X
تبلیغات
... - صد رمان برتر جهان
نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )

بلاهت مضمون موردعلاقه ی داستایوسکی ست اما شاید در این اثر ، بلاهت در عین اصل بودن از فرعیات باشد . داستایوسکی در این اثر خویش بیش از هر اثر دیگر زمان خویش، به نقد جامعه ی خویش می پردازد و اگر برادران کارامازوف را نمی نوشت ، شاید همین رمان ، بهترین رمانی بود که  روسیه ی نیمه ی دوم قرن نوزدهم را به ما می شناساند . اما رمان ، ایده آلیسمی دارد که در نگاه اول برای خوانندگان آثار داستایوسکی ، غیر قابل هضم می آید ولی این ایده آلیسم نیز ، زاده ی شرایط روحی و اخلاقی نویسنده ی آن و تحت تاثیر روحیات جامعه ی او می باشد ؛ جامعه ای که روز بروز بیشتر در پلیدی ها فرو می رفت . تاثیرات مذهب در نویسنده داشت خود را نشان می داد و این چیزی بود که نویسنده در برادران کارامازوف به اوج خود رسانید . مذهب ،تخم ایده آلیسم را در داستایوسکی کاشت و به رئالیسم او رنگ و بوی دیگری داد . رئالیسم او این بار ، راهکار می داد و صرفا ً تحلیل و کندوکاو در روحیات زمانه نبود .

شاید داستایوسکی نمونه ی بارز نویسنده ای باشد که اثر به اثر کلامش ، پختگی می یابد . از رمان های اول او تا آخرین اثراتش ، داستایوسکی ، نویسنده ای فردگرا ست ولی این فردگرایی ، رفته رفته تغییر پیدا می کند . از جنایت و مکافات که همه چیز حول راسکلینکف است تا شب های سپید که همه چیز در گرو رابطه ای ست که جزئیات آن ، الگویی می شود برای زنان و مردان داستان های بعدی او ، و حتی خاطرات خانه ی امواتش که اصلا ً زبان اول شخص دارد و قمارباز او که مانند خاطرات خانه ی اموات از زبان یک نفر روایت می شود . در ابله نیز با این که راوی دانای کل است ، ولی باز همه چیز حول پرنس میشکین است . او در همه جا حاضر است و اگر در جایی نیز حضور نداشته باشد ، راوی کل خود زحمت آن را می کشد . یکی از خصوصیات ابله که شاید در اولین نگاه ، دور بماند ، روایت زمانی آن است . زمان در آثار داستایوسکی پریودیک و دوره ای ست . با این که رمان در زمانی کوتاه ، روایت می شود ولی به درازای عمری به نظر می رسد . داستایوسکی چند برهه ی زمانی را بصورت داستانی و بقیه را بصورت مستند ، روایت می کند . دانای کل توضیحاتی می دهد و بعد ما جامپ کاتی را به داخل ماجرایی می بینیم که البته پرنس در آن حضور دارد . این شیوه در برادران کارامازوف نیز دیده می شود . البته برادران کارامازوف در میان آثار او استثنائاتی دارد که قبل تر به آن اشاره کرده ایم و مهم ترین آن جمع گرایی او و تفوق او بر فردگرایی ست . حال آنکه برادران کارامازوف ، فردگرایی ای ست که شاخ و برگ پیدا کرده و به نمو رسیده است .

این که می گوییم داستان های داستایوسکی فردمحور هستند ، به این معنی نیست که بقیه ی شخصیت های فرعی ، تیپ هستند . نه ، داستایوسکی شخصیت های فرعی اش را مانند گوگول ، تیپ وار خلق نمی کند و شخصیت ها همه شخصیت اند . در درونشان کندو کاو می شود و اخلاقیاتشان به نقد کشیده می شود . البته او تا آنجا که بتواند و هر جا نیاز داشته باشد این کار را انجام می دهد . تیپ سازی از ملزومات یک رمان است . اما عمق کاراکتر ها بیش از این حرفهاست .

ابله اما ، به نظر من تراژیک ترین اثر داستایوسکی است . یک فضای آخر الزمانی در اثر دیده می شود . یک تلخی در اثر وجود دارد که روح را بیش از حد می آزارد و از نظر پایان بندی نیز ، شاید غم انگیز ترین اثر داستایوسکی باشد . یک نوع نومیدی و یاس ، سراسر داستان را درنوردیده است . یک نوع ترس و تردید که حتی در لحظات به ظاهر خوش رمان نیز خواننده را درگیر می کند . یک تعلیق پنهان که خواننده را در انتظار یک حادثه ی بد ، می گذارد . هیچ چیز خوشایندی در رمان دیده نمی شود و خوشایند ترین شخصیت رمان ، پرنس میشکین است که او نیز به زعم همه ، ابلهی ست و البته از نظر خوانندگان ، خسته کننده و عصبی کننده . داستایوسکی استاد خلق ضد قهرمان هاست . ضد قهرمان هایی که برای خواننده لذت بخش نیستند ، اعمالشان خواننده را عصبی می کند و روحیاتشان آزار دهنده است . نمونه ی بارزش همین پرنس میشکین است : همه می دانیم که او چه روح لطیفی دارد و همه از محسناتش باخبریم ولی در همان لحظه ای که می خواهیم به او علاقه مند شویم ، حرکتی از او سر می زند که همه چیز ناپدید می شود .  اینجاست که گاه تحمل او عذاب آور می شود و می خواهیم هر چه زودتر کاری انجام دهد که فضا را عوض کند اما آن را نیز نمی بینیم . به عبارتی ، شخصیت ها به شدت خاکستری اند و این خاکستری بودن ، قهرمان را برای ما ملموس می کند ولی دوست داشتنی نمی کند .

تک تک شخصیت ها در رمان ، سمبلی هستند و نماد وار معرفی نیز می شوند . از همان ابتدا ، ما علاوه بر پرنس ، راگوژین را می بینیم . نمادی از سرمایه داری مدرن روسیه که با رباخواری به منزلتی بورژوایی دست یافته است و حالا عاشق ناستازیافیلیپوونا ست . زنی که او را از این که به کل تبدیل به پدرش شود ، بازداشته است . شخصیت او با توصیفاتی که از خانه ی او ارائه می شود ، تکمیل می گردد . توصیفی بسیار دقیق و موشکافانه که با زیرکی خاصی ، تمامی زوایای پنهان شخصیت راگوژین را برای خواننده مشخص می کند و تضادی که او حالا با آن روبروست را برای مامشخص می کند . تضادی که نوعی تردید و سردرگمی را برای او بوجود می آورد که در سراسر رمان با او همراه است، از رفتارها و گفته هایش مشخص است و چون سرانجام زن را می کشد ، به آرامشی می رسد ، گویی با این کار جنون آمیزش ، به جنونش پایان داده و خوشحال و خندان با پرنس همراه می شود . پرنس و راگوژین در اولین و آخرین سکانس رمان ، با هم اند و به نوعی سرنوشتشان با هم گره خورده است . سرنوشتی که در گرو یک زن است.

اما شخصیت های  دیگر ژنرال یپانچین و گانیا ست . ژنرال ، شخصیتی با نفوذ که اصالتی  ندارد و همه چیزش را خودش بدست آورده است ، باز هم نماد تسلط بورژوازی بر جامعه است و البته گانیا ، جوانی خام و بی تجربه که همه چیز را در گرو پول می بیند و همه ی خوشبختی را در پول می خواهد. به خاطر پول حاضر است از علایق خویش نیز بگذرد و همین حرص و طمع ، تردیدی در دل او انداخته که همه چیز را از او می گیرد و به هیچ کدام از اهدافش نیز نمی رسد . گانیا نماد جوانان روسیه است . جوانانی که همه چیز را در پول بادآورده می بینند و می خواهند از کوتاهترین راه ممکن ، به آن برسند .

یکی از جالبترین شخصیت های رمان لیبیدف است . جانوری چاپلوس و ملحد که مکاشفه ی یوحنا می گوید . داستایوسکی به خصوص این یک شخصیت را مورد عنایت ویژه قرار داده و تا توانسته او را چندش آور توصیف نموده است . شخصیتی که پیدایش آن ، نشانه ی حمله ی داستایوسکی به ،  به اصطلاح روشنفکرنماهای زمانه است . شخصیتی که بسیار زیبا از کار درآمده و به نظر من یکی از بهترین شخصیت های فرعی رمان های داستایوسکی ست .

ژنرال ایولگین ، پدر گانیا ، شاید نشانه ای باشد از روسیه ی قدیم . مردی که در عین پاکدل بودن و صداقتش ، به نسیان افتاده و بسیار مضحک می نماید .

نوجوانان داستان ، ایپولیت ، کولیا و بوردوسکی ، همه ، بیانگر همان جوانانی هستند که در صحنه ی پایانی برادران کارامازوف می بینیم و بانگ سوسیالیسم و برابری را می زدند . اما ما اکنون در دوره ای قبل از آن هستیم و الان جوانان ، در نهیلهیسم و پوچ گرایی و نومیدی صرف دست و پا می زنند . صحنه ای که جوانان در حضور پرنس و میهمانانش ، حق ناحق شان را فریاد می زنند ، یکی از بهترین صحنه های رمان است . صحنه ای که فریاد نسلی عاصی را می شنویم که احساس می کنند حقشان خورده شده و حتی اگر حقی نیز از آنان خورده نشده است ، می خواهند آن را بازپس بگیرند ، طلبکارند و البته بیمار . ایپولیت شخصیتی راسکلینکف وار را بازی می کند .

اما در نهایت می رسیم به شخصیت های زن داستان . شخصیت هایی که شاید برای خوانندگان آثار داستایوسکی ، کلیشه وارند . شخصیت هایی دمدمی مزاج ، اغواگر ، دست نیافتنی ، هیستریک و عجیب و غریب . گاه از خودمان می پرسیم که داستایوسکی چرا زنان داستانش را این گونه آفریده است . یک نوع اغراق در این شخصیت ها دیده می شود که با روح رئالیسم همخوانی ندارد . البته این توصیفات از بسیاری جهات درست هستند ولی زیادی آن ، تلخی بیش از اندازه ای را برای خواننده رقم می زند . همیشه در رمان های داستایوسکی ، این زنان هستند که قهرمانانشان را به تباهی می کشانند و خودشان نیز با نابودی دیگران ، به نوعی نابود می شوند و رنگ خوشبختی را نمی بینند . در این داستان نیز ، ناستازیا فیلیپونا کشته می شود و آگلایا سرنوشت نامشخصی می یابد . رمان دو مثلث عشقی دارد که هر دو به ناکامی کامل می انجامد  : از یک طرف پرنس ، ناستازیا و آگلایا و در طرف دیگر ، پرنس ، ناستازیا و راگوژین .هردو مثلث که پرنس درگیر آن است ، با کش و قوس های فراوان همراه است و هردو از هم می پاشند .  عشق های رمان های داستایوسکی این گونه اند . زنان داستان های داستایوسکی چون femme fetal های فیلم های نوآرند . اغواگرانی که شکنندگی شان آنها را به  توطئه هایی وامی دارد که همه را در خود غرق می کند .

اما تم اصلی ابله چیست ؟ شاید حرص و طمع . اما این تحلیلی سطحی خواهد بود اگر همه ی اتفاقاتی که در این رمان می افتد را به حساب حرص و طمع آدمیان زمانه بیاندازیم . نه ، تردیدهای مذهبی داستایوسکی ، دوری او از وطن ، افزایش جنایت و پلیدی در جامعه و از بین رفتن ارزش های قدیمی و جایگزینی آن با هنجارهای جدید ، هجمه ی ایدئولوژی های جدید و چندین عامل دیگر ، همه و همه در خلق این رمان موثر بوده اند .

داستایوسکی در این رمان نیز ، به نقد بورژوازی می پردازد و او استاد این کار است . هیچ نویسنده ای در تاریخ ادبیات ، این قدر استادانه این طبقه را مورد تحلیل قرار نداده است . قلم او به مراتب از بالزاک گیراتر و قوی تر است و شاید تنها کسی که با او برابری می کند ، فلوبر باشد . اما زبان ومحیط کار، این دورا به کل از هم جدا می کند .

یکی از تفاوت های ابله با رمان های قبلی داستایوسکی توانایی او در خلق سکانس های شلوغ است . سکانس هایی که یک نوع روح هیستریک بر آنها جاری ست که آدرنالین خون را بالا می برد . این مهم است که این سکانس ها و این صحنه ها ، در عین شلوع بودن ، آشفته نباشند . در ادبیات قرن نوزدهم نویسنده ای را نمی توانیم پیدا کنیم که این کار را به خوبی انجام دهد و از پس آن برآید . اما در ادبیات قرن بیستم نویسندگانی چند به این مهم دست پیدا کردند که البته یگانه الگویشان برای این کار داستایوسکی بوده است . نویسندگانی چون سلین ، بولگاکف ، فاکنر و ... .

اما آیا پرنس میشکین ، عیسی مسیح زمانه است ؟ نه ،  برای خواننده در پایان رمان این گونه تداعی می شود که داستایوسکی به قهرمانش دل می بندد ، به او امید دارد ولی در میانه ی راه ، دوباره تردید به سراغش می آید و او را رها می کند و به سرنوشتی تلخ می سپارد . سرنوشتی که از آنچه شاید در همان ابتدای رمان ، خواننده برای او در نظر گرفته نیز ، دهشتناک تر و بی رحم تر است .داستایوسکی در همان ابتدای رمان سطح انتظار خواننده را از قهرمانش به حداقل می رساند و در یک سری بخش های غافلگیر کننده ، او را به عرش می برد و دوباره در ادامه او را به زیر می کشد . نومیدی نویسنده به شخصیت و جامعه اش ، تراژیک ترین اثرش را رقم می زند . جامعه بر فرد چیره می شود .

ابله نیز چون تسخیر شدگان ، در برگیرنده ی نجواهای گنگی است که به زحمت شنیده می شوند . نجواهایی که در برادران کارامازوف به وضوح بیشتری شنیده می شود . به یاد بیاورید صحنه ی پایانی برادران کارامازوف را و جوانانی که صدایشان روزبروز بلندتر می شود . طوفان در راه است .

 

کتاب نامه :

ابله ، فئودور داستایوسکی ، سروش حبیبی ، نشر چشمه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 23:26  توسط داريوش | 
همه چیز از دن کیشوت شروع شد . از آن زره درب و داغان و کلاهخود مقوایی و یابویی که حتی توصیف های صاحبش نیز او را اسبی افسانه ای نمی کرد . همه چیز از اندیشه ی هجوی شروع شد که سروانتس با ریختن چاشنی طنز گزنده ی خویش ، آن را تئوریزه کرد و آن ، ابزاری شد برای هجو زمانه . به راستی وقتی دن کیشوت را می خوانید نمی دانید که سروانتس به ستایش قهرمان می پردازد یا مرثیه ای می نویسد بر پایان آن ؟ از جهتی دن کیشوت روح بیدار زمانه ای ست که قهرمانان را فراموش کرده و فساد و تباهی و جهل و خرافه ، سراسر آن را فرا گرفته و از جهتی دیگر قهرمان ما ، خود مضحکه ای ست که بر مشکلات می افزاید . باز هم هجو . قهرمانی مجنون برای نجات جامعه ای فاسد به پا می خیزد و در این راه تا انتهای خیال پیش می رود و تخیل را نیز به بازی می گیرد ؛ آنجا که دیگر قدرت خیال نیز دربرابر رویاپردازی او سر تعظیم فرود می آورد . این جاست که می گویم ادبیات مدرن از دن کیشوت و سانکو پانزا شروع شد . ادبیات داستانی به قبل از دن کیشوت و بعد از دن کیشوت تقسیم می شود . همه ی داستان های بعد از دن کیشوت ، حتی تلخ ترین و ساختارشکن ترین آنها ، تحت تاثیر اویند . همه چیز از قهرمانی شروع شد که هیچ نبود و می خواست همه چیز شود . یک نوع ابر مرد شدن ، یک نوع زندگی ابدی ، یک زندگی نامیرا ، و نامش نامیرا شد . تصویری که سروانتس از این قهرمان ، سانکو پانزا و تمامی شخصیت های فرعی داستانش به ما می دهد ، آن قدر زیبا و دل نشین است که تا قرن ها بعد نیز تازگی و زیبایی خویش را از دست نمی دهد. در ادامه از دو منظر محتوا و تکنیک به بررسی رمان می پردازیم :

محتوا :

قهرمان و سایر شخصیت ها؛ دغدغه ی همیشگی رمان نویسان قهرمان ، ضد قهرمان و شخصیت های فرعی است که با زنجیری نامرئی به هم متصل باشند و در عین حال تقابل و جدل خویش را نیز داشته باشند ، بدون این که موجب آزار خواننده شوند و یا روابط به گونه ای باشد که ملموس و قابل باور باشد . ادبیات قبل از سروانتس ، ادبیات کلاسیکی است که به تمامی بر کلیشه های کلاسیک استوار است . کلیشه هایی که تحت چهارچوب های خاصی ، به تمامی دست و پای نویسنده را می بندد و همه چیز را برای خواننده قابل پیش بینی می کند . به همین دلیل هنر نویسنده معطوف به داستان و پرداخت آن می شود و کار با شخصیت ها و روانکاوی آن ها در درجه ی پایین اهمییت قرار می گیرد ولی سروانتس با درهم ریختن این قواعد مرسوم تصویری از قهرمان خویش می نمایاند که ضد قهرمان جلوه می کند . ضد قهرمان بودن از آن جهت که با کلیشه های مرسوم همخوانی ندارد و تصویری از آن قهرمانی نیست که همیشه در ذهن خوانندگان بوده است . این تصویرگری در مورد سانکو پانزا نیز صدق می کند . سانکوپانزا در تقابل با دن کیشوت است ، مرد ابلهی که برای برآوردن آرزوهای خویش ، با دن کیشوت همراه می شود و با تمامی ابله بودنش ، باز چشم بیداری دارد و حقایق زمانه را می بیند . رویاهای دن کیشوت و دیده های سانکوپانزا ، تقابلی ست از سورئالیسم و رئالیسم .  چیزی که در تصویرگری عجیب سروانتس تقابلی می شود از تصویری که برداشت ها از آن متفاوت است . نوعی واگرایی دیداری ، شنیداری و عقلایی . و زیبایی ها از این جا می آید که رویا بر واقعیت چیره می شود و سانکوپانزا چندی بعد ، خود در مسخ و رویاپردازی، دن کیشوت را به کناری می اندازد . سرانجام این زمانه و جامعه است که قهرمان خویش را به گوشه ای می اندازند که بمیرد . زیبایی دیگر این جاست که قهرمانی برخاسته تا جامعه را نجات دهد که دیوانه شده و مسخ زده است . شاید اگر عقلی داشت به نجات این عقب ماندگی برنمی خاست و همین ناامیدی نویسنده را درباره ی وطنش نشان می دهد . سایر شخصیت های فرعی داستان ، هرکدام خرده داستانک هایی دارند که در دل رمان قرار گرفته اند . اما این خرده داستان ها به شدت وامدار ادبیات مرسوم زمانه ی سروانتس است . داستان هایی قدیمی و کلاسیک که از انسان هایی سنتی و کلاسیک نقل می شود . شخصیت پردازی زیبای سروانتس ( که البته به سنت رایج آن زمان ، در بسیاری از موارد از تیپ سازی فراتر نمی رود ) این است که داستان هرکس ، در واقع شخصیت اوست و عجیب این که دن کیشوت و سانکوپانزا شخصیت های مدرن و نامیرای این رمان هستند . سروانتس قهرمانش را تا اوج خواری پیش می برد و فقط در آستانه ی مرگ اورا از مسخ خویش ، نجات می دهد . مرگی که با وصیتی همراه می شود که خود گویای همه چیز است : داماد خواهر زاده اش نباید هیچ چیز از کتاب های پهلوانی بداند !

بعضی از صحنه های این رمان براستی فراموش نشدنی اند : صحنه ی تقابل دن کیشوت با  آسیاب های بادی ، گفت وگو های دن کیشوت و سانکو ، صحنه ی به هوا انداختن سانکو به آسمان در کاروانسرا ، به پادشاهی رسیدن سانکو و ... . این ها صحنه هایی هستند که فارغ از هرگونه تفسیری در یاد همه می ماند و راز ماندگاری رمان نیز همین است . این جاست که می بینیم راز نامیرایی دن کیشوت در شخصیت خود او و مهترش و حوادث داستان است .

خرده ای که  به سروانتس می  گرفتند ، عدم پرداخت به مسخ دن کیشوت است . مسخی که بعد از توصیف یکنواختی او به یکباره رخ می دهد ( و آیا همین جرقه ای نمی شود برای مسخ گره گوار سامسا در رمان کافکا ؟) و این چقدر رویکردی مدرن است برای نمایاندن مسخ آدمی . سروانتس شاید با مقدمه ای کوتاه ، دن کیشوت را مجنون کند و ولی شاید در تنها قسمت رمان که سروانتس به ایجاز روی آورده و از زیاده گویی دست برداشته ، همین قسمت است و چه زیبا نیز این کار را کرده . یک نوع شخصیت پردازی سینمایی برای قهرمانی که تا بیش از هزار صفحه ی دیگر ، همراه ماست . تصویرگری همین یکنواختی زندگی  دن کیشوت برای ما کافی ست که مسخ یکباره و رویاپردازی او را برای فرار از این یکنواختی باور کنیم و بپذیریم که او می خواهد به زندگی سراسر یکنواخت و بی حاشیه اش پایانی دهد و تولدی دوباره داشته باشد . حتی اگر این تولد دوباره با جنون او همراه باشد . سوالی که بوجود می آید این است که در این جامعه شاید همه به یکنواختی و عبثی دچار باشند ، پس چرا فقط دن کیشوت به یکباره به پا می خیزد ؟ جواب این است که او قهرمان رمان و قهرمان جامعه است . و بدا به حال جامعه ای که قهرمانش مجنونی باشد . اما انتخاب دن کیشوت دلایل دیگری نیز دارد . سروانتس در قهرمانش پاکی ، بی آلایشی ، جوانمردی ، صداقت و بی ریایی قرار می دهد . صفاتی که سرتاسر جامعه اش را فرا گرفته و او در همه ی تیپ های فرعی که در داستان قرار می دهد ، ردپایی از آن نیز می گذارد . دن کیشوت ، قهرمان سروانتس ، فاقد این صفات است و همین برای او کافی ست . حال می خواهد عقل درست و حسابی هم نداشته باشد .

هجو و نقد جامعه ؛آدم های فرعی این داستان همه صورتک هایی هستند که گاه تقدسی قدیس بار می یابند و گاه تا سطح پست ترین انسان ها پایین آورده می شوند ولی نکته این جاست که همه ملموس و باورپزیرند . سروانتس تلاش داشته که از هر طبقه ای و جایگاه و گروهی در داستانش داشته باشد تا ماکت کاملی از جامعه اش ارائه دهد  . در واقع سفر دن کیشوت در میان اسپانیا ، سفر سروانتس در وطنش است و او چون راهنمایی ما را در این سفر همراهی می کند . شاید همان تصویر مبارزه ی خیالی دن کیشوت با آسیاب های بادی ، تجسمی از مبارزه با جامعه باشد . در واقع اگر دقیق تر شوید ، دن کیشوت با خوددرگیری خویش ، جامعه را نیز درگیر می کند و این در واقع اشاره ی ظریف سروانتس به تباهی جامعه است . جامعه ای که در درجه ی اول عقب افتاده و درگیر خرافه های مذهبی و سنت های نادرست گذشته است . پیام سروانتس می تواند این باشد که جامعه ای این چنین بیش از هر چیز نیاز به اصلاح خویشتن دارد تا نیاز به قهرمان . قهرمانان زمانی می توانند کارساز باشند که اصلاح شخصیتی خود انسان ها ، آغاز شده باشد . این جاست که سروانتس قهرمانی را انتخاب می کند و آن را مضحکه ی عام و خاص می کند و او را تا انتهای بدبختی و حقارت می برد تا جامعه ای را به خود بیاورد . دن کیشوت قربانی جامعه است .

سبک :

با همه ی نوآوری ها باز هم به سنت کلاسیک است . شاید مهم ترین چیزی از دن کیشوت که برای خواننده ی امروز خواندن آن را دشوار می کند ، مونولوگ های طولانی  است که در فصل فصل رمان وجود دارد . نقطه ی قوت رمان ، حوادث و شیمی رابطه ی دن کیشوت و سانکو ست . طنز رمان بر جذابیت آن می افزاید و ابزار و الگویی می شود برای آیندگان که چگونه از طنز برای بیان واقعیت و آمیزش واقعیت و خیال استفاده کنند . سبک سروانتس بر مبنای این طنز استوار می شود و سرآمد سبک های قوی تری می شود که در قرن های هفدهم ، هجدهم و نوزدهم بوجود آمد . رمان به خصوص در جلد اول درخشان است و داستان را تا جمع شدن همه ی انسان های فرعی در کاروانسرا خوب پیش می برد ولی بعد سروانتس با قراردادن مونولوگ های چند صفحه ای و گفتن سرگذشت کامل هر کدام از آدم ها ، چنان رمانش را کشدار می کند که دیگر آزاردهنده می شود . به نوعی ، سروانتس نمی داند با این حجم انسان فرعی که در رمانش قرار داده می خواهد چکار کند .کاری که در قرن نوزدهم ،نویسندگان روسی بخوبی از پس آن برآمدند . البته این همه وامدار سبک روایی آن زمان است که حوادث و شخصیت ها ، منطق روایی نداشتند و اهمییت هرکدام در کامل بودن آنهاست و منطق داستانی آنها ، تحت تاثیر کلاسیک های یونان قدیم است . چیزی که به تدریج از بین رفت و در قرن نوزدهم با رئالیسم روسی ، دیگر فاتحه اش کاملا ً خوانده شد . رمان باز در جلد دوم جان می گیرد و جذابیت ها بیشتر می شود و با این که جز تکرار ، چیز تازه ای ندارد بر مبنای حوادث تازه ، خواننده را تا به انتها پیش می برد و با پایانی درخشان ، رمان را به انتها می رساند .

همه ی نویسندگان بعد از سروانتس تحت تاثیر دن کیشوت اند . این ادعایی بزرگ ولی درست است . این تاثیر ابتدا بر فرانسه و بعد در سرتاسر اروپا گسترش یافت. از مولیر گرفته تا ولتر و فلوبر در فرانسه ادامه یافت . در روسیه بر گوگول تاثیر شگفتی گذاشت . در واقع نزدیک ترین سبک را به سروانتس ، گوگول داراست که البته سبک او رویه ی مدرن این سبک زیباست و شاید بتوان همه ی رئالیسم روسی قرن نوزدهم و تا اندازه ای آثار بولگاکف را وامدار دن کیشوت دانست . تاثیر سروانتس بر کافکا ، سلین ، میشیما ، کوبوآبه ، موراکامی ، گونترگراس ، مارکز ، بورخس ، کالوینو ، ساراماگو ، پاموک ، جیمز جویس و ... غیر قابل انکار است پس پر بیراه نیست اگر بگوییم همه چیز از دن کیشوت شروع شد .

 

کتابنامه :

دن کیشوت ، سروانتس ، محمد قاضی ، انتشارات جامی   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط داريوش | 

بعضی رمان ها با تکرار نامشان جاودان می شوند ، با سوالی که با دیدن عنوان رمان در ذهنتان شکل می گیرد ، با هیجانی که از دانستن محتویات آن در شما شکل می گیرد و با خواندن سطوری که شما را با جریان کلمات خود همراه می سازند . در جست و جوی زمان از دست رفته . اولین چیزی که به یاد شما می اندازد زندگی ست . شاید نگاهی به ساعتتان بندازید و شاید به یکباره خاطرات خوب و بد زندگیتان جلوی چشمانتان ظاهر شود . این جست و جویی است در گذشته و یا نگاهی به آینده ؟ پاسخ ، مربوط به گذشته است . شاید چون ما وامدار مرگیم ، باید زندگی کنیم ، این همان چیزی است که سلین در مرگ قسطی اش ، بیست سال اول زندگی را تببین می کند و پروست در این شاهکار بزرگ قرن ، یک عمر را ؛ همان طور که در پایان این سفر عظیم ما زمان بازیافته رامی خوانیم . چیزی که گویی در نهایت ، نویسنده به آن دست یافته است .

نوشتن در مورد این رمان خود کتابی ست . نمی دانی از کجا شروع کنی ، مثل این است که بخواهی سنگ به سنگ اهرام مصر را توصیف کنی و واقعا ً  نمی دانی با این طوفان کلمات چگونه برخورد کنی ، واژه ی باشکوه برای این رمان کوچک است . شکوهی به مراتب بیشتر از کلیساهای جامع گوتیک، اپراهای واگنر و بتهوون  و تمامی اکسپرسیونیست ها . اما چیزی که بیش از هر چیز از این رمان دریافتم این است که تمامی کتاب از یک دغدغه ، نشئت می گیرد ، دغدغه ای به نام هراس از مرگ و ترس از مُردن و نگفتن آن همه واژه ای که روانت را می خورند . این جریانات برای مردم عادی قابل فهم نیست . این که مغرت پر از کلماتی باشد که خودشان را به در و دیوار می کوبند تا خارج شوند ولی نمی توانند ، زندگی را به حقارت می گیرند و خودشان را وقف توصیف و ذهن گرایی محض و تخیلی باورنکردنی می کنند که هیچ چیز را یارای مقابله با آن نیست . این گونه می شود که عظیم ترین توصیفات یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ ادبیات به شرح بیماری محدود می شود و با این هم موافقم که درصد زیادی از شاهکارهای ادبی پر از حالات انسان های بیمار است . از داستایوسکی و کافکا گرفته تا سلین و هدایت و میشیما و فاکنر و وولف و جویس ، انسان های عادی چیزی را خلق نمی کنندکه جاودانه شود و همیشه این متفاوت ها هستند که جاودانه می شوند . در جست و جوی زمان از دست رفته ، یکی از این متفاوت هاست .

درباره ی رمان همین بس که هفت جلد است و در این مقاله فقط فرصت می کنیم راجع به جلد اول آن یعنی (( طرف خانه ی سوان )) صحبت کنیم . به نظرمن دومین رمان برتر قرن ، بعد از اولیس است و این فقط سلیقه ی من است و یقینا ً بقیه نظر دیگری نسبت به این خواهند داشت ولی شکی نیست که این دورمان ، همیشه برتارک ادبیات مدرن می درخشند و همراه با برادران کارامازوف داستایوسکی و جنگ و صلح تولستوی ، بزرگترین وعظیم ترین رمان های تاریخ ادبیات را شامل می شوند .

نخست به سبک شناسی این اثر می پردازیم : رمان  سبک سیلان ذهن را دارد، منتها با تفاوت هایی که هر کدام از نویسنده هایی که در این سبک نوشته اند ،  دارند . سبک پروست بیشتر بر پایه ی توصیفات خارجی و روایت خطی داستان است . او مانند وولف فکر قهرمانش را در پاره ای از زمان به دام نمی اندازد و از او نظر نمی خواهد . قهرمان او فقط روایت می کند . او یک قهرمان دارد و این قهرمان گاه اول شخص به توصیف می پردازد و گاه در نقش یک سوم شخص ظاهر می شود . ما تلاقی سوم شخص و اول شخص را داریم ، منتها در این جا هم ، سوم شخص به درون ذهن قهرمانش رفته و از جانب او سخن می گوید . پس روایت در جست و جوی زمان از دست رفته ، روایتی تکی است و مانند آثار فاکنر و وولف ، جمعی نیست . این قهرمان اصلی داستان است که از دوران طفولیت تا بزرگسالی به روایت می پردازد و فقط جای این راوی ها، به ظاهر تغییر می کند و او گاهی می بیند ، گاه می شنود و گاه تصور می کند و گاه به هاله ای از کابوس و الهام و رویا فرو می رود و برداشت های خویش را به تصویر می کشد . مهم ترین عنصر در سبک سیلان ذهن ، در کنار شخصیت  پردازی راوی ، زمان است . با این وجود روایت زمانی جستجو ، فاقد پیچیدگی های زمانی آثار وولف است . پروست در کنار دست کاریهای زمانی که در روایتش می کند ، رشته ی کلام را از دست نمی دهد و خواننده ی خود را چندان درگیر یافتن زمان ها نمی کند . برای او خود زمان اهمیت کم تری نسبت به شخصیت ها و مکان ها دارد . ریتم روایت ، یکسان است و از منطق خوبی برخوردار است . پس خواننده ی او از نظر درک زمانی چندان دچار مشکل نمی شود و چالش اصلی خوانند ه ی این رمان ، روایت شخصیت ها و مکان هاست و زمان ، حلقه ی ارتباطی این هاست که به رمان، شکل داستان می دهد . به خاطر همین است که اعتقاد دارند که می شود رمان را از هرجایی شروع کرد و خواند . چون رمان همچون دیگر رمان های سیلان ذهن ، داستان محور نیست و این اهمییت و تاکید بیشتر آنها بر زمان  نیز به همین دلیل است که  جنبه ی داستانی رمان از بین نرود و از فرم رمان خارج نشود . این رمان از دیگر رمان هایی از این دست ، کم تر ریشه در داستان دارد و همه ی آن حدیث نفسی سترگ و باورنکرنی ست .  جلد های مختلف این رمان نیز همین ویژگی را دارند و در هر کدام ،  جداگانه در کلمات می توان شیرجه زد ، بدون این که هراسی داشته باشید که چیزی را از دست داده اید . با این که فرم آن سریال گونه است ولی به هیچ وجه ریشه در زنجیره های داستانی کلاسیک ندارد . شاید این سوال برای ما پیش بیاید که اگر راوی یکسان است ، پس چگونه می شود که او از کورترین نقاط زندگی اشخاصی چون سوان آگاه است ؟ سوالی بجاست و در تمامی مدت خواندن این رمان با من همراه بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگر این گونه نبود که اصلا ً سیلان ذهن نمی شد . راوی زندگی این شخصیت ها را ، که در زندگی اش تاثیر بسزایی دارند ، را دیده و از آنها شنیده و بعد تجزیه و تحلیل کرده ، حتی خودش را به جای آنها گذاشته تا درنهایت به این نتایج رسیده و در قالب داستانی آورده است . پس او نه تنها زبان خودش و بیان کننده ی حدیث نفس خویش است ، بلکه زبان دیگران و حدیث نفس آنان نیز است .

در تبیین درون مایه ی یک رمان ، مهم ترین نکته در درجه ی اول این است که بنیان های رمان بر چه اساسی ست . بنیان های جست و جو براساس بیماری ، ترس از انزوا و فراموشی و ضعف اراده ، دلشوره و البته عشق است . رمان در همان آغاز این تصورات را برای ما آشکار می کند :

(( دیر زمانی زود به بستر رفتم . گاهی ، هنوز شمع خاموش نکرده ، چشمانم چنان  زود بسته می شد که فرصت نمی کردم با خود بگویم :  دیگر می خوابم. و نیم ساعت بعد ، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می شدم ...)) این حس از همان آغاز به خواننده منتقل می شود . رمان با خواب و رویا شروع می شود و رویای خلق چیزی ، گونه ای رویای خودکفا گونه ، آنجا که چند لحظه بعد می گوید : ((... گاهی ، به همان گونه که حوا از دنده ی آدم پدید آمد ، در خواب زنی از کشیدگی رانم زاییده می شد . لذتی که می رفتم بچشم او را پدید می آورد و می پنداشتم که آن لذت از اوست . تنم که گرمای خودش را در او حس می کرد ، می خواست با او درآمیزد ... ))

چند صفحه ی اول رمان انسان را شوکه می کند ، چیزی شبیه به پیچیده ترین فلسفه ها و آن قدر ملموس که ما را به شک می اندازند که آیا این ها ریشه در واقعیت دارند یا همه تصوری واهی ست ؟ زبان ، زبان کودکی ست که بسیار بزرگ می نماید ، بعد توصیف ها شروع می شود ، توصیف هایی که بزرگترین دغدغه ی راوی را هر چند وقت یکبار نشان می دهد : عشق به مادر که اودیپی نیست ولی این جور می نماید و بیش از هر چیز ریشه در ترس او از انزواست .

فصل اول رمان ، کومبره است . منطقه ای ییلاقی که حوادث در آنجا رخ می دهند . دل شوره ی نویسنده در ادامه بیشتر می شود و در جایی به صراحت به آن اشاره می کند :

((... تنها کسی از ما که آمدن سوان برایش مایه ی دلشوره ای دردناک شد من بودم . چون در شبهایی که غریبه ای ، یا فقط آقای سوان ، در خانه مان بود ، مادرم به اتاق من نمی آمد ...))

چندین صفحه بعد او با سوان  ارتباطی ذهنی برقرار می کند و او را یک همدرد می پندارد . جایی که از مادرش در مهمانی دور است و برای او یک یادداشت می فرستد :

(( ... فکر می کردم که اگر سوان یادداشتم را می خواند و از هدف نوشتنش بو می برد ، از دلشوره ای که حس کرده بودم خنده اش می گرفت ؛اما برعکس بعدها فهمیدم که ، دلشوره ی همسانی سالهای سال او را رنج داده بود و شاید هیچ کس به خوبی او نمی توانست حال مرا بفهمد ؛ دلشوره ی زمانی که حس می کنی آنی که دوست می داری دور از تو در جایی خوش است و دستت به او نمی رسد ، را از عشق آموخته بود )) شاید سوان الگویی از زندگی آینده ی او باشد به همین دلیل او خود را موظف می کند که عشق سوان را برای ما به طور کامل توصیف کند .

این جملات انگیزه ی راوی برای روایت عشق سوان می شود و او با این همذات پنداری یک عشق کلاسیک را با همه ی پستی ها و بلندی هایش در فصل بعدی روایت می کند که در جای خویش به آن اشاره می کنیم . در ادامه به توصیف های او از کومبره و روابط حال و گذشته ی خانواده ی اشرافی اش ، گوش می دهیم . این روایت ها ، تصویری اکسپرسیونیستی از اشراف فرانسه و زندگی فرانسویان در برهه ای طولانی از تاریخ می دهد و یکی از موارد شهرت رمان نیز همین توصیفات دقیق و حیرت انگیز است . شاید زیباترین توصیفات او ، ترسیم زندگی یکنواخت و ملال آور عمه اش در کومبره است که باشیرینی های خاصی همراه است . نکته ی دیگر در مورد این فصل ، حس آمیزی هایی ست که در جای جای صفحات آخر رمان وجود دارد  و هرچه به پایان فصل نزدیک می شویم بیشتر می شود . راوی کتابخوانی قهار است . براستی یکی از توصیف های او در مورد تغییر عقیده دادن خودش و خانواده اش در مورد یکی از اشراف خواندنی ست :

(( ... این حرکت تند ، کپلهای لوگراندن را که گمان نمی کردم آن قدر گوشتالو باشد به حالت موجی چموش و عضلانی جابه جا کرد و نمی دانم چرا این لرزش ماده ی خام ، این موج گوشتی ، که هیچ معنویتی را بیان نمی کرد و تنها شتابی از حقارت می تکانیدش ، ناگهان به فکرم انداخت که شاید لوگراندن با آن چیزی که ما از او می شناختیم یکسره تفاوت داشت ...))

او در ادامه دچار یک عشق بچگانه به دختر سوان می شود و اندیشه های او در مورد گرمانت ها و رابطه ی آنها با سوان نیز به این شکل دیگری می دهد . پس همه چیز برای آشنایی بیشتر ما با سوان آماده می شود پس در فصل بعد به عشق سوان می پردازد .

عشق سوان ، فصلی است که ترسیم کننده ی عشقی کلاسیک و بسیار شبیه عشق های قهرمانان داستایوسکی ست . همه ی اصول کلاسیک یک عشق ناکام به تصویر کشیده می شود و چیز تازه ای ندارد ولی نکته ای که آن را خواندنی می کند ، سیلان ذهن عاشق سوان است که در نوع خود شاهکاری در بسط تمامی واژه هایی ست که هر کسی غیر از پروست می توانست از آن مزخرفی بسازد که سرشار از وراجی و خزعبل تکراری باشد ؛ ولی او با سبک حیرت آور خویش به تمامی صحنه های آن وامی دارد . گویی که یک فیلمی که صدها بار دیده ایم را با روایتی دیگر و با کارگردانی نفری دیگر، ببینیم و از دیدن آن لذت ببریم . این هنر پروست است . شاید زیباترین پاراگراف این بخش ، همان قسمت پایانی رمان است . جایی که سوان خسته و ناامید و حسرت زده از گذشته ی خویش این واژه ها را با خود می گوید :

((...فکرش را بکن که این همه سالهای زندگی ام را هدر دادم ، مرگ خودم را خواستم ، بزرگترین عشق زندگی ام را برای زنی گذاشتم که ازش خوشم نمی اومد و به من نمی خورد ))

این پایان عشق سوزان سوان است . عشقی که راوی را وامی دارد که زندگی سوان را به تصویر بکشد . او با او همدردی می کند . حلقه ی اصلی داستان جستجو ، عشق است . این زنجیره ی عشق است که شخصیت های جست وجو را به هم پیوند می زند . شخصیت هایی که در جریان زمان ، با عشق به هم نزدیک می شوند و این نزدیکی ، هم مادی و هم معنوی ست .

فصل پایانی رمان که کم ترین حجم آن را تشکیل می دهد ، فصل (( نام جاها ؛ نام )) است . فصلی که پیوست های جلد اول رمان است . جایی که پروست نتوانسته عشق راوی را به دختر سوان به پایان برساند . در این فصل است که ما با حقیقتی مواجه می شویم : عشق ناکام سوان به ازدواج او انجامیده است .  او در عشق شکست خورده ولی با او ازدواج کرده است و سربستیگی های نویسنده در این مورد بالاخره آشکار و عیان می شود . در این فصل نویسنده خواسته ، راوی نوجوان را  نخست با جهان خارج روبرو و آشنا گرداند و بعد او را درگیر عشق کند . عشقی که به تفصیل در جلد بعدی ، در سایه ی دوشیزگان شکوفا به تصویر کشیده می شود . این زمانی ست که راوی تاحدی از انزوای خویش خارج می شود  ؛او در آستانه ی  عشقی آتشین است و تصاویر را به خاطر می سپارد :

(( ... یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست ؛ و افسوس که خانه ها ، راهها ، خیابانها هم ، چون سالها ، گریزانند . ))

این جمله ی پایانی کتابی ست که خواندنش بر تمامی عمرتان اثر می گذارد . در جست و جوی زمان از دست رفته ، رمانی برای همه کس و هیچ کس است. اگر عاشق باشید کلمات آن را می بلعید ، پس عاشق نشوید !!!! وگرنه مجبورید چند هزار کلمه و میلیون ها تصویر را به خاطر بسپارید .

مهدی سحابی یادگار دیگری از خویش برجای نهاده است . یادگاری که فراموش نشدنی می نماید .

کتاب نامه :

در جست وجوی زمان از دست رفته ، جلد اول ، طرف خانه ی سوان

مهدی سحابی ، نشر مرکز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:35  توسط داريوش | 
تاراس بولبا

شنل

یادداشت های یک دیوانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:32  توسط داريوش | 
آیا کسی می تواند با ادبیات آشنا باشد و این رمان را به عنوان بزرگترین شاهکار کلاسیک انتخاب نکند ؟

براداران کارامازوف داستایوسکی  و جنگ و صلح تولستوی ، بدون شک اوج شکوه ادبیات داستانی را در قرن نوزدهم می نمایند . آن هم در روسیه ی به جا مانده از رئالیسم گوگول، رئالیسمی که در این دو اثر به حد اعلای قدرت و انسجام رسیده و به چنان مرتبه ای رسیده که می تواند بر ادبیات اروپا آقایی کند . به شخصه با تمام علاقه ای که به جنگ و صلح دارم ، برادران کارامازوف را ترجیح می دهم . این به علاقه ی شخصی ام به داستایوسکی بر نمی گردد ، نه ، رمان خودش گویای همه چیز است . اوج جریان فکری داستایوسکی در این رمان متبلور شده است . جریانی که ادبیات بعد از او را به شدت تکان داد ، تاثیر عظیمی بر فلسفه و روان شناسی بعد از خود نهاد و چه بسیار نویسندگانی که با خواندن آثار او الهام گرفتند و به ادبیات رو آوردند . از فلاسفه ای چون نیچه  تا فروید روان شناس و نویسندگان متعددی چون میشیما ، بوکوفسکی ، سلین ، کافکا و ... همه و همه از او تاثیر گرفتند . تاثیری که به شکل گیری جریان خاص و بعضا ً چپ ادبیات منجر شد .

برادران کارامازوف دقیق ترین طرح رمان را در میان آثار داستایوسکی دارد . این از شخصیت های بی شمار رمان بر می آید . داستان اصلی شاید حول محور سه برادر باشد ولی آن قدر شخصیت های فرعی را ما در این رمان می بینیم که گاه شخصیت های اصلی کم رنگ می شود . این همان حربه ای ست که داستایوسکی در رمانی چون آزردگان به کار می برد و داستانش را از طریق کم رنگ کردن و پر رنگ کردن شخصیت اصلی رمان پیش می برد . اما در ادبیات روسیه فقط تولستوی می تواند از نظر شخصیت پردازی با او مقابله کند ( بگذریم از تفاوت های اساسی که این دو نویسنده با هم دارند ) . در رمان ابله شخصیت ها محدودند و حول قهرمان داستان می گذرد . در قمارباز هم به همین ترتیب ، اما ما در رمان برادران کارامازوف ،  با خیل عظیمی از شخصیت ها روبروایم که همه حول سرنوشت سه برادر و پدرشان ، نقش خود را ایفا می کنند  . این اولین چیزی ست که به هنگام خواندن رمان ، ذهن ما را به خود مشغول می کند .

رمان با جمله ای از انجیل شروع می شود :

(( آمین ، آمین ، به شما می گویم که اگر دانه ی گندم که در زمین افتد نمیرد ، تنها ماند : اما اگر دانه بمیرد ، ثمر بسیار آرد ))

از این جملات و تلمیح ها ما در این رمان بسیار می بینیم و این روحیه ی مذهبی داستایوسکی را از بیش از پیش نمایان می سازد . شاید هم بیشتر ریشه در شخصیت مذهبی آلیوشا برادر کوچک است که در پایان جلد اول رمان است که از رهبانیت دست می کشد و به اجتماع برمی گردد . او شخصیت اول رمان است . شخصیتی که به قهرمانان نمی نماید ولی داستایوسکی او را شخصیت اول رمانش انتخاب کرده است . به همین دلیل است که در دیباچه ی رمان خود نویسنده این را گوشزد می کند که شاید خواننده در سراسر رمان این سوال را از خود بکند که چرا من آلیوشا را به عنوان قهرمان انتخاب کردم و او به راستی چه ویژگی عمده ای دارد ؟ جواب این سوال در رئالیسم داستایوسکی و شخصیت پردازی او نهفته است و هم چنین پیامی که او می خواهد از این طریق به ما دهد . نخست باید بگویم که اصولاً رئالیسم یعنی شخصیت های خاکستری و این نظر بیش از هر نویسنده ای در آثار داستایوسکی متبلور است . شخصیت های او به هیچ وجه کامل نیستند و هر کدام مشکلی  دارند ، گاه صرع ، گاه مشکلات روانی ، گاه میخواره و زنباره ، ما هرگز شخصیت کاملی نداریم . این اصل اوست . حتی پدر زوسیما که شخصیتی روحانی و آسمانی در این رمان است هم گذشته ای تلخ و گناهبار داشته است . این همان روانکاوی خاص داستایوسکی است که اصولا ً انسانی را چون ادبیات رمانتیسم متبلور و روحانی به تصویر نمی کشد .

دیگر این که به اعتقاد خیلی ها ( از جمله خود من ) این رمان وصیت داستایوسکی به روسیه است . او از هر طیف و طبقه ای در این رمان نماینده ای دارد و هر کدام را به تصویر کشیده است . آلیوشا شخصیتی ست که داستایوسکی به او دل بسته است تا روسیه را اصلاح کند . قهرمانی شاید ضعیف  که در آن وانفسا باید بار پیشرفت روسیه را به دوش بکشد . شاید چیزی شبیه نفوس مرده ی گوگول و آرزویی که او در پایان رمان می کند ، ما در پایان رمان برادران کارامازوف کودکان را در کنار قبر دوستانشان می بینیم که به آلیوشا می گویند :

(( تمای عمر دست به دست هم می دهیم ، آفرین بر کارامازوف !!))

رمان با روایتی از تاریخچه ی فامیلی کارامازوف شروع می شود و ما در همان آغاز با دلقک بازی های فئودور پائولوویچ آشنا می شویم . ما در این بخش است که  با بخشی دیگر از رمان آشنا می شویم و آن چیزی نیست جز دلقک بازی های شخصیت های رمان که بار اعظم آن بر عهده ی پدر و ماکسیمف و تا اندازه ای دیمیتری ست . این عنصر طنز رمان است که بیش از پیش ادای دین داستایوسکی به گوگول به شمار می رود . در این میان ،دلقک بازی ای که در حضور پدرزوسیما انجام می شود در نوع خود شاهکاری به شمار می رود .

دیگر عنصر داستان شیطان است که در جاهایی از رمان به سراغ قهرمانان می رود و آن ها را از راه بدر می کند . اولین بار در داستان مفتش اعظم است که او را می بینیم و اوج آن در حمله های روانی ایوان است که ایوان او را به صورت انسانی می بیند و با او هم کلام می شود و سرانجام به دیوانگی او می انجامد .

اصلی ترین حادثه ی داستان پدرکشی است ولی هیچ کدام از برادران پدر را خود نکشته اند ولی به روند قتل کمک کرده اند . اگر در معنای سمبلیک ،پدر را روسیه بدانیم و پسرانش را طیف های مختف روسیه، به یک زیبایی سحرآمیز می رسیم . پسر اول به اتهام مرگ پدر به سیبری تبعید می شود ، ایوان دیوانه می شود و فقط آلیوشا باقی می ماند . او امید روسیه است و اوست که باید روسیه را نجات دهد . روسیه ای که از دست رفته است .

زنان در این رمان چون دیگر رمان های داستایوسکی هیستریک ، دمدمی مزاج ، حسابگر و دردسرساز هستند . کاتریناایواننا ، گروشنکا ، مادام خوخلاکف ، لیز و بقیه همه و همه این چنین اند . هیچ نویسنده ای در تاریخ ادبیات در روان شناسی زنان به اندازه ی داستایوسکی  متبحر نبوده و نیست . شناخت او بسیار به اعتقادات شوپنهاور نزدیک است .

رمان سراسر پیش بینی هایی ست که  حیرت انگیز می نماید . رشد و زمینه سازی سوسیالیسم در رمان به وضوح دیده  می شود و با به تصویر کشیدن شخصیت هایی چون کولیا ، نوجوانی بسیار باهوش که اعتقادات سوسیالیستی دارد ، به این زمینه سازی ها دامن می زند . شاید همان اتحادی که در آخر رمان نزد کودکان دیده می شود نوعی گرایش به سوسیالیسم باشد که استادانه و در لفافه به تصویر کشیده شده است .

جلد اول سرشار از زمینه سازی هایی ست که به توفان ، یعنی قتل فئودور پائولوویچ منجرمی شود . جلد دوم سرشار از صحنه هایی ست که در تاریخ ادبیات بی نظیر است . ردپایی از جنایت و مکافات در زمانی که دیمیتری را دستگیر می کنند ، دیده می شود . جایی که دیمیتری از گناهی ناکرده به خود می پیچد و درگیری های فکری اش او را عذاب می دهد . شاید به نوعی چون محاکمه ی کافکا :

(( ...توجه کنید آقایان ، به شما گوش می دهم و رویایی وجودم را تسخیر کرده است . گاهی این رویا را می بینم ...اغلب این را می بینم – همیشه همان است ... و آن اینکه کسی دنبالم افتاده ، کسی که سخت از او می ترسم ... باخفت پنهان می شوم ، و بدتر از همه این که ، او همه اش می داند کجا هستم ، اما از روی عمد وانمود به ندانستن می کند ، تا عذابم را طولانی کند ، تا از وحشت من لذت ببرد، و این همان است که شما می کنید ، بی کم و کاست !! ))

و چندی بعد اوج پوچی انسان و نومیدی دیمیتری را از زبان کالگانف ، دوست او می شنویم :

(( ... این آدم ها چیستند ؟ ببینی آدم ها پس از این چه می شوند ؟ در آن لحظه میل به زیستن نداشت . مرد جوان در اندوه خویش گفت : ارزشش را دارد ؟ ارزشش را دارد ؟ ))

اما قاتل واقعی اسمردیاکف نوکر است . اما این حقیقت هیچ وقت آشکار نمی شود و دادگاه آن را نمی پذیرد و دیمیتری محکوم و به سیبری تبعید می شود .

روایتی فرعی از کودکان و به خصوص کولیا و اوج حوادث داستان در دادگاه ، نطق هایی باشکوه از دادستان و وکیل مدافع و سرانجام پایان داستان که مبهم و کاملا ً خاکستری به پایان می رسد ، همه و همه یادآور شکوه رئالیست داستایوسکی ست . رمان آن قدر ویژگی خاص دارد که از هر نظر لایق عنوان بهترین رمان قرن نوزهم به شمار می رود .   

برادران کارامازوف قرار بود با ترجمه ی مستقیم از روسیه توسط زنده یاد مهری آهی ترجمه شود که با مرگ آن مرحوم ، کار متوقف شد . اما صالح حسینی آن را با ترجمه ای دقیق از انگلیسی ترجمه است . ترجمه ی قدیمی تر از آن نیز توسط مشفق همدانی انجام شده است که  از زبان فرانسوی ست .

 

کتاب نامه :

برادران کارامازوف ، فئودور داستایوسکی ، صالح حسینی ، انتشارات ناهید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 18:48  توسط داريوش | 

باباگوریو بالزاک، تجلی رئالیسم بالزاکی در ادبیات فرانسه است . اوج کار بالزاک ، کتابی که به مراتب از دیگر آثار او پخته تر و واقعی تر است . رمانی که خود بالزاک را هم به گریه انداخت واو در پایان رمان ، آشفته و پریشان ، چنانچه به تماشای تراژدی ای رفته باشد بر تلخی دست رنج خویش گریست . بالزاک بدون تردید اولین نویسنده ی رئالیسم ادبیات فرانسه است . در چه زمانی ؟ در زمانی که ادبیات اروپا و به خصوص فرانسه در سیطره ی رمانتیک ها بود و هنوز رئالیسم روسی که توسط گوگول پایه ریزی شده بود ، در ادبیات اروپا چنان مطرح نبود و رئالیسم انگلیسی ضعیف و کم جان بود.پس نباید چندان براو خرده بگیریم که واقع گرایی اش با رگه هایی از رمانتیسم همراه باشد . این با پایان های دراماتیک رمان هایش نمودار می شود . او چون فلوبر خواننده را در ورطه ای از پوچی و ناامیدی رها نمی کرد . او قهرمانانش را از میان طبقات مختلف فرانسه انتخاب می کرد . قهرمانانی که از بطن جامعه اند و برای خواننده ملموس ، شاید جذاب نباشند ولی واقعی هستند و ما ، هر روز با آنها سر و کار داریم . کاری به نوآوری های دیگر این نویسنده ی بزرگ نداریم و به رمان باباگوریو می پردازیم .

رمان باباگوریو با یک ساختار جدید شروع می شود . توصیف صِرف یک پانسیون ، آن هم نه در یک خط و دو خط یا بیشتر ، این توصیف در حدود بیست صفحه به طول می انجامد . با انسان هایی که در پانسیون هستند . این جاست که نمادگرایی بالزاک نیز آشکار می شود . پانیسون در معنای  خاص تر پاریس و انسان های آن هر کدام نماینده ی طبقه ای از اجتماع بورژوازی آن زمان فرانسه است . در این میان طبقه ی اشراف است که دست نیافتنی می باشد و هر کدام از قهرمانان رمان در جست و جوی راهی برای رسیدن به آن است و یا به نوعی در ارتباط با آن هاست . این تقابل که آرزوی هر کدام از ساکنین  پانسیون این است که به تعامل تبدیل شود ، تا پایان رمان وجود دارد. هر کدام از ساکنین این پانسیون داستانی دارد که به موازات داستان شخصیت اصلی رمان یعنی اوژن ، روایت می شوند . اوژن جوانی ست شهرستانی که خانواده ی متوسطش او را برای تحصیل به پاریس فرستاده اند . پاریسی که چون غولی بزرگ و در عین حال بی رحم و پر زرق و برق خودنمایی می کند . این تقابل و جنگیدن با پاریس برای اثبات خویشتن همیشه با قهرمانان بالزاک همراه است . اوژن بلند پرواز سعی دارد که به اشراف بپیوندد ، عاشق یکی از همین زنان اشراف می شود که دختر باباگوریو است . باباگوریو یکی از همین ساکنان پانسیون است . پیرمردی که کسی از گذشته اش خبری ندارد . او در گذشته کارخانه دار ثروتمندی بوده است که همه ی ثروتش را به عنوان جهیزیه به دخترانش داده و اینک از سوی آنها طرد شده است . این جاست که سرنوشت این دو با هم پیوند می خورد . اوژن درگیر ماجراهایی می شود که بیش از پیش تاثیرپذیری بالزاک را از ادبیات زمان خویش نشان می دهد . حوادثی که سرانجام با مرگ باباگوریو پایان می یابد و جوانی رمانتیک چون اوژن را می بینیم که دستانش را رو به  پاریس گرفته و نفرتش را نسبت به آن اظهار می کند . شاید این رمان مسخ رویاپردازی باشد ، رویارویی رئالیسم و رمانتیسم ، این زندگی ست که به تصویر کشیده می شود . تقابلی که با مرگ و نومیدی و رسیدن به تلخی نابودگری همراه است . شخصیت های فرعی رمان با استادی پرورانده شده اند . هرکدام داستانی دارند . گاه این روایت ها و داستان ها با روند اصلی رمان تداخل دارند و با آن گره می خورند و گاه چون روایتی موازی ادامه می یابد . این فرعیات چون فرعیات زندگی، واقعی می نماید . اوژن چون آونگی بین اشراف و طبقه ی واقعی خویش در نوسان است . او پایین تر نمی رود و به طبقه ی فقرا نمی پردازد . این یکی از شاخصه های رئالیسم قرن نوزدهم است . یعنی پرداختن به زندگی طبقه ی متوسط و تقابل آنها با اشراف . این درون مایه ی همه ی رمان های بالزاک را تشکیل می دهد . این تقابل گاه جذاب و گاه تلخ است ولی بیشتر اوقات واقعی می نماید . بالزاک تا توانسته طبقه های مورد علاقه اش را در این رمان نمایانده و آن ها را بسیار ملموس به خوانندگان خویش تقدیم می کند .رئالیسم فرانسوی در اول راه خویش با این رمان رنگی دوباره گرفت . رئالیسمی که چندی بعد با فلوبر به اوج خود رسید و بعد زمینه برای ناتورالیست زولا و بعد تر در قرن بیستم برای اگزیستانسیالیت سارتر فراهم شد .  

 

کتاب نامه :

باباگوریو ، اونوره دوبالزاک ، مهدی سحابی ، نشر مرکز

( این کتاب قبل تر با ترجمه ی استاد م.به آذین نیز به چاپ رسیده است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 11:27  توسط داريوش | 
به راستی چه کسی می تواند مانند فلوبر این قدر ساده و تلخ بنویسد ؟ نه ، اشتباه نکنید ، مادام بوواری از هر نظر از تربیت احساسات فلوبر پایین تر است ، ولی معروفیت این رمان به مراتب بیشتر از تربیت احساسات است . شاید بیشتر به محتوای آن برگردد ، محتوایی که تازه در سالهای نیمه ی قرن نوزدهم باب شده بود و مسائل این چنینی ، یعنی خیانت زن به شوهر و در کل فیزیولوژی و روان شناسی زن و زناشویی ، تازه داشت وارد ادبیات می شد . پیشگام این جریان ، بالزاک ، بود . کسی که با نوشتن رمان هایی مثل زنبق دره ، زن سی ساله و فیزیولوژی زناشویی ، با بی پردگی رئالیسم خاص خود ، فرانسویان را از خواب رمانتیسم بیدار کرد . البته هرگز این سبک در زمان خویش مورد استقبال چندانی قرار نگرفت و تنها چهره ی این زمان ، همان بالزاک بود . اما در ادامه چهره ای ظهور کرد که تمامی جریانات ادبی بعدی به نوعی وامدار او و رمان های اصلی او یعنی تربیت احساسات و مادام بوواری قرار گرفتند .

مادام بوواری داستان زنی ست که از زندگی خویش راضی نیست ، قانع نیست و نمی تواند زندگیش را با یک مرد سپری کند ، این از دردسرهای سی سالگی زنان است که به گذشته ی خویش می نگرند و بر سر دوراهی ای قرار می گیرند که وفادار بمانند و یا تن به فاسق دهند . این دوراهی ها و تصمیم های قهرمانان است که مفاهیم فلسفی جدیدی را در ادبیات به وجود آورد . هیچ زن و مردی نمی توانند ادعا کنند که در تمامی سالهای زندگی خویش به یکدیگر علاقه مند باقی می مانند و یا حتی نمی توانند بگویند که به زنان و مردان دیگر فکر نکرده اند . این یک چیز بدیهی ست . اما رویکرد نویسندگان مختلف در قبال این تفکر متفاوت بوده است . مادام بوواری شاید شاخص ترین رمان در این جریان باشد که رویکردی بیشتر حکیمانه و نه اومانیستی در پیش گرفته است . قرن نوزدهم هنوز زمانی بود که قباحت این کار بسیار زیاد تلقی می شد . همان طور که ما در زنبق دره می بینیم که زن در مقابل تمایلات شهوانی خویش تقوا پیشه می کند ولی در پایان عمر خویش حسرت می خورد . این دوگانگی شاید بالزاک را از دیگر همتایان خویش متمایز می کند . اما فلوبر خیانت های اِما ، قهرمان داستان را ، با زوال خاندان در دوخط موازی قرار می دهد یعنی او خیانت را زمینه ای برای زوال و فساد خاندان می داند . سست شدن بنیاد خانواده ها ، البته من با این موافق نیستم و فکر می کنم زن و شوهر از هم جدا شوند به مراتب بهتر از این است که به یکدیگر خیانت کنند . البته در سر راه این ها مشکلاتی هست :

طلاق ممنوع بود ، زنان هنوز قدرتی در اجتماع نداشتند و هنوز بنیان خانواده آن قدر مقدس بود که هرگونه جدایی گناهی کبیره محسوب می شد . این ها دلایلی بود که اروپا را از همان زمان به رسم معشوق و معشوقه گیری انداخت . فلوبر  با همان نگاه پوچ و تلخ خویش ، این ها را حکیمانه می نگرد و با بی رحمی و سادگی کلمات را از پی هم می آورد و قهرمانان خویش را به ورطه ای هولناک می اندازد .

بزرگترین مشکل شارل بوواری ، این است که خیلی انسان خوبی است !! همیشه به انسان های خوب خیانت می شود . او مردی ست که نمی تواند به جز نقش یک پدر خوب و یک شوهر خوب کس دیگری باشد . البته او دکتر خوبی هم نیست و یک مرد ایده آل ، آن هم در چشم زنان نیست .و اِما زنی ست که اینک در آستانه ی سی سالگی از خواب و غفلت دوشیزگی و آن باورها و مزخرفات کاتولیکی و دینی برخاسته و سعی در ارضای شهوات و آرزوهای فروخفته ی خویش دارد . همه چیز برای یک خیانت فراهم است . می بینید ، این گونه است که زناشویی به شکست می انجامد .

این تفکر بعدا ً به طور کلی با افکار پست مدرنیسمی و اومانیستی جایگزین شد و آزادی های جنسی برای زن و شوهر به عنوان چیز عادی تلقی شد . تلاش امثال فلوبر نتوانست اخلاقیات سست اروپا را تغییر دهد .

در اهمییت این رمان همین بس که یوسا کتابی را در نقد آن نوشته ( عیش مدام ) . این کتاب همراه با تربیت احساسات ارکان اصلی سبک فلوبر را تشکیل می دهند .

کتاب نامه :

مادام بوواری ، گوستاو فلوبر

( این کتاب با ترجمه های م.به آذین ، مهدی سحابی ، محمد مهدی فولادوند و ... به چاپ رسیده است )

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 11:52  توسط داريوش | 
آلن پو را از چند جهت پیشگام می دانند . نخست از آن جا که او بدون تردید یکی از پیشروان داستان کوتاه ست . داستان های کوتاهی که او نوشته سرآغاز داستان کوتاه مدرن تلقی می شود . او بعد از گوگول این کار را شروع کرد . اما سبک او خاص ترین سبکی ست که علی رغم تلاش های بسیار برای رسیدن به سبک و حتی اندیشه های او ، کم تر به آن دست یافته اند .

آلن پو را بزرگترین ژانرساز ادبیات می دانم . کسی که به تنهایی چندین سبک را از طریق داستان های کوتاه خویش وارد ادبیات کرد :

داستان های پلیسی ؛ او ژانری را بوجود آورد که شاید تا سالها محبوب ترین ژانر ادبی و بعدا ً سینمایی باقی ماند . داستان های پلیسی که او نوشت ، به مفهوم خاص پلیسی نیست ولی رهگشای نویسندگانی چون کانن دویل ( خالق شرلوک هلمز ) و آگاتا کریستی ( پوارو و مارپل ) شد که این سبک را به حد بالای خویش رساندند . البته قبل از پو نیز تلاش هایی در این باره رخ داده بود ولی هیچ کدام به پختگی آثار او در قرن نوزدهم نبود .

ژانر جنایی –پلیسی او بسیار با جنایت هایی دهشتناک و گاها ً سادیستی همراه است . وارد کردن مالیخولیا در این داستان ها و قاتلانی دیوانه و نهراسیده از مرگ در همه ی جای این داستان ها دیده می شود . به تصویر کشیدن روان و وجدان قاتل بسیار تکان دهنده است . او آن را استادانه رقم می زند . ما تبلور تلاش او را در این راه در شاهکار عظیم داستایوسکی یعنی جنایت و مکافات می بینیم . اما تصویر گری او در داستان هایش به همین جا محدود نمی شود . در داستان های او شاید اولین چیزی که یک خواننده ی حرفه ای حس می کند این است که سبک داستان یک دست نیست . گویی داستان توسط دو زبان روایت می شود ، زبانی که خواننده را به وحشت می اندازد و او را گرفتار ترسی بزرگ از قتلی وحشتناک می کند و زبانی که او را آرام می کند و گاه حتی به خنده می اندازد . این پیچیدگی که بعضا ً تعمدی ست و برای ما دوگانگی شخصیت قهرمان داستان را روایت می کند ، پارادوکسی را در ذهن ما بوجود می آورد که ما را تا انتهای داستان با آن درگیر می کند . پایان های داستانهای این چنین او برای ما غافلگیر کننده است . وقتی در داستان گربه سیاه ، صدای گربه را از جرز دیوار می شنویم یا در داستان قلب سخنگو ، به یکباره قاتل همه چیز را اعتراف می کند ، این را حس می کنیم که هیجان خونمان خیلی بالا رفته !!! پوچی و مالیخولیا در   داستان قلب سخنگو موج می زند . راوی تنهای دیوانه ای ست که بی هیچ دلیلی پیرمردی را می کشد . پوچی ، در یک کلام ، پوچی تمامی وجودش را فراگرفته است ، شاید برای رهایی از سستی زندگی باشد ، اما این بار روان و عذاب وجدان خودش است که خودش را لو می دهد ، با روانی ناآسوده و ترسان ، این جاست که پوچی ، مالیخولیا ، جنایت و داستان پلیسی درهم می آمیزند و آمیزه ای عجیب و ترسناک را برای خواننده رقم می زنند .

پرداختن او به دوگانگی ها و روا نکاوی جنایت بی نظیر است . داستان های او اغلب زمانی ندارند ، حتی اسمی هم ندارند و این داستان های او را فراتر از زمان و مکان ، جاودانه می سازد .

تخیل او برای رقم زدن داستان های رمانتیک – گوتیک کافی بود . او در داستان هایی چند این سبک را به کار برده است  . همان طور که در اشعارش نیز بی نهایت رمانتیک باقی ماند ولی در داستان های کوتاهش ، این رویکرد رمانتیک بیشتر به رقم زدن حوادثی غیر طبیعی و احساسات گرایانه در فضا و مکانی گوتیک و قرون وسطایی می اندازد . او جنایت و افسانه و قرون وسطا را در هم می آمیزد و باز هم با ژانرسازی منحصر به فردی ، صحنه های بی نظیری از دیوانگی ها ، جنایت هاو حتی طنزها و داستان ها را به تصویر می کشد . این جذاب است ، خیلی بیشتر از آنکه حتی فکرش را بکنید . او سرمشق پدر داستان نویسی ادبیات لاتین شد ( ادبیاتی که قرن بیستم را به تسخیر خویش در آورد ) چه کسی ؟ بله ، بورخس ، بورخس کسی بود که تمامی آمیزه های آلن پو را در داستان هایش به کار برد و با گوتیک سرایی ، داستان های پلیس و فراواقعیت کردن داستان ها با ریشه ای در واقعیت ، رئالیسم جادویی را به وجود آورد . این جاست که کار آلن پو ارزش بیشتری پیدا می کند . او نمی دانست که با داستان هایش زمینه ی کار مارک تواین و هرمان ملویل را نیزبه وجود آورد . داستان سراهایی که اساس کارشان بر ماجرا ، طنز و هجو بود .

اعتقاد دارم که او تاثیر زیادی در پیدایش سبک سورئال داشت و تلاش های او بود که سرانجام به پیدایش این سبک در قرن بیستم انجامید . کسی که با آثار او آشنا باشد به خوبی می فهمد که سورئال از دل داستان های او بیرون آمده است . مالیخولیای قهرمان های او مقدمه ای بر تفکرات سورئال است . پس پر بیراه نگفته ایم که بگوییم  بسیاری از سبک های مدرن حیات خویش را مدیون آلن پو است .

او گاهی به داستا ن های پریان و افسانه های منسوخ می پرداخت و آن ها را نیز به سبک خویش وارد می کرد . نمونه ی بارز این داستان ها ، قورباغه ی لنگ است .

پرداختن به دیوانگی تقریبا ً در همه ی داستان های او وجود دارد و این عنصر همیشه قهرمانان او را دنبال می کند . از قهرمان چاه و آونگ گرفته تا گربه ی سیاه و قلب سخنگو و لیجیا ، تا بقیه ی داستان های او ، همه و همه ، دیوانگی را معنا می کنند . تصویر مرگ در همه جا پیش روی خواننده است . او از ارتباط بین این ها ، عناصری که همه از آن فرار می کنند ، آمیزه ای مدرن ساخت . گویی او انسان قرن بیستم را پیش بینی کرده بود . عناصری که او در داستان های خویش به کار می برد مربوط به آینده بود. آینده ای که او می دانست انسانش ، بیش از همه چیز ، روانی بیمار دارد . روانی که فقط جنایت و مرگ آرامش می کند . علی رغم اشعار لطیفش ، در داستان هایش چنان بی رحم بود که هرکس را به وحشت می انداخت . به همین دلیل بود که هرگز در زمان خویش شهرتی نیافت و مورد توجه واقع نشد .

او پدر ادبیات داستانی قاره ی آمریکا به شمار می رود . یک نقطه ی عطف در ادبیات جهان ، کدام نویسنده ی بعد از اوست که می تواند ادعا کند از او تاثیر نگرفته است؟ از نویسندگان ادبیات پلیسی گرفته تا حتی چخوف ، هدایت ، میشیما ، بورخس و به تبع آن کل نویسندگان آمریکای جنوبی ، حتی کافکا ، همه و همه به نوعی از او تاثیر گرفته اند .این تاثیر فقط محدود به ادبیات نیست و به بقیه  ی هنرها هم محدود می شود .  چه از پوچی داستان هایش ، چه از دیوانگی مستتر در آن ، چه از سبک ادبی اش ، چه از داستان های کوتاهش ، چه داستان های پلیسی – جنایی اش ، همه به نوعی سهم برده اند .

این پیشرو  ، زندگی محنت بار و سرشار از بدبختی را سپری کرد . زندگی ای که الهام بخش داستان های او شد . ادبیات قرن بیستم با محنت شروع شد .  

کتاب نامه :

نقاب مرگ سرخ ، ادگار آلن پو ، کاوه باسمنجی ، روزنه کار
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 2:21  توسط داريوش | 
می خواهم راجع به رمانی صحبت کنم که رمان برتر قرن است اما تا به حال در ایران، آن را کسی،به طور کامل نخوانده است . این به این معنا نیست که این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است ، نه ، این کتاب سالهاست که به فارسی ترجمه شده است و استاد منوچهر بدیعی شاید بخش زیادی از عمر خویش را براین ترجمه نهاده باشند ، اما این رمان هنوز اجازه ی انتشار نداشته است . تنها اطلاعات ما در مورد این رمان عظیم مربوط می شود به فصل هفدهم این رمان و البته نسخه ی انگلیسی آن . البته این را باید بگویم که از روی نسخه ی انگلیسی آن  که شاید سخت ترین متن ادبی انگلیسی را داشته باشد ،خیلی کم می فهمید . مطمئن باشید . خود من سه سال با آن کلنجار رفتم و خط به خط جلو رفتم ولی زهی خیال باطل که گویی کلمات این کتاب جادویی است و سیلان یک ذهن نابغه است که به عمد در تمامی جاهایش به دشواری آلوده شده و کلماتش مثل آب یک رودخانه ی تندرو از جلوی چشمانت می گذرند بدون این که بفهمی این آبی که گذشته چه گونه بوده ؟!؟

این نکته برای ما روشن می کند که اولیس رمانی ست که تا سالها ( و حتی در اروپا و آمریکا )  مورد فهم منتقدان بزرگ هم قرار نگرفت . سالها طول کشید که این کتاب حتی چاپ شد . تمامی ناشران آن را رد کردند . حتی انتشاراتی که متعلق به ویرجینیاوولف و شوهرش بود نیز آن را رد کردند . تنها انتشاراتی که حاضر شد با جویس همکاری کند موسسه ای بود که از آثار جدید حمایت می کرد و آن هم مربوط به دوتن از بزرگترین شاعران مدرنیست یعنی تی . اس . الیوت و ازرا پاوند بود . مدرنیست ها چه کسانی بودند ؟ کسانی که تمامی سعیشان را کردند که ادبیات را از رخوت قرن نوزدهمی نجات دهند و آن را همگام با ماشینی شدن و جنگ و تحول روانی انسان قرن بیستم پیش ببرند . شاید بزرگترین مبنای کاری آنها روان شناسی و روانکاوی انسان ها بود و آمیزه های آنها بیش از همه چیز بر اساس کارهای فیلسوفانی چون شوپنهاورو نیچه وهم چنین فروید بود . این ها شامل ویرجینیا وولف در انگلیس ، جیمز جویس در ایرلند ، مارسل پروست در فرانسه و فاکنر در آمریکا بود .

اما می رسیم به اولیس ...

خوانندگان باید بدانند که اولیس در بطن خود متعلق به غرب است . شاید هرگز در ایران کسی اولیس را دوست نداشته باشد چون اصلا ً ایرانی ها این سبک را دوست ندارند . خوانندگان فارسی زبان هرگز با این رمان ارتباط برقرار نمی کنند . هرگز . حتی کسانی که بسیار سبک های خاص را دوست دارند ( سلیقه ی عام ایرانیان که چیزی در حد فاجعه است ) . این رمان علاوه بر مشکلاتی که مربوط به ارشاد و سانسور کتاب است ( فصل 13 کتاب و بعضی قسمت های دیگر رمان در صورت انتشار کتاب ، اگه خدا بخواد طی صد سال آینده  ، باید به طور کامل سانسور بشه ) . کتاب تطبیقی قرن بیستمی از شاهکار عهد باستان هومر ، اودیسه ، است . خط به خط کتاب با کتاب هومر همراه است منتها همه چیز در استعاره و تشبیهاتی آشکار و پنهان فرو رفته است . خود جویس گفته که آن قدر این کتاب نکته ی پنهان فرو کرده ام که تا سالها کسی از پس تفسیر آن بر نمی آید . اولیس حکایت سفر  است ، سفری که ابتدا و انتهای آن ، بیداری و رویا ست و حد فاصل آن اتفاقاتی ست که فقط در یک روز برای قهرمان داستان ، یعنی لئوپولد بلوم ، رخ می دهد . اولیس حکایت یک عمر در یک روز است ، در خیابان های دوبلین ، برای فردی که بارها به استحاله ی شخصیتی می رسد ، نجات می یابد ، به انسان ها و مکان های بسیار پناه می برد ولی در نهایت به رویا و خواب می رود . سیالیت ذهن ، در این رمان ، دیوانه کننده است . واقعا ً توصیف بهتری نمی توانم از این سبک بکنم . همه چیز در یک ابهامی فرو رفته است که خود جویس در فصل هفدهم ، به جنینی در یک تخم تشبیه می کند که هنوز به سفر نرفته است و اگر هم بخواهد برود نمی داند دقیقا ً به کجا ؟!؟ اولیس حکایتی از گذشته است ولی همه ی نگاهش رو به آینده است . باید برای دوست داشتن اولیس ، در درجه ی اول با سبک های کاربردی زبان آشنا باشی ، عده ای آن را مسحور کننده و جذاب می دانند و عده ی بسیاری آن را ملال آور و خسته کننده و مزخرف . کلمات این کتاب مثل انسان هایی مست و لایعقل از جلوی چشمانتان پرسه می زنند . به نظر من اولیس یک نوع آنارشیسم واژه است که فقط در گرو دو چیز این واژه ها در مغزمان به صورت منظم و هدفمند در می آیند :

نخست این که به این سبک علاقه داشته باشیم و بتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم . نه این که از لا ابالی گری ذهنی او لذت ببریم ، نه ، علاقه یعنی این که او نیز همچون دیگر نویسندگان با یک قصد و منظور خاص این کلمات را در کنار یکدیگر قرار داده است و او را به خاطر این نوآوری تقلید ناپذیر ستایش کنیم . سبک جویس منحصر به فرد شد ولی تبدیل به یک مکتب نشد . همچون سبک کافکا ، سلین ، همینگوی ، پروست و بسیاری دیگر از چهره های ماندگار ادبیات که از این جهت منحصر به فرد شدند.

دوم این که ما داستان اودیسه را بدانیم و بتوانیم آن را با حوادث اولیس تطبیق دهیم و به یک انسجام ذهنی از این حوادث برسیم . در واقع این نگاه به گذشته ، تطبیق آن با انسان قرن بیستم و بعد فرورفتن در رویای آینده ، نکته ای است که هر خواننده ی این رمان ، در سفر درونی استیون در اولیس ، باید  به آن برسد .

شاید مهم ترین ایرادی که به جویس برای این رمان گرفته شده عدم تطبیق آن با واقعیت است . شاید رمان او زمین تا آسمان با واقع گرایی ای که غالب سبک های آن از زمان اعم از رئالیسم ، ناتورالیسم و اگزیستانسیالیم، ریشه ای ، چه کم و چه زیاد ، در آن داشتند ، داشت . اما در بطن آن واقعیاتی تلخ نهفته است : از سقوط اخلاقیات انسانی ، از انحطاط آرمان شهرها ، از فرورفتن در رویا و سفر به ناکجا و دیدن انسان هایی که تا قبل از سفر ، آنها را ندیده بودیم . اولیس ، در بطن دوبلین است ، در کوچه های آن .  اولیس در بطن جامعه است .

شخصیت استیون ددالوس ، به عنوان یکی از  قهرمان داستان و همچنین پسر بلوم  بسیار تحمل ناپذیر است . خواننده  شاید اصلا ً با او ارتباط برقرار نمی کند .

ابهام رمان به اندازه ای ست که خواننده را تا آخر رمان درگیر می کند . شاید اگر تا آخر با رمان همراه باشید به یک نوع درگیری فکری دچار شوید . هدف از این ابهام عمدی ، در اختیار گرفتن تمامی ذهن خواننده است برای این که ذهن او از رمان منحرف نشود . این داستان که سرشار از رویدادهای خرد و درشت است در پایان با ابهامی بزرگ پایان می یابد .

طنز داستان بی نظیر است . شاید اگر با این رمان از جان و دل همراه شوید از خنده روده بر شوید . کار جویس در این رمان ، گرایشی بت شکننانه و قهرمان گریز است . او قهرمانان را بازیچه ای می کند و به آنها می خندد .

درخشان ترین بخش داستان ، مونو لوگ درونی قهرمانان رمان به خصوص بلوم است که گاه در قالب سیلان ذهنی چند صحفه ای رخ نمایی می کند . ( این مونولوگ گویی ها را ما دررمان های دیگری چون مرگ قسطی و دسته ی دلقک های سلین نیز می بینیم ولی با یک سبک متفاوت ) . این تک گویی های گاه طولانی درون آشفته و سرکش انسان قرن بیستم را به وضوح به تصویر می کشد . تک گویی که با ضرباهنگ هایی گاه تند و گاه آرام همراه است و نماد فرود و فراز های قرنی ست که با خون و مضمحل شدن وجود انسانی آغاز شد به گونه ای که عده ای در پی اثبات آن برآمدند ( اگزیستانسیالیسم ) تا به آدمیان ثابت کنند که هنوز وجود دارند و خود را به بی وجودی و نکبت نیالایند .

درباره با تطابق آن این رمان با اودیسه ی هومر می توانیم مثال های زیر را ذکر کنیم :

 ترک کردن همسرش، پنه لوپ (مولی بلوم) و پسرش، تله ماکوس ‏‏(استفن دادالوس، پسر تحت سرپرستی معنوی بلوم)، جریان برخوردش با تروایی‌ها (ضد ‏یهودهای دوبلین)، چشم چرانی‌اش در پی الههٔ کالیپسو (چشم‌های ناآرام بلوم در پی ‏دختران دوبلین)، وقت گذرانی‌اش با لوتوس ایتر (تمایل بلوم به لذت‌های جسمی زندگی و ‏عدم تمایلش به کار مداوم)، جدالش با ائولی (رب النوع باد) و غار بادها (دفتر روزنامه‌ای ‏در دوبلین)، شیفتگی‌اش نسبت به ناسیکا (گرتی مک دوول)… و بازگشت به سوی ‏همسرش پس از درگیری‌هایی دشوار و ازپا درآورنده در مبارزه و عشق. جویس در پیدا ‏کردن شباهت‌های دیگری بین حماسهٔ خود و
حماسهٔ هومر، لذت کودکانه‌ای می‌برد؛ ‏البته لزومی ندارد این شباهت‌ها را خیلی جدی بگیریم.

در مورد شخصیت قهرمانان داستان نمی توانم صحبت کنم چون این کاری نشدنی ست از آن جهت که رمان را به طور کامل نخوانده ام و قطعا ً نمی توانتم قضاوت درستی از آن داشته باشم . اطلاعات من مربوط می شود به رمان قبلی جویس ( چهره ی مرد هنرمند در جوانی ) که داستان جوانی اولیس را روایت می کند و مقدمه ای بر اولیس است و بعد متن انگلیسی آن ( که برداشتم از آن بسیار اندک بود و یک سری چیزهای کلی عایدم شد) و هم چنین فصل هفدهم اولیس  که همراه با نقد آثارش چاپ شد که با وجود تیراژ 3300 نسخه ای آن هم در سال 81 هنوز نسخی از آن موجود است و این نشانه ی علاقه ی وافر خوانندگان به اولیس است!!! که واقعا ً این برای دکتر بدیعی که این همه زحمت برای ترجمه ی رمان قرن کشیده اند ( و چه زیبا کوشیده اند که رمان را تا حد بسیار زیادی با توضیحات و پانویس های بسیار قابل فهم گردانند ) ، دل سرد کننده بود و انتشار این کتاب حتی بازتابی هم بین خوانندگان اندکش نداشت . طیف روشن فکر ایران عادت کرده اند که همیشه فریاد برآرند و از این شاهکار تمجید کنند اما اگر از آن ها بخواهیم اندکی آن را توصیف و باز کنند از توضیح درمی مانند .

جویس در این رمان همچون نویسندگان قدیمی ، در اندیشه ی گریز زدن به زبان های دیگر نیز می باشد و به کرات در این رمان به ادبیات لاتین گریز می زند و اساطیر و اندیشه های یونان و روم عهد باستان برای او به منزله ی ارزش گذاری بیشتر برای رمانش و هم چنین اضافه کردن ابهام به آن و در نهایت شمولیت بیشتر داستانش می کند که این کار در بسیاری از جهات بی نظیر است .

مفصل ترین بخش رمان ،همان فصل هفدهم آن است که از تکنیک سوال و جواب در آن استفاده شده است که در بعضی از آنها ده تا بیست شی جداگانه با ذکر جزئیات وصف شده است . این بخش کم تر از بخش های دیگر به قباحت آلوده شده ، طنز خود را دارد اما در مجموع این سوال و جواب ها گویی  در راستای رسیدن به پاسخ یک معما ست ، یک افسانه ، ما را به یاد هزارتو ها می اندازد ، هزارتوهایی که هزارتوهای بورخس در برابر آن چیزی نیست !!! این فصل ، فصلی عجیب است . فصلی که گویند جویس همیشه به آن افتخار کرده است و آن را بهترین فصل رمانش می داند .

می خواهیم اندکی از متن را با توضیحات آن بررسی کنیم :

  From inexistence to existence he came to many and

was as one received: existence with existence he was with

any as any with any: from existence to nonexistence gone

he would be by all as none perceived.

این پاراگراف را که می بینید پاسخی ست که جویس، نحوه ی تفکر بلوم را در باره ی توالی ای از تاریخ های متوالی مشخص می کند . ترجمه ی آن چنین است :

((از نیستی به هستی هرکس به نزد کسان کثیری می آید و او را به صورت واحدی می پذیرند : در عالم هستی با هستان کسی ست با هر کسی همچون هرکسی با هرکسی : از هستی به نیست شدگان رفت همه کس او را هیچ می داند .))

بازی با کلمات را می بینید ؟ این بازی به بهترین شکل به فارسی ترجمه شده اند و استاد بدیعی سبک جویس را تا حد ممکن به خواننده القا می کند و فقط فهم مطلب را سرلوحه ی کار خود قرار نداده است .

در قسمت توضیحات آمده : این بخش تطبیق جز به جز با سوال و جواب اودیسه و تلماک در سروده 17 هومر است . اولیس نیز مانند بلوم ، به حیلتی وارد خانه ی خود می شود و ابروانش در هم می رود همچنین که بلوم نیز ابروانش در هم رفت ....

( اگر می بینید توضیحات را به طور کامل نمی آورم به این دلیل است که هدف نوشته های من ترغیب به خواندن کتاب اصلی ست پس خواهش می کنم رمان قرن را برای یک بار هم که شده از دست ندهید و لااقل بامتن آن آشنا شوید )

نمونه ی طنز :

What two phenomena of senescence were more

frequent?

The myopic digital calculation of coins, eructation

consequent upon repletion.

از عوارض پیری کدام دو عارضه بیشتر در او پدیدار شده بود ؟

((شمردن سکه ها با انگشت و نزدیک چشم آوردن آنها و هم چنین صدور باد گلو پس از دخول غذا !!!))

اما بخش سکسی این فصل ( که به مراتب از فصول دیگر کم تر است ) از این جا شروع می شود :

What play of forces, inducing inertia, rendered

departure undesirable?

The lateness of the hour, rendering procrastinatory: the

obscurity of the night, rendering invisible: the uncertainty

of thoroughfares, rendering perilous: the necessity for

repose, obviating movement: the proximity of an

occupied bed, obviating research: the anticipation of

warmth (human) tempered with coolness (linen),

obviating desire and rendering desirable: the statue of

Narcissus, sound without echo, desired desire.

آن کشاکش نیروها که سستی می آورد و رفتن را نامطلوب می ساخت چه بود ؟

دیروقت بودن که موجب دفع الوقت می شد : تاریکی شب که باعث ندیدن می شد : ناامن بودن راه ها که موجب خطر می شد : نیاز ضروری به استراحت ، که مانع حرکت می شد : در نزدیکی یک بستر اشغال شده بودن که مانع کندوکاو می شد :تجسم گرما ( از بدن انسان ) که با خنکی ( از ملافه ) تعدیل می گشت و مانع هوس و باعث هوس می شد : مجسمه ی نارسیس ، صدایی بی پژواک ، هوسی که خود را هوس می کند .

او این بیدارشدن میل جنسی را ، به آرامی و طمانینه ، به تصویر می کشد و بعد به ترتیب این سوال ها را می بینیم ( جواب ها با خودتان ):

بستر اشغال شده بر بستر اشغال نشده چه مزایای داشت ؟

چه لوازم متفرقه ای از لوازم پوشاکی شخصی زنانه به چشمش خورد ؟

وقتی دست و پایش را رفته رفته دراز کرد به چه چیز برخورد کرد ؟

سپس او به تفکراتی راجع به اجتماع جنسی و اخلاق جنسی جامعه اش می پردازد.

اما احساسات جنسی او به اوج می رسد :

 The visible signs of antesatisfaction?

An approximate erection: a solicitous adversion: a

gradual elevation: a tentative revelation: a silent

contemplation.

آثار مشهود پیش از خرسندی ؟

نعوظی تقریبی : توجهی دقیق : بلندشدن تدریجی : مکاشفه ای موقت : تاملی بی صدا .

Then?

He kissed the plump mellow yellow smellow melons of

her rump, on each plump melonous hemisphere, in their

mellow yellow furrow, with obscure prolonged

provocative melonsmellonous osculation.

این قسمت اشاره ای به فصل 13 ست ( سکسی ترین فصل رمان ) استاد بدیعی این قسمت را در بخش چاپ شده با سانسور نوشته و شرحی ابهام آمیز و تشبیه مانند از عمل جنسی و ارضا شدن است . ( من هم به احترام ایشان از ترجمه معذورم !!!)

و بعد توصیفاتی از آرامش بعد از ارضا ! و توصیفاتی از آلت جنسی زنانه ! و سرانجام پایان رمان و فرورفتن در خوابی آرامش بخش !

اما می توانم شاهکار ترجمه ی استاد بدیعی را در این بخش سه سوال آخری بدانم که بین استیون و بلوم ردو بدل می شود :

 Womb? Weary?

رحم ؟ خسته ؟

He rests. He has travelled.

استراحت می کند . در سفر بوده است .

With?

Sinbad the Sailor and Tinbad the Tailor and Jinbad the

Jailer and Whinbad the Whaler and Ninbad the Nailer and

Finbad the Failer and Binbad the Bailer and Pinbad the

Pailer and Minbad the Mailer and Hinbad the Hailer and

Rinbad the Railer and Dinbad the Kailer and Vinbad the

Quailer and Linbad the Yailer and Xinbad the Phthailer.

با کی ؟

سندباد بحری و شندباد شهری و جندباد جحری و دندباد دهری و قندباد قهری و زندباد زهری و بندباد بهری و مند باد مهری و اندباد اهری و خندباد خهری و گندباد گهری و لندباد نهری و وندباد سهری و پندبادکهری و فندباد چهری .

When?

Going to dark bed there was a square round Sinbad the

Sailor roc’s auk’s egg in the night of the bed of all the auks

of the rocs of Darkinbad the Brightdayler.

Where?

وقتی به بستر تاریک رفت در آنجا تخم مدوری مربعی بود از بطریق رخ سندباد بحری در تاریک شب بستر همه ی بطریق های رخهای تاریکنباد روشنروزهری .

کجا ؟  

Darkinbad & brightdayler:

تاریکنباد و روشن روزهری !!!

از این ریزه کاریهای ترجمه ای در اولیس فراوان است که استاد بدیعی از پس آن برآمده است .

می بینید که پایان این فصل طولانی با یک سوال سراسر ابهام پایان می یابد : کجا ؟ و این سوال ما را در رویای آینده فرو می برد .

این رمان نقد پذیر نیست . فقط آن را بخوانید و سعی کنید کمی آن را بفهمید . تمامی سکس ، طنز و فسادی که در جای جای این رمان به کار رفته تصویری از انسان قرن بیستمی ست که گویی در عین همه ی پیشرفت ها هنوز در بند غریزه ای ست که روز به روز برای فراموش کردن دردها و آلام انسانی رخ نماتر می شود . آری ، اولیس تصویری به معنای واقعی کلمه طنز و وحشتناک از دنیایی ست که روز به روز به انحطاط بیشتری می رود . رمانی که ریشه در گذشته دارد ، در قرن بیستم و انسانش غرق شده و نگاهی رویایی به آینده دارد . آینده ای که چندان روشن نمی نماید .

شاید این رمان برای بسیاری  ملال آور باشد اما باید بدانید که اگر با آن ارتباط برقرار کنید ، بهترین رمانی می شود که در زندگیتان خوانده اید .بزرگترین مشکل این رمان برای چاپ صحنه ها و اندیشه های جنسی رمان است که به نظر من مشکلی برای چاپ ندارند با وجود تمامی بی پروایی های نویسنده .فکر می کنم مخاطبان این رمان به سطحی از شعور رسیده باشند که این ها را بخوانند و تجزیه و تحلیل کنند .  

 

کتاب نامه :

چهره ی مرد هنرمند در جوانی ، جیمز جویس ، منوچهر بدیعی

بخش 17 اولیس به همراه زندگی و نقد آثار جیمز جویس ، منوچهر بدیعی

Ulysse , James Joyce , bantam ‘s publishing institute

farsiebook.ir –

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 22:18  توسط داريوش | 

آیا کسی می تواند نقش فلوبر را در شکل گیری رمان مدرن انکار کند ؟ نه ، نابغه ای که شاید معروفترین اثرش مادام بوواری باشد ( لااقل در ایران ) رمان در زمان فلوبر چه ساختاری داشت ؟ بیایید مروری در این مورد داشته باشیم : در انگلستان رئالیسمی نوپا با چارلز دیکنز شکل گرفته بود . در روسیه رئالیسمی که گوگول پایه گذار آن شده بود داشت اوج خود را سپری می کرد و در فرانسه و آلمان هنوز رمانتیسمی که تحت لوای فلسفه ی روسو شکل گرفته بود داشت بر ادبیات فرمانروایی می کرد ( ویکتور هوگو ، شاتو بریان ، ژرژساند در فرانسه و گوته و شیللر در آلمان ) و رئالیسم تقابل گرای بالزاک  که هنوز ریشه در کلاسیک داشت ،نمی توانست بر جریان غالب ادبیات تاثیر بگذارد .( رمان های او طرفدار داشت ولی نمی توانست به عنوان یک نقطه ی عطف در ادبیات آن زمان فرانسه اثر بگذارد ) در این میان نابغه ای به نام فلوبر پا به عرصه گذاشت که همیشه نامش به عنوان یک نویسنده ی خاص باقی ماند . نویسنده ای که الهام بخش  نویسنده ای خاص  به نام کافکا شد . او چه کرد ؟ ساختار رمان را وارونه کرد ، مثلثی برعکس که به جای به اوج رساندن قهرمانانش و برآوردن آرزوهای خواننده اش ، او را در ورطه ای از پوچی رها می کرد، همچون یک باتلاق . پایان ها زیبا و تراژیک نیست بلکه واقعی ست ، هم چون جهانی که در آن زندگی می کنیم .

تفکر غالب در آن زمان این بود که حقیقت آن چیزی ست که ما می بینیم نه آن چیزی  که واقعا ًوجود دارد ، تفکری که از آن به پرسپکتیویسم نام برده می شود . فلوبر می خواست این تفکر را در قهرمانان ایده آلیستش جا بیاندازد . آنها در نهایت به این تفکر می رسند. او رمانی درباره ی پوچی نوشت ، رمانی که ریشه در هیچ دارد ، رمان سراسر خالی ست ، خالی از هر چیزی ، از احساس ، از داستان و از هر نتیجه ای ، از لفافه های کلامی و توصیف های زیبا و یا زیاد که ادبیات رایج آن زمان اروپا را تشکیل می داد . فلوبر در این رمان تمامی فرم ها را شکست و بنیان رمان مدرن را بر آشفتگی و سهل و ممتنع بودن نهاد . او رمانی درباره ی پوچی نوشت . درباره ی هیچ ، کاری که بعد ها کافکا کرد ، با این تفاوت که او زندگی را پوچ ترسیم کرد . این کار بعدها موضوع اصلی رساله ی معروف آلبر کامو شد یعنی افسانه ی سیزیف . به نظرمن پایه ی اصلی رمان های کامو در کنار اگریستانسیالیسم ، اندیشه های فلوبر بوده و می توان ردپایی از سبک او را نیز در آثار کامو دید .

این اثر ادبی ازحیث یکنواختی کم نظیر است ، هیچ فراز و فرودی در رمان دیده نمی شود . تمامی این ها در راستای هدایت خواننده ه این حقیقت است که عمومی ترین اصالت عقل ، همواره به پوچی فکر انسانی برخورد می کند .

اما بررسی تربیت احساسات از یک منظر و یک کل واحد ممکن نیست چون این رمان ساختار منسجم رمان های کلاسیک را ندارد . اما این آشفتگی تعمدی ست و ناشی از ضعف نویسنده نیست . پس یک یک جنبه های مختلف این رمان را بررسی می کنیم :

سبک ؛ ساده و مبهم ، آن قدر ساده که گویی در یک دریای خالی از آب رها می شوی ، خواندن آن هیچ دشواری نمی خواهد ، همه چیز آن قدر ساده است که دشوار و مشکوک می نماید ، شاید خواننده هیچ لذتی از خواندن آن نبرد ولی تا آخر رمان را می خواند ، یک نوع کشش نهفته در سادگی کلمات ، کلمات شما را می فریبند ، با سادگیشان ، مطمئن باشید که این سادگی همراه با فهم آسان نیست و در پایان رمان فلوبر شما را با هزاران سوال بی جواب در همان باتلاق خالی و پوچی که در پس کلمات پنهان کرده است ، رها می کند . سرمایی شما را دربرمی گیرد که علت آن خالی شدن وجودتان از هر احساسی ست ، خالی شدنی که به خواست نویسنده برای تربیت احساسات قهرمانانش و در نهایت خوانندگانش اعمال شده است .

اندیشه ؛ زندگی ، این رمان درباره ی زندگی است ، واقعیتی از زندگی که وجود دارد  نه آن که ما می خواهیم به آن برسیم ، آیا این رمان پایه های ناتورالیسم را پی ریزی کرده است ؟ شاید ، اما رئال این رمان آن قدر تلخ نیست که آن را ناتورالیسم بدانیم و نه در متن رمان با اعمالی از قهرمانان روبرو می شویم که این مفهوم را در ذهن ما تداعی کند .

در سراسر رمان فلوبر می خواهد قهرمانانش ،  به خصوص فردریک مورو را ، از یک ایده آلیست احساساتی دور کند و در این راه همه کاری می کند و همه بلایی بر سر او می آورد و همه چیز را از او می گیرد به گونه ای که او در پایان رمان به دوران نوجوانی اش افسوس می خورد ؛ سالهایی که هنوز در راه تربیت احساساتش ، همه چیزش را از دست نداده بود و فرصت هایش را با اشتباهات جوانی اش تباه نکرده بود .  اشتباهات یک جوان در راه پخته شدن، سنت رایج ادبیات رئال نیمه ی قرن 19 است . نمونه های آن : آرزوهای بزرگ دیکنز ، ابله داستایوسکی ، پس از مجلس رقص تولستوی و بسیاری از رمان های بالزاک از جمله اوژنی گرانده ، باباگوریو و زنبق دره است. اما تفاوتی که این رمان با دیگر رمان ها دارد این است که قهرمان رمان از این اشتباهات خویش چندان پشیمان نیست و اگر هم باشد این پشیمانی در پس کلمات فلوبر پنهان شده است ( و فقط در آخر رمان خودنمایی می کند ) و همین تفاوت است که آن را به ناتورالیسم نزدیک می کند . در واقع فردریک تمامی این اشتباهات و بلا ها را راه رسیدن به احساساتی تربیت شده و صیقل خورده می پذیرد و از اشتباهاتش پشیمان نیست و آن را طبیعی می داند .

پس زمینه ی تاریخی ؛ در این رمان فلوبر به یک واقعه ی تاریخی هم اشاره می کند یعنی انقلاب 1848 که طی آن لویی فیلیپ سرنگون شد و متعاقب آن ناپلئون سوم روی کار آمد که رمان از این حیث هم ارزشمند است و دقت فلوبر در توصیف ها بیش از جاهای دیگر رمان خودنمایی می کند و این قسمت ها سر به تک نگاری می نهد .

در پایان باید بگویم که این رمان نقطه ی آغازی برای خروج از انسجام کلاسیک است ؛ رمانی که امیل زولا ، غول ادبیات ناتورالیسم در باره ی آن گفته : تمامی آثار قبل و بعد از این رمان دربرابر واقعیت گرایی آن ، بیش از یک اپرای تراژیک نیست !!!

 

کتاب نامه :

تربیت احساسات ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:37  توسط داريوش | 

محاكمه نهايت تقابل هاي كافكا با دغدغه هايش است ، دغدغه هايي كه شايد براي هر انساني در اين جهان بوجود آيد ، اما در آثار او به شكلي شايد اغراق آميز وحتي به عقيده ي ديگر منتقدان،  در قالبي مجازي ، به آن پرداخته مي شود . بسياري اعتقاد دارند كه آثار كافكا در دنيايي مجازي است و همه ي اين حوادث و انسان ها، ريشه در توهمات قهرمانان داستان هاي او دارند كه بدون ترديد همه ي آنها خصوصيات مشتركي دارند . خصوصياتي از قبيل تنهايي ، انزوا و سرسختي . همه ي آنها با مراجع قدرت مشكل دارند ، با وجودي كه بطور عميقي در هنجارهاي جامعه شان و ملال و خستگي ناپذير بودن روابط آن فرو رفته اند ولي به گونه اي با جامعه ناهمخواني دارند . شايد در همين رمان محاكمه ، يوزف كا . ، بيش از تمامي قهرمانان رمان هاي كافكا ، با جامعه اش همخواني داشته و حتي به نوعي در آن موفق هم باشد ، اما هم اوست كه به سرنوشتي به غايت بدتر از ديگر قهرمانان كافكا دچار مي شود ، سرنوشتي كه حتي گرگوارسامسا ي مسخ شده هم به آن دچار نمي شود ، كاري به اين نداريم كه مسخ شدن بدتر است يا مرگ ولي اين كه مشخص است ، كافكا خواسته كه قهرماني كه شايد بيش از ديگر قهرمانان او لياقت زندگي را دارد را به سرنوشتي بدتر از همه دچار گرداند .  البته يوزف كا هم همه ي ويژگي هاي انسان هاي كافكا را دارد : تنها ، منزوي ،كج خلق  و يك دنده . اما او ويژگي هايي هم دارد كه ديگر قهرمانان  او ندارند ، او شايد از همه ي آنها سرسخت تر باشد ، حتي از كا در رمان قصر و البته با سياست تر ، به خصوص اين سياست را مي توان در رابطه ي او با زنان گوناگون ديد . او مي خواهد از همه ي آنها براي پيشبرد اهدافش استفاده كند ، اما در نهايت هيچ كدام از اهدافش محقق نمي شود . زن ها چون ديگر رمان هاي او بازيگرهايي اغواكننده هستند كه غير از همين ويژگي چيز ديگري ندارند و نمي توانند تاثير ديگري در سرنوشت قهرمان داستان ايفا كنند .

محاكمه تصويرگر تمامي فسادهايي است كه در تمامي رمان هاي كافكا از آن به دغدغه هاي او تعبير مي شود . دغدغه هايي كه روح اين جهان را شكافته و آن را به فساد كشانده اند . سلسله مراتب طولاني و بي اثر از نام ها  ، فساد ، رشوه خواري ، زن بارگي و ... ديگر خصوصيات زشت عمال قانون است كه در جاي جاي رمان ديده مي شود . او در اين ميان به اداراتي چون بانك نيز مي پردازد و بوروكراسي آن را زير سوال مي برد . اين تقابل قهرمان با مرجعي از قدرت كه عظيم ، ماشيني و در باطن فاسد مي نمايد در همه ي رمان هاي او به نوعي وجود دارد : در رمان ((‌آمريكا)) در هتل اكسيدنتال ، در رمان قصر ، در خود قصر و در محاكمه ، دادگاه و تا حدودي بانك ،ديده مي شود. همه ي آنها سمبل هايي هستند كه خلايي گرداب مانند را براي خواننده ايجاد مي كنند و تا پايان رمان او را ذره ذره مي بلعند .

اما در اين رمان چيز جالب ديگري نيز ديده مي شود : كليسا . تنها رماني از كافكاست كه دربرگيرنده ي اين مكان مقدس است . در رمان هاي كافكا ، چيزي به نام مذهب وجود ندارد . خداي كافكا ، خداي قوم يهود است : خدايي خشن ، سخت گير و انتقام جو . در رمان هاي او جاي خدا خالي ست و هميشه در برابر جايگاه او سكوتي قابل تامل شده است . او خدا را در قانون متجلي مي كند ، همان طور كه بوضوح در فصل كليساي جامع ، اين كار را مي كند . يوزف كا به كليسا مي رود ، منتها نه براي عبادت ، بلكه صرفا ً براي راهنمايي يك شريك تجاري ايتاليايي ، او آنجا باكشيشي آشنا مي شود كه روايت كننده ي يكي از داستان هاي كوتاه خود كافكاست : جلو قانون . در واقع جايي كه كافكا بايد از مذهب بگويد نيز حرف قانون را پيش مي كشد . همه چيز در سايه ي قانون است .

رمان با يك شروع ابهام آميز ، چون ديگر رمان هاي كافكا آغاز مي شود :

(( بي شك كسي به يوزف كا . تهمت زده بود ، چون بي آنكه خطايي از او سر بزند ، يك روز صبح بازداشت شد ))

در واقع كافكا براي خواننده اين سوتفاهم را ايجاد مي كند كه اين شروع صرفا ً يك آشنايي زدايي است و به زودي همه چيز مشخص مي شود و يوزف كا. تبرئه شده و داستان روال ديگري مي گيرد . اما اين چنين نيست . رمان همان طور ادامه مي يابد ، گناه يوزف كا محرز است ، بدون اين كه در سراسر داستان مشخص شود كه گناه او چيست ، اما اين مهم نيست ، مهم اين است كه گناه او از ديد قانون مشخص است و ترديدي در آن نيست ، او سرانجام ، بعد از تمامي كش و قوس ها ، بعد از تمامي تلاش هايش براي بي گناه جلوه دادن خود ، اعدام مي شود . يوزف كا مي داند كه بي گناه است اما با اين حال به تمامي آنها تن مي دهد ، گويي او ، درگير گناهي دروني است و اين دادگاه از طرف خود او براي پالايش نفسش به كار افتاده است . اين ها همه ابهاماتي است كه در طول ساليان، ذهن كافكا شناسان را به خود مشغول داشته است و همه ي اين ها با ناتمام ماندن رمان و ناقص بودن آن بغرنج تر مي شود . به راستي هيچ كس منظور دقيق او را نمي داند ، حتي ماكس برود ، صميمي ترين دوست و وصي او . اما چيزي كه مسلم است دغدغه هايي ست كه هميشه براي خود او هم ابهام بوده و او دوست دارد خوانندگانش نيز اندكي در ابهام باشند .او در رمان هايش به سوالاتي مي پردازد كه خود در زندگي با آنها روبرو بوده است ، سوالاتي كه خود براي آنها جوابي نيافته و فقط ساليان سال ذهن او را درگير كرده است. او اين ها را در رمان هايش مطرح مي كند ،به اين اميد كه خوانندگانش  ،براي اين ابهامات ،پاسخي بيابند .

 

كتاب نامه :

 

محاكمه ، فرانتس كافكا ، علي اصغر حداد ، نشر ماهي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:43  توسط داريوش | 

تهوع ؟ از چه ؟ از كه ؟ از جامعه ؟ از زندگي ؟ يا از تنهايي خويش ؟ از عدم رسيدن به درك وجودي به ظاهر آرام و در باطن پرتلاطم ؟ از كابوس ها ؟ از مرگ يا از زندگي ؟

شايد در تهوع آنتوان روكانتن ، همه ي اين ها وجود داشته باشد ، اما دغدغه ي اصلي او تنهايي است . تنهايي دردآوري كه  در اين رمان است در تاريخ ادبيات وجود ندارد . تنهايي خرد كننده با ياس هايي كه ريشه ي تمامي آنها در ابتدا تنهايي است و بعد در تعارض با وجود . يعني دليل اصلي، تنها بودن روكانتن است و دليل دوم ( كه از عواقب آن است ) فقط و فقط وجود است . رمان سه روايت را در خود نهفته دارد : اولي روايتي است كه خود سارتر از يادداشت هاي آنتوان روكانتن مي كند ، دومي يادداشت هاي خود روكانتن است و سومي كتابي است كه روكانتن درباره ي ماركي رولبون مي نويسد و تا اواسط رمان هدف او براي زندگي به حساب مي آيد . روكانتن هدف هايي دارد ، آرزوهايي به غايت ساده كه به هيچ كدام آنها نيز نمي رسد . كتاب با جمله اي از سلين آغاز مي شود . جمله اي كه ما را به استقبال كتابي مي برد كه تصويرگر يك فرد تنهاست ، نه مستبد و خودكامه و خودخواه ، فقط تنها :

(( او آدمي فاقد اهمييت گروهي است ، او صرفا ً يك فرد است ))

سارتر در اين رمان هنوز به ادبيات متعهدانه نمي پردازد و هنوز درگير وجود و شخص است .

رمان با يك شروع زيبا همراه است ، شروعي كه از همان ابتدا خواننده را با حال نزار روكانتن آشنا مي كند ، او در آستانه ي تهوع است :

(( ديگر شك ندارم كه چيزي بر سرم آمده ، به طرز يك بيماري آمد ، نه مثل يك يقين معمولي يا امري بديهي . زيرجلي و كم كم جاي گرفت . من خودم رايك خرده عجيب و يك خرده ناراحت حس كردم ... ))

 

او تاالان كه اين ها را مي نويسد نيز به حال خويش واقف بوده ولي مطمئن نبوده ، ولي الان هم اطمينان ندارد پس براي چه شروع به نوشتن اين ها كرده است ؟ همان تعبيري كه خود مي كند يعني : به طرز يك بيماري آمد ... يعني بيش از آنچه روي روح او اثر گذارد، روي جسم او تاثير داشته و از اين طريق بوده كه به او فهمانده كه ديگر وضعيت جدي است . اما او براي رهايي خويش چه مي كند ؟ هيچ ، كتاب مي نويسد و تنهاست همان طور كه مي گويد :

(( من خودم تنها زندگي مي كنم ، تنهاي تنها ، هرگز با كسي حرف نمي زنم ، چيزي نمي ستانم ، چيزي نمي دهم ...))

يك وجود بي اثر در جامعه ، چيزي در حد صفر ، اما مثل همه ي انسان هاي تنها نياز به راهي دارد كه زندگي برايش ممكن باشد : سكس . با هركسي ،فرق نمي كند ، فقط بايد اين يك غريزه كه نقش مهمي در زنده بودن او دارد ، برطرف شود .

اما او دوستي نيز داشته است كه او را ترك كرده است : آني .اغلب به او فكر مي كند ولي مي داند كه عاشقش نيست ، ولي دوستش دارد اما اين شك را دارد كه دوست داشتنش ناشي از تنهاييش باشد . او در ادامه توصيف خود از تنهاييش را به اوج مي رساند :

((من ميان اين صداهاي شادماني و عقلاني تنها هستم . همه ي اين آدم ها وقتشان را بر روي اين مي گذارند كه مافي الضميرشان را توضيح دهند و با خوشحالي تصديق كنند كه آرا و عقايدشان يكي است ... )) يا در جايي مي گويد : ((كم پيش مي آيد كه آدم تنهايي ميلش به خنده بكشد . ))

بعد از آن نوشتن ها ادامه مي يابد ، شرح ملال ها و رجاله هايي دوروبرش كه روزبه روز بر تنهاييش مي افزايند ، شايد ريشه ي اصلي تنهايي او در اين است كه كسي او را درك نمي كند و او نيز كسي را درك نمي كند . اين تهوع دروني آن قدر جلو رفته است كه كوچكترين چيزي مي تواند حال او را بد كند ، همان طور كه وقتي براي هم آغوشي با زن كافه دار مي آيد و او نيست حالش بد مي شود ، يك نوع سرخوردگي جنسي ، البته چندان غريب نيست و عادي است ، براي هركسي نيز پيش مي آيد ، ولي براي موجود تنهايي چون او كه يكي از زنجيره هاي سست او با زندگي را همين سكس تشكيل مي دهد ، آن قدر ناگوار است كه او را تا آستانه ي تهوع پيش مي برد .

اما چه چيز تهوع را از او مي زدايد : موسيقي ، چيزي متافيزيكي كه حالش را بهتر مي كند اما او به اين نتيجه مي رسد كه موسيقي وجود ندارد و در قسمتي از رمان، ديگر او را ارضا نمي كند . اما هدف او از نوشتن اين يادداشت ها چيست ؟ او نمي خواهد جملات زيبا بنويسد ، آن ها را جملات پوچ و پرطنطنه مي داند . همان طور كه مي نويسد : ديروز چطور توانستم اين جمله ي پوچ و پرطنطنه را بنويسم :‌

(( تنها بودم ، ولي مثل دسته اي سرباز كه به شهري فرود مي آيد راه مي رفتم )) او نمي خواهد اين طور بنويسد ، او مي خواهد جملات ساده اي بنويسد كه حالات روحي اش را بيان كند ، در واقع نوشتن برايش ، مرحله ي بعد از تهوع و ناشي از آن است :

(( من حاجتي به جمله پردازي ندارم . براي آن مي نويسم كه بعضي اوضاع و احوال را روشن كنم . بايد از ادبيات برحذر باشم . بايد قلم را رها كنم كه به حال خودش بنويسد، بدون اين كه در پي كلمات بگردم ))

او مي داند كه ماركي رولبون يگانه نمودار توجيه وجودش است ، اما نمي خواهد به آن اعتراف صريح كند :

(( چهار صفحه نوشتم ، سپس يك لحظه ي طولاني شادماني . نبايد چندان به ارزش تاريخ انديشيد . اين خطر است كه آدم از آن بيزار شود . نبايد آشكار كرد كه ماركي رولبون عجالتاً نمودار يگانه توجيه وجود من است ))

او سپس به موزه مي رود ، جايي كه نماد گذشته است ، اما در پايان حالش بدتر مي شود :

(( من كه توانايي نداشتم كه گذشته ي خود را نگه دارم ، چطور مي توانم به نجات دادن گذشته ي ديگري اميد داشته باشم ؟ ))

تهوع اصلي نزديك بود ، او به درك واقعي از اشيا مي رسد )) چيز ها يكسره همان اند كه مي نمايند – و پشت آنها ... هيچ چيز نيست .)) او ماركي رولبون را رها مي كند و تهوع واقعي شروع مي شود . اين تهوع همزمان مي شود با اثبات وجود من و در اين راه به اصلي ترين آموزه ي اگزيستانسياليست مي رسد : انديشه ي من ، خود من است ، من به بواسطه ي انديشه اي كه دارم ، وجود دارم ...

اين جاست كه سارتر بالاخره حرفش را مي زند : ((اگر وجود دارم به اين دليل است كه از وجود داشتن دلزده ام .)) در اين قسمت ديگر رمان از فرم خود خارج مي شود و يكسره به اثبات برهاني فلسفي تبديل مي شود .

او ديگر به پوچي رسيده است . وجودش را اثبات كرده ، در دفتر خاطراتش مي نويسد :

(( هيچ . وجود داشتم ))

روز بعد در صحنه اي كه به نظر من شاهكار كتاب است ( توصيف ديدار دانش اندوز و روكانتن در رستوران ) مگسي را بي دليل مي كشد ، چرا ؟ مي خواهد خدمتي به او بكند و او را از شر وجودش رهايي بخشد .شايد دوست دارد كسي نيز اين خدمت را به او بكند . چرا خودش ، خودش را نمي كشد ؟ چون مي ترسد ، از اين كه بعد از مرگش از حالا هم تنهاتر باشد .

 آني ، دوست سابقش ، حالا جاي ماركي رولبون را گرفته است و دليلي براي زيستن او شده است . او اميد هم دارد ، اميدي نهايي :

(( اميدوارم كه او ديگر هرگز از پيشم نرود )) فكر مي كنيد اين حرف دلش است ؟ من فكر نمي كنم ، او تنهاست و آني آخرين دست آويز او براي بازگشت به زندگي ست . اما اوج هنر سارتر همان طور كه گفتيم در به تصوير كشيدن صحنه ي ديدار دانش اندوز و روكانتن است ، مكالمه ي بين يك اگزيستانسياليست و يك اومانيست ، انسان هايي كه ميوه ي قرن بيستم و سبك هاي عجيب و غريبش هستند . يكي از زيباترين استدلال هاي روكانتن ( اين جا اين استدلال به ناتوراليست مي زند ) در اين رستوران بيان مي شود ، جايي كه زوج جواني را در حال مغازله مي بيند :

((... خيال دارند بغل هم بخوابند ، اين را مي دانند ، هركدامشان ، اما چون مي خواهد عزت نفس خودش و مال ديگري را حفظ كند ... هفته اي چندبار به مجلس رقص و رستوران مي روند تا نمايش رقص هاي آييني و ماشيني شان را به رخ ديگران بكشند ... همين كه بغل هم خوابيدند ، بايد چيز ديگري بيابند تا پوچي عظيم وجودشان را پنهان كند . به هر تقدير ... آيا ضروري است كه به يكديگر دروغ گفت ؟... ))

و سرانجام ضربه ي نهايي شكل مي گيرد ، ديدار با آني ، پايان تمام اميد هايش است ، چرا ؟آني تغيير كرده است ، ديگر نمي تواند با او دوست باشد ، او روكانتن را براي هميشه ترك گفته است . مي نويسد : (( فقط ترك كردنش نيست كه مرا از پا در مي آورد ؛ از برگشتن به تنهاييم خيلي مي ترسم ))

او خود مي داند كه برگشتن به تنهايي از زندگي كردن در تنهايي چقدر سخت تر است ، براي انسان هاي تنها اين كابوسي ست ، شايد ترس آنها از خارج شدن از اين تنهايي هم ريشه در همين دارد كه مي دانند بازگشتن به تنهايي با مرگ تفاوتي ندارد . ))

ديگر تهوع حال دائمي او شده است . او بايد با آن زندگي كند ، تا پايان زندگي اش .

تهوع ، رماني است كه نفرتي پنهان در آن وجود دارد ، نفرتي از زندگي يكنواخت و وجودهايي ناعقلاني و مبتذل و انساني تنها و خسته . او بايد همين طور كج دار و مريض به زندگي اش ادامه دهد ، با احساسي كه هميشه و همه جا جلوي كوچكترين لذت هاي او را هم مي گيرد : احساس تهوع .

و تنها راه زنده ماندن ، نوشتن از اين تهوع است .

 

كتاب نامه :

 

تهوع ، ژان پل سارتر ، امير جلال الدين اعلم ، انتشارت نيلوفر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط داريوش | 

مرگ در ونيز ، شاهكار كوچكي است ، شاهكاري از ادبيات آلمان كه همواره به دشوارنويسي و پر ابهامي شهره بوده است . در اين ميان آثار توماس مان جايگاه ويژه ي خود را دارند و ابهامي كه در آثاراو وجود دارد ، براي خواننده ي آلماني نيز  دشوار و سنگين است ، چه برسد براي ما كه بخواهيم  ترجمه ي كتاب هاي او را بخوانيم و ترجمه هر قدر هم دقيق باشد ، نمي تواند زيبايي هاي زبان بيگانه را براي ما ، بطور كامل ، بيان كند.

كتاب با شروعي بسيار زيبا خواننده را به نوعي غافلگير مي كند :

(( گوستاو آشنباخ ، يا آن گونه كه او را از جشن پنجاهمين سال تولدش رسما ً مي ناميدند ، فن آشنباخ ، در بعد از ظهر روزي از بهار سال -19 ، كه براي چندين ماه به قاره ي ما ، چهره اي خطرناك داد ، از منزلش در خيابان پرينتس رگنت مونيخ براي گردشي نسبتا ً طولاني به راه افتاد ))

اين شروع طولاني همه در قالب يك جمله هست كه از چند جمله ي معترضه تشكيل شده است و در برگيرنده ي چند جز مهم است كه كليد رمان در آن نهفته است :

اول اين كه آشنباخ پنجاه ساله است و به عبارتي ديگر فردي سردو گرم چشيده و ميان سال است ، دوم آن كه به تازگي اشرافي نيز شده است ، سومين فاكتور آن است كه داستان حول و حوش جنگ جهاني اول است و سرانجام اين كه گردش نسبتا ً طولاني او ، راهي است كه سرانجام منتج به مرگ او در ونيز مي شود ، راهي كه غيرقابل برگشت است و همچون سرنوشتي تلخ در انتظار اوست . انديشه هاي ناتوراليستي مان در اين جا خودنما مي شود . رمان سپس به شرح حالي از آشنباخ مي پردازد و به بيان نماد هايي مي پردازد كه او در كليسا مي بيند و همه ي اين ها در فرهنگ قرون وسطايي نماد مرگ است . مرگ خود را به او مي نماياند و وقتي سفر ونيز شروع مي شود ، اين نماد ها بيشتر مي شوند .  او حتي در جزاير ايتاليا نيز آرام نمي گيرد و چيزي در درون او ، او را به ونيز فرامي خواند . همه چيز در راه او نماد مرگ است : از پيرمردي كه اسم او را براي سوار شدن به كشتي مي نويسد تا مردي كه در كشتي به نظر او عجيب و غريب مي بيند ، كرجي راني كه او را به هتلش مي برد كه به قول خودش : حتي اگر مرا به هادس ( ديارمرگ ) نيز ببرد ولي خوب مي راند!! نيز به نوعي نماد مرگ است . سرانجام نماد ها رنگ خود را به شديدترين وجه خويش نشان مي دهند : عشق آشنباخ به كودك. در فرهنگ يونان باستان مرگ خود را به شكل كودكي زيبا  نشان مي دهد . تير خلاص سرنوشت به تعويق افتادن سفر او از ونيز است.

چيزي كه سرانجام دلشوره ي پنهان آشنباخ را آشكار مي كند . دل شوره اي كه از آغاز سفرش او را لحظه اي رها نكرده است اينك رنگ واقعيت مي گيرد . وبا ترس از مرگ را در او بيشتر مي كند ، اما او تن به سرنوشتش مي دهد و در پايان ، مي ميرد ، در ونيز ، جايي كه بايد مي مرد . اما چرا بايد بميرد ؟ در ادبيات ناتوراليستي فقط جواب آن يك كلمه است : سرنوشت .

در رمان مرگ در ونيز نمادپردازي قوي  مان در هاله اي از توصيفات اكسپرسيونيستي رنگ باخته و سبك روايي او همه ي ابهامات را برطرف كرده است . صحنه هاي اين  داستان چون يك تابلوي نقاشي يا يك اپرت موسيقي است . اين رمان پيش زمينه ي شاهكار بزرگ مان يعني كوه جادو شد كه تقريبا ً همزمان با اين اثر نوشته شده است .

 

 

كتاب نامه :

 

مرگ در ونيز ، توماس مان ، حسن نكوروح ، انتشارات نگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:21  توسط داريوش | 

در ادبيات قرن بيستم ، سبك هاي مختلفي بوجود آمد كه در اين ميان شايد رئاليسم جادويي يا رئالي كه به سوررئال نزديك است به همراه اگزيستانسياليستم ، بيش از بقيه توفيق يافتند . اين سبك ،بدون اين كه روياگونه هاي سوررئال را داشته باشد ، حوادثي كه ريشه در واقعيت دارد را با زباني كه زيباتر و جذاب تر است ، بيان مي كند . اين سبك شايد بيشتر در تقابل با ناتوراليسم بوجود آمد و واقعيت را از حالتي خشك و بي روح، خارج كرد .

طبل حلبي شاهكاري ست كه زيبايي و رواني اش را از اين سبك وام مي گيرد . طبل حلبي كتابي است كه بيش از هر چيز به تصوير كشيدن جهاني پست و كوچك را مدنظر دارد و براي اين كوچكي ، قهرمانش را كوتوله اي گوژپشت قرار مي دهد . طبل حلبي صداي اين جهان است كه اين كوتوله مي نوازد و از دنيا و حوادث كوچك و بزرگي كه در آن اتفاق مي افتد ، پرده برمي دارد . حوادثي كه در اين كتاب براي اسكار، قهرمان داستان اتفاق مي افتد ، هر خواننده اي را به خود جذب مي كند . داستان با يك شروع توفاني و ذكر اين كه او اينك در يك آسايشگاه بستري و در واقع زنداني است ،شروع مي شود و سپس  به تاريخ چه ي خود مي پردازد . او براي اين تاريخ چه، به روز تولد خود بسنده نمي كند ، بلكه  آشنايي پدربزرگ و مادربزرگش را ، آغازي بر  شرح سي سال زندگيش قرار مي دهد . اين سي سال ، دربرگيرنده ي توفاني ترين سال هاي نيمه ي اول قرن بيستم است . اروپاي بعد از جنگ اول ، بين دو جنگ و ظهور هيتلر و آلمان بعد از جنگ .

گراس در رمان بسيار به آلمان اين زمان مي پردازد و به خصوص در به تصوير كشيدن آلمان زمان هيتلر و بعد از جنگ دوم ، بسيار موفق عمل كرده است . اين جاست كه واقعيات رمان در قالب حوادثي كه در نگاه اول بسيار فانتزي مي نمايند ، بيشتر رنگ مي گيرند و براي خواننده قابل فهم تر مي شوند .

قهرمانان ديگر داستان نيز دست كمي از خود اسكار ندارند و هر كدام به نوعي نقصي دارند. از نظر نويسنده جهان واقعي همين است و انسان هايش بي نهايت پستند و با اشتباهات و حماقت هايشان است كه اين زندگي حقير را رقم زده اند .

اين كتاب در ادبيات آلمان كه به دشوارنويسي و ابهام ، شهره است بسيار جالب مي نمايد . گونتر گراس سرانجام در سال 1999 به جايزه ي نوبل دست يافت . جايزه اي كه شايد بيش از هر چيز ، مديون رمانش ، طبل حلبي است .

 

كتاب نامه :

 

طبل حلبي ، گونتر گراس ، سروش حبيبي ، انتشارات نيلوفر

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:44  توسط داريوش | 
   ويليام فاكنر يكي ديگر از اساتيد فن سيلان ذهن است . هر كدام از نويسنده هايي كه از اين فن استفاده مي كنند، سبك خاص خود را نيز در آن به كاربرده اند . فاكنر تمثيل ها و تلميح هاي فراوان را در قالب ساده نويسي آمريكايي و فن سيلان ذهن به كار برده است. سيلان ذهن او در برگيرنده ي مشاهدات ، توهمات ، شنيده ها و تفكرات قهرمانان داستان نسبت به گذشته ، حال و آينده است .

عنوان رمان از  يكي از سخنان مكبث شكسپير گرفته شده است . رمان خشم و هياهو سرشار از نوآوري ها يي است كه در تاريخ ادبيات بي نظير است . نخستين چيزي كه جلب توجه مي كند شلوغي و هياهوي بسياري ست كه در نثر فصل اول داستان به كار رفته است و پس از چندي مي فهميم كه فصل اول داستان را يك ديوانه روايت مي كند كه يكي از فرزندان خاندان كامپسون است . خشم و هياهو داستان زوال يك خانواده است ، خانواده اي اشرافي كه زماني ارج و اهمييتي در منطقه داشته اند و در مسير سقوط قرار گرفته اند . اين زوال از زبان سه پسر خانواده بيان مي شود : بنجي كه ديوانه و خل و چل است ، كونتين كه خودكشي مي كند و جيسن كه در مسير اين سقوط تدريجي بيشترين ضرر را ديده و به بسياري از آرزوهاي خود نرسيده است . 

مسئله ي بعدي دغدغه ي زمان است . زمان در اين داستان به شكل پازلي به هم ريخته و در قالب چهار روز از سي سال سرگذشت يك خانواده مي گذرد . رمان چهار فصلي خشم و هياهو به غير از سه فصلي كه توسط سه پسر خانواده نقل مي شود ، فصل ديگري هم دارد كه داناي كل آن را روايت مي كند و يك نوع جمع بندي رمان است و در اين قسمت خشم و هياهو و سايه ي شوم زوال و سردرگمي بيش از هر قسمت ديگري بر سر خانواده ي كامپسن ، سنگيني مي كند .

استفاده از آينه و مفاهيم انتزاعي وابسته به آن ( مثل نقل قول هاي بنجي در فصل اول ، كه بخشي از ديده هاي خود را به صورت تصويري در آينه مي بيند ) نمايانگر ديد ناتوراليستي فاكنر  مي باشد .

فاكنر استادانه آشفتگي ، سردرگمي و سقوط را در قالب رمان آورده است ، بگونه اي كه شما هم در ذهن قهرمانان داستان حركت مي كنيد و با آنها همراه مي شويد .

 

كتاب نامه :

 

خشم و هياهو ، ويليام فاكنر ، صالح حسيني ، انتشارات نيلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:39  توسط داريوش | 

نويسنده هايي هستند كه زبانشان مانند شعر جاريست ، حركت مي كند ، از مغزتان عبور مي كند و به تمامي بدنتان مي رود . زبانشان لطيف است و بسيار شاعرانه ، زبانشان پر رمز وراز و سرشار از استعاره ها ، كنايه ها و تلميح هايي كه نثر خويش را به آن مي آميزند . اين نوع نوشتن كه در قرن بيستم بوجود آمد را سيلان ذهن مي گويند . سبكي كه مي تواند در آثاري چون آثار ويرجينيا وولف، پر از استعاره و توصيف باشد و مي تواند چون آثار جويس پر از كنايه و تلميح و طنز .

ويرجينيا وولف در به سوي فانوس دريايي كم تر از همه ي آثارش به فمينيسم پرداخته است . از نام كتاب شروع مي كنيم : به سوي فانوس دريايي ، شايد خواننده در ابتدا تصور كند كه بايك داستان حادثه اي و مهيج روبروست ، از آن دست داستان هايي كه ژول ورن زياد دارد . اما اصلا ً اين طور نيست ، فانوس دريايي كنايه اي ست از شناخت ، شناخت خويشتن و طبيعت ، شناخت روزگار و اين فانوس نيازبه يك متصدي دارد ، به كسي كه بوسيله ي آن ديگران را به شناختي بس شگرف در خويشتن برساند و آن كسي نيست به جز خانم رمزي .

داستان از سه بخش تشكيل شده است ، بخش اول كه بيشترين حجم كتاب را هم در بر مي گيرد ، پنجره نام دارد . پنجره معاني مختلفي مي تواند داشته باشد . شايد پنجره اي براي ما براي شناخت قهرمانان داستان ، شايد پنجره اي براي قهرمانان داستان تا از آن به فانوس دريايي برسند و شايد خود داستان كه با راوي هاي مختلفي و به عبارتي ديگر از پنجره هاي مختلفي روايت مي شود .

در اين بخش، نويسنده داستان، يك روز خانواده رمزي  را همراه با مهمانان آنان ، از زبان خودشان روايت مي كند . اين روايت راويان مختلفي دارد و اين يكي از برجسته ترين نكات رمان است كه از زبان راوي هاي مختلف روايت مي شود . زندگي تك تك شخصيت هاي داستان با تفصيلي باورنكردني از زبان خودشان بيان مي شود . زندگي و بيان همه ي آنها در خانم رمزي به اشتراك مي رسد كه حلقه ي پيوند تمامي قهرمانان داستان است . قسمت دوم كتاب : زمان مي گذرد ، روايتي سريع از سرنوشت قهرمانان داستان طي ده سال آينده است و اين كه خانم رمزي مي ميرد ، خانواده ي رمزي از هم مي پاشد و ديگر اتفاقات كوچك و بزرگي كه مي افتد .

بخش سوم و پاياني  داستان تحت عنوان فانوس دريايي ، برمي گردد به اين كه در غياب خانم رمزي قهرمانان داستان دوباره به خانه ي قديمي برمي گردند ، آقاي رمزي و پسرهايش به فانوس دريايي مي روند ، لي لي بريسكو نقاشي اش را در حالتي كه به شهود رسيده است كامل مي كند و كارمايكل به شهرت زيادي در شعر دست مي يابد . همه ي آنها راه خويش را پيدا مي كنند و به شناخت مي رسند . در واقع خانم رمزي كه واسطه  ي شناخت آنها از زندگي بود به آرزويش مي رسد .

به سوي فانوس دريايي رمان بسيار دشواري ست و همراه با خانم دالاوي و موج هاي ويرجينياوولف جز شاهكارهاي ادبيات جهان به شمار مي رود .

 

كتاب نامه :

 

به سوي فانوس دريايي ، ويرجينيا وولف ، صالح حسيني ، انتشارات نيلوفر

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:44  توسط داريوش | 

وقتي  رمان هاي كافكا را مي خوانيد ، چه احساسي بهتان دست مي دهد ؟ خلا، بي نهايت ، تاريكي ، كدورت و شك و ترديد ، تلاش براي هدفي  كه نمي دانيد چيست و زندگي تلخ ، عدم اطمينان ، غضب ، ترس ، باور داشتن آزادي مطلق ولي عدم وجود آن ؛ بطوريكه نمي توانيد تصوري از آن داشته باشيد و در جهان برده اي هستيد بي هيچ چيزي كه بتوانيد خود را به آن بياويزيد ، دست آويزي كه شما را از اين برزخ تنهايي نجات دهد و شما را به جايي برساند كه نور حقيقت چشمانتان را كور نكند . به تعبير خود كافكا ، به كرانه ي اين خلا و درياي بي نهايت ...

رمان قصر ، شايد بهترين و پخته ترين اثر كافكا باشد . رماني كه به همراه محاكمه و آمريكا، تريلوژي ناتمام كافكاست اما همين رمان هاي ناتمام شاهكارهاي ادبيات جهان به شمار مي روند . اگر رمان را بخوانيد به اين نتيجه مي رسيد شايد اين داستان اصلا ً پاياني هم نداشته باشد ، پيش تر در مورد كافكا گفته بوديم كه اعتقاد او به تلخي بي پايان بيشتر از پاياني تلخ است ، گو اين كه در بقيه ي رمان هايش هم اين را به خوبي نشان مي دهد . 

داستان تقابل فردي به نام ك . با قصر است . ك را نمي شناسيم ، نه گذشته اي و نه آينده اي ، فقط زمان حال ، ك وارد روستايي مي شود كه قصري بر آن حكم مي راند . قصري كه در نظر كافكا همان مرجع دهشتناك قدرت و پليدي و زشتي بوروكراسي اداري است ، يكي از بزرگترين دغدغه هاي كافكا ، چيزي كه كافكا با تمام وجودش از آن منزجر بود . اين دغدغه در تمامي آثار كافكا وجود دارد ، از مسخ گرفته تا محاكمه ، از قصر تا داستان هاي كوتاهي چون جلو قانون ، بي نظمي ، سلسله مراتب پيچيده و نافرجام اداري كه هيچ كدام تو را به حقيقت و درستي نمي رساند ، فساد و يكنواختي ، همه و همه ، قهرمانان كافكا را به تعارض با انها بر مي انگيزد  . قهرمانان كافكا انسان هايي هستند كه در چهارچوب اطرافشان نمي گنجند و بيهوده خود را به در و ديوار مي كوبند تا بلكه هدفي پيدا كنند يا لااقل چيزي كه خود را به آن برسانند . پس مي كوشند كه با مرجع قدرت در بيافتند و اين آغاز ماجراهاست . ك. در اين داستان مساحي است كه به او نيازي نيست ، همين بيهودگي كاربردي در همان اول داستان قهرمان را به شك ، بدگماني و سرخوردگي وا مي دارد . نمي داند بايد چه كار كند و يا چگونه مي تواند خود را به قصر برساند ، پس اسير خويشتن و افكار بيمار و متناقض افرادي مي شود كه او را باور ندارند و او در نظرشان فقط بيگانه اي مزاحم است ، او خود را به كساني مي اويزد كه به او كمك كنند ، حاضر است در اين راه حتي عاشق شود ، البته اگر بتوان اسم آن را عشق گذاشت ، اما نمي داند خود او بيش از همه بازيچه اي است و ديگران هم مي خواهند از طريق او به جايي برسند و چيزي را هر چند كوچك براي خود و يا براي ديگران اثبات كنند .

رمان قصر در زمره ي برترين رمان هاي نمادين قرن است ، رماني كه سراسر نماد است ، نمي توان گفت اين رمان زيبا و دل چسب است ، بلكه بايد گفت دهشتناك است . رمان قصر همچون ديگر رمان هاي كافكا مرگ سبك ها و شيوه هاي ادبي اروپاست . سبكي كه در آن رمانس ها و عشق هاي آنان شكست مي خورد ، رئاليسم خشك ، مرگبار و سرشار از تلخي است ؛ بگونه اي كه هضم آن دشوار است . شايد فقط پرتره هايي از اكسپرسيونيست در آثار او ديده شود .

 

خلاصه ي داستان :

ك. مساحي است كه به دهكده اي دورافتاده آمده كه در اختيار قصر است . اما به زودي مي فهمد كه قصر با وجودي كه او را استخدام كرده ولي هيچ نيازي به اوندارد و اين آغاز تعارض ها و سرگشتگي هاي ك . است كه هيچ سرانجامي هم ندارد ...

 

كتاب نامه :

 

قصر ، فرانتس كافكا ، امير جلال الدين اعلم ، انتشارات نيلوفر  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:34  توسط داريوش | 

در تاريخ ادبيات نويسنده هايي هستند كه زبان و ادبيات كشور و فرهنگ خويش را از ركود و بي ثمري نجات داده اند . آن را احيا كرده اند و به آن روحي دوباره دميده اند . يكي از آن ها لويي سلين است كه با تغييراتي كه در زبان ادبي فرانسه داد به يكي از غول هاي ادبيات فرانسه ي قرن بيستم بدل شد . او از همان اولين كتابش يعني سفر به انتهاي شب كه در يكي از پست هاي همين وبلاگ بررسي شد ، اين كار را آغاز كرد . عده ي بسياري اين رمان را اتوبيو گرافي خود سلين مي دانند . قهرمان كتاب خود سلين است ، با همان بدعنقي ، كج خلقي و سردرگمي . اما نقطه ي عطف كارهاي سلين شاهكار او مرگ قسطي است . كتابي عجيب كه انس با آن نياز به خواندن حداقل چندين صفحه از كتاب دارد . در ابتدا نمي دانيد كه با چه كتابي روبرو هستيد ، سراسر هذيان .

در ادبيات معاصر تعداد كتاب هايي كه عنوان اصليشان با مرگ شروع مي شود به تعداد انگشتان يك دست هم نمي رسد ، اين كار جسارت مي خواهد ، كار هر كسي نيست كه عنوان رماني كه شايد چندين سال از زندگيش را روي آن گذاشته با مرگ شروع كند و با اين كارش بسياري از خوانندگانش را از دست دهد . اما همان كتاب هاي اندك شاهكارهاي معاصر شده اند . از مرگ دستفروش ميلر تا مرگ در ونيز توماس مان و البته مرگ قسطي سلين . اما ابداعات سلين در اين كتاب چه بود كه آنرا يك نوآوري هوشمندانه و سرشار از نبوغ از اين نويسنده مي دانند ؟

 شايد مهم ترين شاخصه شكستن ساخت هاي رايج جملات باشد و به قول خودش دميدن روح رمان به داستان هايش ، دميدن روح زندگي به داستان هايش ، سلين اعتقاد دارد كه تمامي رمان هايي كه قبلا ً نوشته شده است تنها طرح رمان هستند و رمان نيستند و نمي توانند حالات و افكار و روح زندگي كه قهرمانان داستان ها در آن هستند را روايت كند . او براي اين كار دست به سبكي زد كه به اعتقاد آندره ژيد هذياني ترين سبك قرن بيستم است . چيزي كه بيش از همه منتقدان او را برآشفت استفاده ي بسيار زياد او از كلمات ركيك بود كه به اعتقاد آنها زيبايي نثر ادبي را فرانسه را گرفته بود ولي آيا همين كلمات در بطن جامعه وجود ندارند ؟ آيا همه ادبي و بسيار پاك صحبت مي كنند ؟ از طرفي سلين در استفاده از اين كلمات استاد بود ، يعني به نوعي از آنها استفاده مي كرد كه به ماهيت ادبي اثرش لطمه اي وارد نشود . او خودش در مقدمه ي رمان دسته ي دلقك ها به اين شاره مي كند ( مقدمه اي كه شايد رك گويي ترين نوشته ي قرن بيستم باشد ) : كه حرف ان و گه زدن كار هر كسي نيست ....

او با استفاده از زبان آرگو خمودگي را از رمان گرفت و آن را شاداب تر كرد و به آن سرزندگي داد .

در اين ميان مرگ قسطي بيش از تمامي آثار او فاكتورهاي موردنظر او را دارد . در بعضي از موارد آن قدر صحنه هاي داستان هاي سلين شلوغند كه خواننده را گيج و مبهوت مي كند ، او صداي جامعه را مي شنود ، با آنها دعوا مي كند ، در يك انفجار به گوشه اي پرت مي شود و در غم از دست دادن عزيزانش مي گريد . استفاده ي سلين از آواها در داستان هايش در نوع خود جالب است . صداهاي جامعه و اطرافيان قهرمان داستان را مي توانيم رو كاغذ ببينيم . يك نوع تلفيق احساسات مختلف . قهرمانان عام سلين شخصيت هايي هستند كه مهم ترين شاخصه شان سردرگمي و بي قيد وبندي ست . نمي تواني تصور كني كه در هر موقعيتي چه تصميمي مي گيرند ، واقعا ً مي خواهند چه بكنند ، زندگي برايشان بيشتر بازيچه اي ست ، به هيچ چيز پايبند نيستند ، بي هدف، غير قابل پيش بيني اند ، خسته اند و خود را به هر دري مي زنند كه بالاخره در جايي به ثبات برسند ولي هر گامي كه برمي دارند ، بيشتر به قهقهرا مي روند...

شاخص ترين ويژگي مرگ قسطي همان اسم آن است كه كنايات بسياري را در خود دارد ، داستان حول بيست سال اول زندگي است ، يعني زماني كه فرد در اوج زندگي و شادي قرار دارد پس چرا او از واژه ي مرگ قسطي استفاده كرده است ؟ سلين زندگي را اقساط مرگ مي داند ، اقساطي كه در طول زندگي فرد بايد پرداخته شوند تا انسان به سرانجام خويش برسد ، سرانجامي كه خود فرد بايد براي خود رقم بزند ، يا وجودي كه هيج كاري نمي تواند براي تغيير آن انجام دهد ...

خواندن كتاب هاي سلين ( به خصوص از سفر به انتهاي شب به بعد ) مثل شنا كردن در مغز افراد مختلف است ، مغزي كه چون لانه ي مورچگان هزاران سوراخ دارد و هميشه راهت را در آنجا گم مي كني ولي شايد روزي به مقصد برسي ....

 

كتابنامه :

 

مرگ قسطي ، لويي فردينان سلين ، ترجمه ي مهدي سحابي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:1  توسط داريوش | 

در تاريخ ادبيات رمان هايي هستند كه نمي توان آن ها را داستان دانست يا يك روايت و بطور كلي در هيچ قالب رايجي نمي گنجند. مسخ يكي از اين كتاب هاست . كتابي كه با اين جمله شروع مي شود :

گرگوار سامسا يك روز از خواب بيدار شد و ديد كه در رختخوابش به يك حشره ي مهيب تبديل شده است .

شما در برخورد با اين جمله چه مي كنيد ؟ شايد ابتدا به اين فكر كنيد كه با كتابي تخيلي سروكار داريد و اگر به اين جور كتابها علاقه داريد با اشتياق، به خواندن آن ادامه مي دهيد . اما بيش از دو صفحه ي آنرا نمي توانيد بخوانيد ، از توانتان خارج است ، خواندن كتاب هاي كافكا اين گونه است ، يا همه ي كتاب يا فقط دو صفحه ي اول . مسخ حكايت انساني است كه در اين جهان و زير بار فشار و خستگي و عصبيتي ناهنجار سرخم كرده ، نمي داند به كجا خود را بياويزد و روزي ، همان طور كه هر روز از خواب برخاسته ومي خواهد به زندگي يكنواخت خويش ادامه دهد ،  مي بيند كه امروز با هر روز متفاوت است و نمي تواند ، ديگر نمي تواند خود را با اين جهان تطبيق دهد ، به موجودي ديگر تبديل شده است . در اين كتاب تمامي عناصر اصلي داستان هاي كافكا وجود دارد ، با حجمي كم  ، شاهكاري درخور است كه مانند آن نوشته نمي شود . سبك روان كافكا ، با نقد بوروكراسي و روابط انسان با جهان معاصر ديده مي شود . دغدغه ي اصلي  كافكا يكنواختي ست ، ركود و بي ثمري ، پوچي از نوع كافكا ، او مي خواهد حماقت هاي اين جهان را روايت كند ، روايتي تلخ اما بي پايان ، شايد زيباتر بود كه پاياني تلخ داشته باشد اما ندارد ، ترس كافكا ، ترسي كه نمي خواهد پايان را به تصوير بكشد ، نمي داند يا نمي خواهد يا نمي تواند . مسخ بيش از هر كتاب ديگر كافكا به زندگي شخصي كافكا نزديك است ، به خصوص در به تصوير كشيدن روابط سامسا با خوانواده اش . تلخ ترين صحنه ي كتاب پايان آن است ، جايي كه گوگوار ناپديد مي شود و پس از چندي فراموش مي شود ، خانواده به روال عادي خويش برمي گردد ، خواهرش نامزدي پيدا مي كند ، جهان مانند ساعتي باز هم  كار مي كند و گرگوار فراموش مي شود ، گويا هيچ وقت نبوده ، گويا او نبوده كه براي چندي در كار اين جهان وقفه ايجاد كرده ؛ او تبخير شده است .

سبك كافكا در اين كتاب بسيار روايي است ، هذيان نيست ، سيلان ذهن هم نيست ، كافكا روي آن فكر كرده و طرح  داستان بسيار قوي است . مانند ديگر كتاب هاي كافكا رمان داراي آغازي توفاني است كه اوج مي گيرد و بتدريج ريتم كندي پيدا مي كند و سير نزولي دارد . مسخ بيش از هرچيز دنياي شخصي كافكاست . فردي كه در تاريخ ادبيات آن قدر خاص است كه هرگز همتايي پيدا نمي كند .

 

خلاصه ي داستان :

گرگوار سامسا مسخ شده است ، انساني در قالب يك حشره ، با او همراه شويد ، نترسيد ، شما مسخ نمي شويد !!!

 

كتاب نامه :

 

مسخ ، فرانتس كافكا ، ترجمه ي صادق هدايت ، انتشارات جاويدان

 

دانلود با لينك مستقيم :

مسخ  فرانتس كافكا ، ترجمه ي صادق هدايت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:1  توسط داريوش | 

می خواهم در مورد کتابی صحبت کنم که همه آن را شاهکار بی بدیل گوگول می دانند . کتابی که در سالهای غربت و سرگردانی گوگول در اروپا شکل گرفت و بدون شک در شکل گیری شخصیت چیچیکف نیز نقش داشت . شاید چیچیکف منفورترین قهرمان تاریخ ادبیات باشد ، اما بدون شک بسیار جالب است و مانند آکاکی داستان شنل که بدبختی از او می بارد ، هر دو ، خواننده را مجذوب خود می کنند و در  از مواردی حتی به چیچیکف برای اعمال پلیدش ،حق هم می دهد .

ریشه ی اصلی داستان در خرید رعیت های مرده است که چیچیکف برای دست یابی به سود حاصل از گرو گذاشتن آن نزد بانک و گرفتن وام  دست به خرید این سرف ها می کند . ما با چیچیکف همراه می شویم و با او به خرید آنها می پردازیم ، با ملاکان مختلف آشنا می شویم و روحیات و اخلاقیات آنها را از سر می گذرانیم . رمان از همه نظر به یک تابلوی نقاشی شباهت دارد ، تابلویی که تمامی جامعه ی روسیه را در برمی گیرد ، در یک بعد کوچک ، توصیفات گوگول در این رمان حیرت آور است و به شدت واقعی . زبان طنز او از همیشه قوی تر و پخته تر است. داستان در بعضی موارد سیاسی می شود و به نظام سیاسی کشور حمله می کند ، در بسیاری از فصول بوروکراسی اداری روسیه زیر سوال می رود و از رشوه گیری ها ، زد و بندها و رابطه بازی ها به شدت انتقاد می شود و در نهایت باید بگوییم که در تمامی فصول ، به شدت رفتار مردم روسیه و اخلاقیات آنها ، از یک سرف ساده گرفته تا وزیر کشور توسط گوگول کوبیده می شود .

حجم انتقادات در این کتاب با هیچ کتابی قابل قیاس نیست  و تنها از خامه ی نویسنده ای چون گوگول برمی آید که یک چنین هجمه ای را در قالب طنز و بدون حس انزجار روی کاغذ بیاورد . توصیفات بی بدیل او از افراد در جاهایی از داستان به شدت نمایان است . از توصیف پلوشکین ، مظهر دنائت و پستی بشری تا نوزدرف ، مظهرعیاشی وبیقیدی  و دروغگویی گرفته تا

توصیفات او از خانم ها . به خصوص فصلی که دوخانم به ردوبدل کردن اطلاعات خویش در مورد چیچیکف و اعمالش می پردازند . او حتی در مورد پلوشکین هم،روند سقوط شخصیتی او را بیان می کند و به خواننده اجازه نمی دهد که بدون پیش زمینه ی فکری در مورد او قضاوت کند .

آیا او دوست دارد که این پلیدی ها را بیان کند ؟ مسلماً نه ، همان طور که خود می گوید :

 ((خوشا به حال نویسنده ای که از کنار چهره ها و کاراکترهای کسالت آور و نفرت انگیز می گذرد ، گرچه ممکن است متاسفانه واقعیت داشته باشد . نویسنده ای که در کنار دریای ساکن انسانها فقط تعداد کمی از شخصیت های استثنایی را برمی گزیند و هرگز لزومی نمی بیند که از نت بالای داستان خود پرده ای بکاهد و هرگز این فروتنی را ندارد که نگاهی نیز به سوی برادران بینواتر خود بیفکند ))

نفوس مرده نیز مانند دیگر آثار گوگول مورد خشم و نفرت مردم ، ملاکان و حکوت تزار قرار گرفت . همان طور که او در کتاب می گوید :

 (( نویسنده ای که مورد تایید معاصرانش قرار نمی گیرد ، کارهایش سانسور و مردود می شوند و مانند مسافری بی خانمان ، در میان جاده ها تک و تنها ، بدون فریادرس و تفاهم رها خواهد شد . آری ، این بهره ایست تیره و تار و او محکوم به انزوایی تلخ است ))

رمان ادامه ای داشته که عمر گوگول برای به پایان بردن آن کفاف نکرده است . خیلی ها اعتقاد دارند که این اتفاقی خوش یمن بود که گوگول ادامه ای براین رمان ننوشت ، چون او در پایان عمر دچار شک و تردیدی عمیق شد که بر آثارش تاثیر گذاشت . یک نوع شک و ترس مذهبی ویرانگر روحی . ادامه ای بعدها بر این رمان نوشته شد که اصلا ً موفقیت آمیز نبود .

اما پیام اصلی داستان چیست ؟ فقط بیان زشتی ها و پلیدی های نسل آدم ؟ نه ، پیام گوگول ، نصیحتی پدرانه به روسیه بود و پیش بینی آینده و گفتن این که به کجا می رویم ؟ همان طور که در آخر رمان می گوید :

(( تو ای روسیه ، به کجا پرواز می کنی ؟ ...پاسخ نمی دهد . از زنگ های کالسکه ( روسیه ) نواهای شادمانه ای برمی خیزد . هوا بریده بریده می شود و تبدیل به باد می گردد . همه چیز روی زمین به سرعت می گذرد و سایر ملل و کشورها نگاه هایی نگران و از زیر چشم به آن می اندازند و از کنار آن عبور می کنند ...))

و این نگرانی کم تر از صد سال بعد تحقق یافت . توفان انقلاب در راه بود ...

 

 خلاصه ی داستان :

 

چیچیکف برده های روسی را که مرده اند از مالکانشان می خرد ، برده هایی که غیر از مالیات چیزی برای صاحبانشان ندارند ( سرشماری برده ها هر ده سال یک بار انجام می شد و در این مدت تعداد بسیاری از این ها می مردند ) در این بین او برده های مرده را با قیمتی بسیار نازل می خرد و از آنها را برای گرفتن وام بانکی استفاده می کند و در این میان با حوادث و انسان های بسیاری روبرو می شود .

 

 

کتابنامه :

مردگان زرخرید ( نفوس مرده ) ، نیکلای گوگول ، فریدون مجلسی ، انتشارات نیلوفر

( این کتاب تحت عنوان نفوس مرده در سالهای دور با ترجمه ی کاظم انصاری نیز چاپ شده است )

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:52  توسط داريوش | 

حتما ً اسم رئالیسم جادویی به گوشتان خورده است ، رئالیسمی  که محصول آمریکای جنوبی است ، سرزمینی که سستی کشورهای لاتین را به ارث برده و سادگی زندگی بومی و سرشار از خرافات و سنت ها . بدون تردید مارکز این سبک را به اوج خویش رساند و شاهکار های او چون صدسال تنهایی و عشق سالهای وبا، نمونه های بارز این سبک هستند . بستر اصلی این سبک رهاشدن در داستان ها و افسانه ها و واقعی جلوه دادن آن در دید خواننده است ؛به صورتی که خواننده خود را در داستان غرق کند و همه چیزهایی که به نظرش ناممکن بیاید ، با توصیفات نویسنده  ، واقعی و منطقی به نظر برسد . پیش زمینه های سیاسی در آمریکای جنوبی بی تردید در خلق چنین آثاری نقش داشته است . بستر این داستان ها و پایه ی آنها از نویسندگانی چون گوگول و سروانتس گرفته شده است . شاید بتوانیم بگوییم این ادبیات چیزی بین رئالیسم روسی و سورئال فرانسوی و اسپانیایی است که با فرهنگ ، سنت ها ، عقاید و وضعیت سیاسی آمریکای جنوبی آمیخته شده و معجونی بس عجیب و دل چسب را برای همگان مهیا کرده است .

صدسال تنهایی شاید معروفترین ، پرفروش ترین و زیباترین کتاب ادبیات آمریکای جنوبی باشد . کتابی که داستان زندگی یک شهر است و خانواده ای از آن ، خوانواده ی بوئندیا و افراد عجیب و غریب آن ، با افکار و سرشت خاص ، زندگی عجین با راحتی ، راحتی درونی . ما در این رمان مهم ترین موضوع تاریخ را در قالب یک داستان مرور می کنیم : ظهور و سقوط تمدن ها ، دلایل و عوامل آنها . داستان ریشه در کودکی مارکز دارد ، سرزمینی که در آن بزرگ شده با تمامی افرادش ، جنگ ها ، سرهنگ ها ،

کودتا ها ، شهوات و همه ی خرافات . مارکز جامعه ی خویش را با همه ی این ها را در قالب صدسال تنهایی گنجانده است . در واقع درک وقایعی که در صدسال تنهایی رخ می دهد ، برای کسی که در خود آمریکای لاتین زندگی می کند ، دشوار نیست ، چون چیزی که در نظر ما ، خواننده ای که کیلومترها فرهنگمان با آنها فرق دارد ، عجیب و غریب است، در نظر  آنها کاملا ً واقعی و ملموس می باشد . در این جاست که هنر نویسنده آشکار می شود تا واقعیت های جامعه ی خویش را که آنرا با اغراق هم آمیخته و بصورت سمبل درآورده ، برای دیگران ملموس سازد . ماکوندو شاید در ابعاد بزرگتر تصویری کوچک از جهان باشد و نابودی آن ، زمانی که زیر توفانی از شن مدفون می شود و چقدر این صحنه دردناک است . نویسنده تمدنی را بوجود می آورد و خود آن را با دستان خویش به خاک می سپارد .

 

خلاصه داستان :

صدسال تنهایی ، داستان صدسال زندگی یک خانواده از اولین آن تا آخرین نسل آن ، در جامعه ای کوچک به نام ماکوندو می باشد . اتفاقاتی که در اوج گیری این شهر و خانواده رخ می دهد، دست مایه ی اصلی داستان است .

 

کتاب نامه :

صدسال تنهایی ، گابریل گارسیا مارکز ، دکتر محیط ، انتشارت محیط

( این کتاب توسط مترجم های مختلف و انتشارات مختلف در سالهای گذشته چاپ شده و یکی از پرفروشترین کتاب های ترجمه ای در بین کتاب های خارجی است )

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:18  توسط داريوش | 

تنها نامی که برازنده ی این رمان است ، عنوان بزرگترین رمان کلاسیک تاریخ ادبیات است . با قهرمانان فراوان و سرنوشت آنها وحوادث یک زندگی پرفراز و نشیب که شما را درگیر زندگی هر کدام آنها می کند . پرداختن به جزییات همچون دیگر آثار تولستوی بی نظیر است . جزئیاتی که باعث می شود مثلا ً یک مهمانی یک بخش رمان را در برگیرد و مهم تر از همه ی این ها موضوع تقابل ناپلئون و اروپاست . موضوعی که در حمله ی ناپلئون به روسیه اوج می گیرد و ترسیم میدان جنگ و حوادث آن زمان روسیه ، تاریخ را برای ما ملموس تر می کند .

رمان علی رغم قهرمانان بسیار ، سه قهرمان اصلی دارد که بقیه ی شخصیت ها حول این سه می گذرند : شاهزاده آندره ، پی یر و ناتاشا ، شخصیت هر کدام و زندگیشان و سرنوشتشان بسیار جذاب است . تولستوی در این رمان هم مانند دیگر آثار خویش داستانش را به دل طبقه ی اشراف می برد . طبقه ای که خود از آن برخاسته و به آن تعلق دارد ولی او در توصیف سرف ها و برده ها هم دستی دارد . اما هیچ وقت داستانی ننوشت که طبقه ی متوسط و پایین اجتماع آن زمان را مورد تحلیل قرار دهد . کاری که داستایوسکی انجام داد . اما هم تولستوی و هم داستایوسکی ، به تبعیت از گوگول ، آغاز گر سبک رئالیسم روسی شدند . سبکی که هنوز هم ادبیات قرن نوزده روسیه را در تارک ادبیات رئالیسم قرار داده است . جنگ و صلح داستان زندگی انسان هاست ، زندگی ای که در آن انسان هایی  با شخصیت و آرزوهای متفاوت وجود دارند و هر کدام به دنبال سرنوشت خویش اند . در واقع ماکت کوچکی از زندگی است . بخش آخر رمان دربرگیرنده ی اندیشه های فلسفی تولستوی است و از حالت داستانی  خارج می شود . تدوین کتاب عالی است و شما قهرمانان رمان را به موازات هم دنبال می کنید و هر کدام را به سرانجام می رسانید . نبوغ تولستوی در نگارش این رمان با این حجم و این همه شخصیت در کم تر رمانی بعد از این دیده شده است . تنها نمونه ای که تا اندازه ای آن را به جنگ و صلح مشابه می دانند ، دکتر ژیواگو پاسترناک است که در میانه های قرن بیستم نوشته شد . جنگ و صلح و آناکارنینا ی تولستوی و برادران کارامازوف داستایوسکی بدون شک برترین رمان های کلاسیک تاریخ ادبیات هستند .

 

 

خلاصه ی داستان :

داستان حول سه قهرمان اصلی داستان می گذرد و شخصیت های فرعی و مکمل داستان نیز آن را زیباتر می کنند . در این میان حمله ی ناپلئون به روسیه نیز دست مایه و پس زمینه ی اصلی داستان را تشکیل می دهد . پی یر پسر نامشروع کنتی است که سراسر کودکی و جوانی اش را در خارج از کشور گذرانده و این بار به روسیه برگشته و جانشین پدرش می شود و به عنوان کنت وارد جامعه ی اشراف روسیه می شود . ازدواج می کند ، از همسرش جدا می شود ، به جنگ می رود و سرانجام با ناتاشا ازدواج می کند . شاهزاده آندره ، شاهزاده ای درون گرا و خسته از جامعه ی اشرافی منحط روسیه به جنگ می رود ، همسرش را از دست می دهد ، برای مدت کوتاهی عاشق ناتاشا می شود ولی  در نهایت کاری از پیش نمی برد و سرانجام می میرد . ناتاشا ، دختر سرزنده ی داستان ، شکست خورده در عشق اولش ، سرانجام با پی یر زندگی خوبی را تشکیل می دهند .

دوستی پی یر و شاهزاده آندره در نوع خود جالب و زیباست و تولستوی آن را به خوبی نشان داده است . همان طور که در به توصیف کشیدن بقیه ی شخصیت ها و شکافتن خلق و خو وروان آن ها عالی عمل کرده است .

 

 

کتاب نامه :

جنگ و صلح ، لئو تولستوی ، کاظم انصاری ، انتشارات امیر کبیر

( این رمان با ترجمه ی سروش حبیبی و نشر نیلوفر نیز موجود است)    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:16  توسط داريوش | 

داستايوسكي نقطه ي عطف ادبيات رئاليسم است . انساني واقع گرا كه دغدغه ي اصليش طبقه ي متوسط و پايين اجتماع بود ، برخلاف تولستوي كه به اشراف و زندگيشان مي پرداخت . نيچه در جايي مي گويد كه از تنها كسي كه در زندگي روانشناسي آموخته است ، داستايوسكي است و اين بيراه نيست .

جنايت و مكافات بيش از هر كتاب ديگري كالبد شكافي روان آدمي ست ، توصيف صحنه هاي درگيري يك مجرم با خودش باورنكردني ست و هيچ كس نمي تواند به اندازه ي داستايوسكي يك روح گناهكار را چنين به تصوير بكشد . در اين رمان عناصر اصلي رمان هاي داستايوسكي وجود دارد : قهرمان وازده ، افسرده و بعضا ً پوچ گرا ، دانشجويي كه از رفتار و عقايدش برمي آيد كه به شدت طرفدار نهيلهيسم است . روسيه ي زمان داستايوسكي سرشار از جواناني اين چنين بود . زنان باز هم كم رنگ ، مبهم و در عين حال بيشترين نقش را در روند داستان دارند . زني كه راسكلينكف مي كشد ، خواهر و مادرش ، دختر فاحشه اي كه راسكلينكف به او علاقه دارد ، همه  و همه ، او را احاطه كرده اند . شايد نقش آنها ، در اين رمان ، بيش از هر كتاب ديگرداستايوسكي  ، پررنگ و حتي بعضا ً مثبت باشد . دختر فاحشه اي كه راسكلينكف او را دوست دارد بيش از هر كس ديگري او را در رسيدن به تصميم درست و اعتراف به قتل خويش ياري مي كند ، خواهرش حاضر است به خاطر او خودش را به مرد ي تفويض كند  و مادرش كه از جان و دل كار كرده تا خرج تحصيل يگانه فرزندش را تأمين كند . در كم تر رمان داستايوسكي مي توانيم اين جنبه هاي مثبت او را براي زنان ببينيم . اين رمان شايد تحولي عظيم در جرم شناسي و روان شناسي جرم داشته باشد ، تا آنجا كه در روانشناسي به انسان هاي اين چنين لقب مجرمان راسكلينكف وار داده اند و افراد اين چنين را به اين نام مي خوانند ، افرادي كه تحت شرايط رواني خاصي هر كاري ازشان برمي آيد . افرادي خسته و تنها ، سردرگم در حالات خويش ، بيمار ، هيستريك و پوچ گرا . شايد سرانجام اين داستان خوب باشد ، داستايوسكي اين رمان را به خوبي و خوشي به پايان برده ، راسكلينكف در تبعيد با دختر مورد علاقه اش به زندگي اش ادامه مي دهد و فقط مكافات جنايتي را مي كشد كه فقط در يك لحظه رخ داده است . به تلخي خاطرات خانه ي اموات نيست يا شايد مانند قمارباز ، ابله و شبهاي روشن كه قهرمان داستان به نوعي بازيچه ي زنان است . قهرمان جنايت و مكافات بيش از هر چيز اسير خويش است ، خودي كه در زمان محو شده و ممكن است هركاري بكند . تأثير اين رمان بر آثاري مانند محاكمه ي كافكا بدون انكار است .

 

خلاصه ي داستان :

راسكلينكف ، جوان دانشجوي شهرستاني است كه تنها زندگي مي كند ، اغلب اوقات بيمار است و بي پول ، حالات رواني خاصي دارد ، از پيرزني كه پول نزول مي دهد پول قرض كرده و روزي كه براي گرفتن مهلت نزد پيرزن مي رود ، با او درگير مي شود و به صورت اتفاقي او را مي كشد ، بقيه ي داستان شرح درگيري ها و اضطراب و عذاب وجدان و ترس از مجازات اوست . در اين بين با دختر فاحشه اي آشنا مي شود كه از اين راه خرج برادرها و خواهران كوچكش را مي دهد ، به او كمك مي كند ، مادر و خواهرش از شهرستان نزد او مي آيند ، در اين بين يك سري اتفاقات ديگر مي افتد كه سرانجام آن اعتراف راسكلينكف به جنايت خويش و تبعيد او به سيبري است . پس همراه دختر مورد علاقه اش به سيبري مي رود و در آنجا به زندگي خويش ادامه مي دهند  .

 

كتاب نامه :

 

جنايت و مكافات ، فئودور داستايوسكي ، مهري آهي ، انتشارات خوارزمي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:43  توسط داريوش | 

در تاريخ ادبيات كتاب هاي كمي وجود دارند كه با وجود حجم كمشان تاثير بزرگي بر روند ادبيات گذشته اند . نمونه هاي آن تهوع سارتر ، مسخ كافكا ، مرگ در ونيز مان و بيگانه ي كامو ست . در ايران تنها نمونه ي ان ها بوف كور هدايت است .

بيگانه بي شك كتاب پيچيده ايست . داستان فردي كه با همه متفاوت است در حاليكه خودش نمي خواهد . قهرمان نيست ، خيلي شخصيت ساده اي دارد . سراسر زندگي به هيچ چيز اعتقادي نداشته است ، نه دين ، نه خدا ، نه هيچ چيز ديگر ، ولي به هنگام مرگ و در نزديكي آن مي فهمد كه چقدر در اشتباه بوده و اين را درك مي كند كه چقدر به زندگي اي وابسته است كه هيچ وقت معناي آن را نفهميده است .

بيگانه با جامعه اي كه در آن زندگي مي كند ، بيگانه است ، او هميشه محكوم است ، زيرا  با جريان عمومي حركت نمي كند ، در بازي همگاني شركت نمي كند ، منزوي است . حقيقت تلخ اين است كه او به اين دليل در بازي همگاني شركت نمي كند كه از دروغ گفتن سرباز مي زند . دروغ گفتن چيست ؟ نه تنها آن است كه چيزي را كه راست نيست بگوييم ، بلكه ، هم چنين ، آن است كه چيزي را راست تر از آن چه هست بگوييم ، و يا بيشتر از آن چه احساس مي كنيم .

او پوچ و بيهوده نيست ، بيچاره است و سردرگم ، اشتياق دارد به راستي  و حاضر است جانش را بدون قهرمان بازي بر سر راستي بگذارد . او نمي خواهد خودش را متفاوت از آدم ديگر بداند . نمي داند چه چيز را دوست دارد ولي مي داند كه چه چيز برايش جالب نيست . او از قيد پيوند هاي عاطفي و قراردادهاي اجتماعي ، هر دو رهاست . نه مغرور است ، نه اندوهگين و افسرده دل . او از خوشيهاي ساده ي اين جهان لذت مي برد ، آرزوهاي ساده اي دارد ، خسته است و پريشان ، نمي داند چه مي خواهد ، بي اعتناست و بي تفاوت ، زندگي اش در گرو نفس هايي گذراست ، نفس هايي كه هر لحظه به انتها نزديك تر مي شوند.

كامو هميشه از اين كه به او برچسب اگزيستانسياليست بزنند گريزان بوده است ، اما شايد اين كتاب او بيش از هر اثر ديگر او تحت تاثير اين مكتب است . كامو خود درباره ي اين كتاب مي گويد :

هركس در روز مرگ مادرش گريه نكند به راهي مي رود كه سرانجام آن مرگ است .

 

 

خلاصه ي داستان :

 مورسو مادر خود را ازدست داده است ، براي تشييع جنازه ي او به آسايشگاه او مي رود اما در روز مرگ او گريه نمي كند بااين كه او را بسيار دوست دارد . فرداي آن روز با دختري آشنا مي شود ، با او هم بستر مي شود ، اما او را دوست ندارد و مي تواند او را به راحتي فراموش مي كند ، درگير ماجرايي مي شود كه به او ربطي ندارد و اين كه  گرفتار شود برايش مهم نيست ، عربي را مي كشد ، به دادگاه مي رود ، محكوم به مرگ مي شود و سرانجام با وجود اين كه كشيش زندان را از خود مي راند ، در آرزوي زندگي دوباره تن به مرگ مي دهد؛ با اين كه دوست دارد به هنگام اعدام ، مردم با نفرت به پيشوازش بيايند .   

 

كتاب نامه :

 

بيگانه  ، آلبركامو ، امير جلال الدين اعلم ، انتشارات نيلوفر

 

( اين كتاب با  مترجم هاي مختلف  در سالهاي مختلف و توسط انتشارات مختلف چاپ شده است . مترجم هاي زير نيز بيگانه را ترجمه كرده اند :

جلال آل احمد و علي اصغر خبره زاده ، ليلي گلستان ، خشايار ديهيمي ) 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:41  توسط داريوش | 

استاندال رمانتيسمي است كه با همه فرق مي كند ، شخصيت پردازي ، توصيف مناظر و صحنه ها و مهم تر از همه ي اين ها افكار شخصيت هاي داستان هايش به شدت رئال است . كتاب سرخ و سياه ، بيش از همه بر يك چيز تأكيد دارد : ديوار . شايد بگوييد چه نوع ديواري ؟ جواب خيلي ساده است ، ديوار و مرز بين طبقات اجتماعي ، ديوار بين احساسات آدمي و در يك عبارت ديوار بين انسان ها ، شايد سرخ و سياه يك نوع جبر گرايي باشد يا به عبارت ديگر تبيين يك واقعيت تلخ كه هر كس از چهارچوب ها تخطي كند ، گرفتار مي شود و جامعه او را بر سر جاي خود مي نشاند . توصيف هاي ابتدايي داستان، ما را به ياد باباگوريوي بالزاك مي اندازد ، منتها از يك جنس ديگر ، شايد تخيلي تر و زيباتر و بدون توصيفات خشك رئال ، بعد از آن يكي يكي شخصيت ها رونمايي مي شوند ، شخصيت هايي كه هر كدام نماد طبقه ي خود هستند و ما را با تك تك اين طبقات آشنا مي كنند ، در واقع مثل يك مجلس كه نمايندگاني دارد كه هر نماينده وابسته به طبقه و جايي است ، يكي از زيباترين تكنيك هاي استاندال توصيف شخصيت قهرمان داستان از منظر افراد مختلف است ، او در واقع يك توصيف مشخص از قهرمان داستان نمي كند و تصميم گيري در مورد شخصيت قهرمان را بر عهده ي ما مي گذارد ، اما ژولين سورل ، قهرمان داستان ،  يك بيگانه است ، كسي نيست كه ما او را به عنوان قهرمان يك داستان رمانتيك بدانيم ، در واقع استاندال ، ژولين را موجود تيره روزي مي داند كه با همه ي اجتماع در ستيز است و مي خواهد ديوارها و مرز ها را بشكند ، منتها رخنه اي كه او در ديوارها درست مي كند ، نه به دست خودش ، بلكه به دست ديگران است و او فقط از آن رخنه ها عبور مي كند و قدم در طبقات ديگر مي گذارد . مرگ ژولين در پايان داستان اوج هنر استاندال است ، نو يسنده اي كه آغاز گر سبكي جديد در ادبيات بود و بعد از اين كتاب  بود كه باباگوريوي بالزاك و تربيت احساسات فلوبر بوجود آمدند .

 

خلاصه ي داستان :

ژولين سورل دانشجوي مذهبي است كه درسش را نيمه كاره رها كرده و به موطنش برگشته ، در بازگشت به خانه به عنوان معلم سرخانه در خانه ي مسيو دورنال ، شهر دار شهر شروع به كار مي كند  ، اما طولي نمي كشد كه عاشق مادام دورنال ، همسر شهردار مي شود ،  اما بعد از مدتي ، مادام دورنال كه پشيمان شده او را از خود مي راند ، ژولين به پاريس مي رود و در آنجا به مساعدت بعضي از دوستان به خانه هاي اشرافي راه پيدا مي كند ، در آنجا عاشق دختري به نام ماتيلد از اشراف مي شود ، ماتيلد دختر يك ماركي ست ، پس از چندي به بستر او راه پيدا مي كند و او را حامله مي كند ، همه چيز به هم مي ريزد ، برمي گردد و قصد كشتن مادام دورنال را مي كند ولي ناكام مي ماند و سرانجام اعدام مي شود .

 

 

كتاب نامه :

سرخ وسياه ، استاندال ، عبدالله توكل ، انتشارات نيلوفر

 

     ( اين كتاب با ترجمه ي مهدي سحابي هم منتشر شده است )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:44  توسط داريوش | 

مي دانيد قبل از نوشتن اين مطلب بايد اين را بگويم كه خواندن كتاب هاي سلين كار هر كسي نيست ، شما بايد فقط يك خواننده ي حرفه اي باشيد كه بتوانيد با قهرمانان داستان هاي او همراه شويد ، زندگي كه او به تصوير مي كشد ، سرشار از قهرماناني با عقايد عجيب و غريب ، ماليخوليايي ، اخلاق هاي خاص و دروني سرشار از درد هاي جسمي و روحي است . جنگ هاي جهاني بزرگترين دغدغه و پيش زمينه ي آثار اوست ، علي الخصوص در اين كتاب  ونيز كتاب دسته ي دلقك ها ،جنگ نقش انكار ناپذيري در شكل گيري و جهت دهي شخصيت قهرمانان  داستان ايفا مي كند ، مهم ترين نكته براي خواننده ي اين كتاب حوصله است ، انتظار نداشته باشيد كه بتوانيد سريع اين رمان را بخوانيد و هضم كنيد ، بايد بگويم اين كتاب ريتم كندي دارد و خواننده ي خود را به آرامي و با حوصله به انتهاي تاريكي و شب مي برد ، شب ، تاريكي شخصيت ، دوره و زمان افول احساسات شخصي و اجتماعي قهرمانان داستان است ، شبي كه سلين خيلي دوست دارد ، شب هايي كه به ظاهر كلاسيك است ولي روح مدرنيته در آن موج مي زند ، قهرمان اين كتاب خسته است ولي هيچ جا نمي ماند ، هميشه در سفر و هميشه در جست و جوي جايي ديگر ، شايد براي اين كه بتواند خود را به روشنايي برساند ولي اين طور نيست و او در هر قدم به تاريكي بيشتري فرود مي رود ، اين طور نيست كه قضاوت كنيم كه او نخواسته به اين اعماق تاريكي مي رود ، خود او هم بسيار مقصر است ، قهرمان كتاب سردرگم نيست ، مثل بيگانه ي آلبركامو ، قهرمان كتاب مي داند كجاست ولي مي توانيم بگوييم كه خسته است ، سرگيجه دارد و مي خواهد با سرنوشت بجنگد و هميشه انتظار سرنوشت ديگري را دارد ، در حاليكه خودش هم به سرنوشت اعتقادي ندارد .

سلين را احيا كننده ي زبان فرانسه مي دانند ، زباني كه داشت به كهنگي كشيده مي شد و از زبان انگليسي جا مي ماند ، استفاده ي او از زبان آرگو يا عاميانه و استفاده ي بيش از حد او از كلمات ركيك كه در كتاب مرگ قسطي به اوج خود مي رسد ، در آغاز با توفاني از انتقادات همراه بود و زمان برد كه از او به عنوان يك نابغه ياد كنند . اگر مي بينيد كه نسبت به هم دوره اي هاي خود از شهرت و محبوبيت كم تري برخوردار است فقط به خاطر نوشته هاي او به هنگام جنگ عليه يهوديان و حمايت از نازي ها بود كه موجب زنداني شدن او ، تبعيد و سرانجام مرگ دردناك او شد .

ديگر شاهكار هاي او مرگ قسطي و دسته ي دلقك هاست .

كتاب نامه :

1- سفر به انتهاي شب            ترجمه ي : فرهاد غبرايي

2- مرگ قسطي                   ترجمه ي : مهدي سحابي

3- دسته ي دلقك ها               ترجمه ي : مهدي سحابي

4 – معركه

( اين كتاب ها را در ايران چاپ شده ، كتاب هاي ديگر او را مي توانيد در مقدمه ي هر كدام از اين كتاب ها ببينيد )

 

خلاصه ي رمان :

فردينان كه دانشجوي پزشكي است يك روز تحت تأثير شكوه ارتش ، به جنگ مي رود ولي بزودي مي فهمد كه همه ي آن سرابي بيش نبوده است . در جنگ به شدت آسيب مي بيند ، او را در يك بيمارستان بستري مي كنند ، بعد از رهايي از بيمارستان به دليل آسيب هايي كه در جنگ ديده و ماليخوليايي كه دارد به نكوهش جنگ مي پردازد ، او را به تيمارستان مي برند ، حالش خوب مي شود ، به طور خودخواسته به مستعمرات فرانسه در آفريقا مي رود و در شركتي شروع به كار مي كند ، شركت او را به يك نقطه ي دورافتاده مي فرستد ،از آنجا فرار مي كند ، مدتي برده مي شود ، ولي به هنگام سفر آمريكا ، از دست دزدان دريايي فرار مي كند و به آمريكا مي رود ، مدتي در آنجا كار مي كند ، معشوقه اي مي گيرد و زندگي خوبي را آغاز مي كند ، ولي دوباره به فرانسه برمي گردد و تحصيلاتش را به پايان مي رساند ، دكتر مي شود  و زندگي جديدي را آغاز مي كند ولي دوباره درگير اتفاقاتي مي شود كه او را خواسته يا ناخواسته به اعماق شب مي برد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:29  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM