلق می کند که نمونه اش پیدا نمی شود . حدیث نفسی که با دنیایی مجازی و تخیلی حیرت انگیز گره خورده و تورا در خود حل می کند .

هنگامی که می خواهد از جنگ بگوید این گونه شروع می کند :

(( نمی خواهم از مرگ و میر و قبر و قبرکن و این چیزها حرف بزنم ، نه ! ...داشتم از گور دسته جمعی می گفتم ! ))

در تاریخ ادبیات فقط جیمز جویس با سلین در تسلط بر زبان و بداهه گویی بی انتها برابری می کند . سلین رخت را از ادبیات زدود . در رمان هیچ گونه سکونی نمی بینید . همیشه بر شانه ی کلمات ، حمل می شوید ، گویی که موجی شما را با خود می برد .

 

 رمان شاید در نظر بعضی ها غرغرهای پیری که دیوانه باشد ، شاید هم شکواییه ای تلخ از یک قلب دردمند و یا شاهکاری وصیت وار از یک نویسنده ی فراموش شده ؟

انتخاب با خودتان ، من انتخابم را کرده ام !  انتخابی متفاوت !  

کتاب نامه :

قصر به قصر ، لویی فردینان سلین ، مهدی سحابی ، نشر مرکز     

     

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 19:41  توسط داريوش | 
به راستی چه کسی می تواند مانند فلوبر این قدر ساده و تلخ بنویسد ؟ نه ، اشتباه نکنید ، مادام بوواری از هر نظر از تربیت احساسات فلوبر پایین تر است ، ولی معروفیت این رمان به مراتب بیشتر از تربیت احساسات است . شاید بیشتر به محتوای آن برگردد ، محتوایی که تازه در سالهای نیمه ی قرن نوزدهم باب شده بود و مسائل این چنینی ، یعنی خیانت زن به شوهر و در کل فیزیولوژی و روان شناسی زن و زناشویی ، تازه داشت وارد ادبیات می شد . پیشگام این جریان ، بالزاک ، بود . کسی که با نوشتن رمان هایی مثل زنبق دره ، زن سی ساله و فیزیولوژی زناشویی ، با بی پردگی رئالیسم خاص خود ، فرانسویان را از خواب رمانتیسم بیدار کرد . البته هرگز این سبک در زمان خویش مورد استقبال چندانی قرار نگرفت و تنها چهره ی این زمان ، همان بالزاک بود . اما در ادامه چهره ای ظهور کرد که تمامی جریانات ادبی بعدی به نوعی وامدار او و رمان های اصلی او یعنی تربیت احساسات و مادام بوواری قرار گرفتند .

مادام بوواری داستان زنی ست که از زندگی خویش راضی نیست ، قانع نیست و نمی تواند زندگیش را با یک مرد سپری کند ، این از دردسرهای سی سالگی زنان است که به گذشته ی خویش می نگرند و بر سر دوراهی ای قرار می گیرند که وفادار بمانند و یا تن به فاسق دهند . این دوراهی ها و تصمیم های قهرمانان است که مفاهیم فلسفی جدیدی را در ادبیات به وجود آورد . هیچ زن و مردی نمی توانند ادعا کنند که در تمامی سالهای زندگی خویش به یکدیگر علاقه مند باقی می مانند و یا حتی نمی توانند بگویند که به زنان و مردان دیگر فکر نکرده اند . این یک چیز بدیهی ست . اما رویکرد نویسندگان مختلف در قبال این تفکر متفاوت بوده است . مادام بوواری شاید شاخص ترین رمان در این جریان باشد که رویکردی بیشتر حکیمانه و نه اومانیستی در پیش گرفته است . قرن نوزدهم هنوز زمانی بود که قباحت این کار بسیار زیاد تلقی می شد . همان طور که ما در زنبق دره می بینیم که زن در مقابل تمایلات شهوانی خویش تقوا پیشه می کند ولی در پایان عمر خویش حسرت می خورد . این دوگانگی شاید بالزاک را از دیگر همتایان خویش متمایز می کند . اما فلوبر خیانت های اِما ، قهرمان داستان را ، با زوال خاندان در دوخط موازی قرار می دهد یعنی او خیانت را زمینه ای برای زوال و فساد خاندان می داند . سست شدن بنیاد خانواده ها ، البته من با این موافق نیستم و فکر می کنم زن و شوهر از هم جدا شوند به مراتب بهتر از این است که به یکدیگر خیانت کنند . البته در سر راه این ها مشکلاتی هست :

طلاق ممنوع بود ، زنان هنوز قدرتی در اجتماع نداشتند و هنوز بنیان خانواده آن قدر مقدس بود که هرگونه جدایی گناهی کبیره محسوب می شد . این ها دلایلی بود که اروپا را از همان زمان به رسم معشوق و معشوقه گیری انداخت . فلوبر  با همان نگاه پوچ و تلخ خویش ، این ها را حکیمانه می نگرد و با بی رحمی و سادگی کلمات را از پی هم می آورد و قهرمانان خویش را به ورطه ای هولناک می اندازد .

بزرگترین مشکل شارل بوواری ، این است که خیلی انسان خوبی است !! همیشه به انسان های خوب خیانت می شود . او مردی ست که نمی تواند به جز نقش یک پدر خوب و یک شوهر خوب کس دیگری باشد . البته او دکتر خوبی هم نیست و یک مرد ایده آل ، آن هم در چشم زنان نیست .و اِما زنی ست که اینک در آستانه ی سی سالگی از خواب و غفلت دوشیزگی و آن باورها و مزخرفات کاتولیکی و دینی برخاسته و سعی در ارضای شهوات و آرزوهای فروخفته ی خویش دارد . همه چیز برای یک خیانت فراهم است . می بینید ، این گونه است که زناشویی به شکست می انجامد .

این تفکر بعدا ً به طور کلی با افکار پست مدرنیسمی و اومانیستی جایگزین شد و آزادی های جنسی برای زن و شوهر به عنوان چیز عادی تلقی شد . تلاش امثال فلوبر نتوانست اخلاقیات سست اروپا را تغییر دهد .

در اهمییت این رمان همین بس که یوسا کتابی را در نقد آن نوشته ( عیش مدام ) . این کتاب همراه با تربیت احساسات ارکان اصلی سبک فلوبر را تشکیل می دهند .

کتاب نامه :

مادام بوواری ، گوستاو فلوبر

( این کتاب با ترجمه های م.به آذین ، مهدی سحابی ، محمد مهدی فولادوند و ... به چاپ رسیده است )

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 11:52  توسط داريوش | 
دومینیکن ؟ تروخیلو ؟ اورانیتا ؟ قاتلین تروخیلو ؟

این ها هسته های اصلی رمان سور بز را تشکیل می دهند . رمانی که همه ی ویژگی های رئالیسم را در خود دارد و بیش از همیشه به مدرنیته ای از نوع آمریکای لاتین می زند . یوسا یکی از نویسندگان سبکی ست که همان طور که قبلا ً گفته ام وامدار بورخس است . اما او برخلاف معاصران خویش کم تر به داستان پردازی می پردازد و رمان او آکنده از واقعیاتی تلخ است . واقعیاتی که از شرایط اجتماعی و به خصوص سیاسی محیطی نشات می گیرد که داستان در آن پرورانده می شود . او در این راه پیرو فلوبر است . رئالیسم او پرشاخ و برگ تر و ثقیل تر ولی به همان تلخی ست . او هر دو سبک را تلفیق می کند و خوانندگانش را گاها ً سردرگم ، به همین دلیل زبان او نه به اندازه ی بقیه ی نویسندگان آمریکای لاتین شیرین است و نه به اندازه ی فلوبر ساده و در عین حال تلخ .

اما او به همان اندازه از سمبل ها استفاده می کند که خاص ادبیات منطقه اش است . اسم رمان از همین نشات گرفته ، بز که همان نماد تروخیلو است و سوربز جشنی ست محلی در دومینیکن ، پس این بازی با الفاظ نامی را تدارک می بیند که از همان آغاز خواننده را جذب می کند . رمان او گونه ای موشکافی تاریخی ، اجتماعی و روان انسان های آن زمان دومینیکن است . به گونه ای که خواننده خود را فقط در دومینیکن نمی بیند و فراتر از آن گام می نهد ؛ در جای جای رمان او شرایط را با دیگر کشورهای جهان سوم می سنجد و از قرابت آن هیجان زده می شود ( شاید حتی با کشور خویش ) . از این جهت است که شمولیت این رمان به آن اهمییتی بیش از پیش می بخشد . از این که تاریخ سیریکنواخت و تکرار شونده ای ست و همیشه و همه جا به گونه ای تکرار می شود . رمان این گونه شما را مسحور می کند . این را قبول دارم که در بعضی جاهای رمان ، طول و تفصیل های رمان برای خواننده خسته کننده می شود ولی این توصیف ها در بسیاری موارد برغنای رمان می افزاید . زندگی را به تصویر می کشد و همان خستگی و پوچی و حماقتی ست که انسان های خودفروخته به جریانی بی ارزش در هر زمان ، از خود بروز می دهند .

رمان راویانی متفاوت دارد که از این حیث رمان را مدرن می کند .

نخستین و اصلی ترین راوی رمان اورانیتا ست . دختر یکی از نزدیکان تروخیلو که پدرش او را تقدیم تروخیلو می کند تا از او کام جویی کند و به واسطه ی این کام جویی پدرش را ببخشد . اما تجاوز او به دختر با عود بیماری پروستات او مقارن می شود و همه چیز به هم می خورد . او اکنون بعد از سی سال به دومینیکن برگشته و خاطراتش را مرور می کند . خاطراتی که جز تلخی هیچ در برندارد .این قسمت داستانی ترین قسمت رمان است و کم تر از بقیه ی رمان مستند است . با این که ردپای تاریخی تلخ ، همچون پتکی ، همیشه بر سر قهرمان رمان و به تبع آن خواننده سنگینی می کند .  

روایت دیگر از خود تروخیلو ، دیکتاتور دومینیکن و شرح آخرین روزهای او ست . جدال او با تمامی جهانی که به عدالت خواهی برخاسته ، کشورهایی که زمانی او را حمایت و اینک تحریم کرده اند ، خانواده ای که به عیاشی و ثروت اندوزی مشغول است و او ... آری ، او بیش از پیش تنهاست ، دیکتاتور تنها مانده و دیکتاتوری که تنها بماند محکوم به مرگ است . به تصویرکشیدن رابطه ی او و اطرافیانش رمان را از هر حیث متمایز می کند . شاید اوج هنر یوسا در همین قسمت رمان باشد .

اما روایت دیگر از زبان قاتلین تروخیلو ست و تا زمانی که تک تک آنها را می گیرند و به سخت ترین شیوه های ممکن شکنجه و بعد می کشند ، ادامه می یابد . این قسمت بیش ترین حجم رمان را تشکیل می دهد و آن قدر با تفصیل همراه است که به اعتقاد من بیشترین ضربه را به جذابیت رمان زده است . در این قسمت شرح حال تک تک قاتلین ، کشتن تروخیلو و بعد دستگیری آنها و تک تک شکنجه هایی که تحمل می کنند آمده است . شاید اگر این قسمت را از منظری دیگر بنگریم ، تجلی رئالیسم بالزاک را ببینیم . به هر حال این قسمت ، بخشی ست که نویسنده بیشترین وقت خویش را بر روی آن گذاشته اما از نظر غنا ، به دو بخش دیگر نمی رسد . علی رغم تلاش بسیار نویسنده برای داستانی کردن آن ، بیشتر حالت مستند به خود گرفته است .

باید این را متذکر شوم که اولا ً این روایت ها به دنبال هم و به صورت یکپارچه نیستند و چون پازلی به هم ریخته اند که از پی هم می آیند ( به سبک کارهای وولف ) . دوم این که در روایت ها همیشه نویسنده وجود دارد و مداخله می کند . این طور نیست که متکلم وحده ، در آن قسمت صحبت کند . نویسنده سوم شخص می شود و به میان حرف گوینده می آید و آن را ضرب و جرح می کند . پس ما صداهای گوناگونی را به صورتی به هم ریخته می شنویم و این مهم ترین تکنیک یوسا در این رمان به شمار می رود .

سوربز ، بیانگر روان انسان هایی ست که هیچ چیز جز حقارت ، تلخی و نومیدی ندارند . همه چیز این قدر بد شده که فقط خون یک بز می تواند آن را اندکی بهبود ببخشد . افسوس که این هم مسکنی بیش نیست و این خون هم نمی تواند ناجی انسانی حقیر باشد .

 

کتاب نامه :

 

سور بز ، ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر علمی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 11:25  توسط داريوش | 
آلن پو را از چند جهت پیشگام می دانند . نخست از آن جا که او بدون تردید یکی از پیشروان داستان کوتاه ست . داستان های کوتاهی که او نوشته سرآغاز داستان کوتاه مدرن تلقی می شود . او بعد از گوگول این کار را شروع کرد . اما سبک او خاص ترین سبکی ست که علی رغم تلاش های بسیار برای رسیدن به سبک و حتی اندیشه های او ، کم تر به آن دست یافته اند .

آلن پو را بزرگترین ژانرساز ادبیات می دانم . کسی که به تنهایی چندین سبک را از طریق داستان های کوتاه خویش وارد ادبیات کرد :

داستان های پلیسی ؛ او ژانری را بوجود آورد که شاید تا سالها محبوب ترین ژانر ادبی و بعدا ً سینمایی باقی ماند . داستان های پلیسی که او نوشت ، به مفهوم خاص پلیسی نیست ولی رهگشای نویسندگانی چون کانن دویل ( خالق شرلوک هلمز ) و آگاتا کریستی ( پوارو و مارپل ) شد که این سبک را به حد بالای خویش رساندند . البته قبل از پو نیز تلاش هایی در این باره رخ داده بود ولی هیچ کدام به پختگی آثار او در قرن نوزدهم نبود .

ژانر جنایی –پلیسی او بسیار با جنایت هایی دهشتناک و گاها ً سادیستی همراه است . وارد کردن مالیخولیا در این داستان ها و قاتلانی دیوانه و نهراسیده از مرگ در همه ی جای این داستان ها دیده می شود . به تصویر کشیدن روان و وجدان قاتل بسیار تکان دهنده است . او آن را استادانه رقم می زند . ما تبلور تلاش او را در این راه در شاهکار عظیم داستایوسکی یعنی جنایت و مکافات می بینیم . اما تصویر گری او در داستان هایش به همین جا محدود نمی شود . در داستان های او شاید اولین چیزی که یک خواننده ی حرفه ای حس می کند این است که سبک داستان یک دست نیست . گویی داستان توسط دو زبان روایت می شود ، زبانی که خواننده را به وحشت می اندازد و او را گرفتار ترسی بزرگ از قتلی وحشتناک می کند و زبانی که او را آرام می کند و گاه حتی به خنده می اندازد . این پیچیدگی که بعضا ً تعمدی ست و برای ما دوگانگی شخصیت قهرمان داستان را روایت می کند ، پارادوکسی را در ذهن ما بوجود می آورد که ما را تا انتهای داستان با آن درگیر می کند . پایان های داستانهای این چنین او برای ما غافلگیر کننده است . وقتی در داستان گربه سیاه ، صدای گربه را از جرز دیوار می شنویم یا در داستان قلب سخنگو ، به یکباره قاتل همه چیز را اعتراف می کند ، این را حس می کنیم که هیجان خونمان خیلی بالا رفته !!! پوچی و مالیخولیا در   داستان قلب سخنگو موج می زند . راوی تنهای دیوانه ای ست که بی هیچ دلیلی پیرمردی را می کشد . پوچی ، در یک کلام ، پوچی تمامی وجودش را فراگرفته است ، شاید برای رهایی از سستی زندگی باشد ، اما این بار روان و عذاب وجدان خودش است که خودش را لو می دهد ، با روانی ناآسوده و ترسان ، این جاست که پوچی ، مالیخولیا ، جنایت و داستان پلیسی درهم می آمیزند و آمیزه ای عجیب و ترسناک را برای خواننده رقم می زنند .

پرداختن او به دوگانگی ها و روا نکاوی جنایت بی نظیر است . داستان های او اغلب زمانی ندارند ، حتی اسمی هم ندارند و این داستان های او را فراتر از زمان و مکان ، جاودانه می سازد .

تخیل او برای رقم زدن داستان های رمانتیک – گوتیک کافی بود . او در داستان هایی چند این سبک را به کار برده است  . همان طور که در اشعارش نیز بی نهایت رمانتیک باقی ماند ولی در داستان های کوتاهش ، این رویکرد رمانتیک بیشتر به رقم زدن حوادثی غیر طبیعی و احساسات گرایانه در فضا و مکانی گوتیک و قرون وسطایی می اندازد . او جنایت و افسانه و قرون وسطا را در هم می آمیزد و باز هم با ژانرسازی منحصر به فردی ، صحنه های بی نظیری از دیوانگی ها ، جنایت هاو حتی طنزها و داستان ها را به تصویر می کشد . این جذاب است ، خیلی بیشتر از آنکه حتی فکرش را بکنید . او سرمشق پدر داستان نویسی ادبیات لاتین شد ( ادبیاتی که قرن بیستم را به تسخیر خویش در آورد ) چه کسی ؟ بله ، بورخس ، بورخس کسی بود که تمامی آمیزه های آلن پو را در داستان هایش به کار برد و با گوتیک سرایی ، داستان های پلیس و فراواقعیت کردن داستان ها با ریشه ای در واقعیت ، رئالیسم جادویی را به وجود آورد . این جاست که کار آلن پو ارزش بیشتری پیدا می کند . او نمی دانست که با داستان هایش زمینه ی کار مارک تواین و هرمان ملویل را نیزبه وجود آورد . داستان سراهایی که اساس کارشان بر ماجرا ، طنز و هجو بود .

اعتقاد دارم که او تاثیر زیادی در پیدایش سبک سورئال داشت و تلاش های او بود که سرانجام به پیدایش این سبک در قرن بیستم انجامید . کسی که با آثار او آشنا باشد به خوبی می فهمد که سورئال از دل داستان های او بیرون آمده است . مالیخولیای قهرمان های او مقدمه ای بر تفکرات سورئال است . پس پر بیراه نگفته ایم که بگوییم  بسیاری از سبک های مدرن حیات خویش را مدیون آلن پو است .

او گاهی به داستا ن های پریان و افسانه های منسوخ می پرداخت و آن ها را نیز به سبک خویش وارد می کرد . نمونه ی بارز این داستان ها ، قورباغه ی لنگ است .

پرداختن به دیوانگی تقریبا ً در همه ی داستان های او وجود دارد و این عنصر همیشه قهرمانان او را دنبال می کند . از قهرمان چاه و آونگ گرفته تا گربه ی سیاه و قلب سخنگو و لیجیا ، تا بقیه ی داستان های او ، همه و همه ، دیوانگی را معنا می کنند . تصویر مرگ در همه جا پیش روی خواننده است . او از ارتباط بین این ها ، عناصری که همه از آن فرار می کنند ، آمیزه ای مدرن ساخت . گویی او انسان قرن بیستم را پیش بینی کرده بود . عناصری که او در داستان های خویش به کار می برد مربوط به آینده بود. آینده ای که او می دانست انسانش ، بیش از همه چیز ، روانی بیمار دارد . روانی که فقط جنایت و مرگ آرامش می کند . علی رغم اشعار لطیفش ، در داستان هایش چنان بی رحم بود که هرکس را به وحشت می انداخت . به همین دلیل بود که هرگز در زمان خویش شهرتی نیافت و مورد توجه واقع نشد .

او پدر ادبیات داستانی قاره ی آمریکا به شمار می رود . یک نقطه ی عطف در ادبیات جهان ، کدام نویسنده ی بعد از اوست که می تواند ادعا کند از او تاثیر نگرفته است؟ از نویسندگان ادبیات پلیسی گرفته تا حتی چخوف ، هدایت ، میشیما ، بورخس و به تبع آن کل نویسندگان آمریکای جنوبی ، حتی کافکا ، همه و همه به نوعی از او تاثیر گرفته اند .این تاثیر فقط محدود به ادبیات نیست و به بقیه  ی هنرها هم محدود می شود .  چه از پوچی داستان هایش ، چه از دیوانگی مستتر در آن ، چه از سبک ادبی اش ، چه از داستان های کوتاهش ، چه داستان های پلیسی – جنایی اش ، همه به نوعی سهم برده اند .

این پیشرو  ، زندگی محنت بار و سرشار از بدبختی را سپری کرد . زندگی ای که الهام بخش داستان های او شد . ادبیات قرن بیستم با محنت شروع شد .  

کتاب نامه :

نقاب مرگ سرخ ، ادگار آلن پو ، کاوه باسمنجی ، روزنه کار
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 2:21  توسط داريوش | 
نوشتن حقایق یا تصور شخصی نادرست ؟

بارها گفته ام که برایم خود ادبیات مهم است ، شاید اگر طرفدار سبک خاصی باشم آن سبک ، پارناسیسم است . هنر برای هنر . این رمان حکایتی این چنین است . شاید شخصی ترین و جنجالی ترین اثر مهم ترین  نویسنده ی یونان . کسی که علاوه بر این رمان ، رمان مسیح باز مصلوب را دارد . رمانی سمبولیک در بطن جامعه ی یونان تحت سلطه ی ترک ها ( که از این رمان هم قوی تر است ) . یا شاهکار بزرگش زوربای یونانی . اما این رمان ، رمانی در ارتباط با زندگی مسیح ، تصویری از مسیح که او را از آن مقام عرفانی و الهی اش که خالی از تمایلات جسمی فرض  می شود ، پایین آورده است و به او تصویری انسانی بخشیده است . در واقع او نامیرا بودن مسیح را زیر سوال می برد . جایی که مسیح قبل  از مرگ در تصورات خویش  به جای به آسمان رفتن، به جایی سرسبز می رود و با مریم مجدلیه، زندگی جدیدی را آغاز می کند  . این آخرین وسوسه ی مسیح است . این که مسیح نیز چون آدمیان دیگر عشقی زمینی نیز دارد و دارای شهوات و تمایلات انسانی است ، با مفاهیم واتیکان در تعارض کامل است .  این جنجالی ترین بخش رمانی ست که هم اکنون در تمامی کشورهای کاتولیک ممنوع است . اما بدون در نظر گرفتن همه ی این ها ، سبک زیبای کازانتزاکیس در این رمان بیش از همیشه خودنمایی می کند . تصاویری که او از طبیعت ارائه می دهد یا صحنه ای که مسیح و خواریون به فاحشه خانه ای می رود حائز اهمیتی بالاست .  رمان سرشار از صحنه های زیبایی ست ، گویی فیلمی را می بینید . همان روایت پردازی لاتینی زیبا با قلم کازانتزاکیس . جایی که او زندگی مسیح را از زاویه ای دیگر روایت می کند ، نه همان روایت های نخ نما شده ی انجیل های دروغین ، شاید بیشترین معروفیت این رمان به دلیل همین سنت ستیزی آن باشدولی از نظر سبک بسیار زیبا ست .

فیلم این رمان را مارتین اسکورسیزی با بازی ویلیام دفو ساخت . فیلمی که آن نیز مانند رمانش ممنوع است .

کتاب نامه :

آخرین وسوسه ی مسیح ، نیکوس کازانتزاکیس ، انتشارات نیلوفر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:24  توسط داريوش | 
رئالیسم جادویی ؟ پست مدرنیسم ؟ پلیسی مدرن ؟ تاریخی ؟ کدام یک ؟ به راستی سخت ترین کار ممکن گنجاندن این رمان در یک ژانر ادبی خاص است . تلفیقی باورنکردنی از همه ی این هایی بود که گفتم . نام گل سرخ به تمامی قوانین رئالیسم جادویی وفادار است و بیش از همه ادبیاتی از جنس بورخس می آفریند . این اسرار آمیز بودن و این هزارتو هایی که در این رمان به شکل کتابخانه ای اسرارآمیز برای ما به تصویر کشیده می شود ، همه و همه ما را به یاد سلف اکو یعنی بورخس می اندازد . هزارتو های کتابخانه ای که در عین منبع علم بودن ، بوی مرگ هم می دهد و جنایت هایی که منشا آن کتابخانه و افرادی ست که برای از میان برداشتن یکدیگر دست به هر کاری می زنند و نام خویش را مدافعان دین و چوپان های خوب گله ی مسیحیان گذاشته اند .

اهمییت این هزارتو ها به اندازه ایست که اکو در ابتدای رمان خویش نقشه ای از کتابخانه به ما می دهد . نقشه ای که خواننده را در راه کشف جنایت اصلی که در کتابخانه رخ می دهد ، یاری کند . از همان ابتدا متوجه می شوید که با یک رمان مدرن در ارتباطید ، رمانی که ریشه در قرن ها پیش دارد ، در قرون وسطای مسیحیت ، قرونی که اکو تمامی تلاش خویش را کرده که  سیاهی و پلیدی  آن را در رمان خویش منعکس کند و در این کار از هیچ کاری روگردان نیست . از این که خواننده اش را سردرگم کند باکی ندارد . از این که چون نویسنده ای پست مدرنیسم در جزئیات افراط کند نمی ترسد و حاصل شجاعت او رمانی ست که به نظر من بعد از صدسال تنهایی مارکز بهترین رمان ادبیات لاتین و در معنای خاص تر ، رئالیسم جادویی ، به شمار می آید .

نام گل سرخ را باید از چند منظر بررسی کنیم :

نخست منظر تاریخی آن است . تاریخ قرون وسطا و دست مایه و بک گراند اصلی رمان که نزاع بین امپراطور لویی و پاپ و تغییر مکان پاپ است . این درگیری ها در جای جای رمان وجود دارد . خواننده همان طور که خط اصلی داستان را دنبال می کند  با آخرین اخبار در این زمینه آشنا می شود . شاید این تاریخ در نظر خواننده یک فرعی گریزی نویسنده برای طراوت و مستند کردن رمانش تلقی شود ولی همین فرعی گریزی ریشه ی اصلی تمامی جنبه های دیگری ست که در نگاه اول مهم تر از آن تلقی می شود . در واقع این قدر تنوع خطوط اصلی داستان زیاد است که خواننده به این بخش چندان توجهی نمی کند و بیشتر فکر و انرژی خویش را بر روی دنبال کردن دیگر حوادث داستان می کند . حوادث ، موقعیت ها و تعارض ها و تقابل هایی که آن قدر زیاد می نمایند که هضم آنها در ابتدا برای خواننده بسیار دشوار می نماید . این تعدد خطوط داستان که همچون هزارتویی جلوه می کند ، باز هم ما را به یادبورخس می اندازد ( این رمان  سرشار از ادای دین به بورخس است ) .

دومین منظر ، نگاه رمان به مذهب و کشیشان است . رمان ما را به بطن جامعه ی فئودال –کلیسایی قرون وسطا می برد .نماد و سمبل این جامعه ، دیر و کلیساست . جایی که بالاترین قشر آن را کشیشان تشکیل می دهند . جایی که کششیان نماینده ی خدا شده اند و جان و مال و ناموس و روح و دنیا و آخرت دنیای مردم در گرو دستان آنهاست . اکو با این که سعی می کند در توصیف این بخش کمی منصف هم باشد ، اما نمی تواند بر جنایت های قرون وسطایی کلیسا ، سرپوش بگذارد و با بی رحمی خاصی تصویری دهشتناک از آن زمان به ما می دهد . جایی که آن قدر خرافات و جنگ با ادیان دیگر ، رقابت های بی حاصل ، تظاهر و ریا ، دوری گزیدن از قوانین کلیسایی و صدها عادت زشت دیگر وارد دین مسیح شده است که دیگر افتراق بین خوب و بد ، ناممکن است . همه ی این ها یک زمینه است . باز هم این فرورفتن اصول به قالب فرعیات خودنمایی می کند . خواننده بین اصل و فرع در نوسان است و حدفاصل آن  قصه ی اصلی رمان ، روایت می شود.

بخش بعدی پرداختن به مردم و نگاه جامعه شناختی آن زمان است و مردمی که بزرگترین مشکلشان گرسنگی است و همان طور که می بینید در همان ابتدایی ترین غرایزشان باقی مانده اند و راه گریزی ندارند از حتی خودفروشی هایی که گاه وبیگاه ، برای پر کردن شکمشان ، پای آنها را به دیر می کشاند . فقر فرهنگی ، خرافات و شورش های گاه وبی گاه بر ضد کلیسا و امپراطوری ، مهم ترین جنبه های اجتماعی مردم آن زمان را تشکیل می دهد . هنر اکو در ثبت این وقایع اعجاب انگیز است .

مفهوم دجال و ضد دین، جنبه ی اسرارآمیز دیگری از رمان است که هرازگاهی چون پتکی بر سر خواننده فرود می آید و او را پریشان و آشفته می سازد . دجال یا دشمن مسیح در خرافات مسیحیت آن زمان، کسی است که به عنوان دشمن خدا و پسر خدا ظهور می کند و دنیا را به نابودی نزدیک می کند . آن وقت است که پسر خدا دوباره ظهور می کند و دنیا را نجات می دهد . این خرافات نیز چون هزاران خرافات دیگر که کم و بیش در رمان نقل شده ، ما را با مسیحیت قرون وسطایی آشنا می سازد . مسیحیتی که رو به نابودی می نمود و رنسانسی آن را نجات داد .

کتاب خانه ، بی تردید کلید و نقطه ی تلاقی  تمامی هزارتوها و خطوط فرعی و اصلی رمان است . جایی که خود هزارتوهایی دارد که فقط افرادی اندک به راه های آن آگاهی دارند و افراد دیگر بی تردید در آن گم می شوند . هزارتوهایی که در هر کدام سری نهفته است که پرداختن و کشف آن ها برعهده ی کسانی ست که داستان رمان را روایت می کنند .

اما سرانجام می رسیم به داستان اصلی رمان که یک داستان پلیسی ست و ریشه در یک سری قتل های زنجیره ایست که در دیر به وقوع پیوسته است . سر فرانسیس بازپرس مذهبی باهوشی ست که در نقش یک شرلوک هلمز قرون وسطایی خودنمایی می کند . دستیار او که یک راهب ساده و جوان به نام ادسو، او را همراهی می کند . راوی اصلی رمان نیز ادسو است که در نزد سرفرانسیس کارآموزی می کند . او مشاهده گر و همچنین روایت کننده ی خط اصلی داستان است . او همه چیز را می گوید . حتی خطاهای خویش که اوج آن رابطه ی جنسی او با یکی از دختران روستایی ست که در قوانین رهبانیت گناهی نابخشودنی ست . او به گناه خویش در نزد سرفرانسیس اعتراف می کند . پس دوباره پاک می شود . او حقیقت را می گوید . پس اکو راوی داستان را یک انسان صادق قرار می دهد و بدون اغراض به روایت داستانی پر رمز و راز در بستری از حوادثی باورنکردنی می پردازد .این سمبلی ست که اکو می خواهد خود را از دروغ گویی و افسانه پردازی مبری کند و به رمانش شکلی مستند دهد . حوادثی که سیر صعودی تا سقوط اروپا را در آن زمان رونمایی می کند و ظهور دوره ای جدید را نوید می دهد . 

بدون شک با رمان بزرگی مواجه هستید پس آن را به دقت بخوانید . رمان پازلی هزارتکه است که هر تکه آن حادثه و روایتی دارد و اکو فقط در نقش یک تدوین گر ماهر خودنمایی می کند . برخی اعتقاد دارند که هر جمله ی رمان از کسی ست و اکو فقط آنها را به هم چسبانده و داستانی را در این میان نقل کرده  است و رمانی آفریده است . حتی اگر این کار را هم کرده باشد ، باز هم کارش درخور تحسینی بی حد و حصر است .

نقبی به فیلم داستان :

داستان فیلم را ژان ژاک آرنو با بازی شون کانری  به فیلم تبدیل کرد. ولی اکو آن قدر از فیلم ساخته شده ناراضی بود که امتیاز ساخت فیلم بر اساس رمان دیگرش آونگ فوکو را حتی به استنلی کوبریک افسانه ای  نیز نداد .

آیا امبرتو اکو جیمز جویس دیگری ست ؟ یا یک بورخس دیگر ؟ یا هر دو ؟

او هیچ کدام نیست . او یک استثناست . استثنایی که همه ی سبک ها را در رمان خویش  یکجا دارد .

اهمییت گل سرخ در نام آن است . 

 

کتاب نامه :

نام گل سرخ ،امبرتو اکو ، شهرام طاهری
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 22:17  توسط داريوش | 
جیمز جویس ؟

 شاید اسرار آمیز ترین نویسنده ی تاریخ ادبیات ، کسی که ساختارهای کلاسیک ادبیات انگلستان را به تنهایی به هم ریخت . کسی که سراسر زندگیش را با فقر و بدبختی و بیماری های چشمش که سرانجام به کوری او منجر شد ، دست به گریبان بود . او یک مدرنیست خاص بود که حتی مدرنیست هایی چون ویرجینیا وولف که معاصر او بود نیز او را قبول نداشتند . اولیس او، سالها بدون ناشر ماند و هیچ کس حاضر به چاپ آن نشد .

می رسیم به این کتاب . هر نویسنده ای در طول تاریخ حیاتش اثری شخصی دارد که نوعی ادای دین به احساسات خویشتن است . جویس نیز چنین اثری دارد : چهره ی مرد هنرمند در جوانی .

رمان در مورد یکی از خاطره انگیزترین شخصیت های تاریخ ادبیات است : استیون ددالوس . کسی که در رمان قرن یعنی اولیس نقش تلماک را ایفا می کند . این رمان به جوانی او و حوادث مربوط به آن می پردازد . درون شکافی شکل گیری یک شخصیت در سنین نوجوانی و جوانی ، بسیار قابل توجه است . یک نوع روان کاوی بی قید و شرط و غیر مستقیم از شخصیتی که بعدها ما با او سرو کار داریم . انسانی که می تواند هرکدام از ما باشد .

رمان به مثال داستان پردازی های اولیسی با یک قصه شروع می شود . نکته ای که همین جا باید به آن اشاره کنم این است که جویس پله پله به سبکی رسید که اوج آن در اولیس خودنمایی می کند . سبکی که هرگز به مکتب تبدیل نشد . رمان سپس روند کلاسیک خود را طی می کند و در نهایت با یک سبک روزنگاری خاص به پایان می رسد . نامه ها و گزارشاتی که او هر روز برای پدرش می نویسد . می توانم بگویم جویس سبک های مختلف را در این رمان امتحان کرده است بدون این که خواننده را گیج و عصبی کند . بقیه ی رمان نیز در مدرسه ای ست که استیون در آن درس می خواند و شخصیتش شکل می گیرد .  

این رمان بیش از همه چیز ( از نظر محتوا ) به مرگ قسطی سلین شباهت دارد . سلین نیز در رمان به شخصیتی می پردازد که پیش تر از این در سفر به انتهای شب او را معرفی کرده بود . تفاوت آن این است که او بعد از شاهکارش سفر به انتهای شب ، مرگ قسطی را نوشت .

چهره ی مرد هنرمند  در جوانی از هرنظر یک مقدمه است . مقدمه ای که به یک شاهکار بزرگ یعنی اولیس منجر شد . من نام آن را می گذارم : خداحافظی جویس با کلاسیک ها .

خداحافظی ای که به ظاهر خوب می نماید .

( توضیحات بیشتر در مورد جیمز جویس را می توانید در اولیس بخوانید ) 

 

کتاب نامه :

چهره ی مرد هنرمند در جوانی ، جیمز جویس ، منوچهر بدیعی ، انتشارات نیلوفر

(این رمان با ترجمه ی پرویز داریوش نیز به چاپ رسیده است )
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 23:1  توسط داريوش | 
ویژگی اصلی ادبیات لاتین چیست ؟ روایت داستان در قالبی از کلمات ساده و فریبنده که شما را در بطن ماجراهایی قرار می دهد که فقط با کمی تامل می توانی پی به واقعیات نهفته در آن ببری . سردسته ی این نویسندگان بورخس بود که واقعیات را با افسانه در آمیخت و به نتایجی در این زمینه رسید و مکتبی را بوجود آورد که بعدها رئالیسم جادویی نامیده شد . در این حین نویسنده ها به دو گروه تقسیم شدند :

گروهی به راه بورخس رفتند و بیش از همه چیز به روایت داستان پرداختند و به سمبل ها روی آوردند که از میان می توان به امبرتواکو و ایتالو کالوینو اشاره کرد که نویسنده های اخیر بیشتر سعی کردند با روَایتی داستانی و ساده از حوادثی  تاریخی و آمیختن آن با واقعیت معجونی زیبا و دل چسب را به خورد خوانندگان دادند . آلنده نیز به این دسته تعلق دارد . اما گروه دوم با تمهیدات مشترک این مکتب به مسائل سیاسی پرداختند . در راس این نویسندگان مارکز ، کورتاسار و یوسا ست که ادبیات سیاسی آمریکای لاتین را بوحود آوردند . در این میان نویسندگانی چون ساراماگو سبک خاص خود را دارند و در این تقسیم بندی ها نمی گنجند . او نیز همان طور که در گذشته مورد بررسی قرار دادیم ، شاهکاری چون بالتازار و بلموندا را در این سبک دارد . رئالیسم جادویی اوبیشتر به سورئال نزدیک است .

خواندن این رمان از ادبیات ایتالیا برای من که عاشق سینمای روشن فکری ایتالیا هستم ، لذت بخش بود . سینمایی که با سینمای تورناتوره ، فیلم های بی نظیر فلینی ، روشن فکری ها و تصویر و فتوگراف های بی نظیر بوتولوچی والبته داستان پردازی ها و آزادی گرایی های جنسی و ولنگاری های ایتالیایی که در آثار پازولینی رخ نمایی می کند ( به خصوص در قصه های کانتربوری ، دکامرون و سالو ) و البته استاد مسلم همه ی این ها یعنی آنتونیونی ، در تاریخ سینما بی بدیل است .  

بارون درخت نشین روایتی کلاسیک از تاریخی ست که آن را بسیار دوست دارم . اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم ، زمان نزاع فیلسوفان فرانسوی ، زمان انقلاب فرانسه ، ناپلئون و نزاع فرقه های مختلف مسیحیت با هم و در کل ، زمان ، زمانه ی تغییر و عبور از گذشته و کم کم گام نهادن در دنیای مدرن بود . اما در این حال ، کسی را می بینیم که از طبقه ی اشراف است و  روزی از روزهای کودکی با یک قهر ساده به روی درخت می رود و هرگز به روی زمین بازنمی گردد.حتی به هنگام مرگ نیز به زمین بازنمی گرددو با بالونی به آسمان می رود و بازنمی گردد . این روایت زیبا همان طور که گفتم باز هم شاخصه ی اصلی ادبیات لاتین است که این بار در قالب ادبیات ایتالیا خودنمایی می کند .

او به روی درخت می رود و زندگی از را از دریچه ای دیگر ادامه می دهد و می بیند ، اما او از دنیای اطرافش غافل نیست و در بطن تمامی جریانات منطقه ی خویش قرار دارد و از جریانات روشن فکری اروپا اطلاع کامل دارد . عاشق ولتر است و تمامی رمان های روز اروپا را می خواند ولی علی رغم تمامی این، همیشه تنها می ماند .

رمان روایتی در روایت است . راوی اول شخص است ولی نویسنده خود داستان را روایت نمی کند .

نویسنده از زبان برادر بارون این ها را روایت می می کند پس حاصل کارش گزارش گونه ای ست که سعی کرده دیالوگ های برادرش را به صورت درون نگرانه و فاعل گونه بنویسد تا رمان را از حالت مستند خارج کندکه حاصل این تکنیک به رمان، زیبایی و سادگی خاصی داده است . 

اما بارون درخت نشین را می توانیم را با توجه به دوره های سنی بارون کوزیمو روندو به چند دسته تقسیم کرد :

نخست زمانی است که کوزیمو در دوازده سالگی از خانه قهر می کند ، به روی درخت می رود ، با ویولتا دختر همسایه آشنا می شود .با ولگردان منطقه آشنا می شود و به طور کلی مقدمات یک زندگی جدا از مردم و بر روی درخت را آغاز می کند . در این قسمت حوادثی که بعضا ً جالب است و در ابتدای زندگی بر روی درخت او برایش اتفاق می افتد . این دوره با رفتن ویولتا به مدرسه ی شبانه روزی و تصمیم درونی ناگفته ی کوزیمو برای ادامه ی زندگی اش بر روی درخت پایان می یابد .

دوره ی دوم دوره ی نوجوانی و بلوغ اوست . علاقه ی او به شکار و یافتن راز های تازه و نو برای یک زندگی خوب بر روی درخت مهم ترین ویژگی این دوره است . در این میان است که رمان ما را به یاد رابینسن کروزوئه می اندازد با این تفاوت که کوزیمو از روی اختیار این راه را برگزیده و به یک زندگی عجیب و اختیاری دور از انسان ها و شاید بالاتر از آنها در یک حالت معنوی خاصی که در اطوارهای او مستتر است ، می پردازد .

اما دوره ی سوم که شاید بخشی از دوره ی دوم زندگی او باشد بلوغ فکری و بیدارشدن تمایلات جنسی دراوست که با سکس های شباهنگام خویش بر روی درختان و شاخ و برگ ها ارضا می شود . در بلوغ فکری او بیش از همه چیز کتاب نقش دارد . علاقه ی او به کتاب او را به تنهایی شادی بخشی هدایت می کند وبدین طریق تنهایی های خویش را پر می کند . اما یکی از زیباترین و فانتزی ترین بخش های کتاب در همین قسمت است که او با جووانی خلنگ آشنا می شود ؛ کسی که بزرگترین راهزن منطقه است با او آشنا می شود ، کتاب خوان می شود و چون سگی که گیاه خوار شده باشد ، چنان استحاله ای می یابد که برای کتابش به آخرین دزدی اش می رود تا آخرین جلد رمان کلاریسای ریچاردسون را بخواند . این پارادوکسی که در شخصیت جووانی دیده می شود طنزی زیبا و تلخ از انسان را به تصویر می کشد که در نوع خود بی نظیر است . در پایان این قسمت است که او به سفری می رود تا عشقی بیابد اما زندگی او بر روی درخت و ایدئولوژی اش ( دوست ندارم این واژه را به کار ببرم ولی مجبورم !!!) او را از زمینیان جدا می کرد و در نهایت تلاش او به جایی نمی رسد .

اما می رسیم به درخشان ترین بخش رمان که رابطه ی عاشقانه ی او با ویولتایی ست که به منطقه بازمی گردد و هر دو با هم می دانستند که زمان ، زمان عشق آنهاست . کالوینو روی این فصل رمان بسیار کار کرده و به نظر من در این قسمت یک رابطه ی عجیب عاشقانه و تازه را که در کم تر رمانی دیده می شود ، خلق کرده است . رابطه ی این دو سرشار از دیالوگ هایی ست که از نظر ادبی بسیار زیبا و ارزشمند و در عین حال ساده است . جذابیت و همچنین غرابت این بخش ، برای خواننده بسیار شنیدنی ست . این رابطه به هم می خورد . به دلایلی که کم تر کسی از خوانندگان آن را می فهمند . هردو نفر مغرور و عاشق یکدیگر ، این برای وصال آنها چون مانعی سخت و مقاوم خودنمایی می کند . ویولتا می رود ، ازدواج می کند ولی هرگز او را فراموش نمی کند ولی فکر می کنید برای یک مرد فقط این که به یادش باشند ، کافی ست ؟ سرانجام ... تلخی پایان این دوره ، بر شیرینی رمان غلبه می کند . شاید زیباترین جمله ی این بخش ، جمله ای ست که کوزیمو می گوید :

 عشق فقط زمانی رخ می دهد که انسان خودش باشد ؛ با تمامی نیرویش .

دوره  ی پایانی زندگی  او در تنهایی مرگباری سپری می شود که برای او گاها ً زجرآور است . دیگر مثل سابق بسیاری از سرگرمی هایش رنگ و بوی سابق را ندارند . این باز تداعی گر جمله ای است که می گوید: بازگشت به تنهایی از خود تنهایی به مراتب سخت تر است . با این حال او در جنگ های استقلال از همان بالای درخت شرکت می کند ، ناپلئون را می بیند و سقوطش را نظاره می کند . دوره ی فرتوتی او فرا می رسد و سرانجام در یک عروج سمبولیک و شاعرانه به آسمان می رود . جایی که او همیشه خواسته است به آن نزدیک باشد . جایی که او را از آدمیان و ملالشان جدا می کند . پس از اوست که درخت ها و جنگل هایی که روزگاری ماوای او بود از بین می روند و جهان به سمت مدرنیته ای خشن پیش می رود . مدرنیته ای که آخرین انسان های متفاوت هستی را به کمک زمان از بین می برد و در راستای اهداف خویش پیش می رود .

اما به راستی هدف او از این کار چه بود ؟ این سوالی ست که همیشه و همه حالی که کتاب را می خوانید ذهنتان را مشغول می کند . پاسخ به آن نیز مشخص نیست . هرکسی پاسخی می دهد . به فراخور درکی که از روحیات کوزیمو پیدا می کند .

بارون درخت نشین روایتی ست کلاسیک با واژگانی ساده و فریبنده که سراسر جملاتش معنا و مفهموم و زیبایی است . ترجمه ی عالی استاد مهدی سحابی نیز به زیبایی آن می افزاید .

 

کتاب نامه :

بارون درخت نشین ، ایتالو کالوینو ، مهدی سحابی ، انتشارات نگاه  

  
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 18:3  توسط داريوش | 
صادق هدایت با همکاری دوست عزیزش مسعود فرزاد ، دست به نوآوری دیگری زدند که نامش را قضیه نهادند . داستانک هایی با قافیه که در نگاه اول شبیه به شعر می نماید . بیش تر شبیه اشعاری ست که از زبان بیگانه ترجمه شده اند . این قضیه ها به دو دسته تقسیم می شوند : یک سری از آنها از مسائل روز و اجتماع آن روز ایران نشات می گرفت و دسته ای از آنها ریشه در داستان های تاریخی گذشته ی ایرانیان دارد که نوعی بازسازی هوشمندانه از آن ها می باشد که بازبان ساده به رشته ی تحریر در آمد .

شاید تلاش اصلی آن دو برای به رشته ی تحریر درآوردن این کتاب و این قضیه ها یافتن جانشینی برای شعر با قافیه بود و شاید هم این بود که قالب جدیدی از ادبیات بوجود بیاید .  باوجود تلاش آنها داستان این قضیه ها در حد همین کتاب باقی ماند و به یک مکتب تبدیل نشد . مکتبی که می توانست گونه ای جدید را در ادبیات معاصر و نوپای ایران رقم بزند .

وق وق ساهاب ، یکی از تلاش های هدایت در راستای به تحریر درآوردن فرهنگ عامه ی ایران است . کاری که او در آن همیت بسیاری از خود نشان داد .او سراسر عمرش را بر نقد اخلاقیات ایرانیان و مبارزه با خرافات گذاشت . طنز ، سادگی نوشتار ، کوتاهی جملات و ساختار انتقادی این کتاب در تاریخ ادبیات ایران بی نظیر است .

 وق وق ساهاب نوای انتقادی ای ست که از زبان دوتن ( یاجوج وماجوج ) نقل می شود و فقر فرهنگی جامعه را به چالش می کشد . یکی از جنجالی ترین قضیه های این کتاب قضیه ی زمهریر و دوزخ است که یک مبارزه با خرافه های دینی چالش برانگیز است .(این قضیه چون توپ مرواری برای همیشه در ایران ممنوع است ) در یکی دیگر از قضیه های این کتاب به نام قضیه ی خیابون لختی عربی و فارسی را در هم می آمیزد و طنزی عمیق را می آفریند .

در قضیه ی کینگ کونگ وارد شدن فرهنگ بیگانه را به ایران از طریق سینما به نقد کشیده می شود .

در یکی از قضیه ها به نام (( طبع شعر )) آنها به مبارزه با شاعران و نویسندگان تنگ نظر آن زمان ( که نامی از آنها در تاریخ ادبیات ایران نمانده است ) می پردازد . طنز این قضیه در بیت آخر آن دیده می شود :

ماه غروب کرد شراب ها ته کشید            جوق خشک شده هنوز شعری نیومده

در قضیه ای مثل (( یزقل چگونه متمومل شد )) ملاها به نقد کشیده می شوند و متظاهران و ریاکارانی که به نام دین دست به چپاول مردم می زنند و از فقر فرهنگی آنها نهایت استفاده را می بردند را به باد انتقاد می گیرد .

از این دست قضیه ها زیاد است که در هرکدام با طنزی گزنده که تخصص هدایت است ، همه چیز به انتقاد گرفته می شود . این کتاب همیشه در ایران با سانسور زیادی همراه بوده است . متن اصلی آن را می توانید از همین وبلاگ دانلود کنید .( بخش دانلود آثار صادق هدایت )

 از شکل و شمایل عجیب و غریب قضیه های  آن نترسید . آن قدر ساده و جذاب هستند که سریع از آن خوشتان می آید .
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 17:57  توسط داريوش | 
می خواهیم ابتدا جمله ی اولیه ی رمان را با هم بخوانیم که از گوته است :

(( فقط خورشید حق دارد که لکه داشته باشد ...))

لکه داشتن یعنی چه ؟ چرا نویسنده رمان را با این جمله آغاز کرده است ؟ خورشید منبعی بزرگ است ، همه ی هستی انسان ها از خورشید است و حیاتی که در گرو واژه ی آن است تداعی گر بی همتایی آن است و همه ی این ها نشانگر تنهایی . در واقع او خود این را برای ما روشن می کند که آسمان از عاطفه بی بهره است و فقط وجود بی همتایی چون خورشید قدرت اثر گذاری متاثر از جامعه ی خویش را دارد . در واقع این بار عکس شده است و این خورشید است که متاثر از اطرافش است . 

روایت اول شخص داستان با این جمله آغاز می شود . جمله ای که در فصول دیگر رمان نیز آمده است ، آن هم به کرات :

 ((سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه ی عاشقانه ی من است .))

می خواهیم حدیث نفسی را بشنویم از تنهایی که عشقش در واژه ها و کلماتی ست که در جامعه رو به زوالند ، آن قدر که سبویی شده است پر از آب زندگانی و اگر به یک سو متمایل شود ، سیل افکار زیبا از او جاری می شود .حدیث نفسی از یک انسان تنها که تمامی عشقش شده نجات کتاب هایی که باید به کاغذ باطله شوند . سالها زندگانی اش را در این راه صرف کرده است .

بزرگترین  رمان های جهان درباره ی تنهایی ست و شاید بزرگترین انسان ها تنهایانند .

شاید فضای کلی داستان فضایی سورئال است ، فضایی که از ارتباط او با کتاب ها شروع شده است .از جدال دائمی او با موش هایی که شاید سرگرمی نیز برای او شده باشد ! او از دنیای خویش خارج شده است ، نه به این خاطر که این طور خواسته باشد ، نه ، این در واقع کنایه ای ست به دنیای اطراف خویش که به سوی هیولای کمونیست پیش می رود . هیولایی که همه چیز را می بلعد حتی عشق او که همان فرهنگ و کتاب است . این را از همان جمله ی اول کتاب می فهمیم :

 ((آسمان به کلی از عاطفه بی بهره است و انسان اندیشمند نیز))

اما او اندیشمند نیست . او عاطفه دارد ، قصاب رئوف کتاب هاست و کتاب های ارزشمند را نجات می دهد . توصیف او از تنهایی چیست ؟ اصلا ً چرا او تنهاست ؟ او خودش به ما جواب می دهد :

((...من می توانم به خودم تجمل تنها بودن را روا بدارم ، هرچند هرگز مطرود نیستم ، فقط جسما ً تنها هستم ، تا بتوانم در تنهایی ای بسر ببرم که ساکنانش اندیشه ها هستند . چون که من یک آدم بی کله ی ازلی –ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدم هایی مثل من چندان بدشان نمی آید ))

دوستان و هم نشینان او در زیرزمین ، دستگاه پرس ، کتاب ها و در واقع اندیشه هایی ست که به دور ریخته شده اند و موش هایی که روز به روز بر تعدادشان افزوده می شوند . موش هایی که اندیشه ها و آخرین دوست داران اندیشه را می خورند اما او قصابی است که کتاب ها و موش های خورنده ی آنها را در دستگاه پرسش می کشد .

خانه ی او کجاست ؟

دخمه ای که همه جایش کتاب است ، او در هیاهوی این کتاب ها گم می شود و جیر جیر موش هایی که  دشمن دائمی او هستند .

اشاره ی اصلی او به جامعه از فصل سوم شروع می شود . از آموختن او انسان هایی که در گذشته و حال می شناسد . جایی که می نویسد :

((...محتویات فاضلابها هر روز با روزهای دیگر فرق دارد ، مثلا ً می توان در ارتباط با فراز و فرود جریان کاندوم ها در شبکه ی فاضلابها ، به طور متوسط تعداد دفعات سکس را در نواحی مختلف پراگ مشخص کرد))

او سپس به جنگ موش ها در فاضلاب می پردازد .ترسیم این فضا ها سورئال و فراواقعیت قرن بیستمی را به چالش می کشد .  

او از انسان هایی است که هرگز از دست دیگران ناراحت نمی شود و در همه ی اموری که حتی مشکل از دیگران است نیز او خودش را مقصر می داند .

او نیز خصوصیات اصلی انسان های تنها را دارد . انسان هایی که نیاز بیشتری نسبت به دیگران به سکس دارند و حتی گاهاً در این راه افراط نیز می کنند . اما چرا نیاز آنها به سکس بیشتر است ؟ کمبود عشق و دوستی در زندگی و به عبارت دیگر می توانیم بگوییم به این خاطر که سکس و اعمال جنسی آنها خالی از عشق و احساسی متقابل است ( جالب است بدانید این را از راه قانون سوم نیوتن اثبات کرده ام!!! ) . آنها اغلب عاشق هم می شوند اما عشقشان به سرانجامی نرسیده است . مثل عشق او در جوانی به مانچا و یا دخترک کولی که مدتی همخوابه ی اوست . حتی اسم دخترک کولی را هم نمی دانست ، دخترکی که نازی ها او را می گیرند و در آشویتس می میرد . در آخر این فصل است که سراسر دردهای او را در یک جمله می خوانیم :

(( نه ، آسمان عاطفه ندارد ، ولی احتمالا ً چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است ، چیزی که من مدتهاست آن را از یاد برده ام ))

مرگ عاطفه باز هم رخ نمایی می کند . جایی که او با دیدن کودکان خردسالی که کتاب های ممنوعه را پاره می کنند  ، دردناک ترین لحظات خویش را سپری می کند . جامعه ای که کمونیست عشق و عاطفه اش را از بین برده است به ورطه ای افتاده که کودکان نیز فرهنگ را از بین می برند . خشونت همگانی شده است . گرفتن نشاط و ایجاد خشونت در راستای اهداف حزب از ویژگی اصلی حکومت هایی از نوع کمونیستی ست . چیزی که ما در 1984 اورول به وضوح می بینیم .

من تلخ ترین و زیباترین قسمت رمان را پایان همین فصل می دانم. جایی که او مانچا را در پیری ملاقات می کند . لحظه ای تلخ که شاید برای من بیش از همه ی شما دردناک باشد چون آن را با عمق و جان درک می کنم :

((...منی که تمام عمر به انتظار دریافت نشانه ی عنایتی کتاب خوانده بودم هرگز کلامی از بالا نشنیده بودم ولی مانچا که همیشه از کتاب نفرت داشت ، به چیزی تبدیل شده بود که مقدر بود باشد و حال درباره اش کتاب می نویسند و با بال های سنگی اش در پرواز خویش اوج می گیرد . ))

فصل آخر رمان ، نوشیدنی تلخی ست که تلخی تنهایی فردی که آخرین عشق هایش را از او گرفته اند و سردرگم در پی هیچ است و شاید تنها راه نجات او مرگ باشد،کم کم به ما نیز القا می شود . او را از کارش اخراج می کنند ، تا از رنج این  جهان و خستگی هایش رها شود . در پایان رمان است که نام دخترک کولی به خاطر او می آید . نام یک مرده ، شاید عشق افلاطونی او به دختر کولی بعد از مرگ به سرانجام برسد . شاید او از تنهایی به در آید . زندگی تلخ است . حتی برای تنهاطلبانی که شادیشان را در آن می بینند .

تنهایی پرهیاهو ، آمیزه ای اسرارآمیز از سورئالیسم  ، حدیث نفس زیبا و شاعرانه ولی تلخ و خستگی های او و غرق شدن در تنهایی ست .

این رمان نیز چون دیگر رمان های هرابال سالها در توقیف ماند. باوجود این که کم تر از دیگر آثارش بار سیاسی دارد و بیشتر شخصی ست و داستان یک تنهایی درونی ست .

رمان را به همه سفارش می کنم . تنهایان از جملات نغز آن لذت می برند . در روح و جانشان سرشته می شود ولی ... تلخی آن به دلتان می ماند و اشک است که بر چشمانشان جاری می شود . همه ی این رمان را ببلعید . حتی اگر تلخی اش شما را بکشد . وقتی امیدتان به واژه ها باشد همین می شود . آسمان بی عاطفه است و نشاط مرده است . نشاط در واژه هایی منسوخ و آواهایی غیر زمینی ست . پس دل بسته ایم به زیبایی هایی اندک ، حتی اگر بی رحم و گزنده باشند . می بینید  ، همه مازوخیست شده ایم !!!

 

کتاب نامه :

تنهایی پرهیاهو ، بهومیل هرابال ، پرویز دوایی   

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 11:46  توسط داريوش | 
می خواهم راجع به رمانی صحبت کنم که رمان برتر قرن است اما تا به حال در ایران، آن را کسی،به طور کامل نخوانده است . این به این معنا نیست که این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است ، نه ، این کتاب سالهاست که به فارسی ترجمه شده است و استاد منوچهر بدیعی شاید بخش زیادی از عمر خویش را براین ترجمه نهاده باشند ، اما این رمان هنوز اجازه ی انتشار نداشته است . تنها اطلاعات ما در مورد این رمان عظیم مربوط می شود به فصل هفدهم این رمان و البته نسخه ی انگلیسی آن . البته این را باید بگویم که از روی نسخه ی انگلیسی آن  که شاید سخت ترین متن ادبی انگلیسی را داشته باشد ،خیلی کم می فهمید . مطمئن باشید . خود من سه سال با آن کلنجار رفتم و خط به خط جلو رفتم ولی زهی خیال باطل که گویی کلمات این کتاب جادویی است و سیلان یک ذهن نابغه است که به عمد در تمامی جاهایش به دشواری آلوده شده و کلماتش مثل آب یک رودخانه ی تندرو از جلوی چشمانت می گذرند بدون این که بفهمی این آبی که گذشته چه گونه بوده ؟!؟

این نکته برای ما روشن می کند که اولیس رمانی ست که تا سالها ( و حتی در اروپا و آمریکا )  مورد فهم منتقدان بزرگ هم قرار نگرفت . سالها طول کشید که این کتاب حتی چاپ شد . تمامی ناشران آن را رد کردند . حتی انتشاراتی که متعلق به ویرجینیاوولف و شوهرش بود نیز آن را رد کردند . تنها انتشاراتی که حاضر شد با جویس همکاری کند موسسه ای بود که از آثار جدید حمایت می کرد و آن هم مربوط به دوتن از بزرگترین شاعران مدرنیست یعنی تی . اس . الیوت و ازرا پاوند بود . مدرنیست ها چه کسانی بودند ؟ کسانی که تمامی سعیشان را کردند که ادبیات را از رخوت قرن نوزدهمی نجات دهند و آن را همگام با ماشینی شدن و جنگ و تحول روانی انسان قرن بیستم پیش ببرند . شاید بزرگترین مبنای کاری آنها روان شناسی و روانکاوی انسان ها بود و آمیزه های آنها بیش از همه چیز بر اساس کارهای فیلسوفانی چون شوپنهاورو نیچه وهم چنین فروید بود . این ها شامل ویرجینیا وولف در انگلیس ، جیمز جویس در ایرلند ، مارسل پروست در فرانسه و فاکنر در آمریکا بود .

اما می رسیم به اولیس ...

خوانندگان باید بدانند که اولیس در بطن خود متعلق به غرب است . شاید هرگز در ایران کسی اولیس را دوست نداشته باشد چون اصلا ً ایرانی ها این سبک را دوست ندارند . خوانندگان فارسی زبان هرگز با این رمان ارتباط برقرار نمی کنند . هرگز . حتی کسانی که بسیار سبک های خاص را دوست دارند ( سلیقه ی عام ایرانیان که چیزی در حد فاجعه است ) . این رمان علاوه بر مشکلاتی که مربوط به ارشاد و سانسور کتاب است ( فصل 13 کتاب و بعضی قسمت های دیگر رمان در صورت انتشار کتاب ، اگه خدا بخواد طی صد سال آینده  ، باید به طور کامل سانسور بشه ) . کتاب تطبیقی قرن بیستمی از شاهکار عهد باستان هومر ، اودیسه ، است . خط به خط کتاب با کتاب هومر همراه است منتها همه چیز در استعاره و تشبیهاتی آشکار و پنهان فرو رفته است . خود جویس گفته که آن قدر این کتاب نکته ی پنهان فرو کرده ام که تا سالها کسی از پس تفسیر آن بر نمی آید . اولیس حکایت سفر  است ، سفری که ابتدا و انتهای آن ، بیداری و رویا ست و حد فاصل آن اتفاقاتی ست که فقط در یک روز برای قهرمان داستان ، یعنی لئوپولد بلوم ، رخ می دهد . اولیس حکایت یک عمر در یک روز است ، در خیابان های دوبلین ، برای فردی که بارها به استحاله ی شخصیتی می رسد ، نجات می یابد ، به انسان ها و مکان های بسیار پناه می برد ولی در نهایت به رویا و خواب می رود . سیالیت ذهن ، در این رمان ، دیوانه کننده است . واقعا ً توصیف بهتری نمی توانم از این سبک بکنم . همه چیز در یک ابهامی فرو رفته است که خود جویس در فصل هفدهم ، به جنینی در یک تخم تشبیه می کند که هنوز به سفر نرفته است و اگر هم بخواهد برود نمی داند دقیقا ً به کجا ؟!؟ اولیس حکایتی از گذشته است ولی همه ی نگاهش رو به آینده است . باید برای دوست داشتن اولیس ، در درجه ی اول با سبک های کاربردی زبان آشنا باشی ، عده ای آن را مسحور کننده و جذاب می دانند و عده ی بسیاری آن را ملال آور و خسته کننده و مزخرف . کلمات این کتاب مثل انسان هایی مست و لایعقل از جلوی چشمانتان پرسه می زنند . به نظر من اولیس یک نوع آنارشیسم واژه است که فقط در گرو دو چیز این واژه ها در مغزمان به صورت منظم و هدفمند در می آیند :

نخست این که به این سبک علاقه داشته باشیم و بتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم . نه این که از لا ابالی گری ذهنی او لذت ببریم ، نه ، علاقه یعنی این که او نیز همچون دیگر نویسندگان با یک قصد و منظور خاص این کلمات را در کنار یکدیگر قرار داده است و او را به خاطر این نوآوری تقلید ناپذیر ستایش کنیم . سبک جویس منحصر به فرد شد ولی تبدیل به یک مکتب نشد . همچون سبک کافکا ، سلین ، همینگوی ، پروست و بسیاری دیگر از چهره های ماندگار ادبیات که از این جهت منحصر به فرد شدند.

دوم این که ما داستان اودیسه را بدانیم و بتوانیم آن را با حوادث اولیس تطبیق دهیم و به یک انسجام ذهنی از این حوادث برسیم . در واقع این نگاه به گذشته ، تطبیق آن با انسان قرن بیستم و بعد فرورفتن در رویای آینده ، نکته ای است که هر خواننده ی این رمان ، در سفر درونی استیون در اولیس ، باید  به آن برسد .

شاید مهم ترین ایرادی که به جویس برای این رمان گرفته شده عدم تطبیق آن با واقعیت است . شاید رمان او زمین تا آسمان با واقع گرایی ای که غالب سبک های آن از زمان اعم از رئالیسم ، ناتورالیسم و اگزیستانسیالیم، ریشه ای ، چه کم و چه زیاد ، در آن داشتند ، داشت . اما در بطن آن واقعیاتی تلخ نهفته است : از سقوط اخلاقیات انسانی ، از انحطاط آرمان شهرها ، از فرورفتن در رویا و سفر به ناکجا و دیدن انسان هایی که تا قبل از سفر ، آنها را ندیده بودیم . اولیس ، در بطن دوبلین است ، در کوچه های آن .  اولیس در بطن جامعه است .

شخصیت استیون ددالوس ، به عنوان یکی از  قهرمان داستان و همچنین پسر بلوم  بسیار تحمل ناپذیر است . خواننده  شاید اصلا ً با او ارتباط برقرار نمی کند .

ابهام رمان به اندازه ای ست که خواننده را تا آخر رمان درگیر می کند . شاید اگر تا آخر با رمان همراه باشید به یک نوع درگیری فکری دچار شوید . هدف از این ابهام عمدی ، در اختیار گرفتن تمامی ذهن خواننده است برای این که ذهن او از رمان منحرف نشود . این داستان که سرشار از رویدادهای خرد و درشت است در پایان با ابهامی بزرگ پایان می یابد .

طنز داستان بی نظیر است . شاید اگر با این رمان از جان و دل همراه شوید از خنده روده بر شوید . کار جویس در این رمان ، گرایشی بت شکننانه و قهرمان گریز است . او قهرمانان را بازیچه ای می کند و به آنها می خندد .

درخشان ترین بخش داستان ، مونو لوگ درونی قهرمانان رمان به خصوص بلوم است که گاه در قالب سیلان ذهنی چند صحفه ای رخ نمایی می کند . ( این مونولوگ گویی ها را ما دررمان های دیگری چون مرگ قسطی و دسته ی دلقک های سلین نیز می بینیم ولی با یک سبک متفاوت ) . این تک گویی های گاه طولانی درون آشفته و سرکش انسان قرن بیستم را به وضوح به تصویر می کشد . تک گویی که با ضرباهنگ هایی گاه تند و گاه آرام همراه است و نماد فرود و فراز های قرنی ست که با خون و مضمحل شدن وجود انسانی آغاز شد به گونه ای که عده ای در پی اثبات آن برآمدند ( اگزیستانسیالیسم ) تا به آدمیان ثابت کنند که هنوز وجود دارند و خود را به بی وجودی و نکبت نیالایند .

درباره با تطابق آن این رمان با اودیسه ی هومر می توانیم مثال های زیر را ذکر کنیم :

 ترک کردن همسرش، پنه لوپ (مولی بلوم) و پسرش، تله ماکوس ‏‏(استفن دادالوس، پسر تحت سرپرستی معنوی بلوم)، جریان برخوردش با تروایی‌ها (ضد ‏یهودهای دوبلین)، چشم چرانی‌اش در پی الههٔ کالیپسو (چشم‌های ناآرام بلوم در پی ‏دختران دوبلین)، وقت گذرانی‌اش با لوتوس ایتر (تمایل بلوم به لذت‌های جسمی زندگی و ‏عدم تمایلش به کار مداوم)، جدالش با ائولی (رب النوع باد) و غار بادها (دفتر روزنامه‌ای ‏در دوبلین)، شیفتگی‌اش نسبت به ناسیکا (گرتی مک دوول)… و بازگشت به سوی ‏همسرش پس از درگیری‌هایی دشوار و ازپا درآورنده در مبارزه و عشق. جویس در پیدا ‏کردن شباهت‌های دیگری بین حماسهٔ خود و
حماسهٔ هومر، لذت کودکانه‌ای می‌برد؛ ‏البته لزومی ندارد این شباهت‌ها را خیلی جدی بگیریم.

در مورد شخصیت قهرمانان داستان نمی توانم صحبت کنم چون این کاری نشدنی ست از آن جهت که رمان را به طور کامل نخوانده ام و قطعا ً نمی توانتم قضاوت درستی از آن داشته باشم . اطلاعات من مربوط می شود به رمان قبلی جویس ( چهره ی مرد هنرمند در جوانی ) که داستان جوانی اولیس را روایت می کند و مقدمه ای بر اولیس است و بعد متن انگلیسی آن ( که برداشتم از آن بسیار اندک بود و یک سری چیزهای کلی عایدم شد) و هم چنین فصل هفدهم اولیس  که همراه با نقد آثارش چاپ شد که با وجود تیراژ 3300 نسخه ای آن هم در سال 81 هنوز نسخی از آن موجود است و این نشانه ی علاقه ی وافر خوانندگان به اولیس است!!! که واقعا ً این برای دکتر بدیعی که این همه زحمت برای ترجمه ی رمان قرن کشیده اند ( و چه زیبا کوشیده اند که رمان را تا حد بسیار زیادی با توضیحات و پانویس های بسیار قابل فهم گردانند ) ، دل سرد کننده بود و انتشار این کتاب حتی بازتابی هم بین خوانندگان اندکش نداشت . طیف روشن فکر ایران عادت کرده اند که همیشه فریاد برآرند و از این شاهکار تمجید کنند اما اگر از آن ها بخواهیم اندکی آن را توصیف و باز کنند از توضیح درمی مانند .

جویس در این رمان همچون نویسندگان قدیمی ، در اندیشه ی گریز زدن به زبان های دیگر نیز می باشد و به کرات در این رمان به ادبیات لاتین گریز می زند و اساطیر و اندیشه های یونان و روم عهد باستان برای او به منزله ی ارزش گذاری بیشتر برای رمانش و هم چنین اضافه کردن ابهام به آن و در نهایت شمولیت بیشتر داستانش می کند که این کار در بسیاری از جهات بی نظیر است .

مفصل ترین بخش رمان ،همان فصل هفدهم آن است که از تکنیک سوال و جواب در آن استفاده شده است که در بعضی از آنها ده تا بیست شی جداگانه با ذکر جزئیات وصف شده است . این بخش کم تر از بخش های دیگر به قباحت آلوده شده ، طنز خود را دارد اما در مجموع این سوال و جواب ها گویی  در راستای رسیدن به پاسخ یک معما ست ، یک افسانه ، ما را به یاد هزارتو ها می اندازد ، هزارتوهایی که هزارتوهای بورخس در برابر آن چیزی نیست !!! این فصل ، فصلی عجیب است . فصلی که گویند جویس همیشه به آن افتخار کرده است و آن را بهترین فصل رمانش می داند .

می خواهیم اندکی از متن را با توضیحات آن بررسی کنیم :

  From inexistence to existence he came to many and

was as one received: existence with existence he was with

any as any with any: from existence to nonexistence gone

he would be by all as none perceived.

این پاراگراف را که می بینید پاسخی ست که جویس، نحوه ی تفکر بلوم را در باره ی توالی ای از تاریخ های متوالی مشخص می کند . ترجمه ی آن چنین است :

((از نیستی به هستی هرکس به نزد کسان کثیری می آید و او را به صورت واحدی می پذیرند : در عالم هستی با هستان کسی ست با هر کسی همچون هرکسی با هرکسی : از هستی به نیست شدگان رفت همه کس او را هیچ می داند .))

بازی با کلمات را می بینید ؟ این بازی به بهترین شکل به فارسی ترجمه شده اند و استاد بدیعی سبک جویس را تا حد ممکن به خواننده القا می کند و فقط فهم مطلب را سرلوحه ی کار خود قرار نداده است .

در قسمت توضیحات آمده : این بخش تطبیق جز به جز با سوال و جواب اودیسه و تلماک در سروده 17 هومر است . اولیس نیز مانند بلوم ، به حیلتی وارد خانه ی خود می شود و ابروانش در هم می رود همچنین که بلوم نیز ابروانش در هم رفت ....

( اگر می بینید توضیحات را به طور کامل نمی آورم به این دلیل است که هدف نوشته های من ترغیب به خواندن کتاب اصلی ست پس خواهش می کنم رمان قرن را برای یک بار هم که شده از دست ندهید و لااقل بامتن آن آشنا شوید )

نمونه ی طنز :

What two phenomena of senescence were more

frequent?

The myopic digital calculation of coins, eructation

consequent upon repletion.

از عوارض پیری کدام دو عارضه بیشتر در او پدیدار شده بود ؟

((شمردن سکه ها با انگشت و نزدیک چشم آوردن آنها و هم چنین صدور باد گلو پس از دخول غذا !!!))

اما بخش سکسی این فصل ( که به مراتب از فصول دیگر کم تر است ) از این جا شروع می شود :

What play of forces, inducing inertia, rendered

departure undesirable?

The lateness of the hour, rendering procrastinatory: the

obscurity of the night, rendering invisible: the uncertainty

of thoroughfares, rendering perilous: the necessity for

repose, obviating movement: the proximity of an

occupied bed, obviating research: the anticipation of

warmth (human) tempered with coolness (linen),

obviating desire and rendering desirable: the statue of

Narcissus, sound without echo, desired desire.

آن کشاکش نیروها که سستی می آورد و رفتن را نامطلوب می ساخت چه بود ؟

دیروقت بودن که موجب دفع الوقت می شد : تاریکی شب که باعث ندیدن می شد : ناامن بودن راه ها که موجب خطر می شد : نیاز ضروری به استراحت ، که مانع حرکت می شد : در نزدیکی یک بستر اشغال شده بودن که مانع کندوکاو می شد :تجسم گرما ( از بدن انسان ) که با خنکی ( از ملافه ) تعدیل می گشت و مانع هوس و باعث هوس می شد : مجسمه ی نارسیس ، صدایی بی پژواک ، هوسی که خود را هوس می کند .

او این بیدارشدن میل جنسی را ، به آرامی و طمانینه ، به تصویر می کشد و بعد به ترتیب این سوال ها را می بینیم ( جواب ها با خودتان ):

بستر اشغال شده بر بستر اشغال نشده چه مزایای داشت ؟

چه لوازم متفرقه ای از لوازم پوشاکی شخصی زنانه به چشمش خورد ؟

وقتی دست و پایش را رفته رفته دراز کرد به چه چیز برخورد کرد ؟

سپس او به تفکراتی راجع به اجتماع جنسی و اخلاق جنسی جامعه اش می پردازد.

اما احساسات جنسی او به اوج می رسد :

 The visible signs of antesatisfaction?

An approximate erection: a solicitous adversion: a

gradual elevation: a tentative revelation: a silent

contemplation.

آثار مشهود پیش از خرسندی ؟

نعوظی تقریبی : توجهی دقیق : بلندشدن تدریجی : مکاشفه ای موقت : تاملی بی صدا .

Then?

He kissed the plump mellow yellow smellow melons of

her rump, on each plump melonous hemisphere, in their

mellow yellow furrow, with obscure prolonged

provocative melonsmellonous osculation.

این قسمت اشاره ای به فصل 13 ست ( سکسی ترین فصل رمان ) استاد بدیعی این قسمت را در بخش چاپ شده با سانسور نوشته و شرحی ابهام آمیز و تشبیه مانند از عمل جنسی و ارضا شدن است . ( من هم به احترام ایشان از ترجمه معذورم !!!)

و بعد توصیفاتی از آرامش بعد از ارضا ! و توصیفاتی از آلت جنسی زنانه ! و سرانجام پایان رمان و فرورفتن در خوابی آرامش بخش !

اما می توانم شاهکار ترجمه ی استاد بدیعی را در این بخش سه سوال آخری بدانم که بین استیون و بلوم ردو بدل می شود :

 Womb? Weary?

رحم ؟ خسته ؟

He rests. He has travelled.

استراحت می کند . در سفر بوده است .

With?

Sinbad the Sailor and Tinbad the Tailor and Jinbad the

Jailer and Whinbad the Whaler and Ninbad the Nailer and

Finbad the Failer and Binbad the Bailer and Pinbad the

Pailer and Minbad the Mailer and Hinbad the Hailer and

Rinbad the Railer and Dinbad the Kailer and Vinbad the

Quailer and Linbad the Yailer and Xinbad the Phthailer.

با کی ؟

سندباد بحری و شندباد شهری و جندباد جحری و دندباد دهری و قندباد قهری و زندباد زهری و بندباد بهری و مند باد مهری و اندباد اهری و خندباد خهری و گندباد گهری و لندباد نهری و وندباد سهری و پندبادکهری و فندباد چهری .

When?

Going to dark bed there was a square round Sinbad the

Sailor roc’s auk’s egg in the night of the bed of all the auks

of the rocs of Darkinbad the Brightdayler.

Where?

وقتی به بستر تاریک رفت در آنجا تخم مدوری مربعی بود از بطریق رخ سندباد بحری در تاریک شب بستر همه ی بطریق های رخهای تاریکنباد روشنروزهری .

کجا ؟  

Darkinbad & brightdayler:

تاریکنباد و روشن روزهری !!!

از این ریزه کاریهای ترجمه ای در اولیس فراوان است که استاد بدیعی از پس آن برآمده است .

می بینید که پایان این فصل طولانی با یک سوال سراسر ابهام پایان می یابد : کجا ؟ و این سوال ما را در رویای آینده فرو می برد .

این رمان نقد پذیر نیست . فقط آن را بخوانید و سعی کنید کمی آن را بفهمید . تمامی سکس ، طنز و فسادی که در جای جای این رمان به کار رفته تصویری از انسان قرن بیستمی ست که گویی در عین همه ی پیشرفت ها هنوز در بند غریزه ای ست که روز به روز برای فراموش کردن دردها و آلام انسانی رخ نماتر می شود . آری ، اولیس تصویری به معنای واقعی کلمه طنز و وحشتناک از دنیایی ست که روز به روز به انحطاط بیشتری می رود . رمانی که ریشه در گذشته دارد ، در قرن بیستم و انسانش غرق شده و نگاهی رویایی به آینده دارد . آینده ای که چندان روشن نمی نماید .

شاید این رمان برای بسیاری  ملال آور باشد اما باید بدانید که اگر با آن ارتباط برقرار کنید ، بهترین رمانی می شود که در زندگیتان خوانده اید .بزرگترین مشکل این رمان برای چاپ صحنه ها و اندیشه های جنسی رمان است که به نظر من مشکلی برای چاپ ندارند با وجود تمامی بی پروایی های نویسنده .فکر می کنم مخاطبان این رمان به سطحی از شعور رسیده باشند که این ها را بخوانند و تجزیه و تحلیل کنند .  

 

کتاب نامه :

چهره ی مرد هنرمند در جوانی ، جیمز جویس ، منوچهر بدیعی

بخش 17 اولیس به همراه زندگی و نقد آثار جیمز جویس ، منوچهر بدیعی

Ulysse , James Joyce , bantam ‘s publishing institute

farsiebook.ir –

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 22:18  توسط داريوش | 
بکت ، برشت ، اوژن یونسکو و یوجین اونیل  معماران تئاتر مدرن هستند . کسانی که تئاتر را از شکل قبلی و سنتی تراژدی و درام خارج کردند و با سبک هایی تلفیقی ، کوتاه کردن دیالوگ ها ، شخصیت پردازی هایی گاه خیالی و بت شکننانه ، مونولوگ هایی که گاه طولانی می شوند و گاه بسیار کوتاه ، ترسیم انسان های قرن بیستمی قبل و بعد از جنگ و پرداختن به جنبه های روانی و اجتماعی انسان ها ، روح سنتی تئاتر را تغییر داده و به آن شکل کاملا ً مدرن دادند . در این میان باید بگوییم که شروع این کار از نیمه ی دوم قرن نوزدهم و نمایشنامه های هنریک ایبسن شروع شد و با این ها به اوج خود رسید و بعد ها ، سبک های جدیدتری  توسط آرتور میلر و دیگران شکل گرفت .

در این میان کارهای بکت و برشت را از همه بیشتر دوست دارم . برشت را قبل تر از این در پست (( آدم ، آدم است )) معرفی کردم . کسی که تئاتر حماسی مدرن را بوجود آورد و در این پست می خواهیم به بهترین نمایشنامه ی بکت بپردازیم یعنی : در انتظار گودو .

نخست باید بگویم که این نمایشنامه هم ، مانند دیگر نمایش های بکت، کم بازیگر و بصورت دیالوگ های کوتاه ، سریع ، طنز و به ظاهر بی هدف دنبال می شود . گاه از تعدد این دیالوگ ها و پوچی ای که در این مکالمات وجود دارد، خسته می شوید ولی پس از مدتی می فهمیم که این ها نمایانگر پوچی درونی انسان های نمایش اوست که در بسیاری از اوقات تا حد حیوان و حتی گیاه ، شخصیتشان پایین آمده است . بهتر است اشاره ای به شخصیت های نمایش کنیم :

استراگون و ولادیمیر ، شخصیت های اصلی نمایشند ، دو بدبخت بیچاره که با شلغم و هویج و ترب روزگار می گذرانند ، دو دوست قدیمی که فقط یک امید در زندگی دارند و آن هم دیدار با گودو ست ، گودو یی که هیچ وقت سر قرارش با آنها نمی آید ، این گونه نیست که اصلا ً قراری وجود نداشته نباشد ، نه ، قرار وجود دارد ، این را ما از پسرکی می فهمیم که از جانب گودو برایشان پیغام می آورد و به این هم اعتماد می کنیم که آن پسرک زایده ی تخیل آنها نیست و واقعا ً وجود دارد ( برای اثبات پوچی بیشتر شخصیت ها !!!) . گودو در این نمایش فقط اسمی ست. نمادی ست از امیدی که این انسان های پوچ بدان زنده اند اما هرگز به آن نمی رسند . دو دوست آخر هر شب از هم جدا می شوند ، می خوابند و فردا ولادیمیر ، که بگونه ای عاقل تر از بقیه ی شخصیت ها می نماید ، می فهمد که حوادث دیروز ، امروز به روایتی دیگر تکرار می شوند اما کسانی که او دیروز دیده امروز در قالبی دیگر فرورفته اند و اصلا ً او را نمی شناسند ، در محلی که او دیروز بوده امروز درختی روییده است ، پوتین های استراگون دیگر اندازه ی او نیست و اتفاقات عجیب و غریب دیگری که نشان می دهد که اصلا ً شاید اتفاقات دیشب خوابی بیش نبوده است . توالی حوادث و برخورد ما به شخصیت ها به این خلاصه نمی شود که ما آن را فقط در دو پرده ببینیم و بیننده حدس می زند که این سیر شاید همیشه اتفاق می افتد و انسان های این نمایش به یک سکون زمانی رسیده اند و همچون نابخشوده هایی درگیر در ملال و خستگی ، بدور خود می چرخند و چیزی که به این ها نمایی طنز و کمدی می دهد ، امید آنها به آینده ای ست که در گرو گودو یی است که بیاید و آنها را از این جزیره ی سرگردانی نجات دهد اما همچین کسی هرگز نمی آید !!!

تک گویی های گاه فلسفی این انسان های حقیر گاه به شدت کمدی می نماید . آنها حتی گودو را ندیده اند .

اما شاید بزرگترین حادثه ی فرعی داستان که پیوندی باورنکردنی در اثبات ملال و پوچی این انسان های گیاه مانند است ، برخورد آنها با پوزو و حمالش لاکی ست . لاکی مرا یاد اطلس می اندازد ، کسی که مقدر بود که تا آخر عمرش زمین را بر دستانش بگیرد ، منتها با این تفاوت که لاکی خودش می خواهد که همیشه اسباب پوزو را حمل کند و هیچ وقت آن ها را به زمین نمی گذارد چون می داند که اگر این کار را بکند پوزو او را رها می کند و حمالی دیگر اختیار می کند . او می ترسد که در وانفسایی که انسانیت و عقل کاملا ً به زوال رفته و همه چیز برخلاف سیر طبیعی خود را طی می کند ، نوکر بی جیره و مواجب باشد ، بزرگترین ملال را تحمل کند اما زنده باشد ، خسته باشد ولی کسی را داشته باشد ، او گودویی ندارد که امیدش باشد پس به پوزو روی آورده است . در این وانفسا انسان ها این قدر پست شده اند که به کسی مانند پوزو روی آورده اند . می توانیم حدس بزنیم که گودو نیز ، پوزو ی دیگری ست ، موجود پستی که آن قدر انسان ها سقوط کرده اند که برای بقا باید دست آویز آنها شوند . اما از مکالمه ی ولادیمیر با پسرکی که پیغام گودو را آورده می فهمیم که گودو فاجعه نیست و لنگه کفشی ست در بیابان !!!

شخصیت استراگون احمقانه ترین شخصیت نمایش است ( حتی از لاکی هم بیشتر ) کسی که پستی بیش از حد خود را با استخوان گرفتن از پوزو نشان می دهد ( پایین آمدن در حد یک سگ ) .

بدون شک بهترین صحنه ی نمایش ، صحنه ای است که لاکی بلند بلند فکر می کند ، باید کلاهش هم سرش باشد و او این گونه فکر می کند . این صحنه حیرت انگیز است و به جرات می توانم  بگویم یکی از بهترین مونولوگ گویی های تاریخ تئاتر است .

اما در پرده ی دوم پوزو و لاکی در نقابی دیگر رخ می نمایند و توالی پوچ زمان در این مفهوم خود را نشان می دهد .

 آنها به بسیاری از کارهایی که زبانی می گویند عمل نمی کنند و نه توانش را دارند و نه اعتقاد به حرفی که می زنند .

در انتظار گودو ، نمایشی بی نظیر است ، نمایشی که خرد شدن انسان ها را در جهان پس از جنگ نمایش می دهد . دغدغه ی اصلی بکت در این نمایش ، همین است : انسان بعد از جنگ هسته ای ، مسخ انسان ، حقارت ،نومیدی و پوچی انسانی که پوچی سیزیفی را رخ نما می کند . موجوداتی که دیگر انسان نیستند و باید خود را به کسی بیاویزند و آن کس یا چیز می تواند هرچیزی باشد . در این نمایش گودو است ؛ گودویی که هرگز نمی آید و این موجودات همیشه باید در انتظار او بمانند . تا بی نهایت ، تا نهایت پوچی !!!

برای این که پوچی ، دیوانگی و  حقارت  این شخصیت ها را نمایان کنیم شاید بهترین قسمت، همان پایان نمایش است ؛ جایی که هیچ آینده ای در آن دیده نمی شود . اما آنها به جایی نمی روند ، حرکتی هم می کنند . تصمیم می گیرند که اگر فردا گودو را ندیدند ، خود را دار می زنند . همه می دانیم که آنها این کار را نمی کنند .

...

استراگون : اگه از هم جدا شیم ؟ شاید برامون بهتر بود .

ولادیمیر : فردا خودمونو دار می زنیم .(مکث ) مگه این که گودو بیاد.

استراگون : واگه بیاد چی ؟

ولادیمیر : خلاص می شیم .

{ ولادیمیر کلاهش (کلاه لاکی ) را بر می دارد ، داخلش را به دقت نگاه می کند . تویش دست می کشد ، روی آن ضربه می زند ، دوباره آن را بر سر می گذارد }

استراگون : خب ؟ بریم ؟

ولادیمیر : شلوارتو  بکش بالا .

استراگون : چی ؟

ولادیمیر : شلوارتو بکش بالا .

استراگون : می خوای شلوارمو بالا بکشم ؟

ولادیمیر : شلوارتو بکش بالا .

استراگون :{ متوجه می شود شلوارش پایین افتاده است } درسته . { شلوارش را بالا می کشد }

ولادیمیر : خب ؟ بریم ؟

استراگون : آره ، بزن بریم .

{ حرکتی نمی کنند }

 

کتاب نامه :

مجموعه آثار نمایشی بکت ( در انتظار گودو ) ، ساموئل بکت ، علی باش

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:15  توسط داريوش | 

تا به حال کتابی را خوانده اید که دو نویسنده داشته باشد ؟ در عالم هنر آثاری را داریم که خالق آن دو نفر باشد مثل فیلم های  برادران کوئن در سینما !! اما این آشپزها آششان خراب نمی شود و فیلم هایشان واقعا ً دیدنی ست.  در عالم ادبیات هم دو دوست داریم که رمان هایی پلیسی را با هم نوشته اند که یکی از آن ها ( شش مسئله برای دن ایسیدرو پارودی ست ) . بورخس و کاسارس . بورخس را که می شناسید ؟ نویسنده ای که اسمش  تداعی گر هزارتوها ، پیچیدگی ها و معجونی از افسانه های شرق و غرب است  . ساختن هیولاها و شخصیت های خیالی و انسان هایی که واقعی نیستند ولی در دنیایی واقعی زندگی می کنند ، از تخصص ها و نوآوری های  او در ادبیات مدرن است . او پیشگام سبکی شد که بعدها رئالیسم جادویی نامیده شد . به همین دلیل او را پیشگام و پدر ادبیات آمریکای لاتین نیز می دانند .

اما رمان، یک سری داستان های کوتاه پلیسی سریال وار است که در هر اپیزود کسی به نزد دن ایسیدرو که خود زندانی ست می آید و یک واقعه را برای او تعریف می کند و او معماهای پلیسی آن ها را یکی یکی حل می کند . این داستان ها از این نظر به هم پیوسته هستند که ماجراهای هر قسمت با قسمت دیگر ارتباطی دارند و کاملا ً مجزا نیست . این ساختار، بورخس و دوستش را از نویسندگان پلیسی مشابه مانند کانن دویل و آگاتا کریستی متمایز می کند . فصل های کتاب نیز به قولی توسط نویسنده های مختلف نوشته شده و سبک رمان به گونه ای ست که بورخس و کاسارس را یک راوی و نه نویسنده اصلی ،نشان می دهد . اما سوالی که شاید برای خواننده پیش می آید این است که دن ایسیدرو که این قدر در حل معما های پلیسی تبحر دارد ، چرا برای نجات خویش کاری نمی کند ؟ پس این شائبه برای خواننده پیش می آید که دن ایسیدرو خود گناهکار است !!!

بورخس با این ساختار پلیسی وار داستان هایش ،الهام بخش نویسندگان بسیاری شد که از مهم ترین آنها بوکوفسکی و براتیگان آمریکایی ست . اگر می خواهید وارد هزارتوهای بورخس شوید با این کتاب همراه شوید . مطمئن باشید که کتاب جالبی ست !!!

 

کتاب نامه :

شش مسئله برای دن ایسیدرو پارودی ، خورخه لوییس بورخس و خوزه آنتونیو کاسارس ، نیما ملک محمدی و احسان نوروزی ، نشر نیلا

( جالب است که کتاب دو مترجم دارد!!!) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:39  توسط داريوش | 

مدتها بود که یک شاهکار نخوانده بودم . شاهکاری از یک حدیث نفس ، گفتاری از یک دل دردمند یا یک ذهن بیمار یا یک تن خسته که دردها و دغدغه هایش را در قالب کلماتی هذیان گونه بیان می کند . هذیانی از جنس دیوانگی و جنون که در کنه آن ، واقعیتی تلخ نهفته است از مسخ انسانی در دیوارهای حایل بین او و جهانش . هر جمله ای از این هذیان ها واقعیتی تلخ وگزنده را در خود مستتر دارد . شاید بکت در این رمان بیش از همه ی رمان های مشابه، انسان بی دفاع مواجه شده با غرایب قرن بیستم را به تصویر می کشد . بوف کور هدایت ، مسخ کافکا ، تهوع سارتر و بیگانه ی کامو ، همه از یک جنسند اما تفاوت این کتاب با کتاب های مشابه اش این است که نویسنده بیش از همه ی این نویسندگان، صداقت دارد . او کم و زیاد و اغراق ندارد ، پند و اندرز و فلسفه ای ندارد ، با این وجود حرف هایش در عین پیچیدگی به دل می نشیند . شاید بیش از همه ی کتاب های یاد شده ، بوف کور به رمان (( مالون می میرد )) نزدیک تر باشد ، بیش تر در فرم روایت و به هم ریختگی زمانی .

به نظرمن دغدغه اصلی نویسنده برای القای این مطلب به خواننده است که قهرمان یا شبه قهرمانش دچار ملال است و بیش ازحد در خود فرو رفته است . این شخصیت همزاد ها و شخصیت های دیگری نیز دارد که در حین فوران روحیش گریزی نیز به آن ها می زند . همه ی این نوشتارها در اتاقی کوچک در تیمارستانی دورافتاده روایت می شود . ((مالون می میرد)) در نوع خود ،  یادداشت های یک دیوانه محسوب می شود؛با این تفاوت که  کلمات به دیوانگی نمی زنند و خواننده هرگز با جملاتی روبرو نمی شود که اندیشه روبرو شدن با یک دیوانه در ذهنش تداعی شود .

رمان با یک جمله شروع می شود : به زودی می میرم .

همه چیز با اندیشه ی مرگ آغاز می شود . همین اندیشه ی مرگ است که 90 % خواننده ها را از رمان می گیرد ( چاپ اول رمان 1500 نسخه است ) مرگی که خواننده در سراسر کتاب نمی فهمد که چرا باید رمان با آن آغاز شود و اصلا ً چرا مالون نمی میرد و شاید اصلا ً او مرده است و همه چیز در رویاها یک مُرده می گذرد و ما فقط با روحی بیمار و آزرده روبرو هستیم که آمده اندیشه هایی که یک عمر در سرش انباشته شده است را به روی کاغذ بیاورد . حتی اگر او نفس بکشد هم فرق نمی کند . او مُرده است .

او برای چه زندگی کرده است ؟

(( ... برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی ، شمعی قلمی کافی است ، به شرط آنکه صادقانه بسوزد .))

این همان صداقتی است که ذکر کردم . بعد او به آوردنش به تیمارستان می پردازد و نقبی به همزادش ساپوسکات می زند و باز از خود می گوید . آیا تمامی غریزه ها در او مرده است ؟ خیر ، او هنوز هم این غرایز را در خود دارد ، هرچند که صدایشان آهسته و آهسته تر شده است :

(( از ران ها و پاهایم خواسته ام حرکتی  بکنند . آن ها را خوب می شناسم و تلاش و تقلایشان را برای انجام تقاضایم احساس می کنم . در آن گستره ی کوتاه زمانی با آن ها زندگی کرده ام ، آکنده  از شور و حادثه ، در فاصله ی زمانی میان دریافت پیام و ارسال پاسخی رقت بار . برای سگ های پیر سرانجام روزی فرا می رسد آن سپیده دمی که صدای سوت صاحبانشان را می شنوند و دیگر نمی توانند جست زنان پی او بروند . پس در لانه شان می مانند ... ))

و همه می دانیم که منظور از سگ چیست ...

اما تنها خواسته ی او چیست ؟

(( این است که واپسین ذره ی وجودم ، تا آنجا که دوام دارد ، به خاطر معنای نهفته در خودش زندگی کند ))

و بعد از آن تصاویری را منقش می کند که خاص ادبیات سورئالیست است ، رویاهایی آمیخته با description  ناب . پرتره هایی با رنگ هایی که خاکستری می زنند اما احیا گر رنگ های شادی هستند که در پس زمینه ی ذهن ما و در بطن رویاها و آرزوهای ما نقش بسته است.

او از توصیف مدادی که با آن می نویسد به معنای نظم در جهان می رسد ؛ نظمی که یک عمر از درکش عاجز بوده است :

(( ... تا به حال هیچ نشانه ای دال بر وجود نظم ندیده ام ، چه در درون و چه در خارج از درونم ))

اما یکی از زیباترین توصیف ها ، بیان درون آشفته ی خویش است . درونی که آزاردهنده ی روح خویش تن اوست :

(( چه روزها که لحظه لحظه التماس کرده ام تا شب آغاز شود ، و چه شب ها که دم به دم تضرع کرده ام تا سپیده بدمد . ))

چقدر این این توصیف زیبا و تاثیر گذار است ( نه برای هرکس ، لااقل برای من که بسیار از این التماس ها کرده ام ). او بعد از این توصیف به تاریکی می پردازد . کلیشه ای که همراه با جنون و ملال و پوچی  است .

به این جمله توجه کنید :

((  در سکوت و بدون جنجال راهم را آن قدر ادامه می دهم که از فرط ملال و دل زدگی زارزار بگریم ... تا عاقبت کسی از سر مهر ومحبت بیاید و به داخل تابوت بیاندازدم . ))

در این ساختار کلمات ما می توانیم استیصال این روح خسته را ببینیم . برای او هیچ چیز فرقی نمی کند و همه ی ایده ها ، از لوح ذهنش پاک شده است .

برای شما نمونه ای از پوچی می آورم . پوچی ای که در هیچ کجای کتاب به این عریانی نمایان نمی شود :

(( برگ هایی پژمرده که لذت طولانی تابستان را سپری کرده اند و حال به هیچ دردی نمی خورند جز توده شوند و بپوسند ... و درختانی که به دلایلی مبهم و نامشخص همیشه سبزند ))

اما او چیست ؟ به قول خودش مغزی که دو دست و پا به داخلش فرو رفته اند !!!

اندیشه ها و هذیان ها هم چنان ادامه می یابد و رو به پایانی می رود که بی سرانجام است . سورئالیسم این رمان به شدت ریشه در واقعیت دارد و از این حیث رمان را برجسته می کند . ساختار به هم ریخته ی کلمات در بعضی قسمت ها بسیار نوین و جذاب است . مالون ، نام شخصیتی از شخصیت های رمان است که همه یکی هستند و این یکی دارد می میرد ، ولی همین یکی هم نمی میرد ، لااقل در ذهن ما !!!

می دانم که به حق نتوانسته ام زوایای رمان را آشکار کنم .جمله جمله ی کتاب آن قدر زیباست و با روحیه ام هم خوانی داشت ، که نمی توانم آن هارا باز و توصیف کنم . اگر بخواهم نقدی واقعی بر آن بنویسم خود کتابی می شود با حجمی بیشتر از کتاب اصلی !!! که نه معقول است و نه من توانش را دارم و نه وقتش و نه حوصله اش !!!

 

کتاب نامه :

مالون می میرد ، ساموئل بکت ، سهیل سمّی ، نشر ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 8:10  توسط داريوش | 
آیا می توان تاریخ  ادبیات فرانسه را بدون سلین یادآور شد ؟ نه ، بدون شک نه ، در تمامی این پست هایی که نوشته ام بعضا ً نویسنده هایی بوده اند که علاقه ی چندانی به آنها نداشته ام ولی نویسندگانی بوده اند که با تمامی وجودم راجع به آنها نوشته ام . یکی از آنها سلین بوده است . راجع به او تا به حال دو نقد نوشته ام : مرگ قسطی و سفر به انتهای شب ، دو رمان که یکی شاهکاری کلاسیک است ( سفر به انتهای شب ) و دیگری یک شاهکار ادبیات مدرن ( مرگ قسطی ) . سلین کسی بود که بیش از همه چیز برای نو کردن ادبیات فرانسه و دمیدن روح به آن معروف است . کاری که تا حدودی جیمز جویس برای ادبیات انگلیس کرد. روح یعنی جاری شدن زندگی در رمان ، یعنی حرکت ، به قول او تمامی این رمان هایی که تا به حال نوشته شده فقط یک طرح است و شبیه نامه نویسی ست. ولی او بود که با تغییراتی که در بطن رمان و البته زبان فرانسوی اعمال کرد، آن سکون کلاسیک را از ادبیات زدود و جنبشی را برای احیای ادبیات منثور تدارک دید . اما مدرنیته کردن او از چه جنسی بود ؟ او یک قصه گوی مدرن است با  افسانه پردازی و ریختن واقعیات در قالب کلماتی از جنس افسانه و مَثل، آن گونه که بورخس و دیگران در ادبیات آمریکای جنوبی بوجود آوردند و پیشگام رئالیسم جادویی شدند ؟ یا اگزیستانسیالیستی از جنس سارتر و کامو یا یکی از طرفداران سبک سیلان ذهن همچون پروست و فاکنر ،جویس ویرجینیا وولف ؟ یا ناتورالیستی بود از جنس توماس مان ؟ نه ، او هیچ کدام این ها نبود .او یک انسان خاص است با یک سبک خاص و یک مکتب خاص ، از آن سبک هایی که به مکتب تبدیل نشدند؛ چون آن قدر کارشان سرشار از رمز و راز است که فهم تمامی ریزه کاری هایش برای همه میسر نیست .

دسته ی دلقک ها بهترین کتاب سلین نیست و اگر بخواهیم آثار او را طبقه بندی کنیم در رده ی سوم قرار می گیرد. ولی بیش از تمامی آثار او ریشه در مکتبش دارد: یعنی تمامی عناصری که او می خواست کم کم در ادبیات فرانسه جا بیاندازد ، به  عریانی در این رمان دیده می شود . از بهم ریختن قوانین دستوری  داستان ومتن و آغاز و پایان رمان گرفته تا خلق شخصیت هایی که همه یا ضد قهرمانانند یا شخصیت هایی دوگانه و خاکستری و یا قهرمانانی که رفتار و اعمالشان فقط اعصاب ما را به هم می ریزند ! همه چیز شلوغ است و هیچ چیز جای خودش نیست و همه بر سر رسیدن به حقیقتی که وجود خارجی ندارد ( یعنی همان زندگی ) به سرو کله ی یکدیگر می زنند . یکی از کارهایی که سلین در این رمان می کند ( البته در مرگ قسطی هم دیده می شود ) تبدیل اصوات به کلمات است و او این حس آمیزی را به بهترین شکل ممکن می کند .

آغاز رمان آن قدر شلوغ و درهم و برهم است که تا ده صفحه ی اولش چیز زیادی نمی فهمی و باید به سبک نویسنده عادت کنی تا بتوانی بقیه ی رمان را بخوانی و همین جا باید بگویم که خواندن این رمان تا به پایان کار هر کسی نیست و فقط کسانی که با سبک سلین آشنایی دارند و از او خوششان هم می آید، می توانند کتاب را تا به آخر بخوانند !!!

برای این کتاب خود سلین مقدمه ای نوشته که در نسخه ی فارسی آن نیز می توانید آن را بخوانید . مهدی سحابی ، مترجم رمان خود در پیش گفتار به فلسفه ی نام گذاری اسم رمان اشاره می کند . تمامی شخصیت های رمان دلقک هایی هستند که در واقع بازیگران یک تراژدی بزرگند . سلین با سنت ستیزی همیشگیش  به درون این دسته های خلافکار، در محله های پایین شهر لندن، در بحبوحه ی جنگ جهانی می رود و با آنها محشور می شود ، گویی یکی از آنهاست و آن چنان استادانه آنها را به تصویر می کشد که تصور می کنی که او یک خیمه شب باز است و شخصیت های رمان ، همه عروسک هایی گوشتی در ید قدرت او !!! حسی که از خواندن این رمان به ما دست می دهد چیست ؟ بیش از همه چیز انزجار و نفرت ، از همه چیز ، به خصوص جامعه ای که رو به نابودی می رود . دومین حس منتقل شدن آنارشیسم نهفته در قهرمانان رمان به خواننده است . آنارشیسمی که شما را به این حس متمایل می سازد که همه ی قید و بندها را بشکنید و یکی از همین دلقک ها بشوید! پس با طنز تلخ و گزنده ی سلین همراه شوید . طنزی که آن قدر تلخ است که گاهی در عین زیبایی، قابل هضم نیست و در گلویتان گیر می کند .

مقدمه ی سلین در ابتدای رمان بیش از هر نقدی زوایای آثار وشخصیتش را برای ما روشن می سازد . مقدمه ای تند و تیز که دل های نازکی که از ادبیات چیزی نمی دانند و دل به رمان های فاخر کلاسیک و رمان های بی مایه و مبتذل بی هدف که یگانه مشغله و معضل آدمی را شکم و زیر شکم می دانند ، می آزارد . اگر می خواهید هیجانات و زوایای پمهان روح آدمی را در قالب کلمات ببینید ، با سلین همراه شوید . در غیر این صورت او را یاوه گویی بی سروپا می بینید و دیگران را از خواندن کتاب هایش برحذر می دارید .

می خواهید یکی از دلقک های این دسته باشید ؟ از کجا می دانید که یک دلقک آنارشیست وبی فکر نیستید !!! شاید اگر کلی نگرتر باشیم ، این رمان تعمیمی به کل جهان باشد و همه ی ما دلقک هایی هستیم که برای فرار از تلخی و پوچی این جهان ، به سیم آخر زده ایم و به جای مردن ، می خندیم !!!

بخشی از ابتدای رمان را برای نمونه می آورم :

گرومب گرومب ! بادابووم ... ویرانی عظیم ! ...سرتاسر خیابان کناره ی روخانه می شود خرابه ! ... و یک میز کوچک پر می زند و هوا را می شکافد ! و ...غرق و مالامال لجن می شود توده ی جمعیتی که نعره می کشد و خفه می شود و از دیواره ی پل سرزیر می کند !...کامیون گیر افتاده ، سروته می شود و می افتد به سکسه ...

و این سه نقطه ها ادامه پیدا می کند ، تا کی ؟ همیشه و هیچ کس نمی داند سلین می خواهد در این سه نقطه ها چه حقیقتی را بگوید و آیا واقعا ً حقیقتی در این سه نقطه ها نهفته  است ؟

این گوشه ای از نبوغ سلین است ، کدام نویسنده ای را پیدا می کنید که رمانش را این گونه آغاز  کند ؟ این گونه پرشور و هیجان . با دسته ی دلقک های او همراه شوید ؛همان گونه که با او به انتهای شب سفر کردید و قسط های مرگتان را با یک زندگی نیم بند ، به سر آوردید .

 

کتاب نامه :

دسته ی دلقک ها ، لویی فردینان سلین ، مهدی سحابی ، نشر مرکز       

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:45  توسط داريوش | 

آیا کسی می تواند نقش فلوبر را در شکل گیری رمان مدرن انکار کند ؟ نه ، نابغه ای که شاید معروفترین اثرش مادام بوواری باشد ( لااقل در ایران ) رمان در زمان فلوبر چه ساختاری داشت ؟ بیایید مروری در این مورد داشته باشیم : در انگلستان رئالیسمی نوپا با چارلز دیکنز شکل گرفته بود . در روسیه رئالیسمی که گوگول پایه گذار آن شده بود داشت اوج خود را سپری می کرد و در فرانسه و آلمان هنوز رمانتیسمی که تحت لوای فلسفه ی روسو شکل گرفته بود داشت بر ادبیات فرمانروایی می کرد ( ویکتور هوگو ، شاتو بریان ، ژرژساند در فرانسه و گوته و شیللر در آلمان ) و رئالیسم تقابل گرای بالزاک  که هنوز ریشه در کلاسیک داشت ،نمی توانست بر جریان غالب ادبیات تاثیر بگذارد .( رمان های او طرفدار داشت ولی نمی توانست به عنوان یک نقطه ی عطف در ادبیات آن زمان فرانسه اثر بگذارد ) در این میان نابغه ای به نام فلوبر پا به عرصه گذاشت که همیشه نامش به عنوان یک نویسنده ی خاص باقی ماند . نویسنده ای که الهام بخش  نویسنده ای خاص  به نام کافکا شد . او چه کرد ؟ ساختار رمان را وارونه کرد ، مثلثی برعکس که به جای به اوج رساندن قهرمانانش و برآوردن آرزوهای خواننده اش ، او را در ورطه ای از پوچی رها می کرد، همچون یک باتلاق . پایان ها زیبا و تراژیک نیست بلکه واقعی ست ، هم چون جهانی که در آن زندگی می کنیم .

تفکر غالب در آن زمان این بود که حقیقت آن چیزی ست که ما می بینیم نه آن چیزی  که واقعا ًوجود دارد ، تفکری که از آن به پرسپکتیویسم نام برده می شود . فلوبر می خواست این تفکر را در قهرمانان ایده آلیستش جا بیاندازد . آنها در نهایت به این تفکر می رسند. او رمانی درباره ی پوچی نوشت ، رمانی که ریشه در هیچ دارد ، رمان سراسر خالی ست ، خالی از هر چیزی ، از احساس ، از داستان و از هر نتیجه ای ، از لفافه های کلامی و توصیف های زیبا و یا زیاد که ادبیات رایج آن زمان اروپا را تشکیل می داد . فلوبر در این رمان تمامی فرم ها را شکست و بنیان رمان مدرن را بر آشفتگی و سهل و ممتنع بودن نهاد . او رمانی درباره ی پوچی نوشت . درباره ی هیچ ، کاری که بعد ها کافکا کرد ، با این تفاوت که او زندگی را پوچ ترسیم کرد . این کار بعدها موضوع اصلی رساله ی معروف آلبر کامو شد یعنی افسانه ی سیزیف . به نظرمن پایه ی اصلی رمان های کامو در کنار اگریستانسیالیسم ، اندیشه های فلوبر بوده و می توان ردپایی از سبک او را نیز در آثار کامو دید .

این اثر ادبی ازحیث یکنواختی کم نظیر است ، هیچ فراز و فرودی در رمان دیده نمی شود . تمامی این ها در راستای هدایت خواننده ه این حقیقت است که عمومی ترین اصالت عقل ، همواره به پوچی فکر انسانی برخورد می کند .

اما بررسی تربیت احساسات از یک منظر و یک کل واحد ممکن نیست چون این رمان ساختار منسجم رمان های کلاسیک را ندارد . اما این آشفتگی تعمدی ست و ناشی از ضعف نویسنده نیست . پس یک یک جنبه های مختلف این رمان را بررسی می کنیم :

سبک ؛ ساده و مبهم ، آن قدر ساده که گویی در یک دریای خالی از آب رها می شوی ، خواندن آن هیچ دشواری نمی خواهد ، همه چیز آن قدر ساده است که دشوار و مشکوک می نماید ، شاید خواننده هیچ لذتی از خواندن آن نبرد ولی تا آخر رمان را می خواند ، یک نوع کشش نهفته در سادگی کلمات ، کلمات شما را می فریبند ، با سادگیشان ، مطمئن باشید که این سادگی همراه با فهم آسان نیست و در پایان رمان فلوبر شما را با هزاران سوال بی جواب در همان باتلاق خالی و پوچی که در پس کلمات پنهان کرده است ، رها می کند . سرمایی شما را دربرمی گیرد که علت آن خالی شدن وجودتان از هر احساسی ست ، خالی شدنی که به خواست نویسنده برای تربیت احساسات قهرمانانش و در نهایت خوانندگانش اعمال شده است .

اندیشه ؛ زندگی ، این رمان درباره ی زندگی است ، واقعیتی از زندگی که وجود دارد  نه آن که ما می خواهیم به آن برسیم ، آیا این رمان پایه های ناتورالیسم را پی ریزی کرده است ؟ شاید ، اما رئال این رمان آن قدر تلخ نیست که آن را ناتورالیسم بدانیم و نه در متن رمان با اعمالی از قهرمانان روبرو می شویم که این مفهوم را در ذهن ما تداعی کند .

در سراسر رمان فلوبر می خواهد قهرمانانش ،  به خصوص فردریک مورو را ، از یک ایده آلیست احساساتی دور کند و در این راه همه کاری می کند و همه بلایی بر سر او می آورد و همه چیز را از او می گیرد به گونه ای که او در پایان رمان به دوران نوجوانی اش افسوس می خورد ؛ سالهایی که هنوز در راه تربیت احساساتش ، همه چیزش را از دست نداده بود و فرصت هایش را با اشتباهات جوانی اش تباه نکرده بود .  اشتباهات یک جوان در راه پخته شدن، سنت رایج ادبیات رئال نیمه ی قرن 19 است . نمونه های آن : آرزوهای بزرگ دیکنز ، ابله داستایوسکی ، پس از مجلس رقص تولستوی و بسیاری از رمان های بالزاک از جمله اوژنی گرانده ، باباگوریو و زنبق دره است. اما تفاوتی که این رمان با دیگر رمان ها دارد این است که قهرمان رمان از این اشتباهات خویش چندان پشیمان نیست و اگر هم باشد این پشیمانی در پس کلمات فلوبر پنهان شده است ( و فقط در آخر رمان خودنمایی می کند ) و همین تفاوت است که آن را به ناتورالیسم نزدیک می کند . در واقع فردریک تمامی این اشتباهات و بلا ها را راه رسیدن به احساساتی تربیت شده و صیقل خورده می پذیرد و از اشتباهاتش پشیمان نیست و آن را طبیعی می داند .

پس زمینه ی تاریخی ؛ در این رمان فلوبر به یک واقعه ی تاریخی هم اشاره می کند یعنی انقلاب 1848 که طی آن لویی فیلیپ سرنگون شد و متعاقب آن ناپلئون سوم روی کار آمد که رمان از این حیث هم ارزشمند است و دقت فلوبر در توصیف ها بیش از جاهای دیگر رمان خودنمایی می کند و این قسمت ها سر به تک نگاری می نهد .

در پایان باید بگویم که این رمان نقطه ی آغازی برای خروج از انسجام کلاسیک است ؛ رمانی که امیل زولا ، غول ادبیات ناتورالیسم در باره ی آن گفته : تمامی آثار قبل و بعد از این رمان دربرابر واقعیت گرایی آن ، بیش از یک اپرای تراژیک نیست !!!

 

کتاب نامه :

تربیت احساسات ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:37  توسط داريوش | 

تا به حال ازادبیات پست مدرنیسم چیزی خوانده اید ؟ حتی کسانی که خوانده اند نیز با آن غریبه اند اصلا ً این ادبیات بیش از هر گونه سبکی برای ما ایرانیان غریبه  است . چون اصلا ً آموزه های آن زمین تا آسمان با جامعه ی ما متفاوت است . شاید بگویید بقیه ی سبک ها نیز این گونه اند و با ما و جامعه ی ما هم خوانی ندارند ولی بدانید این سبک بسیار متفاوت است و زبانش و آموزه هایش بسیار مبهم است و اصلا ً برای ما ملموس نیست . اپرای شناور یکی از معدود کتاب هایی ست که در این مورد در ایران چاپ شده است . جان بارت خود از نویسنده هایی ست که فلسفه ی پست مدرنیسم را تبیین کرده است و آن را در ادبیات آورده است . خود در توصیف پست مدرنیسم می گوید: پست مدرنیسم یعنی این که کراواتت را ببندی و در حین این بستن، درباره ی انواع کراوات و دوخت و رنگ آن صحبت کنی!!

در اپرای شناور نیز مابا همین وضعیت روبه رو هستیم . در همان ابتدای رمان ، یعنی فصل کوک کردن پیانویم ، ما می فهمیم که تفصیل و زیادگویی و پراکندگی مطالب رکن اصلی کتاب را تشکیل می دهد . ایجاز و ساده گویی در این سبک معنایی ندارد و همه چیز به تفصیل گفته می شود و نویسنده دائم از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد و یک جا بند نمی شود و یک خط روایی را سیر نمی کند . شاید نویسنده دغدغه دارد که خواننده حرفش را نفهمد و یا دچار کژفهمی شود ولی با همین دغدغه اش خواننده را گیج می کند . خواننده همیشه این سوال را دارد که نویسنده بالاخره می خواهد چه بگوید . به همین دلیل با همان درازگویی های نویسنده می سازد و رمان را تا به آخر می خواند ولی در آخر می فهمد که نوشتن کتابی به این بزرگی برای گفتن این مطالب بسیار بیهوده است و نوعی احساس سرخوردگی و شاید حتی عصبیت به او دست می دهد . این جاست که می گویم ما با آن غریبه ایم چون نمی توانیم بین انتظاراتمان از نویسنده و آن چه که می خوانیم ارتباط برقرار کنیم . این از بعد فنی کتاب .

اما خود رمان چه می گوید ؟ شاید پیوند تمامی فصل های کتاب در فصل سوم باشد یعنی پیوند غیرافلاطونی نه در فصل اپرای شناور چون در فصل سوم رمان است که تاداندروز ، راوی رمان ،  با جین ، همسر دوستش ارتباط برقرار می کند و این پیوند یک پیوند به کمال، غیرافلاطونی ست. این سکس با رضایت شوهر جین است و این اولین شوکی ست که به خواننده وارد می شود و ما با بنیان های پست مدرنیسم آشنا می شویم . این اصول در روابط و آزادی های جنسی به صورت طبه بندی ای تحت نام ماقبل عمل ، عمل و بعد از عمل آورده می شود .

اما چرا نام رمان اپرای شناور است ؟ خود نویسنده پاسخ می دهد ( می بینید که نویسنده هیچ سوالی را بدون جواب نمی گذارد ولی شما باز هم باید برای فهمیدن رمان از تخیل خود استفاده کنید ) :

((... کسانی که این رمان را می خوانند برای آن که شکاف های داستان را در ذهنشان پر کنند مجبور می شوند از نیروی تخیلشان استفاده کنند .اکثر اوقات اصلا ً از کل ماجرا سر در نمی آورند ، یا پیش خودشان فکر کنند اصل قضیه را فهمیده اند ، حال آن که نفهمیده بودند . این کتاب هم یک اپرای شناور است ... ))

پس همه چیز در پایان به تخیل شما مربوط است .

این رمان را فقط به خوانندگان حرفه ای کتاب پیشنهاد می کنم . انتظار هم نداشته باشید که چیز زیادی از آن بفهمید .

 

کتاب نامه :

اپرای شناور ، جان بارت ، سهیل سمی ، نشر ققنوس 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:16  توسط داريوش | 
هرمان هسه از دسته نویسنده هایی است که برای خواندن آثارش یک گروه سنی خاص  در نظر می گیرند . او از جمله کسانی ست که نظراتش را می توان به راحتی رد کرد و هم چنین می توان به راحتی تحت تاثیر آنها قرار گرفت . در واقع با وجودی که داستان هایش به ظاهر در عقل گرایی و پوچ گرایی محض خلاصه می شود، اما خواننده ی آن باید بیشتر با احساساتش با آن روبرو شود ، احساساتی که می تواند برای او اثرات مخربی داشته باشد ، همان طوری که هسه خود نیز از بازخورد آثارش  به وحشت افتاد.

هری هالر ، گرگ بیابان است . موجودی تنها ،نومید و در عین حال متفکری بزرگ که تمامی زندگیش را در تنهایی خویش به سر برده است اما در میان سالی یک اتفاق موجب آن می شود که به لذت هایی که یک عمر آن ها را پوچ و مبتذل انگاشته و دیگران را برای تن دادن به این ها تحقیر کرده است ، تن  دهد . تن دادن او به لذات ، بطور کلیشه ای آشنا شدن او با معشوقه ای ست ، دختری که با او رابطه ی جنسی برقرار می کند ، حتی فکر می کند که عاشق او شده است اما این طور نیست ، چندی به همین منوال می گذرد و او در لذت هایش غرق می شود ، گویی زندگی برایش معنا می یابد ، زندگی برایش رنگی می شود اما همه ی این ها تضادهای شخصیتی او رابیشتر می کند ، تصوراتش از گذشته و حال با هم تناقض پیدا می کنند و در یک استحاله و بازگشت فلسفی ، به تنهایی خویش برمی گردد و از ابتذال دوری می جوید بدون این که از تنهایی خویش بترسد . برداشت شما از این رمان چه می تواند باشد ؟ بدون تردید هرمان هسه سعی در پیاده کردن فلسفه ای دارد که خود در درک آن عاجز است . گرگ بیابان را سالها پیش خواندم و در آن سالها برایم سوالات بی شماری بوجود آمد که هر زمان  که اسم هرمان هسه را می شنیدم برایم تداعی می شد ، ابتدا فکر می کردم که سنم برای درک این اثر کم است و  گرگ بیابان شاهکار است و من آن را نمی فهمم ، اما الان می فهمم که این طور نبود ، گرگ بیابان شاید ادای دینی باشد که هسه به شوپنهاور داشته است ، شوپنهاوری که نابغه ای ست بی بدیل ، خود هسه هرگز نگفته که از او الهام گرفته است ، اما در جای جای آثارش ، تاثیر او از استاد دیده می شود ، از سیذارتای او که تاثیرات بوداگرانه ی شوپنهاور در آن دیده می شود تا همین گرگ بیابان و داستان دوست من ( در کتاب اخیر بیش از همه ی رمان هایش به اندیشه های او نزدیک شده است و تصویر کشیدن او از زنان بسیار به استادش نزدیکش است و روی آن هم صحبت بسیار است که در این مقال نمی گنجد ) ردپای شوپنهاور وجود دارد ، منتها تصویری که واقعی نیست ، یک نوع نقاشی اکسپرسیونیستی از اندیشه های شوپنهاور است ، اندیشه های واقعی او نیست و او اصلا ً به کنه اندیشه های شوپنهاور فرو نرفته است . برای این حرفم دلیل دارم : نخست از تعریف ابتذال در حکمت شوپنهاور شروع می کنیم ، ابتذال از دیدگاه او زمانی ست که خواست بر شناخت برتری یابد و خواست به تدریج بر شناخت سوار شود ،از طرف دیگر سعادت در نظر انسان ها به دو گونه است : دسته ای که درون گرا هستند و به دنبال سعادت در درون خود هستند و عده ای که بیشتر برون گرا هستند و حماقت هایشان را به حساب خوشبختی و سعادت می گذارند و با کشیدن خود به خواست ها و به عبارتی دیگر با فرو رفتن در ابتذال ، خود را خوشبخت می انگارند . اما هری هالر به راستی در کدام قسمت قرار می گیرد ؟ او نه خواستش شهوتی است که به آن دست می زند و نه از کاری که می کند شناخت ندارد ، در واقع کاری که او از ابتدا می کند

خود تناقضی ست که در ادامه به نقض دیگری که همان پیروزی شناختش بر خواستش است می رسد ، اما این مشخص است که او از همان ابتدا  به تمامی این ها دست می زند و از خواستش لذت می برد . پس چرا دوباره به این نتیجه می رسد که باید از لذتش دست بکشد و به تنهایی برگردد ؟ تناقض ها و ابهام از همین جا شروع می شود . شوپنهاور می گوید : سعادت توالی  ای از لذت هاست که یا درونی اند یا ریشه در برون دارند ، پس اگر فردی این سعادت را در بیرون از خود ببیند ، حتی اگر فردی درون گرا باشد ، باید به آن تن دهد و از زندگی خویش لذت ببرد ، با وجودی که موجودی حقیر است اما از زندگی اش لذت می برد ، پس او اعتقاد دارد که ابتذال هم خود می تواند عامل سعادت باشد ، حتی اگر تو ذهنی غنی داشته باشی که بتوانی در درونت این سعادت را بجویی.

هسه شاید اساس کتابش را براین جمله ی شوپنهاور گذاشته باشد : برتری ذهنی از هر نوعی انسان را به انزوا می کشاند .

او هم چنین در جای دیگری می گوید که موهبت های ذهنی ، فعالیت شدید اعصاب و حساسیت بالا در برابر انواع رنج را در پی دارد پس موهبت های بزرگ ذهنی ، صاحب آن را از سایر انسان ها متمایز و بیگانه می گرداند . در این میان رابطه ای میان او و  دیگران شکل می گیرد : دیگران و شادی ها و آروزهایشان برای او سطحی و پوچ می شود و او در نظر دیگران ، غریبه ، دیوانه ، نومید و حتی ضعیف و رنجور قلمداد می شود .

بدون شک هری هالر ذهنی فوق العاده دارد ، یک فیلسوف بزرگ است و هم چنین یک محقق ، مانند آشنباخ مرگ در ونیز یا حتی روکانتن در تهوع ،اما هسه  انزوای او  را به یک نوع پوچی رهنمون می گرداند .

آیا گرگ بیابان ، شبیه تهوع سارتر است ؟ بدون شک نه ، فقط نگاه های سطحی است که این ها را به هم شبیه می دانند ، تهوع در سطحی بلاتر نوشته و اصلا ً از اساس باهم تفاوت دارند .  تنها شباهت آنها در انزوا و تنهایی قهرمانان داستان است .

ابهام در گرگ بیابان زیاد است . این ویژگی مشترک آثار ادبیات آلمانی است و شاید بیش از همه در آثار هسه و مان .

فکر می کنم هسه درک درستی نداشته ، حتی از تنهایی و انزوا که مشخصه ی اصلی داستان هایش است .

کتاب نامه :

گرگ بیابان ، هرمان هسه ، کیکاووس جهانداری ، انتشارات اساطیر        

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:56  توسط داريوش | 

محاكمه نهايت تقابل هاي كافكا با دغدغه هايش است ، دغدغه هايي كه شايد براي هر انساني در اين جهان بوجود آيد ، اما در آثار او به شكلي شايد اغراق آميز وحتي به عقيده ي ديگر منتقدان،  در قالبي مجازي ، به آن پرداخته مي شود . بسياري اعتقاد دارند كه آثار كافكا در دنيايي مجازي است و همه ي اين حوادث و انسان ها، ريشه در توهمات قهرمانان داستان هاي او دارند كه بدون ترديد همه ي آنها خصوصيات مشتركي دارند . خصوصياتي از قبيل تنهايي ، انزوا و سرسختي . همه ي آنها با مراجع قدرت مشكل دارند ، با وجودي كه بطور عميقي در هنجارهاي جامعه شان و ملال و خستگي ناپذير بودن روابط آن فرو رفته اند ولي به گونه اي با جامعه ناهمخواني دارند . شايد در همين رمان محاكمه ، يوزف كا . ، بيش از تمامي قهرمانان رمان هاي كافكا ، با جامعه اش همخواني داشته و حتي به نوعي در آن موفق هم باشد ، اما هم اوست كه به سرنوشتي به غايت بدتر از ديگر قهرمانان كافكا دچار مي شود ، سرنوشتي كه حتي گرگوارسامسا ي مسخ شده هم به آن دچار نمي شود ، كاري به اين نداريم كه مسخ شدن بدتر است يا مرگ ولي اين كه مشخص است ، كافكا خواسته كه قهرماني كه شايد بيش از ديگر قهرمانان او لياقت زندگي را دارد را به سرنوشتي بدتر از همه دچار گرداند .  البته يوزف كا هم همه ي ويژگي هاي انسان هاي كافكا را دارد : تنها ، منزوي ،كج خلق  و يك دنده . اما او ويژگي هايي هم دارد كه ديگر قهرمانان  او ندارند ، او شايد از همه ي آنها سرسخت تر باشد ، حتي از كا در رمان قصر و البته با سياست تر ، به خصوص اين سياست را مي توان در رابطه ي او با زنان گوناگون ديد . او مي خواهد از همه ي آنها براي پيشبرد اهدافش استفاده كند ، اما در نهايت هيچ كدام از اهدافش محقق نمي شود . زن ها چون ديگر رمان هاي او بازيگرهايي اغواكننده هستند كه غير از همين ويژگي چيز ديگري ندارند و نمي توانند تاثير ديگري در سرنوشت قهرمان داستان ايفا كنند .

محاكمه تصويرگر تمامي فسادهايي است كه در تمامي رمان هاي كافكا از آن به دغدغه هاي او تعبير مي شود . دغدغه هايي كه روح اين جهان را شكافته و آن را به فساد كشانده اند . سلسله مراتب طولاني و بي اثر از نام ها  ، فساد ، رشوه خواري ، زن بارگي و ... ديگر خصوصيات زشت عمال قانون است كه در جاي جاي رمان ديده مي شود . او در اين ميان به اداراتي چون بانك نيز مي پردازد و بوروكراسي آن را زير سوال مي برد . اين تقابل قهرمان با مرجعي از قدرت كه عظيم ، ماشيني و در باطن فاسد مي نمايد در همه ي رمان هاي او به نوعي وجود دارد : در رمان ((‌آمريكا)) در هتل اكسيدنتال ، در رمان قصر ، در خود قصر و در محاكمه ، دادگاه و تا حدودي بانك ،ديده مي شود. همه ي آنها سمبل هايي هستند كه خلايي گرداب مانند را براي خواننده ايجاد مي كنند و تا پايان رمان او را ذره ذره مي بلعند .

اما در اين رمان چيز جالب ديگري نيز ديده مي شود : كليسا . تنها رماني از كافكاست كه دربرگيرنده ي اين مكان مقدس است . در رمان هاي كافكا ، چيزي به نام مذهب وجود ندارد . خداي كافكا ، خداي قوم يهود است : خدايي خشن ، سخت گير و انتقام جو . در رمان هاي او جاي خدا خالي ست و هميشه در برابر جايگاه او سكوتي قابل تامل شده است . او خدا را در قانون متجلي مي كند ، همان طور كه بوضوح در فصل كليساي جامع ، اين كار را مي كند . يوزف كا به كليسا مي رود ، منتها نه براي عبادت ، بلكه صرفا ً براي راهنمايي يك شريك تجاري ايتاليايي ، او آنجا باكشيشي آشنا مي شود كه روايت كننده ي يكي از داستان هاي كوتاه خود كافكاست : جلو قانون . در واقع جايي كه كافكا بايد از مذهب بگويد نيز حرف قانون را پيش مي كشد . همه چيز در سايه ي قانون است .

رمان با يك شروع ابهام آميز ، چون ديگر رمان هاي كافكا آغاز مي شود :

(( بي شك كسي به يوزف كا . تهمت زده بود ، چون بي آنكه خطايي از او سر بزند ، يك روز صبح بازداشت شد ))

در واقع كافكا براي خواننده اين سوتفاهم را ايجاد مي كند كه اين شروع صرفا ً يك آشنايي زدايي است و به زودي همه چيز مشخص مي شود و يوزف كا. تبرئه شده و داستان روال ديگري مي گيرد . اما اين چنين نيست . رمان همان طور ادامه مي يابد ، گناه يوزف كا محرز است ، بدون اين كه در سراسر داستان مشخص شود كه گناه او چيست ، اما اين مهم نيست ، مهم اين است كه گناه او از ديد قانون مشخص است و ترديدي در آن نيست ، او سرانجام ، بعد از تمامي كش و قوس ها ، بعد از تمامي تلاش هايش براي بي گناه جلوه دادن خود ، اعدام مي شود . يوزف كا مي داند كه بي گناه است اما با اين حال به تمامي آنها تن مي دهد ، گويي او ، درگير گناهي دروني است و اين دادگاه از طرف خود او براي پالايش نفسش به كار افتاده است . اين ها همه ابهاماتي است كه در طول ساليان، ذهن كافكا شناسان را به خود مشغول داشته است و همه ي اين ها با ناتمام ماندن رمان و ناقص بودن آن بغرنج تر مي شود . به راستي هيچ كس منظور دقيق او را نمي داند ، حتي ماكس برود ، صميمي ترين دوست و وصي او . اما چيزي كه مسلم است دغدغه هايي ست كه هميشه براي خود او هم ابهام بوده و او دوست دارد خوانندگانش نيز اندكي در ابهام باشند .او در رمان هايش به سوالاتي مي پردازد كه خود در زندگي با آنها روبرو بوده است ، سوالاتي كه خود براي آنها جوابي نيافته و فقط ساليان سال ذهن او را درگير كرده است. او اين ها را در رمان هايش مطرح مي كند ،به اين اميد كه خوانندگانش  ،براي اين ابهامات ،پاسخي بيابند .

 

كتاب نامه :

 

محاكمه ، فرانتس كافكا ، علي اصغر حداد ، نشر ماهي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:43  توسط داريوش | 

درباره ي كامو جمله اي مي گويند كه شايد بيش از هر چيز گوياي آثار و زندگي او باشد : او از بيهودگي به طغيان رسيد . او افسانه ي سيزيف را نوشت ، مقاله اي درباره ي پوچي و نيستي ، كتابي كه دورنماي آن افسانه ي سيزيف محكوم شده است ، سيزيفي كه تا آخر عمرش محكوم است كه سنگي را تا يك بلندي بالا ببرد ، ولي سنگ در آخرين لحظه رو به پايين مي افتد و او كار خود را از نو آغاز مي كند ...

كامو در اصل پيرو سارتر شد : اصالت بشر ، ولي اصالتي كه در بيگانه براي شخصيتش ، مورسو ، آفريد با روكانتن تهوع زمين تا آسمان تفاوت داشت ، او از همان آغاز راه خود را از جريان معمول اگزيستانسياليست جدا كرد ، مبناي او اصالت بشر بود ولي او مي خواست اخلاقي بسازد كه در آن بيداد نابود شود و ظلمي بر زمين باقي نماند .

او در ابتداي رمان ،در توصيف شهر مي گويد )):... بايد اعتراف كرد كه خود شهر زشت است ، منظره ي آرامي دارد ، شهري بدون كبوتر ، بي درخت و بي باغ را تصور كرد كه در آن نه صداي بالي هست ، نه خش خش برگي و خلاصه نقطه اي ست بي خاصيت ...))

اما ميان اين زشتي ها ، پس شهر چه خاصيتي دارد ؟ او اين گونه جامعه اي بورژوايي را كه از آن نفرت دارد و تمام سعيش را بر اصلاح آن گذاشته ،  توصيف مي كند :

(( ... همشهريان ما زياد كار مي كنند ، طبعا ً ذوق خوشيهاي ساده را هم دارند ، زن و سينما و آب تني در دريا را دوست دارند . اما اين خوشيها را براي شنبه شب و يك شنبه مي گذارند و بقيه ي هفته را براي كسب پول زياد تلاش مي كنند ... ))

پس اين پول و سرمايه است كه خصوصيت اصلي شهر شده ، اخلاقيات گم شده و شادي ها بسيار مصنوعي ، همه يكديگر را گم كرده اند و معرفت و احساسات انساني جاي خود را به طلا داده است . شادي ها زودگذر ، سطحي و پوچ شده اند . اين جاست كه بايد اتفاقي بيافتد تا همه چيز دگرگون شود ، اين اتفاق ، يك بيماري است : طاعون .

و اين جاست كه تلاش ها شروع مي شود ، همه بايد براي خوشبختي همگاني كوشش كنند ، از نظر كامو خوشبختي، همگاني است و اين طغيان و تلاش همگاني عليه پوچي و بيهودگي است كه ما را از بن بستي به نام زندگي اين جهاني خارج مي كند و به خوشبخي همگاني مي رساند . اين اصالتي است كه كامو هميشه بر آن تاكيد ورزيد . اين اصالت در طاعون يك عامل خارجي است ، شايد حتي بتوان ناتوراليست را نيز در آن دخيل دانست اما تفاوت آن با ناتوراليست در آن است كه اين عامل خارجي ريشه در درون انسان هايي دارد كه انسانيت واخلاق را فراموش كرده اند . 

اين طاعون است كه انسانيت را به انسان ها برمي گرداند ، همان طور كه كامو در پايان رمان مي نويسد :

(( ... باسيل طاعون هرگز نمي ميرد و از ميان نمي رود و مي تواند ده ها سال در ميان اثاث خانه و ملافه ها بخوابد ،تو اطاقها ، زيرزمين ها ، چمدان ها ، دستمال ها و كاغذ پاره ها منتظر باشد و شايد روزي برسد كه طاعون براي بدبختي و تعليم انسان ها ، موش هايش را بيدار كند و بفرستد كه در شهري خوشبخت بميرند.

 

كتاب نامه :

 

طاعون ، آلبر كامو ، رضا سيد حسيني   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:26  توسط داريوش | 

تهوع ؟ از چه ؟ از كه ؟ از جامعه ؟ از زندگي ؟ يا از تنهايي خويش ؟ از عدم رسيدن به درك وجودي به ظاهر آرام و در باطن پرتلاطم ؟ از كابوس ها ؟ از مرگ يا از زندگي ؟

شايد در تهوع آنتوان روكانتن ، همه ي اين ها وجود داشته باشد ، اما دغدغه ي اصلي او تنهايي است . تنهايي دردآوري كه  در اين رمان است در تاريخ ادبيات وجود ندارد . تنهايي خرد كننده با ياس هايي كه ريشه ي تمامي آنها در ابتدا تنهايي است و بعد در تعارض با وجود . يعني دليل اصلي، تنها بودن روكانتن است و دليل دوم ( كه از عواقب آن است ) فقط و فقط وجود است . رمان سه روايت را در خود نهفته دارد : اولي روايتي است كه خود سارتر از يادداشت هاي آنتوان روكانتن مي كند ، دومي يادداشت هاي خود روكانتن است و سومي كتابي است كه روكانتن درباره ي ماركي رولبون مي نويسد و تا اواسط رمان هدف او براي زندگي به حساب مي آيد . روكانتن هدف هايي دارد ، آرزوهايي به غايت ساده كه به هيچ كدام آنها نيز نمي رسد . كتاب با جمله اي از سلين آغاز مي شود . جمله اي كه ما را به استقبال كتابي مي برد كه تصويرگر يك فرد تنهاست ، نه مستبد و خودكامه و خودخواه ، فقط تنها :

(( او آدمي فاقد اهمييت گروهي است ، او صرفا ً يك فرد است ))

سارتر در اين رمان هنوز به ادبيات متعهدانه نمي پردازد و هنوز درگير وجود و شخص است .

رمان با يك شروع زيبا همراه است ، شروعي كه از همان ابتدا خواننده را با حال نزار روكانتن آشنا مي كند ، او در آستانه ي تهوع است :

(( ديگر شك ندارم كه چيزي بر سرم آمده ، به طرز يك بيماري آمد ، نه مثل يك يقين معمولي يا امري بديهي . زيرجلي و كم كم جاي گرفت . من خودم رايك خرده عجيب و يك خرده ناراحت حس كردم ... ))

 

او تاالان كه اين ها را مي نويسد نيز به حال خويش واقف بوده ولي مطمئن نبوده ، ولي الان هم اطمينان ندارد پس براي چه شروع به نوشتن اين ها كرده است ؟ همان تعبيري كه خود مي كند يعني : به طرز يك بيماري آمد ... يعني بيش از آنچه روي روح او اثر گذارد، روي جسم او تاثير داشته و از اين طريق بوده كه به او فهمانده كه ديگر وضعيت جدي است . اما او براي رهايي خويش چه مي كند ؟ هيچ ، كتاب مي نويسد و تنهاست همان طور كه مي گويد :

(( من خودم تنها زندگي مي كنم ، تنهاي تنها ، هرگز با كسي حرف نمي زنم ، چيزي نمي ستانم ، چيزي نمي دهم ...))

يك وجود بي اثر در جامعه ، چيزي در حد صفر ، اما مثل همه ي انسان هاي تنها نياز به راهي دارد كه زندگي برايش ممكن باشد : سكس . با هركسي ،فرق نمي كند ، فقط بايد اين يك غريزه كه نقش مهمي در زنده بودن او دارد ، برطرف شود .

اما او دوستي نيز داشته است كه او را ترك كرده است : آني .اغلب به او فكر مي كند ولي مي داند كه عاشقش نيست ، ولي دوستش دارد اما اين شك را دارد كه دوست داشتنش ناشي از تنهاييش باشد . او در ادامه توصيف خود از تنهاييش را به اوج مي رساند :

((من ميان اين صداهاي شادماني و عقلاني تنها هستم . همه ي اين آدم ها وقتشان را بر روي اين مي گذارند كه مافي الضميرشان را توضيح دهند و با خوشحالي تصديق كنند كه آرا و عقايدشان يكي است ... )) يا در جايي مي گويد : ((كم پيش مي آيد كه آدم تنهايي ميلش به خنده بكشد . ))

بعد از آن نوشتن ها ادامه مي يابد ، شرح ملال ها و رجاله هايي دوروبرش كه روزبه روز بر تنهاييش مي افزايند ، شايد ريشه ي اصلي تنهايي او در اين است كه كسي او را درك نمي كند و او نيز كسي را درك نمي كند . اين تهوع دروني آن قدر جلو رفته است كه كوچكترين چيزي مي تواند حال او را بد كند ، همان طور كه وقتي براي هم آغوشي با زن كافه دار مي آيد و او نيست حالش بد مي شود ، يك نوع سرخوردگي جنسي ، البته چندان غريب نيست و عادي است ، براي هركسي نيز پيش مي آيد ، ولي براي موجود تنهايي چون او كه يكي از زنجيره هاي سست او با زندگي را همين سكس تشكيل مي دهد ، آن قدر ناگوار است كه او را تا آستانه ي تهوع پيش مي برد .

اما چه چيز تهوع را از او مي زدايد : موسيقي ، چيزي متافيزيكي كه حالش را بهتر مي كند اما او به اين نتيجه مي رسد كه موسيقي وجود ندارد و در قسمتي از رمان، ديگر او را ارضا نمي كند . اما هدف او از نوشتن اين يادداشت ها چيست ؟ او نمي خواهد جملات زيبا بنويسد ، آن ها را جملات پوچ و پرطنطنه مي داند . همان طور كه مي نويسد : ديروز چطور توانستم اين جمله ي پوچ و پرطنطنه را بنويسم :‌

(( تنها بودم ، ولي مثل دسته اي سرباز كه به شهري فرود مي آيد راه مي رفتم )) او نمي خواهد اين طور بنويسد ، او مي خواهد جملات ساده اي بنويسد كه حالات روحي اش را بيان كند ، در واقع نوشتن برايش ، مرحله ي بعد از تهوع و ناشي از آن است :

(( من حاجتي به جمله پردازي ندارم . براي آن مي نويسم كه بعضي اوضاع و احوال را روشن كنم . بايد از ادبيات برحذر باشم . بايد قلم را رها كنم كه به حال خودش بنويسد، بدون اين كه در پي كلمات بگردم ))

او مي داند كه ماركي رولبون يگانه نمودار توجيه وجودش است ، اما نمي خواهد به آن اعتراف صريح كند :

(( چهار صفحه نوشتم ، سپس يك لحظه ي طولاني شادماني . نبايد چندان به ارزش تاريخ انديشيد . اين خطر است كه آدم از آن بيزار شود . نبايد آشكار كرد كه ماركي رولبون عجالتاً نمودار يگانه توجيه وجود من است ))

او سپس به موزه مي رود ، جايي كه نماد گذشته است ، اما در پايان حالش بدتر مي شود :

(( من كه توانايي نداشتم كه گذشته ي خود را نگه دارم ، چطور مي توانم به نجات دادن گذشته ي ديگري اميد داشته باشم ؟ ))

تهوع اصلي نزديك بود ، او به درك واقعي از اشيا مي رسد )) چيز ها يكسره همان اند كه مي نمايند – و پشت آنها ... هيچ چيز نيست .)) او ماركي رولبون را رها مي كند و تهوع واقعي شروع مي شود . اين تهوع همزمان مي شود با اثبات وجود من و در اين راه به اصلي ترين آموزه ي اگزيستانسياليست مي رسد : انديشه ي من ، خود من است ، من به بواسطه ي انديشه اي كه دارم ، وجود دارم ...

اين جاست كه سارتر بالاخره حرفش را مي زند : ((اگر وجود دارم به اين دليل است كه از وجود داشتن دلزده ام .)) در اين قسمت ديگر رمان از فرم خود خارج مي شود و يكسره به اثبات برهاني فلسفي تبديل مي شود .

او ديگر به پوچي رسيده است . وجودش را اثبات كرده ، در دفتر خاطراتش مي نويسد :

(( هيچ . وجود داشتم ))

روز بعد در صحنه اي كه به نظر من شاهكار كتاب است ( توصيف ديدار دانش اندوز و روكانتن در رستوران ) مگسي را بي دليل مي كشد ، چرا ؟ مي خواهد خدمتي به او بكند و او را از شر وجودش رهايي بخشد .شايد دوست دارد كسي نيز اين خدمت را به او بكند . چرا خودش ، خودش را نمي كشد ؟ چون مي ترسد ، از اين كه بعد از مرگش از حالا هم تنهاتر باشد .

 آني ، دوست سابقش ، حالا جاي ماركي رولبون را گرفته است و دليلي براي زيستن او شده است . او اميد هم دارد ، اميدي نهايي :

(( اميدوارم كه او ديگر هرگز از پيشم نرود )) فكر مي كنيد اين حرف دلش است ؟ من فكر نمي كنم ، او تنهاست و آني آخرين دست آويز او براي بازگشت به زندگي ست . اما اوج هنر سارتر همان طور كه گفتيم در به تصوير كشيدن صحنه ي ديدار دانش اندوز و روكانتن است ، مكالمه ي بين يك اگزيستانسياليست و يك اومانيست ، انسان هايي كه ميوه ي قرن بيستم و سبك هاي عجيب و غريبش هستند . يكي از زيباترين استدلال هاي روكانتن ( اين جا اين استدلال به ناتوراليست مي زند ) در اين رستوران بيان مي شود ، جايي كه زوج جواني را در حال مغازله مي بيند :

((... خيال دارند بغل هم بخوابند ، اين را مي دانند ، هركدامشان ، اما چون مي خواهد عزت نفس خودش و مال ديگري را حفظ كند ... هفته اي چندبار به مجلس رقص و رستوران مي روند تا نمايش رقص هاي آييني و ماشيني شان را به رخ ديگران بكشند ... همين كه بغل هم خوابيدند ، بايد چيز ديگري بيابند تا پوچي عظيم وجودشان را پنهان كند . به هر تقدير ... آيا ضروري است كه به يكديگر دروغ گفت ؟... ))

و سرانجام ضربه ي نهايي شكل مي گيرد ، ديدار با آني ، پايان تمام اميد هايش است ، چرا ؟آني تغيير كرده است ، ديگر نمي تواند با او دوست باشد ، او روكانتن را براي هميشه ترك گفته است . مي نويسد : (( فقط ترك كردنش نيست كه مرا از پا در مي آورد ؛ از برگشتن به تنهاييم خيلي مي ترسم ))

او خود مي داند كه برگشتن به تنهايي از زندگي كردن در تنهايي چقدر سخت تر است ، براي انسان هاي تنها اين كابوسي ست ، شايد ترس آنها از خارج شدن از اين تنهايي هم ريشه در همين دارد كه مي دانند بازگشتن به تنهايي با مرگ تفاوتي ندارد . ))

ديگر تهوع حال دائمي او شده است . او بايد با آن زندگي كند ، تا پايان زندگي اش .

تهوع ، رماني است كه نفرتي پنهان در آن وجود دارد ، نفرتي از زندگي يكنواخت و وجودهايي ناعقلاني و مبتذل و انساني تنها و خسته . او بايد همين طور كج دار و مريض به زندگي اش ادامه دهد ، با احساسي كه هميشه و همه جا جلوي كوچكترين لذت هاي او را هم مي گيرد : احساس تهوع .

و تنها راه زنده ماندن ، نوشتن از اين تهوع است .

 

كتاب نامه :

 

تهوع ، ژان پل سارتر ، امير جلال الدين اعلم ، انتشارت نيلوفر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط داريوش | 
ژوزه ساراماگو را همه با كوري مي شناسند ، كتابي كه شايد بيش ترين فروش را در بين كتاب هاي خارجي كه سرشان به تنشان مي ارزد ،در ايران ،  داشته است . ديگر رمان هاي او هم يكي پس از ديگري چاپ شدند نيز فروش خوبي داشتند ولي خواننده ها آن ها را به اعتبار كوري مي خواندند  و مطمئناً خيلي از آنها نمي توانستند با آن ارتباط برقرار كنند چون ديگر رمان هاي ساراماگو به گونه اي با حوادث عجين نيست كه بتواند خواننده را با خود همراه كند .

هميشه بايد براي قضاوت درباره ي يك نويسنده ، كتاب هايي از او را خواند كه قبل از دريافت جايزه ي نوبل نوشته است . در مورد ساراماگو ( و حتي ماركز ) اين امر بسيار درست مي نمايد . رمان هاي ساراماگو بعد از كوري افت فاحشي نسبت به رمان هاي او قبل از دريافت جايزه ي نوبل داشته است . يكي از رمان هايي كه به نظر خود من بهترين رمانش است ، همين سال مرگ ريكاردو ريش است . كتابي كه بسيار خاص است و خواندن آن كار هركسي نيست .

سال مرگ ريكاردو ريش ، چند شاخصه دارد كه هر كدام را بايد جداگانه بررسي كرد :

 

سبك سورئال رمان ؛ اين سبك در ادبيات كم به كار رفته است ، حتي در بحبوحه ي زماني كه اين سبك در فرانسه بوجود آمد نيز ادبيات كم ترين سهم را در اين سبك داشته است و بيشتر، اين سبك گرايش به رئاليسم جادويي داشته است كه بسيار پرطرفدار است و خود ساراماگو يكي از نويسندگاني است كه به اين سبك مي نويسد ( به خصوص در بالتازار و بلموندا و بلم سنگي ) اما ساراماگو در اين رمان گام را فراتر مي نهد و بابه تصوير كشيدن يك شخصيت كه خود جز يكي از من هاي شخصيتي يك شاعر چند شخصيتي است ، فضايي عجيب و رمز آلود را پديد مي آورد كه خواننده را تا پايان كتاب درگير يافتن رمز و راز ها مي كند و حتي اين رمز و راز ها كه ساراماگو آن را در قالب تمثيلي چون خداوند هزارتو آورده است را با ريكاردوريش به دنياي ديگر مي فرستد تا به قول خودش رازي  را از اين جهاني كه خود آبستن حوادث بسيار است ،كم كند . همين تقابل هاي بين فردي كه چند شخصيت دارد و يكي از شخصيت هايش نه ماه از او كوچكتر است ( ريكاردو ريش نه ماه از فرناندو پسوا كه يكي از شاعران معاصر پرتغال است كوچكتر است ) فضايي وهن آلود و سورئال را پديد مي آورد . فكر كنيد كه شخصيتي ديگر دروجودتان باشد كه از شما كوچكتر است و بعد از مرگتان زنده مي ماند و جهان را به جاي شما مي بيند . ريكاردوريش از برزيل برمي گردد ، زماني كه فرناندو پسوا مي ميرد ، مي آيد تا نه ماه ديگر زندگي كند و جهان را ببيند . اين ديدن جهان كنايه  اي است به گفته ي خود فرناندو پسوا كه انسان بايد جهان را ببيند و ريكاردو ريش مي بيند و در پايان نه ماه تصميم مي گيرد بميرد . او چه جهاني را مي بيند ؟

 

جهان ريكاردو ريش ؛ جهاني كه او مي بيند ريشه در تاريخ آن زمان دارد، تاريخي كه ساراماگو به واسطه ي شغل روزنامه نگاري خويش در گذشته، به آن تسلط كامل دارد . تاريخي كه سراسر درد و رنج آدميان است . چيزي كه در اين بين بيشتر نمايان مي شود طنز تلخ ساراماگو است از به تصوير كشيدن سرزمين خويش و ديكتاتوري آن ( سالازار ) و انتقاداتي تند كه از مردم سرزمين خويش مي كند . او در اين بين كل اروپا را مي بيند ، اسپانيايي كه درگير جنگ هاي داخلي است ، شوروي كمونيست ، قدرت گرفتن هيتلر در آلمان ، حمله ي ايتاليا به اتيوپي  و ... همه حوادثي تلخ است كه ريكاردو ريش قبل از مرگ آنها را مي بيند . از اين دست حوادث را مي توانيم در بالتازار و بلموندا نيز ببينم ولي در آن كتاب ،ساراماگو فقط به پرتغال ، كشور خود مي پردازد و به اين جهان بيني نرسيده كه كل اروپا را مورد انتقاد قرار دهد . اروپايي كه در آستانه ي يكي از خونين ترين جنگ هاي تاريخ قرار دارد و كشور خودش كه در آستانه ي اضملال كامل و از بين رفتن امپراتوري باشكوه گذشته .

زندگي شخصي ريكاردو ريش ؛‌ اما از بعد سورئال ريكاردو ريش كه بيرون بياييم ، او نيز يك انسان است . منتها بسيار تنها ، آن قدر كه به قول خودش ، بايد ملال و خستگي زندگيش را به آرامش تعبير كرد تا اندكي بيشتربتواند كج دارد و مريض  زندگي كند . اين جاست كه مثلثي شكل مي گيرد . مثلثي بي تناسب و نامتجانس با سنت هاي رمان نويسي و حتي جامعه ، ليديايي كه كلفت هتل است با ريكاردوريش هم خوابه مي شود ، هيچ انتظاري از ريكاردو ريش ندارد و براي او هميشه يك كلفت باقي مي ماند ولي در پايان رمان مي بينيم كه ضربه ي نهايي براي مرگ ريكاردو ريش، مرگ برادر ليدياست . در اين بين او عشقي نيز دارد ، يعني فكر مي كند كه دارد ، حتي به او پيشنهاد ازدواج مي دهد ، مارسندا ، عشق او ، اول به او جواب منفي مي دهد ولي بعد مي گويد كه منتظرش است ، ولي ريكاردو ريش با همان ترديدهاي هميشگي انسان هاي تنها ست كه منصرف مي شود و مي ميرد ، اميد ازدواج با مارسندا يا هركس ديگر ، اميدي نيست كه  از مرگ او در برابر جهاني كه مي بيند، جلوگيري كند . او تنهاست و فكر مي كند كه عشق او به مارسندا فقط سرپوشي است بر تنهايي خويش ولي اين قدر خودخواه نيست كه در عشق فقط به تنهايي خويش فكر كند ، اين جاست كه عقل بي رحم ، كه در انسان هاي تنها بيش از هرچيز ديگري تقويت مي شود ، او را از يگانه دلخوشي اش ، باز مي دارد و برايش فقط ليديا مي ماند كه ميل جنسي اش را فروكش كند . صحنه اي از رمان كه ريكاردو ريش ان قدر تنها است كه مي خواهد فقط براي كسي زنگ بزند و با او هم صحبت شود اما هيچ كس نيست ، حتي روح فرناندو پسوا،بسيار دردناك است . جايي فرناندو پسوا به ريكاردو ريش مي گويد : تو و دون ژوان باهم شباهت داريد ، هر دوتاي شما نمي توانيد عاشق زني بشويد ، او به اين دليل كه ان قدر سرشار از عشق است كه هيچ زني نمي تواند عشقش را فروكش كند و تو به اين دليل كه عشقي نداري ، اما ما كه رمان را مي خوانيم مي دانيم كه او راجع به من ديگرش اشتباه مي كند . او نيز عشق دارد ، اگر تنها نباشد .

ريكاردو ريش رمان بي نظيري است از ساراماگويي كه حدود ده سال بعد كوري را نوشت ، در آن زمان شهرت حال را نداشت اما اعتقاد دارم كه ساراماگو را بايد بيش از هرچيز به خاطر اين رمانش تحسين كرد .

 

 

كتاب نامه :

 

سال مرگ ريكاردو ريش ،‌ ژوزه ساراماگو ، عباس پژمان ، انتشارات هاشمي   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:12  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM